ویژه‌نامه‌ی «مبعث رسول (ص)»
خلاصه:
اگر پیامبر در زمانه ما مبعوث می‌شد، با ما چه می‌گفت؟ پایا، پیمان، دباغ، صفی، فاضل، فراستخواه، کدیور، کمالی، مجاهدی، محدثی، منتظری، نوریزاد، وسمقی و یوسفی اشکوری در این ویژه‌نامه، به این پرسش پاسخ داده‌اند.
ویژه‌نامه‌ی «مبعث رسول (ص)»

  

اشاره: به مناسبت بیست‌و‌هفتم رجب، سال‌روز مبعث پیام‌بر گرامی اسلام (ص)، ستون اندیشه‌ی جرس از صاحب‌نظران و اندیشمندان در داخل و خارج کشور دعوت کرد تا به پرسش اقتراح جرس پاسخ گویند:

«اگر پیامبر اسلام امروز مبعوث می‌شد، چه سخنی برای انسان زمانه‌ی ما می‌داشت، چه می‌کرد و چه‌گونه می‌زیست؟»

این پرسش با این پیش‌فرض طرح شده است که متابعت از پیام‌بر، امروز، از جمله در گرو پاسخ‌گویی به این پرسش است. پرسشی اصیل که دیری است جای خود را به پرسشی باژگونه داده است: «اگر ما در عهد پیام‌بر می‌زیستیم، چه بایستی می‌کردیم؟» روی‌کردی که پوستینی وارونه بر تن اسلام پوشانده است که نه نوعاً برای مسلمانان گرمی باطنی می‌آورد، و نه معمولاً ناظران و معاشران ایشان را جز وحشت و اسف و عجب می‌افزاید.

ایده‌ی برگزاری اقتراحی در باب این پرسش، در اخرین هفته‌ی منتهی به سال‌روز مبعث در شورای سردبیری جرس شکل گرفت و در فرصتی فشرده از برخی صاحب‌نظران خواستیم تا پاسخ‌های خلاصه و کوتاه خود را (در حدود ۱۰۰۰ کلمه) برای ما ارسال فرمایند. آن‌چه در پی می‌آید مجموعه‌ی پاسخ‌هایی است که برخی از صاحب‌نظرانی که پرسش ما را دریافت کرده بودند، توانستند در فرصتی کوتاه بپرورند و برای ما بفرستند. از ایشان به خاطر آن‌که از سر لطف خود را به‌دشواری افکندند تا صلای جرس را بی‌پاسخ ننهند، سپاس‌گزار ایم. بی‌شک، اگر فرصت بیش‌تری می‌داشتیم، می‌توانستیم از شمار بیش‌تری از صاحب‌نظران دعوت کنیم و از آرا و آثار شمار فزون‌تری از ایشان در این باب بهر‌ه‌مند شویم. 

این مجموعه را در آستانه‌ی سال‌روز مبعث رسول اکرم (ص)، به احترام یاد و نام او، به خوانندگان جرس تقدیم می‌کنیم.    

 

 این عالم به خود وانهاده نیست، علی پایا

اگر پیامبر هم امروز برانگیخته می شد، چه می گفت و چه می کرد؟ حبیب الله پیمان

جان چو دیگر شد جهان دیگر شود، سروش دباغ

 

محمد (ص) امروز چه می کرد؟ امید صفی

سرآغاز نزول وحی و پیام پیامبر، محمدتقی فاضل میبدی

متن تحریر‌شده‌ی سخنرانی سال ۱۳۸۷ به مناسبت مبعث، مقصود فراستخواه
اگر پیامبر امروز مبعوث می‌شد، محسن کدیور
سخنی از سرِ مهر و خبری از در صدق، حسین کمالی
حیاتی نقادانه برای تجدید ایمان، معنا و رهایی، محمد‌مهدی مجاهدی
پرسش از نسبت ما و پیامبر: بازگشت به او و فراخوانی او، حسن محدثی
احیای اخلاق کریمه، احمد منتظری
اخلاق سیاسی پیامبرپسند، محمد نوریزاد
باز-زدایی شرک و خرافه، صدیقه وسمقی
مواجهه‌ی انتقادی-اصلاحی با تجارب عصری، حسن یوسفی اشکوری

 

  

این عالم به خود وانهاده نیست: علی پایا

 

 به گمان من اگر پیامبر (ص) امروز در میان ما می بود همان رسالتی را ادا می کرد که ۱۴۰۰ پیش بدان مبعوث شده بود: اعلام این که "این عالَم به خود واگذاشته نیست، بلکه صاحبی دارد."

پیام بنیادین پیامبر، البته واجد ظرفیت های معنایی بسیار گسترده است. کشف و فهم این ظرفیت  ها با توانایی های معرفتی  مخاطبان رابطه ای مستقیم دارد. برای مخاطبان امروزین پیامبر، در پرتو پیشرفت های معرفت شناسانه چشمگیری که طی قریب صد و چهل سده ای که از اعلام رسالت می گذرد، حاصل شده است، امکان غوررسی به مراتب بیشتری در ژرفای معنایی-مفهومی این پیام وجود دارد.  پرسش از چیستی"صاحب" عالم و نحوه تعامل مخاطبان پیام با او و با مضامین مندرج در پیام وی، از سویی به تکاپویی معرفت شناسانه دامن می زند که محصول آن انواع متنوعی از فهم ها و تبیین های گمانزنانه است که برخی از آنها از حیث انسجام و تلائم درونی و توضیح و تفسیر سازگار با واقعیات بیرونی از پیشنهاد های بدیل برترند. از سوی دیگر کوشش برای درک دلالت های معنایی پیام به ظهور انواع متنوعی از شیوه های زیست و آداب و آئین ها و مناسکی می انجامد که ناظر به جنبه های عاطفی و احساسی و زیستنی (و نه صرفا اندیشه ای) پیام است.

تجربه های اندوخته انسان روزگار ما در شکل دادن به محتوای درک و فهم ما از ظرفیت های معنایی پیام، و نیز صورت بخشیدن به آئین ها و آداب ناظر به ارتباط عاطفی پیام با عمق جان مخاطبان، نقشی بسزا بازی خواهد کرد. به عنوان نمونه انسان مدرن که با تجربه روشنگری و نیز توانایی ساحرانه و سهمگین خرد ستیزیِ رمانتیستی آشنایی نزدیک دارد و به اهمیت محوری خود آئینی فردی و نیز نقش تعیین کننده جمع و جماعت واقف است و به رابطه پارادوکسیکال و در عین حال اجتناب ناپذیر این زوج های متقابل و امثال آن (از جمله خُردی و آسیب پذیری زیستبومی که جایگاه اوست در تقابل با بیکرانگی کیهان)، در شکل دادن به شخصیت فرد و ظاهر ساختن قابلیت های وجودی مثبت او توجه دارد، می تواند تفسیر هایی از پیام محوری پیامبر ارائه کند که به غرض و خواست واقعی صاحب "پیام" که همان "صاحب" عالَم است، نزدیک تر باشد.

انسان مدرن، به مدد درس گیری از تجربه های متنوعی که با استفاده از فرصت حیات بر روی سیاره کسب کرده است، می تواند از پیام پیامبر این نکته را بیاموزد که اگر این عالم به خود واگذاشته نیست، در آن صورت نباید به وسوسه "نیهیلیسم و هیچ انگاری" تسلیم شود. اگر صاحب عالم از امانتی که به آدمی سپرده است پرسش خواهد کرد در آن صورت مدیریت بهینه این امانت امری است که خِرَد بدان توصیه می کند.  این مهم محقق نخواهد شد الاّ به مدد توجه به این نکته که همه آنچه در مُلک هستی یافت می شود، خواه جاندار و خواه بیجان، در عرصه پرغوغای واقعیت، سهمی و نقشی در شکل دادن به الگویی دارد که مستمرا از اندرکنش میان اجزای گوناگون وجود حاصل می شود. صورتی که این الگو در هر آن به خود می گیرد، علی الخصوص در وجهی از آن که به فرایند هایی ارتباط دارد که در کُرهء مرکوب زمینیان و بویژه در عالم روابط انسانی و و واقعیت های برساخته اجتماع در این زیستبوم استثنایی ظهور می یابد، تا حد زیادی در گرو نحوه عملکرد کنشگرانی است که به برکت برخورداری از توانایی اندیشه ورزی و اِعمال اراده از دیگر موجودات امتیاز یافته اند.

 

پیامبر اما، در زمانه کنونی نیز، همچون نوبت نخست ابلاغ پیام، با خیل شکاکان و منکران و مخالفان روبرو خواهد شد. نقد این ناقدان، فی نفسه و مستقل از محتوای آن، بینه ای قدرتمند در نقض دو گمانه است نخست این که پیام پیامبر تفسیر های سطحی و فاقد ژرفای معنایی و مفهومی را بر می تابد. دیگر این که صاحبِ عالَم الگویی از پیش متعیّن بر عالُم فروفکنده است و آدمیان، آدمک هایی مسلوب الاراده بیش نیستند که در نمایشی عظیم به بازی گرفته شده اند.

آنان که در روزگار ما در زمره مخاطبان پیامبر رحمت قرار می گیرند با نظر به گوهر پیام او و با عنایت به آنچه که به مدد خِرَد نقاد از تطورات پیشین الگوی متحول شونده واقعیت آموخته اند، احیانا می توانند به این نکته متفطن شوند که برای بهره مند شدن از ظرفیت های مثبت و نامتناهی مندرج در واقعیت می باید فرصت بقای نوع آدمی (هرچند نه لزوما افراد آن را) را تا حد امکان بسط دهند. اما این مهم تنها در صورتی تحقق می یابد که آدمیان با دیگر اجزای هستی ارتباطی برهم افزا برقرار سازند. ترجمان این سخن در ارتباط حیطه زیست اجتماعی که مهم ترین قلمرو تکاپوی کنشگران انسانی است به ارائه آموزه هایی همچون عدالت ورزی، حرمت نهادن به دیگری (صرفنظر از نژاد و جنسیت و رنگ پوست و امثالهم) به منزله شریکی برابر در انسانیت و منبعی یگانه برای کسب معرفت، پرهیز از جزمیت و خودْ موجه انگاری، گشودگی در برابر واقعیت و خشوع در مقابل حقیقت، و نیز اهتمام در برساختن و پایش نهاد هایی منجر می شود که عهده دار صورت بخشیدن به این آموزه ها در عرصه عمل و زندگی واقعی اند.

