حمید دباشی:
جنبش های اجتماعی منطق های روایی خود را دارند. هیچ دو جنبشی کاملا شبیه
هم نیست و از منطق و ریطوریقای واحدی پیروی نمیکند. انقلاب کبیر فرانسه
در قياس با انقلاب روسیه از دومنطق کاملا متفاوت پیروی میکرد، و انقلاب
بهمن ۵۷ ایران کمتر نقاط مشترکی با انقلاب الجزیره داشت. قیام ضد
استعماری هند روند تکاملی خود را یافت و مبارزات مردم آفریقای جنوبی بر
علیه اپارتهاید نیز افت و خیز خود را داشت. جنبش احقاق حقوق مدنی در
امریکا در دهه۱۹۶۰ روالی منحصر به خود داشت و مبارزات ملت ستمکشیده
فلسطین بر علیه اشغال سرزمینشان طی بیش از نیم قرن اخیر اوج و حضیضی
منحصر به خود پیدا کرده است.
روند شکل گیری و رشد جنبش های اجتماعی را بنا بر این نمیتوان صرفا با
قیاس و استقرا بدست آورد. بر عکس با تامل پایدار بر منطق روایی مستتر در
بطن خود این جنبش هاست که مسیر حرکت و افت و خیز آنها را میتوان
بازشناخت. مثل هر زبانی و گویشی هر جنبش اجتماعی نیز دستور زبان خودش را
خودش وضع میکند. وظیفه ما کشف آن دستور زبان است نه وضع آن. جنبش سبز
ذاتا جنبشی چند صدایی و چند ساحتی است که در نتیجه کشف و شهود دستور زبان
ان را همانقدر پیچیده تر و شوق انگیز تر میکند.
جنبش سبز با آنکه ریشه های عمیقی در همه نهضت ها ی اجتماعی جدید
آزادیخواهی مردم ایران حد اقل از "جنبش تنباکو" بدینسو دارد، پدیده ای
استثنایی و کاملا بیسابقه است. اطلاق لفظ "جنبش آزادیهای مدنی" که مبتنی
بر استنباطی تاریخی و نظری از جنبشهای مشابهی نظیر "جنبش آزادیهای مدنی"
در آمریکاست کل جنبش سبز را به مسیر تازه ای از استنباط های نظری میکشد
که مستلزم بحث و تبادل نظر بیشتری است.
چشم ها را باید شست
از لوازم درک صریحتری از جنبش سبز به عنوان یک "جنبش آزادیخواهی مدنی"
زمینه بحث را پاک کردن از عادتهای مألوف ما به مفاهیمی نظیر کودتا و یا
انقلاب و یا حتی اصلاح است. اطلاق لفظ "جنبش آزادیهای مدنی" به جنبش
سبز مستلزم آن است که ما در واقع الفبای سیاسی جدیدی را از بطن خود این
جنبش استخراج کنیم. این جنبش اگر چنانکه راقم این سطور از بدو امر در
همان خرداد ماه قائل بوده است یک "جنبش آزادیخواهی مدنی" است دیگر حتی
نمیتوان آنرا دنباله آنچه در ایران ما آنرا به عنوان "جنبش اصلاحات"
مینامیم تلقی کرد--چرا که "جنبش اصلاحات" از نوع ترمیم سیاسی بود و جنبش
سبز از نوع گذار از کل گویش و کردار سیاسی و نهادینه شدن نوعی مدرنیته
اجتماعی است فراسوترو پیش رو تراز اصلاحات سیاسی. جنبش اصلاحات که در
زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی به وضوح قابل رویت بود شاید به عنوان مقدمه
ای بر نهضت سبز تلقی شود. ولی بعد از خيزش دانشجويی۱۸ تیر که مهمترین
جنبش اجتماعی قبل از نهضت سبز است مسیر تفکر و عملکرد اصلاحات در واقع به
بن بست رسید. شاید حتی بتوان خود انقلاب به بیراهه رفته بهمن ۵۷ را
مقدمه ای تاریخی-سیاسی بر جنبش اجتماعی-مدنی سبز دانست. بطور کلی شاید
بتوان گفت که در یک میزان تاریخی ۲۰۰ ساله تغییرات کمی و سیاسی گذشته ما
امروز دارد بالاخره به تغییری کیفی و اجتماعی مبدل میشود. ولی در هیچ یک
از این موارد هنوز نمیتوان به ضرس قاطع نظر داد.
