ناصر لرستانی:
برخی از تحلیل گران بر این نظرند که مقاومت حاکمیت در مقابل مطالبات جنبش و نیز مقاومت جنبش در مقابل سرکوب و خشونت حاکمیت ترجمان گونه ای تناسب و تعادل قوا بین جنبش و حاکمیت است که هیچ کدام تا این لحظه نتوانسته اند خواست خود را به دیگری تحمیل کنند.
در واقع، عدم عقب نشستن و مقاومت جنبش در مقابل حاکمیت و بر عکس، نشان از تناسب قوایی است بین جنبش و حاکمیت که وجهی سیاسی – اجتماعی دارد. در این نوشتار سعی بر آن است تا واقعیت این تناسب قوا و نتایج احتمالی آن را بررسی کنیم، و ببینیم که آیا تناسب و تعادل قوا واقعی است؟ و در صورت واقعی بودن خوب است یا بد؟ و در صورت وجود تناسب قوا بین حاکمیت و جنبش چه نتایجی برای جنبش محتمل است؟
به منظور تعریف و تشخیص انواع تعادل قوا، از کتاب "عدالت اجتماعی" استفاده می کنیم. " در ذهن ها، وقتى دو كس يا دو گروه ، يا دو كشور توانائى هاى برابر در مقابله با يكديگر را دارند، آن دو كس ، دو گروه ، دو كشور را هم قوه يا هم زور مىگويند.
... دست كم، چهار نوع تعادل قوا داريم. « تعادل ضعف ها » يكى از آنها است. فرقش با سه تعادل ديگر در اينست كه آن سه، در تحول خويش، به تعادل ضعف ها بدل مىشوند. در واقع، اين چهار تعادل از تعادل قواى يك طرفه پدید می ﺁیند و به تعادل ضعف ها مىانجامند:
1 - تعادل قواى ساده: هر گاه صاحبان دو قوه در تعادل ساده با يكديگر قرار بگيرند، يعنى ميانشان تنها مسابقه در افزودن بر قوه وجود داشته باشد، بطور عموم، سه حالت پيش مىآيند:
الف - يكى قوى تر و ديگرى نسبت به او ضعيف تر مىشود، ب - دو طرف در جريان افزودن بر قوه خويش، هم قوه مىمانند، ج - دو طرف، از راه حذف نيروهاى محركه، حالت نخستين را حفظ مىكنند.