 

پیشتر به تقابل پیام بنیادین پیامبر با آنچه که می توان آن را بزرگ ترین خطر برای انسان مدرن تلقی کرد، یعنی رواج نیهیلیسم، اشاره شد. از آنجا که تهدیدی که از ناحیه این دیدگاه متوجه بشریت است بسیار جدی است، اندکی بسط مقال در این خصوص احیانا بی مناسبت نخواهد بود. از عبارات مشهور امثال نیچه (خدا مرده است) و داستایوسکی (در غیاب خدا همه چیز مجاز خواهد بود) در قرن نوزدهم که بگذریم، عصاره سخن نیهیلیست ها را در زمانه ای نزدیک تر به دوران کنونی می توان در این عبارات که تئودور آدرونو همدلانه از قول هرمان گراب نویسنده آلمانی نقل می کند مشاهده کرد: "هیچ چیز جز رسیدن به نومیدی و حرمان نمی تواند ما را نجات دهد".

پیام پیامبر در تقابل آشکار با آموزه های نیهیلیستی تاکید بلیغ بر اراده معطوف به امید است. این اراده البته ارتباطی وثیق با طلب معرفت دارد. دلالت معنایی پیام رسول آن است که مبادا سرد شوی و دست از طلب بداری. به قول شمس تبریزی "عالم حق فراخنایی است، بسطی بی پایان عظیم". در این عالم می باید مستمرا در تکاپوی آن بود که روزنی به افقی فراختر گشود و بدانچه حاصل شده است دل خوش نداشت:

دوزخ است آن خانه کآن بی روزن است           اصل دين ای دوست روزن کردن است

همچو مستسقی کز آبش سیر نیست            به هر آنچه یافتی بالله مایست

بن مایه پیام پیامبر را علی الاصول می توان به روشنی در فهمی نقادانه و مستمرا نو شونده از قران، که ۱۴۰۰ سال عرضه شده است، یافت. به این اعتبار، پیامبر هیچگاه از میانه غایب نبوده است تا حاجت به حضور و ظهور دوباره او باشد. آنچه احیانا مورد غفلت قرار گرفته است، رویکرد نقادانه و متکی به دستاورد های تاریخی خرد جمعی به جانِ سخن رسول حق است. برای انسان عصر مدرن در قیاس با معاصران نخستین نوبت نزول وحی، امکان فهم دقیق تر مقصود ارسال کننده پیام فراهم تر است. این دستاورد اما بی مدد سختکوشی مجدانه معرفت ورزانه آن گونه که بدان اشارت رفت، حاصل نخواهد شد.

 

اگر پیامبر هم امروز برانگیخته می شد، چه می گفت و چه می کرد؟

حبیب الله پیمان


بیشتر مردم براین باورند که پیامبر، بی هیچ مقدمه و زمینه ای برانگیخته شد تا خلق را از پرستش بت های خود ساخته ازسنگ وچوب باز دارد و یا ازآنها بخواهد که مذاهب باطل و منسوخ را رها کنند و همگان به خدای یگانه ایمان آورده و ازشریعتی پیروی کنند که او برای آنها آورده است. با اندک تأمل در تجربه های زیستی و مبارزاتی پیامبر و دقت در حساسیت ها، و درگیری های ذهنی وعملی وی، درقبل و بعد از بعثت، معلوم می شود که نقطه عزیمت او آنگونه نبوده که اکثرا می پندارند . بلکه رسالت وی بی ارتباط با پرسش هائی نبود که ازسالها قبل، درذهن وی شکل گرفتند، زمانی که هنوز نه وحی نازل شده بود و نه به ایده و نظام دینی خاصی باور گرفته داشت، درعوض ،پیوسته زیر تأثیر معضلات، تضادها، کشمکش ها و بحران های اجتماعی و هستی شناختی جامعه پیرامون خود به سرمی برد.


فراموش نکنیم که پیامبر درخانواده ای تنگدست ولی مهربان از صحرانشینان پرورش یافت. از لحظه ای که چشم به جهان گشود، طعم تلخ فقر و گرسنگی و یتیمی را چشید، کودک خردسالی بیش نبود که چوپانی آغازکرد و با کار و رنج آشنا گردید و چون بزرگتر شد، چهره مهیب و نفرت انگیز خشونت وجنگ و کشتار را ازنزدیک دید. و انبوه کودکان یتیم و زنان بی سرپرست را که پیوسته جان و مال و ناموسشان مورد تجاوز دارندگان مکنت و ثروت و قلدران قرار می گرفت. شاهد بود که چگونه اشراف وصاحبان زر و زور دختران و زنان بی پناه و یا متعلق به قبائل ضعیف را به زور می ربایند و یا به زر می خرند و به تن فروشی وادار می سازند. می دید که اشراف مکه با انحصار تجارت خارجی و تحمیل معاملات ربوی به مردم و اعطای قرضه هائی با بهره های سنگین ومتزاید، نه فقط همه اموال بلکه شیره جان آنان رامی مکند و یا در ازای طلب خود زنان و دخترانشان را به غنیمت گرفته برای کسب درآمد به فحشا وادار می سازند. روح حساس وعواطف انسانی اش از مشاهده این همه زشتی و ستم و بی عدالتی و استبداد و زورگوئی به درد می آمد و چون نمی توانست بی اعتنا از برابر این فجایع بگذرد به اتحادیه ای ازهمسالان خود (حلف الفضول) پیوست که دفاع ازمظلومان و بازپس گرفتن آزادی وحقوقشان را از قدرتمندان وجهه همت خود قرار داده بودند.


ازکودکی تا چهل سالگی که به رسالت برانگیخته شد، بی وقفه برای تأمین معیشت خود و کمک به عموی نادار وعائله مندش ابوطالب، به سختی کار کرد، ازچوپانی تا مزدوری درخدمت کاروانهای تجاری که فرسنگ ها مسافت میان آبادی ها را از درون صحاری خشک و سوزان و بی آب وعلف طی می کردند. به مزدی که ازصاحب کالای اصلی می گرفت بسنده می کرد و اگر دیگران کالائی به اومی سپردند تا درآن سفر به فروش رساند، بابت آن از ایشان مزدی دریافت نمی کرد. دراین مدت با همه قشرها و گروهها و قبائل آشنائی وارتباط برقرار نمود. با مردم عادی ومحروم و بردگان برسر یک سفره نشست و برخاست داشت ، با آنها همدلی وهمدردی می نمود و به رغم تنگدستی، بی دریغ ازمال خود می بخشید . بامهربانی و خوشروئی زایدالوصفی با آنان هم سخن می شد. وقتی از مسافرت کاری بر می گشت، از حال همه دوستان خودمی پرسید و وقتی متوجه می شد که وضع مادی آنها خوب نیست، قسمتی از مزد خود را بین آنها تقسیم می کرد (مسند ابن حنبل 1368 ه ق). در امانت داری و پاکدامنی بی نظیر بود و به همین خاطر درمیان قوم به «محمد امین» شهرت یافت. هیچ فرصتی را برای آشنائی و گفت وگو با روسا و بزرگان قبائل و رهبران و بزرگان نحله های فکری و دینی و اعضای اتحادیه های سیاسی ازدست نمی داد. با این شیوه بود که تا پیش از آغاز رسالت، ازهمه وجوه زندگی فکری فرهنگی واجتماعی ومعیشتی مردم و جغرافیا و موقعیت و ویژه گیهای سرزمینی، و نیز تاریخ موطن خود و اقوام و ملل پیرامون خبرداشت .


تردیدها و پرسش ها
در جریان عبور از آزمونهای دشوار و زندگی پرنشیب و فراز و سراسر تلاش و درگیری با تضادها و کشمکش های سیاسی و اجتماعی و دینی درون جامعه، شخصیت ومنش پیامبر وساختار ذهنی وروانی وی به گونه ای شکل گرفتند، که ازآن پس نمی توانست با دغدغه ها و تنش های درون ذهن خود کنار آمده ،چشم برآنها و واقعیت های پیرامون خود ببندد و مانند اغلب مردم همعصرخود به زندگی در مداری بسته و با اهدافی درخور یک انسان- جانور ادامه دهد و به چیزی جز صیانت ازحیات فیزیکی و مادی خویش نیندیشد، که اگر چنین می خواست ازهوش و خرد آنقدر بهره داشت که در مسابقه و نزاع برسر کسب قدرت و ثروت بیشتر و احراز مقام سروری و سیادت قوم و اربابی مردم، گوی سبقت از همگنان برباید و همانند بسیاری از برجستگان هم عصرخود به حاکم و یا پادشاهی جبار و خودکامه و یا یک اشرافی مرفه و بی درد تبدیل شود.