آقای محمد قوچانی سردبیر محترم مجله هفتگی «ایراندخت» در یادداشتی با
عنوان« اصول اصلاح» در همین مورد میفرمایند که :"جنبش سبز بازتولید و
توسعه جریان اصلاحات است و جنبش اصلاحات بازفهم و توسعه جناح چپ اسلامی
یا چپ خط امامی در دهه ۶۰ که بدون هیچ شک و تردیدی تحت نفوذ آرای امام
خمینی بود. بدیهی است در هر یک از این مراحل بازتولید نسبت به مفهوم و
مفاهیم اولیه این جریان تحولاتی ایجاد شده است. اما از منظر بازیابی هویت
های تاریخی نمی توان آن ریشه های اولیه را نادیده گرفت و به خصوص که هنوز
سران این جریان( موسوی، کروبی، خاتمی وهاشمی)هستند که همه هویت خود را از
امام خمینی گرفته اند." ( کلمه ، ۱۷بهمن ۱۳۸۸) ولی همین اصل "ریشه یابی
های اولیه" مورد نظر آقای قوچانی طبیعی است که نمیتواند دیدگاه نظری ما
را در ارزیابی و ریشه یابی جنبش سبز محدود به جامعه استبداد زده و فرهنگ
سیاسی به گروگان گرفته شده و مبتلابه "استکهلم سیندروم" سی سال پیش محدود
کند چرا که قبل از ظهور آیت الله خمینی و علیرغم اهمیت تاریخی ایشان در
سرنوشت امروز ما کشور ما و فرهنگ سیاسی آن و نیز جنبشهای اجتماعی ما مردم
لابد هویتی داشته که شاید عاری از اهمیتی ماندگار در ماهیت جنبش سبز هم
نباشد. افق دیدگاه تاریخی را برای ارزیابی جنبش سبز شايد باید قدری از
پیدایش آیت الله خمینی و تولد آقای قوچانی به عقب تر برد.
جناب آقای علی شکوری راد، عضو ارشد جبهه مشارکت ایران اسلامی نیز در
یادداشتی دیگر به بررسی نسبت جنبش سبز با جریان اصلاح طلبی پرداخته است
(کلمه، ۱۹بهمن ۱۳۸۸) و این سوال ر ا مطرح میکنند که: "آیا «اصلاح طلبی»
و «جنبش سبز» دو مفهوم متناقض اند یا بالعکس دو مفهوم همپوشان یکدیگرند؟"
در بدو امر آقای شکوری راد نقدی دارند بر "گروه های متعددی است که به
ویژه در خارج از کشور به تئوریزه کردن جنبش و صدور بیانیه های متعدد می
پردازند و هر یک از نگاه خود، یکی برای جلوگیری از تندروی های بیشتر و
دیگری برای گیراندن آتش رادیکالیسم به انتشار عقاید خود می پردازند."
دخالت ایرانیان "خارج از کشور" را ظاهرا جناب آقای شکوری راد زائد دانسته
و اصلا صلاح و صحیح نمیدانند. البته طرف دیگر فرمایشات آقای شکوری راد
شاید هم این باشد که کسانی که سی سال گذشته را زیر ساطور سانسور و تحریف
تاریخ و فرهنگ سیاسی ما تحت سیطره جمهوری اسلامی زندگی نکرده اند احیانا
بعید نیست برخی نقطه نظرهای قابل عنایت ایشان را هم داشته باشند. بعد هم
ایشان مآلا به این نتیجه میرسند که "«جنبش سبز» ادامه حرکت اصلاح طلبانه
ملت ایران است و به واسطه همین اصلاح طلبی در مقابل «انقلابی گری» و برهم
زدن وضع موجود قرار دارد زیرا رهبران «جنبش سبز» معتقدند ظرفیت های موجود
قانونی در کشور به اندازه یی هست که جامعه بتواند به خواسته هایش دست
پیدا کند و نیازی به انقلاب و تحمل خسارت های عظیم آن بدون وجود هیچ
تضمینی برای پس از آن نباشد." باز هم طبیعی است که بین دو شق که جناب
شکوری راد بدان قائلند که جنبش سبز یا ادامه اصلاحات عصر آقای خاتمی باشد
ویا یک نهضت انقلابی برانداز شق سومی هم وجود دارد که نه این است و نه
آن؛ و شاید هم این جنبش سرآغاز جنبش احقاق حقوق مدنی ما مردم ایران و
مبتنی بریک تغیر کیفی و به اصطلاح "پارادیم شیفت" در فرهنگ سیاسی ما.
