ش. ش:
سلام عزیز گرانمایه
نوروز داشته ایم اگرچه روزهایمان نو نشده است . بهار و سبزه داشته ایم اگرچه تا دلت بخواهد پائیز میهمان خانه جانمان بوده است . هفت سین سفرهای اساطیری مان تبدیل به سرنیزه و سکوت و سرکوب و سرکشی و سلول و سختی و سفاکی شده است . در این سال پیش رو در انتظار نو روز هستیم و همان هفت سین هایی که بچگی هایمان را با آن آذین می بستیم . یادش بخیر . کجا رفتند ؟ چرا بند ناف این قوم همیشه با ترس و دلهره و دریغ و افسوس و شروع و شهامت و شکست و امید و یأس و فریب و ...... بریده شده است . چه باید کردهایی که مثل خوره به جانمان افتاده است ؛ راستی چه باید کرد ؟
دراین روزهایی که می آید و آفتاب عمرمان را برف آب می کند ، برای سرزمینمان و آدم هایش سلامت – سرخوشی و سرور آرزو می کنم . آرزو می کنم عمو نوروز با آن کلاه بی دردی سرماسوز و شب کش با سازی از جنس امید ، ترانه های تغییر و بهروزی و شادمانی و نان را بنوازد – دست شما را می بوسم و اشکهایم را برای آدم هایی که در بلندای شهامت د رانتظار طلوع سپیده صلح نشسته اند ، هدیه می کنم . دیوارهای دوری شان را می بوسم . کاش می توانستم مثل نسیم ، مثل صدا ، مثل هوا ، مثل رویا ، مثل یک شبه ، مثل یک فریاد ، مثل یک اشک ، مثل یک لبخند ، با آنان باشم . کاش می توانستم نیلوفری باشم تا گل احساسشان را با درخت عزیزانشان می رساندم . کاش می شد ....
عیدتان با همه دلشکستگی و امید مبارک
دستبوس و شرمناک