سهراب سهرابی:
جناب رهبر، هنگامی که غافلگیرانه در ملاقاتی عمومی مورد انتقاد یک دانشجوی آزاده قرار گرفت، در واکنش ابراز داشت که وی انتقادهای زیادی را دریافت می کند و آنها را می فهمد. وی همچنین از کسانی که در مواجه با رهبری دچار خودسانسوری هستند و انتقادهایشان را ابراز نمی کنند «انتقاد» کرد.
در هفته بعد از این واقعه، مقالات و قطعه های انتقادی بسیاری خطاب به رهبر نوشته شد. ولی براستی آیا انتقادپذیر بودن رهبر مهم است؟
فرض را بر این می گذاریم که پاک ترین و شریفترین فرد این کشور در سیستم فعلی و مطابق با قانون اساسی فعلی به رهبری کشور انتخاب و اختیاراتی که قانون اساسی برای وی تعریف کرده است را دارا شود. چنین فردی بر اساس قانون اساسی وظیفه دارد فرماندهان نیروهای مسلح را تعیین کند، رئیس قوه قضائیه و رئیس صدا و سیما را برگزیند، اعضای شورای نگهبان و اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام را منصوب نماید و مهمترین تصمیمات حکومتی را اتخاذ و ابلاغ نماید.
چه مکانیسمی وجود دارد که چنین فردی بسرعت به یک دیکتاتور تمام عیار تبدیل نشود؟ آیا اساساً فکر کردن به اینکه چنین مکانیسمی ممکن است وجود داشته باشد امری عاقلانه است؟
در فرض ما، بهترین فرد این ملت به رهبری انتخاب شده و چنین اختیاراتی به وی داده شده و او در برابر این اختیارات مسئول و پاسخگو است. رهبر باید افرادی که از نظر او شایسته اند را به فرماندهی سپاه و ارتش و ریاست قوه قضائیه و سازمان صداوسیما و عضویت شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت انتخاب نموده و پاسخگوی اعمال آنها باشد و هر گاه احساس نیاز کرد بتواند این افراد را تعویض نماید. رهبر فرضی ما، داناترین و درستکارترین ایرانی موجود است، ولی به هر حال باید تصمیم آخر را وی گرفته و پاسحگوی تصمیماتش باشد، باز هم فرض ما بر این است که وی در تصمیم گیریهایش از مجموعه ای از برجسته ترین متخصصان کشور بهره می گیرد و نظرات مختلف آنها را می شنود، سرانجام باید شخص رهبر از میان مشورتهای داده شده بهترین آنرا به تشخیص خودش انتخاب نماید. تکلیف آنهایی که نظرشان رعایت نشده و بر خلاف توصیه آنها عمل شده چیست؟ با مخالفت آنها باید چه رفتاری داشت؟
قانون اساسی یک فرد را بعنوان مرجع تصمیم گیری در کشور تعیین نموده و اختیار همه امور را بدست وی سپرده و با درک اینکه تمرکز قدرت در یک نفر، می تواند به دیکتاتوری تعبیر شود، با قائل شدن اینکه رهبر باید حتماً روحانی باشد و صفاتی نظیر اجتهاد فقهی در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت كافی برای رهبری، تلاش نموده که با این ذهنیت مقابله نموده و به مردم القاء نماید که چنین فردی محال ممکن است که تبدیل به یک مستبد خودکامه شود.
مهمترین نکته ظریف قانون اساسی این است که رهبر ملزم به پیروی از نظر اکثریت نیست بلکه وی باید قدرت تصمیم گیری داشته و بهترین تصمیم را انتخاب نماید، حتی اگر اقلیتی محدود با این نظر موافق باشند. چنین اختیاری را حتی پیامبران الهی نیز نداشته اند. پیامبر اسلام را مرجع مقایسه قرار می دهیم که آئین ایشان مورد استناد قانون اساسی قرار گرفته است. پیامبر هرگز اختیارات ولایت فقیه مندرج در قانون اساسی را نداشت. همه تصمیمات مهمی که در 13 سال مکه و 10 سال مدینه گرفته شده بر اساس رای اکثریت بوده و پیامبر نیز تبعیت نموده است. حتی در جنگ اُحُد تصمیم شخصی پیامبر و جمعی اندک بر ماندن در مدینه و جنگیدن در جوار شهر بود ولی رای اکثریت بر بیرون رفتن از شهر و جنگ در کنار کوه اُحُد قرار داشت، ولایت فقیه طبق قانون اساسی در چنین موقعیتی باید تصمیم آخر را بدون اعتنا به اقلیت و اکثریت، خودش می گرفت و روشن است که ولایت فقیه تصمیمی می گرفت که خودش هم به آن اعتقاد داشت و دلیلی برای تبعیت از اکثریت نمی دید، ولی پیامبر نظر خودش بعنوان پیامبر مبعوث خدا را نادیده گرفته و از تصمیم اکثریت تبعیت نمود زیرا ملزم به این رفتار بود. در پیمان صلح حُدیبیه نیز دقیقاً بار دیگر همین اتفاق تکرار شد. هیچ رخداد مهمی نیست که پیامبر در 23 سال پیامبری اش با تکیه بر مقامش تصمیم گیری نموده باشد، بلکه همواره این نظر اکثریت بوده که ملاک قرار گرفته است.