اما اوچنین نمی خواست و اجازه داد، آن تنش های ذهنی و دغدغه های وجودی، به تعدادی پرسش ها و معماهای کلیدی تبدیل شوند. پرسش ازچیستی وعوامل پدیدآمدن آن وضعیت نکبت بار و زندگی بی فرجام و آکنده از رنج و درد و محرومیت، پرسش ازعلل بروز و تداوم آن همه خشونت و زورگوئی، بی رحمی، تبعیض و بی عدالتی. پرسش از این که آیا این دست تقدیر و نیروی مرموز دهر(روزگار) و یا اراده و خواست خدایان و دیگر قدرتهای ناشناخته فوق انسانی است که سرنوشت و بهره هرکس از زندگی و فرجام کارش را بی حضور آنها رقم می زنند؟ آیا درعقاید و اعمال مذهبی وآداب ومناسک دینی مردم حقیقت و یا منفعتی نهفته است؟ درالهه ها و بت ها و شفیعان چه طور؟ از فرشته و جن گرفته تا اشخاص زنده و یا مرده ، مدفون در زیرخاک و یا پنهان درمجسمه ها و قفس هائی از چوب و سنگ، آیا در این ها که دست توسل به سویشان درازمی کنند، نذورات و قربانی تقدیم وحاجت می طلبند، ذره ای از حقیقت می توان یافت و یا یکسره پندارهای مقلوب و مسخ شده ای هستند بافته شده (تقلیدی) از روی ساخته های اذهان ناخودآگاه انسانهائی که در زمانی دور درعصر پیش آگاهی و دربطن نخستین دوران سراسر آشوب ونزاع وخشونت بعد ازهبوط ، می زیستند و تحت آن شرائط ، کارکردشان در صیانت از زندگی گله های (و نه جوامع) « انسان-جانور» مفید بود . ولی امروز کارکردی جز ارائه تصویر و تبیینی دروغین از واقعیت های تلخ و مناسبات ظالمانه و توأم باخشونت ، تجاوز و سلطه و نیرنگ و دروغ ندارند. آنها توجیه گر و نماد روش هائی هستند مبتنی بر غلبه و زور، خدعه و فریب، و قتل و برده سازی و بهره کشی بی رحمانه و لجام گسیخته ازطبیعت و انسان که برای «بازگشت به چشم داشت های بی واسطه ی جانورانسانی و تحقیر و سرکوب موجود نامیرائی که به عنوان سوژه (انسان خودآگاه) ظهور کرده است» (آلن بدیو 2001) به کارمی رود.


پیامبر درشگفت است که چرا مردمی که گرفتار آسیب فقر وتنگدستی اند وجسم و روح و فکرشان زیر فشار سنگین و طاقت فرسای استبداد و خودکامگی و آزار و شکنجه و تحقیر بی رمق شده است، زبان به اعتراض نمی گشایند و برای خلاصی از آن وضع و به دست آوردن آزادی خویش اقدام نمی کنند. چرا آن دعاها مستجاب نمی شوند و ازعهده خدایان و دین و مقدساتی که به آنها باور دارند و الهه ها و اربابان و روحانیانی که به آنها متوسل می شوند و امید یاری دارند، کاری ساخته نیست؟ « بسیاری از این مردم رهبانان(رهبران دینی) و یا پیامبرانشان را به جای خدا سرور خود قرارمی دهند وحال آنکه اقتضاء وجود انسانی شان این است که جز خدا که سرچشمه هستی و شعورآگاه آنان است پرستش نکنند و به سروری نگیرند. پیامبر خیلی زود متوجه می شود که این ها نه فقط راهی در برابر مردم به سوی روشنائی و آزادی وامنیت و رفاه نمی گشایند که برعکس همانند پرده ای ضخیم میان آنها و واقعیت ها و حقایق حائل شده ، مردم را ازفهم وضعیت حقیقی خویش و علل و عوامل شوربختیشان باز می دارند.


دستاورد سفر درونی
وقتی می بیند که همه واقعیت های جهان ، درعرصه های طبیعت و تاریخ و دریافت های بی واسطه خودش از تجربه های زیستی و اجتماعی و از خلال کشاکش ها و تعامل و کار با دیگر کنشگران اجتماعی ، همه برضد این خدایان و مذاهب و مسلک های دروغین و گمراه کننده گواهی می دهند، بر بی اعتمادی و ناباوری اش به آنها افزوده می شود و برای همیشه ازآنها قطع امید واعتماد می کند. درآن مدت پیامبرهیچ فرصتی را برای مقابله با خشونت و بیعدالتی و یاری بینوایان، به صورت فردی و یا جمعی ازدست نمی دهد. اما به تدریج درمی یابد که تا وقتی مردم در ناآگاهی به سر می برند و فکر و اراده خود را تسلیم سرنوشت از پیش مقرر، جبر روزگار و یا اراده فرامین روسا و پیشوایان سیاسی کرده و دینی اند، تنها با این نوع اقدامات پراکنده ی یک و یا چند نفره ، روابط مبتنی برسلطه اشرافیت قبیله ای (طبقاتی) و تجاوز و غارت تغییرنخواهد کرد. پس، با عواطفی حساس، ذهنی تیز و کاونده و شعوری آزاد و گشوده به روی حقیقت، به تأمل و تفکر دراندوخته های حاصل ازتجربیات و مشاهدات بی واسطه خویش می پردازد و پرسش های وجودی خود را در برابر شعور زنده و فعال و فراگیر ونامتناهی طرح می کند. تا سرانجام در جریان یکی از این تأملات خودآگاهانه و درون نگری عمیق و متمرکز، درلحظه ای که انتظار ندارد، نوری به درون قلب (شعورآگاه) وی تابیدن می گیرد و در اثر آن، بازمانده تصاویرخاکستری رنگ عقاید و نگرش های موروثی محومی شوند و او امکان می یابد تا از منظری تازه، از نگاه خدا و جلوه های ذات خلاق و شعورمند وی به جهان و واقعیت های پیرامون خود بنگرد. از ورای تیره گی تصاویر کاذب و آگاهی های دروغین که زندگی بشر را با پلیدی و رنج و فریب آلوده ساخته اند، عوامل حقیقی و نیروهای اصیلی را که دست در کار آفرینش و ایجاد تحول درجهت آزادی و شعورمندی بیشتر انسانها و رفع بیگانگی ازخود و از یکدیگرند، بی واسطه شهود می کند. با برابر قرار دادن این دو رویه، یکی تیره و کاذب (جهل واز خود بیگانگی، خشونت و ناامنی و فقر و بردگی) و دیگری روشن وحقیقی (آزادی وخودآگاهی و صلح وامنیت وعدالت) است که نقطه عزیمت و راهبرد خود را برای عبور از بحرانهای دامنگیر بشریت و زدودن پلیدی ها و زشتی ها اززندگی و روابط میان مردم، ازآنچه پیش از این بود تغییرمی دهد؛ باید به مردم یاد آورشود، به جای آن که بنشینند و چشم بدوزند تا کسانی از راه برسند و آزادی و صلح و عدالت را تقدیم آنها نمایند ، باید خود برای نجات و رهائی خویش و دستیابی به فلاح و آزادی برخیزند. اما این کارچگونه میسرمیشود ؟


از کجا آغاز می کند؟
پیامبر در بازگشت از این سفر درونی حامل چه پیامی برای مردم زمانه ما ست و برای پیشبرد رسالت خود دست به چه اقداماتی خواهد زد؟ اوبی گمان از مصائب سخت و جانکاه و بحران های دامنگیر نسل های حاضر آغاز خواهد کرد، از مرگ روزانه هزاران کودک و زنان و مردان از گرسنگی ،خواهد گفت و همان اندازه مرگ ناشی از ابتلاء به انواع بیماریهای کشنده و سوء تغذیه درا فریقا، آسیا و دیگر مناطق محروم وغارت شده و ستم زده جهان. و صدها هزارنفری که سالانه در میدانهای جنگ، در سرزمین های تحت اشغال به دست نیروهای مهاجم و متجاوز به قتل می رسند وصدها و هزاران نفری که در زندان های قدرتهای اشغالگر و یا حکومت های دیکتاتوری و خودکامه در زیر شکنجه به شهادت می رسند و یا درخیابان ها و میادین شهرها به جرم دادخواهی و طلب نان و آزادی زیر تانک ها و زره پوشها له می شوند و یا با گلوله وخمپاره ا ز پا در می آیند ، او دردمندانه و ملامت گرانه خواهد گفت؛ «آنان به چه گناهی کشته می شوند؟» و با اشاره به بیش از دو میلیارد گرسنه درجهان، فرجام تلخ و درناکی را برای آن دسته از افراد و صاحبان موسسات مالی ،شرکت های فراملیتی و نیز مدیران و دولتمردانی پیش بینی می کند که با غارت منابع طبیعی، دست اندازی به ثروتهای عمومی و ارتکاب دزدی و اختلاس و دلالی و رانت خواری و انواع اقدامات خلاف اخلاق و انصاف وعدالت ومغایر با میثاقهای جمعی، حقوق مردم را تضییع و آنان را ازحق داشتن کار و زندگی سالم و درخور شأن انسانی محروم کرده اند؛ « وای برحال ...کسانی که (به زیان خلق) ثروت ها می اندوزند ، با این تصور که به وسیله آن (سلطه واقتدار وموجودیت شان) ماندگار و جاودانه می شود، اما نمی دانند که همین ثروت های به غارت برده، گیرانه آتش نفرت و خصومت خلق ها ، رسوائی و ورشکستگی اخلاقی ،احساس تنهائی و جدا افتادگی ،عذاب وجدان ،حسرت و پشیمانی و سرانجام نابودی شان خواهدشد». و تأکید خواهد کرد که «منکران واقعی دین خدا کسانی اند که اقداماتشان باعث بی نوائی و بی خانمانی و تحقیر جمع کثیری از کودکان و فقر وگرسنگی و محرومیت بی شمار انسانها ازنیازمندی های اساسی و اولیه شان می شود».