برای زدن این حرف ساده هم دیگر فرقی نمیکند گوینده اش در بندر انزلی
زندگی میکند یا در تهران یا در قاهره یا در "کالامازو" ی امریکا.
با آنکه هر دو مواضع آقایان قوچانی و شکوری راد مبتنی بر اصول معتبر و
محترم بری بودن از خشونت است و توجه به توقعات رئالیست و محدودیتهای
موجود و بسیاری موارد مشابه، معهذا فرمایش آقای قوچانی منبعث از یک
محدودیت نظری و بعد ضيق تاریخی است و نقطه نظر آقای شکوری راد محدود به
مفروضات مقید بین اصلاح و انقلاب است. در حالیکه امکان این فرضیه هم هست
که ما در شرف ورود به مرحله جدیدی در عملکرد سیاسی خود هستیم که مدخل آن
اعاده فرهنگ جهانشهری ماست--همان فرهنگی که انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ را
ممکن ساخت و همان فرهنگی که طی سی سال گذشته در جمهوری اسلامی از بیخ و
بن و با خشونت و با زجر و شکنجه و با تصفیه های دانشگاهی و با انقلابات
فرهنگی و با کشتارهای دسته جمعی در زندانها مخدوش و مظلوم شده و بوده
است.
ولی همه این فرضیه ها و نظریه هارا باید به دائره بحث های آزاد چند
جانبه انداخت تا ما به چند و چون و الفبای جدید مفروضات و مکتوبات این
جنبش پی ببریم. به هر صورت در مورد جنبش سبز به هیچ وجه و به این زودی
نمی توان و بلکه هیچ وقت نمی بايد جزمی اندیشید. باید اعتقاد راسخ داشت
به شکل گیری آن خرد جمعی که در عين سياليت و پويايی ماهیت و وجود این
جنبش را به تدریج برای ما روشن خواهد کرد.
جور دیگر باید دید
از دیگر لوازم درک صریح و مستدل این جنبش برطرف کردن و بری بودن از سوء
نظرها ی جاری در میان ما ملت استبداد زده متوهم به توطئه است که همه چیز
و همه کس را با سوء ظن مینگریم و هنوز کاسه ای را ندیده دنبال نیم کاسه
ای میگردیم. ید طولایی داریم در تهمت و افترا. زمینه بلا شرط تبادل
نظربرای درک صریح جنبش سبز بری بودن از سوء ظن های مزمن است. کسانی که
سی سال گذشته را در ایران بوده اند نظراتشان نقاط قدرت عدیده ای دارد و
نیز برخی نقاط کور. همینطور هم کسانی که این سی سال را به دور از لبه
تیغ سانسور و استبداد جمهوری اسلامی زندگی کرده اند برخی مسائل را به
وضوح بیشتری میبینند و برخی را نه. کل تقسیم بندی مردم ما را بین "خارج
و داخل" باید کنارگذشت و از تهران-مرکزی بودن تصور ما از ایران که
ایرانیان مقیم بروجرد و یا بروکسل را فاقد صلاحیت اظهار نظر میداند گذشت.