خود دین اسلام داعیه اینکه یک نفر برای همه ملت تصمیم بگیرد را نداشته و نه چنین مقامی را در قرآن برای پیامبرش قائل شده و نه اینکه در قرآن ذکری از اصل ولایت فقیه نموده است. فقهایی که مدعی هستند اصول دین و فروع دین را از قرآن استخراج نموده اند چرا تا 30 سال پیش متوجه نشده بودند که چنین اصل حیاتی و مهمی در قرآن وجود داشته و جا افتاده است.
بدون اینکه بخواهیم با پرداختن به آیات متعدد قرآنی در رد ابداعی بنام ولایت فقیه دلیل آورده و مسیر بحث را عوض کنیم، حتی اگر از لحاظ عقلی نیز چنین اصلی قابل پذیرش بود، چندان بدنبال تطبیق آن با اسلام نمی گشتیم، ولی با کمال تأسف، اصل ولایت فقیه پیرایه ای است که ناروا به اسلام بسته شده و موجب توهین به آن گردیده و در عین حال بر ضد عقل بشری و غیرقابل قبول است.
اینکه رهبر خامنه ای باشد یا خاتمی یا کروبی یا میرحسین، و اینکه رهبر انتقادپذیر باشد یا مستبد، عاقل باشد یا نادان، مجتهد باشد یا مرجع تقلید، مکلا باشد یا معمم، مذکر باشد یا مؤنث، هیچ تأثیری در اصل موضوع نداشته و هر فردی که مطابق با تعریف موجود در قانون اساسی به سمت رهبر انتخاب شود در حقیقت باید بعنوان یک دیکتاتور عمل کند، چاره دیگری ندارد.
در جهان امروز که بحق عصر انفجار اطلاعات نامیده شده و پدید آمدن دهکده جهانی امری غیرقابل انکار بوده و مرزهای جغرافیائی و عقیدتی و نژادی جای خود را به مشترکات انسانی داده است، نه دلیل و برهان دینی و نه ضرورت عقلی و منطقی وجود دارد که سیستم بالنده و سازنده اداره کشور بر اساس دموکراسی را با سیستمی ابداعی که 30 سال پیش اختراع شده و فرسودگی و عقب مانده بودن آن باثبات رسیده است جایگزین نمائیم.
بجای انتقاد به شخص رهبری، باید به وجود اصل رهبری انتقاد کنیم، خامنه ای خود قربانی این سیستم منحط دیکتاتورپرور است. اگر در سال 1368 هر شخص دیگری نیز بعنوان رهبر انتخاب شده بود، اکنون در خیابانها به همین وضعیتی که فرق دختران مردم را با باطوم می شکافند و جوانان را در هم می کوبند عمل می شد. نمی توان فردی را به درون گودالی پر از سیاهی انداخت و بعد از آلوده بودن لباسش انتفاد نمود.
ولایت فقیه بدنبال ایجاد یک جامعه متحدالشکل و تک صدائی است، دقیقاً همان چیزی که کمونیسم دنبال آن بود و شکست خورد. جامعه زنده و پویا، جامعه ای رنگارنگ و چند صدائی است که بر مبنای رقابت ایده ها و ابتکارات اداره می شود.. دموکراسی بقای یک جامعه چند صدائی را تضمین می کند. در حکومتهای دموکراتیک، سرنوشت همه چیز از صندوق های رای بیرون می آید و احزاب برای بردن رای مردم، ناچار از تحقیق و تفکر و مطالعه و برنامه ریزی هستند، احزاب، نه شعارها، بلکه برنامه هایشان را در معرض قضاوت و انتخاب مردم می گذارند و بدلیل رنگارنگ بودن جامعه، کمتر پیش می آید که اکثریت مطلق را بدست بیاورند و از همین روی ناچار به تشکیل دولت ائتلافی با سایر احزاب در اقلیت هستند که بمعنای بهره گیری از کادرها و ایده های متنوع تر و بیشتر است. احزابی هم که رای کافی نمی آورند و در درون دولت ائتلافی جایگاهی نمی یابند بلافاصله تبدیل به اپوزیسون منتقد دولت شده و اجازه خودمحوری و تک تازی به دولت حاکم را نمی دهند و با انتقادهایشان، نقش وجدان بیدار جامعه را بازی می کنند. در عین حال، "دولت در سایه" تشکیل داده و کادرسازی و برنامه ریزی بهتر برای فرصت انتخاباتی بعدی را دنبال می کنند. در این رقابت شدید بین احزاب، برنده مردم هستند که نخبگان جامعه را به رقابتی سالم بنفع جامعه و کشور وادار نموده اند.
بهوش باشیم که در سال 57 نیز ایده آل همه مردم برچیدن دیکتاتوری و برقراری دموکراسی بود ولی انقلاب مردم شبیخون خورد و ناگهان بجای خدا، شاه، میهن، مشابه آن یعنی خدا، ولایت فقیه، جمهوری اسلامی حاکم گردید. سیستم اداره کشور نسبت به زمان شاه هیچ تغییری نکرد، آنموقع این اعلی حضرت بود که حرف آخر را می زد که در جمهوری اسلامی تبدیل شد به معظم له. مبادا که ملت ایران دوباره دچار چنین سرنوشتی شوند و بعد از جایگزینی شاه با رهبر، رهبر را هم با نوعی دیکتاتوری فردی دیگر عوض کنند و سبب شوند که 30 سال بعد، فرزندان نسل جوان فعلی، در خیابانها باطوم بخورند و دربدر لقمه ای آزادی و دموکراسی باشند.