هم زمان ، حکام جبار و مستبد و سرکوبگر و روسا و مدیران دولتی فاسد و متجاوز به حقوق مردم را از فرجام پر درد و عذلبی که درصورت خودداری از اصلاح رفتارخود درانتظارشان است، بیم می دهد. به تفرقه و نزاع و خصومت دائمی و شکاف ها و تضادها و جنگ و خونریزی ها و فجایعی اشاره می کند که در اثر رواج پرستش بت ها و خدایان نوین، نظیر پول ، قدرت، سکس، سلطه، قومیت ،ملیت و انواعی ازایدئولوژی ها و مذاهب و آئین های سیاسی واجتماعی و شخصیت های قداست یافته، فراگیر شده و درنتیجه جهان را از نعمت امنیت و آرامش و صلح و دوستی وعدالت و برابری همگانی محروم نگاه داشته است. پیامبر به ویژه نسبت به تحریف حقایق و تبدیل آموزه های خودآگاه کننده و رهائی بخش ادیان به ابزاری ایدئولوژیک برای تحمیق مردم وتوجیه مظالم و مفاسد نظام های مستقر و روسا و مدیران و متولیان مذاهب، واکنش نشان می دهد. می کوید ثروت های عمومی درمرتبه اول باید برای بهبود زندگی و رفع نیازمندی قشرهای آسیب دیده ومردم آواره و بی خانمان و افراد بینوا صرف شود نه آنکه دریک یا چند جا انباشت شده در بین ثروتمندان و صاحبان موسسات مالی و بانکداران دست به دست گردد. نباید دارائیهای ملی را میان خود به ناروا و با تبعیض و بی عدالتی تقسیم ومصرف کنند و یا بادادن رشوه به حاکمان ، جواز دزدی واختلاس ورانت خواری وحیف و میل ثروتهای عمومی را به دست آورند .درضمن بدانید که تعداد کثیری از رهبران و بزرگان مذاهب ، دارائیهای مردم را به ناروا می خورند و با اقدامات خود مردم را از گام زدن در مسیرخدا و زندگی درست و توأم با تقوا و پاکدامنی بازمی دارند، و این درحالی است که پیوسته خلق را به تقوا و پاکی و پرهیز ازحرام و ستم بریکدیگر فرا می خوانند. از آنها بپرسید، «به راستی چرا شما (روحانیان رهبانان) ازچیزهائی حرف می زنید که خود هرگز به آنها عمل نمی کنید؟ آیانمی دانید نزد خدا گناهی عظیم است که ازچیزی سخن بگوئید که خود بدان عمل نمی کنید؟» مطمئن باشند ، این ثروت های اندوخته و بازداشته شده ازمصرف در راه خیرعموم، دیر یا زود عامل عذاب های سخت وحسرت و پشیمانی آنها خواهند شد.


خودآگاهی، سکوی پرواز به سوی آزادی
سپس نوبت هشدار نسبت به خطر گسترش بحران اخلاقی و هستی شناختی و شیوع اضطراب و سرگشتگی فکری و روحی ناشی از فقدان معنا و خود-خداآگاهی ( بیگانگی ازخویشتن الهی ) می رسد . آسیبی که بخش بزرگی ازجامعه بشری را فراگرفته است. بی گمان مصائب و رنج های انسان های عصرحاضر بیش از این هاست و پیامبر هیچ یک راندیده رها نمی کند ، درضمن منتظر نمی ماند تا فهرست مزبور کامل شود و سپس راه خروج از تاریکی های تو در توی «امروز» به سوی روشنائی «فردا» را درمعرض دید صاحبان تن های فرسوده و دل های افسرده قرار دهد. ازهمان آغاز و بعد از رخداد تجربه وحیانی که موجب دگرگونی وجودی او و کسب بصیرت و فهم تازه ای ازخود و جهان و رویدادهای آن گردید، ریشه اصلی بحران های جوامع انسانی را در وجود خلئی بزرگ یا سیاهچالی درزندگی افراد و مناسبات میان آنها تشخیص داد. که در اثر «غفلت» از یک «رخداد» ، جوشیده از درون شعور هستی در لحظه ی عبورآدمی از وضعیت یک (جانور) انسان ناخودآگاه و میرا به موجودی خودآگاه و بالقوه نامیرا، پدید آمده است. غلبه شرور بر زندگی آدمیان نه به خاطر اصیل و ذاتی بودن آنها، بلکه ناآگاهی از آن عنصر اصیل و متضمن شعور و خیر مطلق با ظرفیت جاودانه شدن است که در آن مقطع تاریخی هستی شناختی، در قالب یک رخداد، خارج از کلیه قواعد حاکم بر وضعیت انسان به مثابه یک جانور، به انسان تفویض شد و با آن نحوه ی« بودن» و شیوه رفتار و زیست وی بکلی تغییر کرد و گسستی واقعی (درهردو عرصه فکر و عمل) درآنچه پیش از این بود پدید آمد. به همین خاطر وجود انسانی (متضمن نیروی خیر، آفرینندگی و نامیرائی) مقدم برعارضه شرور است. ناآگاهی آدمیان از این ظرفیت وجودی ، شکاف یا خلئی پدید می آورد که در پاسخ به ضرورت بقا وصیانت نفس توسط قواعد و سرمشق های دوره پیشاآگاهی (قبل ازوقوع رخداد) پر می شود. نیروهای معطوف به گذشته (ارتجاعی) ازهمین غفلت وخواب زدگی برای تسلط برمردم و تبدیل آنها به موجودی منفعل و بی اراده ومحکوم به رنج بردن و مشقت کشیدن استفاده می کنند. و حال آنکه مسئولیت تازه انسان دربرابر رخداد الهی-انسانی که در وضعیت وجودی او رخ داده است، ایجاب می کند که حرکت وعمل در درون وضعیت پیشین را ادامه ندهد، تصمیم می گیرد در ادامه آن رویداد سرنوشت ساز، شیوه هائی متناسب با وضعیت جدید برای بودن وعمل کردن ابداع کند. زیرا جز با خروج از تاریکی غفلت و از خودبیگانگی و قرارگرفتن در روشنائی یاوضعیت خودآگاهی ، حقیقت « رخداد» وظرفیت وجودی خویش درک نمی شود.


پیامبر با خودآگاه کردن مردم، شعور آنان را توانا به گذر از تنگنای زمان و وضعیت «حال» و فهم رخدادهای ما قبل و ما بعد می نماید. تا هم از منشأ هستی شعورمند خویش و پیوندی که با آن دارند آگاه گردند و هم قادربه پیش بینی دنباله اعمال نیک و یا بدی شوند که هم اکنون انجام می دهند ، و این که اگر به موقع موارد منفی وسلبی را جبران وخنثی نسازند، دیر یا زود وجودشان را زیر تأثیر گرفته، دربند قرارخواهند داد. وحال آن که رخداد مزبور، آنانرا به سوی تجربه هائی دلالت می کند که به «ایمان» به خدا (سرچشمه آن رخداد) وآخرت (خودآگاه شدن نسبت به چگونگی وآثار بازگشت حتمی پی آمدهای اعمال فرد به خودش) می انجامد.


پیامبر همه افراد و گروههای غافل ازحقیقت وجودی خویش را، چه عامل و محرک شرور باشند چه قربانی آن، به خودآگاه شدن از مبدأ و پایان یک یک فرایندهای زندگی خویش فرامی خواند. با اینکار درهر کس که بینا شود و به آن رخداد ایمان آورده بلافاصله درگیر عمل خلاق معطوف به خیر ورهائی (از قیود و شرور) گردد، اراده و نیروی ایستادگی «صبر» و ایمنی در برابر تأثیر کلیه مظاهر شر( تقوا)، شکل می گیرد. مداومت در کار اجتماعی معطوف به خیر عموم و ایستادگی در برابر وسوسه آلوده شدن به ضد ارزش ها و ادامه کوشش در حفظ و گسترش ارتباط وهمبستگی میان مردم و آماده شدن برای پرداخت هزینه عدم همراهی و همگامی با قواعد و نظامات خود ویرانگر، سرانجام انسجام وضعیت موجود را که برغفلت و وفاداری قربانیان به قواعد و ارزشهای مرسوم متکی است، متزلزل می کند و همراه با آن ، فرایند دگرگونی و گسست آغاز می گردد.


مشی و اهداف راهبردی پیامبر
رسالت پیامبراین نیست که مجموعه مدون وکاملی ازعقاید واحکام را به نام دین جدید درکنار سایر ادیان به مردم ارائه دهد و از آنها بخواهد که آنرا برترین شناخته ، بر بقیه ترجیح دهند و به آن بگروند. دغدغه اصلی اش این نیست که خدائی به نام« الله» را جایگزین نام ها و خدایان دیگری درذهن مردم کند. مردم «نام»ها و«داشته»های زیادی ازهر مقوله در ذهن خود دارند که فاقد هر نوع حقیقت و تأثیرعملی در شیوه اندیشیدن ،احساس و عواطف و عمل آنها ست. انگیزه و رسالت دینی پیامبر کمک به آنهاست تا در وحله اول نیروی شعورخود را از اسارت و اطاعت کورکورانه از عقاید وسنن موروثی آباء و اجدادی ،اراده اربابان و روسای ادیان و حکومت ها و یا فرامین ذهن ناخودآگاه (شیطانی) آزاد سازند. به دیگر سخن مسئولیت او هدایت مردم است در خروج از تاریکی ناخودآگاهی، به سوی روشنائی خودآگاهی ، تا آنان خود برای رهائی خویش و ساختن سرنوشت خود به پا خیزند، بی اندیشند و دست به عمل بزنند. زیرا برخلاف آن چه از ظاهرسخن برمی آید، این تاریکی نیست که ابتدا باید صحنه را ترک کند تا جا برای ظهور روشنائی باز شود. چرا که در این برداشت به تاریکی یعنی شرور اصالت داده می شود. در حالی که طلوع روشنائی و گسترش دامنه آن موجب عقب نشینی و محو تاریکی ازجهان می گردد. ما به ازآء عینی وعملی این تحول و نخستین گام، اتخاذ تصمیم و قیام برای انجام عمل خیر است تا به تدریج به موازات اشاعه حقیقت ، آزادی، صلح و دوستی ، نیکی و مهربانی ،کار و تقوا، و عدالت و برابری و احترام به دیگری به عنوان فردی بکلی متمایز ازخود ، مناسبات و خلقیات مبتنی بر دروغ و فریب ، خشونت وتجاوز، برتری طلبی و سلطه جوئی ،استبداد و خودکامگی و دیگر پلیدی، ازحیات فردی واجتماعی مردم دامن برچینند و درسایه آن، مردم آزادی خویش را بازیافته ، با همکاری در گشودن راههای پیشرفت مادی و معنوی و رقابت و مسابقه صلح آمیز در انجام نیکی ها و بروز خلاقیت های وجودی شرائط نیل به فلاح و رستگاری برای همگان فراهم گردد.