امروز روز وصل کردن است نه فصل کردن. نقاط افتراق طبیعی ما که از ناحیت
فکر و منظرعمل است نعمت مردم ماست و متضمن تکثر گرایی دموکراتیک . نقاط
وصل و اشتراک ما نیز مبتنی بر حقوق شهروندی و آزادیهای مدنی و اعتماد به
شکل گیری شعور و خرد جمعی ماست. بر این گذر باید سعه صدر و گسترش اندیشه
روا داشت. هر کس هر گناهی، تقصیری، کوتاهی کرده است دیگر باید گذشت و
رفت و رو به آینده داشت. تاریخنگار ی مبتنی بر انتقامجویی ما را به جایی
نمیبرد و آب به آسیاب حکومت غداره بندان میریزد و هیچ کس هم از قبل این
تاریخ پیروز محض نخواهد بود. همه ملت ما در این سی سال باخته است. باید
به فکر پیروزی بود نه بدنبال مقصر برای شکست گشتن. میزان عملکرد امروز
آدم هاست.
تله های سر راه جنبش سبز
مسائلی که امروز جنبش سبز را تهدید میکند صرفا خشونت لجام گسیخته اعوان و
انصار جمهوری اسلامی، حکومت نظامی ایشان در شهرهای ایران، و میادین شهر
ها را به پادگان های نظامی تبدیل کردن نیست. این اعمال شنیع و مذبوحانه
اتفاقا کاملا نتیجه عکس دارد و ماهیت وحشیانه رژیم را برای جهانیان و به
خصوص مسلمانان جهان عریان تر و برتری اخلاقی جنبش سبز را واضحترمیکند.
هشت ماه از شروع این جنبش گذشته و هنوز یک ترقه هم از ناحیه مردم ما
ترکانده نشده، و چه زیبا و درست و منطقی و با شکوه هم هست که چنین است،
در حالیکه دولت احمدی نژاد و رژیم جمهوری اسلامی نیرو های سرکوبگر را به
جان مردم ما انداخته اند و از هیچ شناعتی هم خود داری نکرده اند. هر چه
وقاحت و بیشرمی این دولت و این رژیم بیشتر عریان شود نجابت و بزرگواری
مردم ما برای مردم جهان روشنتر میشود. و دیری نخواهد بود که بدنه اصلی
نیرو های نظامی و انتظامی چهره خواهران و برادران خود را از پشت نقاب
دروغی که صاحبان قدرت بر آنها کشیده اند و آنها را "دشمن" قلمداد کرده
اند ببینند و در مقام دفاع آنها برایند و نه در موضع اذیت و آزار آنان.
مساله دیگر ی که جنبش سبز با ان روبرو است امکان بی اعتنایی جهانیان و
غلبه یافتن ژئو پولیتیک منطقه (تحت سلطه گرایی های بی امان امریکا و
اسرائیل) و نیز تفوق منافع مالی و استراتجیک کشورهای دور (ونزوئلا) و
نزدیک (عربستان سعودی) بر اراده ملت های آنهاست که بر خلاف دولتهای حاکمه
جملگی طرفدار ملت به پا خواسته ما هستند. توجه روشنفکران عرب و مسلمان
منطقه به ماهیت جنبش سبز از اهم این مسائل است. در عرض همین هشت ماه ما
از مرحله ای که برخی روشنفکران عرب به دید شک وتردید به جنبش سبز
مینگریستند گذشته ایم و رسیده ایم به جایی که ده ها نویسنده و روزنامه
نگار و روشنفکر عرب به طرفدارای از جنبش سبز و آزادی های مدنی مردم ایران
اعلامیه صادر میکنند. طرفداری برخی "نیوکانهای" و "نیو لیبرال" های
امریکایی و اصحاب ایرانی مستخدم آنها از جنبش سبز (بدلایل و انگیزه های
خودشان البته) و نیز ملاقات و سخنرانی برخی طرفداران شاخص جنبش سبز در
سازمانهای بدنام و جنگ افروز طرفدار رژیم غاصب صهیونیستی البته در ایجاد
این قبیل شبهات نسبت به جنبش سبز در میان مسلمانان و اعراب نقشی اساسی و
نابخشودنی دارد. سوء تعبیر مردم منطقه از ماهیت جنبش سبز و تدوام این
تصور باطل را که چون افراد و سازمانهای مشکوکی طرفدار این جنبش هستند بنا
بر این کل این حرکت اجتماعی مشکوک الهویه است و چه بسا آب به آسیاب
امریکا و اسرائیل بریزد، باید همچنان جدی گرفت و با آن مبارزه کرد.