چند مشخصه اصلی راهبردی که پیامبر برای پیش برداین هدف برمی گزیند عبارتند از:
1. تعامل وگفت وگوی انتقادی -گشودن عرصه های متنوع برای برقراری ارتباط و تعامل و گفت وگوی انتقادی ، با افراد و گروهها از قشرهای مختلف جامعه، گفت و گوهائی که اغلب خصلت انذار و جدلی (دیالکتیکی) دارند و آغازگاهشان بحران ها وتعارضات آزاردهنده ای است که محسوس و مشهود بوده و کم و بیش عمومیت پیدا کرده اند. پیامبر ازاشاره به تعارض ها وتضادها، در اندیشه ،رفتار وروابط، ذهن آگاه مخاطبان را به کنکاش و اندیشیدن درعلل شوربختی خود و راههای خلاصی از آن وضعیت پردرد و رنج تحریک می کند و به سوی خودآگاه شدن سوق می دهد. از آنجا که هدف گفت وگو حتی اگر مخاطب از عاملین شرارت باشد، برانگیختن وی به تفکر وایجاد تردید در درستی باورها وحقانیت کردارهاست، به این امید که به خودآیند وازعواقب ادامه آن شیوه ها بیمناک شوند. پس او به نرمی و مشفقانه سخن می گوید و بیشتر اوقات از ضمیر سوم شخص استفاده می کند تا هویت و موجودیت مخاطب تهدید نشود و خودرا در موضع تدافعی قرار ندهد. «به سوی فرعون بروید که او درسرزمین خود طغیان کرده و مردم خودرا به استضعاف کشانده ، برخی رامی کشد وبعضی دیگر را زنده نگاه داشته به بردگی وامی دارد و یا در زندان ها شکنجه می کند. از او بخواهید ازشکنجه و آزار آنان دست کشیده اجازه دهد به سرزمین دیگری کوچ کنند، پس به نرمی با اوسخن بگوئید،چه بسا متنبه شود و یا از فرجام کرده های خود بیمناک گردد». انتقادات و انذارهای پیامبر معمولا متوجه عقاید و رفتار اشخاص و گروههاست، «من» انسانی شان را هدف نمی گیرد، و با کینه و حقد و حسد نمی گوید و نمی نویسد. انگیزه اش از ورود به کارزار رهائی بخش، نه عقده گشائی است و نه واکنشی جبرانی در برابر محرومیت ها و کمبودهای شخصی. راهبرد وی در تحقق اهداف نهضت، مبتنی برستیز و تقابل خصمانه نیست. توسل به قهر تنها در مواردی مجازاست که جان، سرزمین و خانه و کاشانه مردم مورد تعرض و تجاوز قرارمی گیرد، آنهم به شرطی که بی ثمربودن همه کوشش های آشتی جویانه و مسالمت آمیز از مذاکره و گفت و گو، تا توسل به قوانین و میثاق ها و حکمیت ثابت شده باشد. با این حال وقتی توسل به قهر برای دفاع ناگزیر می شود، قبل ازهراقدامی ، با هوشیاری تمام توازن نیروهای طرفین رامی سنجد و زمانی دست به عمل می زند که از برتری فیزیکی و روحی نیروهای خود اطمینان دارد. اگرچنین نبود از مقبله ستیزه جویانه پرهیز می کند و اگرچاره دیگری یافت نشود، ترجیح می دهد مردم برای حفظ جان، به سرزمینی امن هجرت کنند، تا این که روح خود را تسلیم جباران کنند و یا به اقدامات ماجراجویانه و خود ویران کننده توسل جویند. «تنها کسانی مجاز به پیکارند که قربانی تجاوز وستم شده اند، تنها با کسانی مجاز به پیکار هستید ، آن هم در راه خدا، (خیر صلاح عموم)، که از راه ستم و تجاوز علیه شما وارد نبرد شده اند. پیکار منحصرا برای دفع تجاوز است و شما متقابلا و یا به طور ابتدائی حق تجاوز به جان و مال و سرزمین دیگران ندارید. با مشرکین و دگراندیشان، اگر با شما دشمنی نکرده اند و جان و خانه و کاشانه تان را مورد تجاوز قرار نداده و میثاق های فیمابین را نقض نکرده اند، دشمنی نکنید ، خدا شما را از دوستی با آنان منع نکرده است، به آنان نیکی کنید و براساس عدالت و برابری (قسط) رفتار کنید که بی گمان خدا عمل کنندگان به برابری را دوست دارد.


2. اهمیت کاراجتماعی - پیامبر به ایراد سخن و گفت وگو با مردم بسنده نمی کند ، بلکه ضمن حفظ جایگاه خود در شبکه روابط اجتماعی واقتصادی، با مشکلات و گرفتاریهای آنان برخورد فعال و سازنده و مثبت می کند، در حل مسائل و رفع نیازهای اساسی شان درگیر می شود ، به آنها روحیه می دهد و با اشاره به سنت های خدا ناظر برغلبه نهائی مظاهرحقیقت و زیبائی و پاکی و نامیرائی ، بر دروغ و زشتی و پلیدی و میرائی، آنان را به آینده امیدوارنگاه می دارد. به این هم بسنده نکرده داوطلبان و گروندگان را ترغیب به ایجاد شبکه های اجتماعی باهدف توانمندسازی وتأمین معاش بینوایان، مأوا و پناه دادن به آوارگان و پناه جویان و رفع نیازهای اساسی قشرهای آسیب پذیرمی کند. این اقدامات نه فقط فی نفسه ارزشمند واخلاقی و برای عاملین سازنده است که درعین حال ازلوازم راهبرد گفت وگو و اثربخش کردن انذار و تبلیغ پیام است و درضمن ، مرحله ای اجتناب ناپذیر از مبارزه رهائی بخش محسوب می شود. نزد پیامبر سیاست ورزی اصیل، انضمامی فعالیت مثبت اجتماعی است . و او با اولویت دادن به کار اجتماعی و فکری فرهنگی، درواقع سیاست را به امری عمومی و مستقر در متن جامعه تبدیل می کند. پیامبر برای کسب قدرت سیاسی مبارزه نمی کند. درست است که درعصر بعثت تمایزی که امروز میان جامعه مدنی و حوزه قدرت سیاسی و جود دارد، مشهود نبود، اما با توجه به هدفها و اصول راهبردی وی اگر امروز هم ظهور می نمود، برای قرارگرفتن در رأس حکومت خیز برنمی داشت و ترجیح می داد قدرت مطلوب سیاسی از درون تعامل های خودآگاهانه درعرصه عمومی و جامعه مدنی بجوشد و شکل مناسب خود را از خلال تجربیات کنشگران اجتماعی وتعامل با نیروهای متنوع درون جامعه به دست آورد. مسئولیت دینی پیامبر همان بود که درطول اقامت درمکه انجام می داد، و آموزه های اصلی وحیانی اکثرا در آن مدت نازل شدند. اوبه مدینه هجرت نکرد تا در رأس قدرت قرارگیرد. می رفت تا مسئولیت تاریخی والهی خودرا درشرائط مناسب تری تداوم بخشد. اما وقتی دید بخش بزرگی ازمردم مدینه ،خسته و فرسوده از نزاع وخشونت های بی پایان، و به امید دستیابی به صلح و امنیت پایدار ، ازاو دعوت می کنند رهبری و سرپرستی این امر مهم رابه عهده گیرد، نمی توانست ازقبول آن سرباز زند . درخواست انان را پذیرفت وبا نحوه عمل خود یک سرمشق تاریخی به یاد ماندنی برجای گذاشت. ابتدا منشوری باکارکرد یک قانون اساسی تدوین نمود ، وازنماینگان همه قبائل وادیان مختلف خواست تا آنرا تأیید وامضاء کنند. اقدامی که درحکم رأی اعتماد به پیامبر درمقام سرپرست دولت-شهرمدینه محسوب می شد. دراین منشور، همه فبائل وگروههای مختلف اعم ازمسلمان ، یهودی ،مسیحی، مشرک و یا صابئی ، دارای حقوق و مسئولیت های برابر بودند. وپیامبر بر طبق آموزه های وحیانی و سنت دیرپای قبائل پذیرفته بود که درتصمیم گیری ها با آنها مشورت کند و در اداره امور شهر شرکت دهد. هرچند پیامبر شخصا علاقه ای به افزودن مسئولیت ریاست و زمامداری (امارت) به مسئولیت نبوت و پیامبری نداشت. اما درعین حال نمی خواست فرصتی را که برای اصلاح وبهبودی امور مردم به دست آمده از کف بدهد . هر گامی در جهت تحقق امر خیر ، هر اندازه کوچک ، فی نفسه ارزشمند است. وی به تدریجی و مرحله ای بودن تغییرات در مناسبات میان مردم باوردارد و به الزامات زندگی و کار در جامعه ای متکثر مثل یثرب (مدینه) آگاه است . نگاه انسانی و جهان بینی بازووسعت نظراسلام نیز در این امر به او کمک می کند تا منشوری متناسب با این واقعیت و ضامن آزادی و حقوق برابرهمگان در عین حفظ مصالح جمع و سرزمین تنظیم و به تأیید همگان برساند. جامعه عربی پیش ازبعثت ساختاری قبیله ای داشت ، وافراد ،بیرون از چارچوب وهویت قبیله، فاقد تشخص وهویت فردی بودند. آزادی وحقوق فردی ، وازجمله حق رأی ومشارکت سیاسی واداری برای همگان شناخته نبود . پیامبر باالهام ازتعالیم وحیانی ،این ترتیب را برهم زد وارزش وهویت فردی فردرا مستقل ازوابستگی قبیله ای ویامذهبی به رسمیت شناخت . افرادی که به اسلام می گرویدند ، تک تک وبه صفت فردی باپیامبر بیعت می کردند ودرباره امورمختلف نظرمی دادند.بنابراین اگر پیامبر امروزهم حضورمی داشت ، واقعیت وجودی و حضور رسمی همه گروهها و پیروان مذاهب وعقایدی را که حاضرند درصلح بایکدیگر بسربرند و ازهرگونه تجاوز به حریم و تعلقات زندگی دیگری خودداری کرده ، معاهدات ومیثاقها را یک طرفه نقض نکنند، به رسمیت می شناخت. دین و یا شریعت مورد علاقه خود را بر دیگران تحمیل نمی کرد. زیرا پیش ازاین قرآن به طور صریح تنوع و اختلاف مذاهب و شرایع و فرهنگ ها و روش های مختلف زیست را به عنوان یک واقعیت بشری به رسمیت شناخته و هر گونه تلاش برای یکسان سازی شرایع و فرهنگها و راه و رسم زندگی آدمیان را بی ثمر خوانده است . بالاترازاین فرصتی نیکو ومفید برای بروز استعداها وابتکارات فردی وجمعی تلقی می کند وبرای پیشرفت وتکامل جامعه ضروری می داند، می گوید؛ «اگر خدامی خواست همه مردمان را در امت واحدی گرد می آورد (اماچنین نخواسته ) و آنها پیوسته در اختلاف بسر می برند. خدا برای هریک از شما (گروهها و اقوام ملل) شرایع و راههای روشنگر قرارداده است . اگر می خواست همه را در امت واحدی گرد می آورد (ولی چنین نخواسته ) بلکه می خواهد شما را به آنچه (در این تنوع و تکثر راهها و شرایع) به هریک از شما داده است بیازماید . پس در انجام کارهای خیر بریکدیگر سبقت جوئید چون بازگشت همه شما به سوی خداست و او آنگاه ، شما را درباره چیزهائی که در آن اختلاف می کرده اید، آگاهی و بصیرت خواهد داد». رسیدن به توافق وهمدلی برای یک زیست مشترک دموکراتیک و مبتنی برعدالت و برابری،حاصل تجربیات مشترک و تعاملها و گفت و گوهائی است که در شرائط آزاد و برابر و در فضائی تهی از ترس و ارعاب و با لحن وگفتار نرم و مستدل، در بستر کار مشترک ( اقتصادی ،اجتماعی،فرهنگی) و مبارزه و مقاومت، شکل می گیرند.


3. ایستادگی همراه با حزم وصبوری
به محض آن که افرادی ازمردم به خودآگاهی و آزادی فکر و راده دست یابند، از اطاعت از اربابان و قواعد و ارزش های متعلق به وضعیت پیشاآگاهی سر بازمی زنند و از بازتولید ن ظم اخلاقی و فکری فرهنگی و دینی مستقر خودداری می کنند. این امرخوشایند کسانی نیست که از ادامه وضع موجود متنفع می شوند و بدون وجود افرادی مطیع و در موقعیت «بندگی»، قادر نخواهند بود موجودیت خودرا در موقعیت «ارباب»، سرور و حاکم لازم الاتباع حفظ نمایند. پس چه بسا که به جای انتقاد ازخود و پذیرش حقیقت وهمگام شدن با جنبشی که می خواهد خدای زنده وخلاق حاضر در قلب (شعورخود- خداآگاه) فرد فردانسانها را که وجودی حقیقی و نامیر است، جایگزین همه انواع خدایان وبت ها واربابانی کند که ازبیرون بر افراد تحمیل می شوند و آزادی اراده، استقلال وجدان و فردیت شان را از آنها سلب می کنند، و دست زدن به اقدامت اصلاحی، به حربه خشونت و سرکوب و نیرنگ و فریب متوسل شوند. پیامبر برای مقابله با این فشارها و محافظت از مردم دربرابر آسیب های مختلف اجتماعی ، توسعه و تحکیم ارتباط وهمبستگی بیشترمیان افراد وگروههاراتوصیه خواهد کرد. تابا آمادگی وتوان بیشتری به حمایت از یکدیگر برخاسته ، در کاهش هرچه بیشتر وابستگی افراد به عاملین مستقیم تولید شروفساد ، موثر واقع شوند. برای این منظور شبکه های مسئول برقراری وحفظ ارتباط وارائه خدمات ضروری ازهرنوع ، (معیشتی، آموزشی، فرهنگی ، روحی و روانی واخلاقی ومعنوی ) گسترش می یابند. مداومت درایستادگی و روشنگری و پا فشاری برخواست اصلاح و تغییر سیاست ها از راههای مسالمت آمیز، به تدریج همدردی قشرهای وسیعتری از مردم را جلب می کند و جمع بیشتری از کارگزاران حکومت ها به خیل حامیان اصلاح وتغییر ملحق می شوند . ادامه این فرایند موجب انزوا ی بیشتر مفسدان وخود کامگان می گردد ، هراندازه خواست تغییر و اصلاح،فراگیرترشود ، به موازات آن، دامنه مخالفت ها باامر اصلاح محدود تر و حربه قهر وخشونت کند ترو بی اثر می گردد . درنتیجه خواست عمومی برای اصلاح و تغییر با کمترین هزینه تحقق می یابد . چند آموزه قرآنی زیر در این موارد اهمیت کلیدی دارند .؛ ایمان فزاینده ونو شونده، درگیرشدن درعمل معطوف به خیر و رهائی (صالح )، کسب ایمنی دربرابر نفوذ شر و فساد (تقوا)، تقویت نیروی بردباری و ایستادگی درازمدت (صبر)، توصیه دائمی به نیکی و و ارائه خدمات عملی متقابل به هم نوعان، تقویت و توسعه روابط برای حمایت های چندجانبه ومبادله پایاپای ارزش ها.

معانی آیات قرآنی مورداسفاده دراین نوشته نقل به مضمون اند ، ر.ک به طه/24 ، قصص/4 ، طه/47 ، طه/44، حج/39، بقره/19،مائده/48، هود/118، طه/24، صف/2-3، ممتحنه/8، توبه/38، توبه/31، حشر/7،

حبیب الله پیمان – خرداد 1391

 

 جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

سروش دباغ

اگر پیامبر گرامی اسلام(ص) در زمانه ما ظهور می کرد، چه می کرد و پیامهای محوری و ابدی آن بزرگوار معطوف به چه اموری بود؟ سخن گفتن در این باب، به تعبیر فیلسوفان، پرداختن به شرطی های خلاف واقع است، چرا که پیامبر اسلام در دوره زمانی مشخص و معینی ظهور کرده و پس از 63 سال زندگی کامیاب روی در نقاب خاک کشیده و به دنیای باقی شتافته است.


اما این شرطی های خلاف واقع به ما کمک می کند تا بتوانیم مؤلفه های محوری و ضروریِ میراث گرانقدر ایشان را بشناسیم و بکار بندیم. می کوشم با مدد گرفتن از یکی از احادیثی که از پیامبر اسلام نقل شده و یکی از آیات قرآن، به پرسش فوق پاسخ دهم. روایت "انّی بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق" وآیه "قل إن صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين" را در نظر آوریم. مطابق با این روایت، پیامبر برای تتمیم و تکمیل اخلاق مبعوث شده است؛ در واقع فراهم کردن بستری برای نحوه زیست اخلاقی انسانها از مقومات بعثت پیامبر اسلام بوده است. به نظر می رسد درک و تلقی امروزین ما از مفاهیم اخلاقی ای چون عدالت، احسان، وفای به عهد، خوبی، بدی، باید، نباید... و حدود و ثغور و مصادیق آنها با درکی که 1400 سال پیش از این مقولات نزد مردم وجود داشته، تفاوت پیدا کرده است. همانطور که از آیه " ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر" بر می آید، خداوند ناظر به درک و تلقی مخاطبان وحی از مفاهیمی چون عدل و احسان و منکر سخن می گوید و مخاطبه معطوف به تصور و تلقی و مصادیقِ عرفی این مفاهیم صورت گرفته است. پس می توان چنین انگاشت که قرآن در این آیه مردم را از ظلم زمانه به عدل زمانه فراخوانده است؛ نه به عدل فراتاریخی؛ چرا که اساسا مخاطبان کلام وحی درکی از عدل فراتاریخی نداشتند و در این صورت نمی توانستند مخاطب آیه باشند. «عدل» و «ظلم» را در اینجا باید به مثابه دو مفهوم کلان و مهم اخلاقی در نظر گرفت؛ در عین حال این سخن درباره دیگر مفاهیم اخلاقی نیز صادق است. مخاطبان آن روزگار پیامبراسلام، آموزه های وحیانی را مطابق با درک و تلقی خویش از مفاهیمِ بکار رفته در آیات می فهمیدند و تصدیق می کردند و بکار می بستند.