امپراتوری شوروی هم در سالهای ۱۹۶۰ در پی بهره برداری از جنبش آزادی های
مدنی سیاهان امریکایی بود و صد البته ان سوء استفاده خدشه ای به اصالت و
صلابت و زلالی آن جنبش نمیزد.
بنا بر این خیلی به صراحت و سادگی میتوان به این اصل قائل بود که کسانی
که امروز مدافع حقوق بشر و آزادی و دموکراسی در ایران هستند ولی برای این
دفاع از سازمانهای دولتی و نهادهای "نیو کان" و "نیو لیبرال" امریکایی
کمک مالی و طبعا حمایت سیاسی دریافت میکنند و در ازای این کمک مالی هم طی
سی سال گذشته لام از کام علیه جنگ افروزی های امریکا و اسرائیل در سراسر
جهان و در منطقه به اصطلاح خودشان "خاور خاورميانه" باز نکرده اند، سر
سوزنی اعتبار برای دفاع از جنبش سبز ندارند. لابد سر این اصل هر آدم
منصفی توافق خواهد کرد که هر ایرانی که امروز در امریکا دارد برای جنبش
سبز سینه چاک میکند ولی در عرض حد اقل هشت سال سیاهی و تباهی و خباثت
ریاست جمهوری جورج بوش لام از کام علیه جنگ افغانستان و جنگ عراق باز
نکرده جانبداری او از جنبش سبز از ضریب محدودی از اعتبار برخوردار است.
شصت سال است که دولت غاصب نژاد پرست آپارتاید استعمارگر اسرائیل خون ملت
فلسطین را در شیشه کرده، فرزندان آنها را کشته، زنان آنها را بیوه و
عزادار کرده و سرزمین آنها را روز روشن از زیر پای آنها دزدیده است.
لابد منصفانه است اگر به این حرف ساده معتقد باشیم که هیچ "فعال سیاسی"
ایرانی (مردم معمولی را عرض نمیکنم) که در امریکا و یا اروپا زندگی میکند
و طی این مدت دراز هرگز بر علیه این ظلم وقیحانه لام از کام نگشوده سینه
چاک کردنش برای فقدان حقوق "بشر" در جمهوری اسلامی از بیخ و بن بی اعتبار
است. یک بام و دو هوا که نمیشود. ظلم ظلم است، و انسان انسان. هیچ
مادر افغان و عراقی و فلسطینی هم که بچه اش را از یک مادر ایرانی کمتر
دوست ندارد. چطور میشود دولت وحشی اسرائیل یک و نیم ملیون مرد و زن و
پیر و جوان و مادران و فرزندانشان را در غزه در بزرگترین زندان روی کره
زمین زندانی کند و از زمین و هوا و دریا بر آنها بمب و آتش بریزد و قتل
عام کند و این حضرات تازه سبزشده مقیم امریکا و اروپا "صم بکم" انگار نه
انگار بوده اند، و حالا یک دفعه حرف از حقوق "بشر" میزنند. مگر فقط
ایرانی ها "بشرند"؟ بشر های دیگر به اندازه کافی بشر نیستند؟ من ایرادی
به هموطنانم که زیر ساطور جمهوری کلاش و قلاش اسلامی خون دل خورده اند و
فریاد میزنند "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" ندارم. با آنکه از بن
دندان و به دلایل سیاسی و نظری و نه صرفا به دلایل انسانی و عاطفی با این
شعار مخالفم آن را خوب میفهمم . ولی این حضرات مقیم کالیفرنیای شمالی و
جنوبی و واشینگتن و کنکتیکت چطور؟ آنها که در امریکا و اروپا زندگی
میکنند و الان دم از حقوق "بشر" میزنند که میتوانستند علیه این ظلم ها
حرف بزنند، چرا نزدند؟ حالا نزدند--ترسو بودند. پس دیگر چرا وقتی
دیگران که نمیترسیدند زدند و جان و حیثیت خود و خانواده شان را این
سازمانهای طاق و جفت طرفدار اسرائیل در امریکا به صلابه میکشیدند اینها
آتش بیار معرکه آن ها بودند.
اجازه بدهید فارسی این قسمت را قدری غلیظ تر کنم و این نکته را خیلی ساده