با مد نظر قرار دادن این امر، می توان جهت گیری اصلی پیامبر اسلام در حوزه اخلاق (فردی و اجتماعی) را جایگزین کردن مناسبات و روابط اخلاقی روا و موجه بجای مناسبات اخلاقی ناموجه و ناروا قلمداد کرد. بنابراین،در زمانه کنونی هم اگر ایشان مبعوث می شدند، می توان چنین انگاشت که تکمیل و تتمیم مکارم اخلاق در پیامبری ایشان محوریت پیدا می کرد و به اقتضاء آن تمام احکام اسلامی زیر چتر اخلاق قرار می گرفت و متصف به اوصافی چون عدالت می شد. اشاره کردم که تعریف و حدود و ثغور و دایره مصادیق مفاهیم اخلاقی ای نظیر عدالت، وفای به عهد.. می تواند در دوره های زمانی متفاوت، تغییر یابد. تکمیل و تتمیم مکارم اخلاقی اقتضاء می کند که پیامبر گرامی اسلام، مردم را به عدل، احسان، نوع دوستی، وفای به عهد، راست گویی، کمک کردن به دیگران ،عدم اضرار به غیر و ... فرا خواند؛ هر چند حدود و ثغور این مفاهیم و مقولات تخته بند زمان و مکان است؛ اما آن پیام آسمانیِ ابدی و ارزشهای جهانشمول اخلاقی می تواند به نیکی با مفاهیم و مصادیق اینجایی و اکنونی این امور در تلائم باشد و با آنها جمع شود.


علاوه بر این، با توجه به آیه ای که در ابتدا ذکر شد، می توان چنین انگاشت که رسالت پیامبر اسلام در حوزه سلوک باطنی و معنوی متضمن سوی گردانی است و بخشیدن نگاه و نگرشِ بدیع و تازه به مخاطبان وحی:

بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس


آیه متضمن این معناست که حیات و ممات و کل زندگی و نحوه زیست فردی که مورد خطاب خداوند و پیامبر واقع شده و ایمان آورده، معطوف به جانب دیگری می شود و رنگ و بوی دیگری پیدا می کند؛ نگاه انسان مؤمن پس از مواجهه با قرآن و میراث پیامبر، از جهان پیرامون برگرفته می شود و بسوی امر بیکران و مهابت و عظمت هستی دوخته می شود. مخاطب سخن پیامبر، کل جهان را قدسی می بیند و این نگاه قدسی به عالم در همه فعالیتهای زندگی او ریزش می کند و زیست جهان او را از معنویت و تجربه های باطنی می آکند. اقبال لاهوری می گفت:
چون که در جان رفت جان دیگر شود
جان چو دیگر شد جهان دیگر شود
مولانا هم می گفت:
در درونشان صد قیامت نقد هست
کمترین آنکه شود همسایه مست


سوی گردانی و محور و جهت تازه به زندگی دیگران بخشیدن از مقومات بعثت پیامبر گرامی اسلام بوده است؛ نوعی تحولِ گشتالتی و تبدیل مزاجی که زیر و زبر کننده است و زندگی و جان و جهان تازه ای به فرد می بخشد؛ پیامبر در جان مخاطبان قیامتی به پا می کند و منظر آنها به جهان را بالمره تغییر می دهد.


می توان چنین انگاشت که همانگونه که پیامبر(ص) بر عرف زمانه نزول صحه نهاد و از همان مخزن تصورات و و تصدیقات و مفاهیم زمانه مدد گرفت و مبتنی بر آنها بنای نوینی پی افکند که جهت گیری کلان آن معطوف به خداوند و امر متعالی بود؛ چنانکه ایشان اصل پرستش را پذیرفت، اما بجای پرستش بتها، پرستش خدای واحد را جایگزین آنها کرد؛اگر پیامبر اسلام امروزه ظهور می کرد، تغیر نگرش و منظر مخاطبان به جهان هستی در رسالت ایشان نقش محوری پیدا می کردو احتمالا به قرار سابق، ایشان دخل و تصرف چندانی در مفاهیم و تصورات و عرف زمانه نمی کرد؛ بلکه نگرش معنوی کلان فرد به جهان را تغییر می داد، به نحویکه نگرش قدسیِ توحیدی جایگزین نگاه غیر قدسی به هستی می شد و سایر کارها حول این امر محوری سامان می یافت. مورخان و فقها گفته اند 99 درصد احکام اجتماعی اسلام ،امضایی اند و نه تأسیسی و در جامعه عربی سابقه داشته اند( چنانکه جواد علی در کتاب « المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام» آورده است). بر همین سیاق، اگر پیامبر در زمانه کنونی ظهور می کرد، می توان گمانه زنی کرد که عموم تصورات و تصدیقات زمانه را امضاء می کرد و صرفا محور و سمت و سوی آنها را تغییر می داد.


اینچنین است که می توان به دیده تأمل و عنایت در میراث ماندگار پیامبر گرامی اسلام نظر کرد و برای سامان بخشیدن به سلوک اخلاقی و معنوی خویش در زمانه کنونی از مؤلفه های ضروری و محوری آن مدد گرفت و زندگی خویش را حول آنها معنا کرد.

 

 

محمد (ص) امروز چه می کرد؟ 

امید صفی

یکی از واقعیت های جالب اسلام معاصر این است که اکثر سخنگویان و جنبش های مسلمان مدعی دنبال کردن راه حضرت محمد (ص) هستند. هر مسلمانی می خواهد تجسم سنت و الگوی پیامبر باشد، اما مسأله این است که کدام فهم از رفتار و سنت رسول اسلام. به عبارت دیگر، محمد(ص) اگر در زمان ما بود چه می کرد؟

کتاب من "یاد محمد: چرا پیامبر مهم است؟" به نیت کمک به  پاسخگویی به این سؤال بزرگ به رشته تحریر درآمد. اکثریت مسلمانان در چند سال اخیر مجبور شده اند وقت زیادی را صرف تشریح و ارائه آنچه اسلام نیست، کنند: اینکه اسلام دین تروریسم نیست، اسلام ظلم به زنان را تأیید نمی‌کند. اما در این گیرودار بسیاری فرصت نیافته اند در این خصوص سخن بگویند که اسلام چه هست، چه موضع ایجابی دارد، چه موضعی باید داشته باشد، و به لطف خداوند، چه موضعی خواهد داشت. این سؤال بطور قطع با خاطره محمد (ص) مرتبط است.

می توان مقایسه ای را در نظر گرفت. اگر عیسی مسیح به جهان باز گردد(ان‌شاءالله، همانطوری که مسلمانان می گویند) ما از وی انتظار داریم چه سخنی بگوید؟ کدامیک از آموزه‌هایش را ما انتظار داریم کانون اصلی پیام او باشد؟  آیا پیام او ندای انحصارگرایی‌ای خواهد بود که می گوید "هیچکس جز از طریق من به سوی پدر نخواهد آمد؟" (یوحنا ۶: ۱۴) و یا ما شاهد مسیحی خواهیم بود که منادی دستگیری از مستمندان و مستضعفین است؟ مسیحی که رهایی از درد و رنج بشری، دعوت غایی اوست:

بشارت مسیح را بر فقرا فروخوان،

دلشکستگان را التیام بخش،

اسیران را آزاد کن،

بصیرت را به نابینایان عطا کن

و آنهایی را که تحت ستم هستند آزاد کن.

(لوقا: ۱۸:۴)

 

هر دو بیان به عیسی (ع) نسبت داده می شود، ولی بدو ن تردید هر دو تأثیرات به شدت متفاوتی بر جا می گذارند. شگفت‌آور نیست که هر دو خاطراتی متفاوت را نزد اجتماع مسیحیان زنده می‌کنند: یکی ادعای انحصاری در اختیار داشتن حقیقت، و دیگری دعوی رستگاری و امید دارد. چنین نگاهی در مورد محمد (ص) و کسانی که خاطرات وی را زنده نگاه می دارند نیز صدق می کند. نوع رابطه خود با محمد (ص) را برای من بازگو کن تا بگویم چگونه مسلمانی هستی. آیا مسلمانان خود را قبل از هر چیز پیرو "آیه شمشیر" می دانند، یا ما پیرو پیامبری هستیم که به عنوان منبع رحمت و بخشندگی، نه فقط برای این جهان بلکه برای همه جهان های موجود، مبعوث شد؟ زیرا این معنی لفظی واژه قرآنی مورد استفاده در خصوص پیامبر است، رحمة ‌للعالمین، رحمتی برای همه عالم ها- بصورت جمع. (سوره انبیاء، آیه ۱۰۷)  

 

لذا باید پرسید امروز مسلمانان در ارتباط با پیامبر چه موضعی دارند؟ مسلمانان در دوران پس از یازده سپتامبر معمولاٌ آیه ای از قرآن را مطرح می کنند که در آن اجتماع مسلمین به عنوان امت وسط (به معنای "اجتماع میانی،" و یا اجتماع میانجی)  تعریف  می شود:

و بدین گونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و

پیامبر بر شما گواه  باشد. ( سوره بقره، آیه ۱۴۳)

 

این آیه در این روزها توسط مسلمان ها بدین معنی پذیرفته می شود  که مسلمان ها با پرهیز از افراط ها  ذاتاٌ به  "راه میانی"  جذب می شوند، یعنی به معنای واقعی کلمه،  میانه رو هستند.

 

بطور تاریخی بسیاری از مفسران قرآن این آیه را اینگونه تفسیر کرده اند که اجتماع مسلمانان در رفتارش نسبت به نوع بشر با خصوصیت عدالت شناخته می شود، یعنی اجتماع حضرت محمد (ص) اجتماعی عادل خواهد بود. ولی طبری یکی از مفسرین نامدار قرآن قرن دهم، یک قرائت بدیع ارائه کرده است: اگر مسلمان ها امت "وسط" هستند بدین دلیل است که آنها بین جهان و محمد (ص) قرار گرفته اند. به عبارت دیگر، وظیفه مسلمان ها تسلیم پیام محمد (ص) به دنیا است، همانطوری که پیامبر بین مسلمان ها و وحی قرار داشت.

 

اگر مسلمان ها می خواهند ارزش نام "مردم محمد (ص)" را داشته باشند، اگر می خواهیم صفت "محمدی" معنی دار باشد، آنگاه بر مسلمین است که خصوصیات رحمت و عدالت را که پیامبر تجسم کامل آنها بود، در خود متبلور کنند. اگر قرار است که "مسلمان" صرفاٌ یک اسم تخصیص یافته تاریخی و یا یک برچسب تمدنی نباشد، بلکه نشانه معنوی کسانی باشد که در آرزوی تعالی به سوی اخلاق محمد (ص) هستند، آنگاه حیاتی است که این مجموعه از بشریت با رجوع به  "نمونه دوست داشتنی" که پیامبر به ودیعه گذاشت، زندگی کنند (قرآن، سوره احزاب، آیه ۲۱).

 

نقل شده که ابوالعباس المرسی، که مرشدی معنوی بود، گفته است "به خدا اگر فرستاده خداوند به اندازه یک چشم بهم زدن از من غایب شود، خود را در جمع مسلمان ها به حساب نمی آوردم."[1]  برای مسلمان هایی همچون وی محمد (ص) صرفاٌ یک شخصیت تاریخی متعلق به گذشته نبود، بلکه یک واقعیت موجود بود که زندگی های معنوی آنها را همین‌جا و هم اکنون نورانی می‌کرد. اگر مسلمان ها از حقیقت محمد، نور محمد، شیوه  محمد خارج شوند، آنها شایستگی حضور در بین ملت محمد را ندارند. عضوی از ملت محمد محسوب شدن امری ژنتیک یا ارثیه  تمدنی نیست، بلکه یک مسئولیت معنوی و افتخاری است که هر نسل بایستی در رسیدن به آن کوشش کند.

 

جنبه هایی از این ارتباط با روح همیشه حاضر پیامبرگونه  حتی در مناسک روزانه مسلمان ها نمایان است. اگرچه تفاوت های اندکی در نماز های روزانه مسلمان ها دیده می شود، مسلمان های شیعه نمازهای خود را با تقدیم سلام هایی خاتمه می دهند:

 

سلام بر تو ای پیامبر! سلام و برکات خدا بر تو باد

سلام بر ما نمازگزاران و بر تمام بندگان خوب خدا

سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما باد

 

محققین مسلمان در طول قرون تبیین های بسیاری در خصوص  این دعا ارائه کرده اند. بعنوان مثال برخی در این فکر بوده اند که  شاید سلام جمعی در خط آخر اشاره به جمع شدن فرشتگان در هنگام نماز مؤمنین است. ولی احتمالاٌ جالب ترین، و برخی اوقات مجادله انگیزترین، بحث ها در مورد سلام اول بوده است: فرستادن سلام و دعای مستقیم به پیامبر در پایان نمازهای یومیه چه معنایی دارد؟ حداقل برای برخی از مسلمان ها این خود نشانه دیگری است که پیامبر در طول نماز با آنها حضور دارد. آیا قرآن اشاره نمی کند که پیامبر به عنوان گواهی برای اجتماعش است؟   

 

اى پيامبر ما تو را گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم،

و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك.(قرآن، سوره احزاب، آیه های ۴۵و ۴۶)

 

یکی از پیروان محمد (ص) گفته است که هنگام ورود پیامبر به مدینه کل شهر نورانی گردید. روزی که محمد (ص) از دنیا رفت کل شهر را تاریکی فرا گرفت.[2] چه این روایت ها را تحت اللفظی و یا نمادین بدانیم (یا هردو!)، آنها محوری بودن حضور پیامبر را برای مسلمان ها مشخص می کند.

 

با زنده نگاه داشتن یاد محمد (ص) است که نور محمد با ملت محمد جاودان می شود. دین اسلام همیشه بر یک شهادت دو بخشی از اعتقاد متکی بوده است:  تنها یک خدای مطلق، جهانی و رحمان برای کل خلقت وجود دارد (لااله الا الله)، و اینکه محمد فرستاده خداوند است.  صرفاٌ کفایت نمی کند که شهادت دهیم  خدایی وجود دارد. بلکه همچنین باید اعلام کرد که خدا چگونه با بشریت ارتباط پیدا می کند. برای مسلمانان وحی الهی از طریق محمد (ص) نازل می شود، و زندگی او خود اولین تفسیر قرآن است. "و محمد فرستاده اوست" : و محمد رسول الله.

 

به همین دلیل است که در قرآن خداوند و فرشتگان محمد را دعا می کنند. امت محمد غیر از آن انجام نداده اند.

 

خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستند

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود فرستيد و به فرمانش بخوبى گردن نهيد. (قرآن، سوره احزاب، آیه ۵۶)

 

اگر برای مسلمان ها خداوند مرکز هستی است، این محمد (ص) است که راه رسیدن به مرکز را روشن می کند. محمد همچنان حاضر و جدایی‌ناپذیر می‌ماند.  

 

۱ نقل قول اصلی در کتاب لطائف المنن اثر ابن عطاءالله (ص ۱۶۹، چاپ ۱۹۷۴، گردآوری عبدالحلیم محمود) آمده است. نقل شده در      Dreams, Sufism and Sainthood: The Visionary Career of Muhammad al-Zawawi. p. 212. , Jonathan Katz

۲ نقل قول و ترجمه از امام زید شاکر  Imam Zaid Shakir,“The Blessed Mawlid”, http://www.zaytuna.org/seasonsjournal/seasons6/2-4Final_Mawlid.pdf

 

 

سرآغاز نزول وحی و پیام پیامبر: محمد تقی فاضل میبدی

 چون به آزادی نبوت هادی است

مومنان را زانبیاء آزادی است

" حرا " نام کوهی است بلند و خشک وسنگین که در شمال شرقی مکه قراردارد و فاصله آن تا خانه ی کعبه حدود پنج کیلو متر می باشد . و غالب کسانی که به حج مشرف می شوند ، آنجا را برای یکبار هم که شده ، بازدید می کنند . غاری که حضرت محمد ( ص ) هر ازچند گاهی در آن اعتکاف می کرد ، برفراز این کوه قرارگرفته وهمچنان باقی است . امام علی ( ع ) می فرماید : " و لقد کان یجاور فی کل سنة  بحراء فاراه و لا یراه غیری " ؛ پیامبر هر سال در کوه حرا اقامت می گزید .من او را میدیدم و جز من کسی او را نمی دید . " ( نهج البلاغه،خ،قاصعه،192 )

این غار یادآور یکی از بزرگترین رخدادهای تاریخ بشریت است . خاستگاه آیینی است که بانگ آن از صخره ها و دره های خشک و طف دیده مکه عبور کرد و کمتر از نیم قرن امپراطوری های بزرگ آن روزگار یعنی ایران و بیزانس را تسلیم خود نمود . بنابر روایت مورخان بزرگ تاریخ اسلام، در غروب یکی از روزهایی که حضرت محمد(ص) در غار در حال اعتکاف و عبادت و ریاضت بود ، فرشته ای بر وی ظاهر گشت و این صدا در غار فرو پیچید : " اقرا " بخوان .

حضرت پاسخ داد : " ما انا به بقاری " نمی توانم بخوانم. با تکرار این صدا ، فریاد برآمد : " اقرا باسم ربک الذی خلق " .بخوان بنام پروردگارت که آقریده است.محمد سراسیمه روانه خانه شد و آنچه را که دیده و شنیده بود برای همسرش بازگو کرد . اونیک دانست که برای رسالت برگزیده شده است .پس از چندی مامورگشت تا آنچه را دریافت می کند،نه تنها برای بستگان خود، که برای همه بشریت ابلاغ نماید.  

تاریخ دقیق دریافت وحی برپیامبر اسلام  و دعوت همگان به این آیین توحیدی روشن نیست ؛آیا آغاز نزول آیات در اواخر ماه رجب بوده است یا در لیالی قدر در ماه مبارک رمضان ویا در ماههای دیگر ؟

روایت یعقوبی چنین است : هنگامی رسول خدا مبعوث شد که چهل سال تمام از عمر او سپری گشت و بعثت آن بزرگوار در ماه ربیع الاول به قولی در رمضان و از ماه های عجم در شباط بود . ( یعقوبی ، ج 1 ، ص 376 ، ترجمه آیتی )

ابن هشام تاریخ شروع وحی را در ماه رمضان دانسته و آغاز دعوت را در هفدهم این ماه می داند . ( سیره ابن هشام ، ج 1 ، ص 249 )

مسعودی که از مورخان معتبر می باشد . مکان آغاز نزول وحی را غار حرا دانسته اما زمان آغاز نزول وحی را ذکر نکرده است . شاید برای او نیز این زمان مبارک روشن نبوده است . قولی که همه مورخان برانند این است که این حادثه بزرگ در سال چهلم عمر مبارک حضرت(ص) اتفاق افتاده است . دکتر محمد ابراهیم آیتی در کتاب گران سنگ  تاریخ پیامبر اسلام می گوید : تاریخ بعثت رسول خدا قول مشهور شیعه امامیه بیست و هفتم ماه رجب و قول مشهور فرق دیگر مسلمین ماه رمضان است . ( ص 77 )

اما این ادعا که آغاز نزول وحی در ماه رجب می باشد به آن نپرداخته و روشن نمی سازد که این قول مشهور شیعه از کجا نقل شده است . هاشم معروف الحسنی که از مورخان معاصر شیعی می باشد در مورد آغاز نزول وحی می گوید : " و هو بحرا من شهر رمضان " این رخداد در غار حرا و در ماه رمضان بود " .(سیرة المصطفی)

مفسرین بزرگ قرآن از امثال طبرسی تا علامه طباطبایی در تفسیر سوره های " اقرا " و " قدر " آغاز نزول وحی را ماه رمضان دانسته اند و می گویند : قران دو نزول داشته است یکی دفعی و دیگر تدریجی . هیچ کدام آن را در ماه رجب ذکر نکرده اند " .

در هر صورت چه آغاز نزول وحی روشن باشد چه نباشد ، مهم آن پیام نورانی و گوارایی بود که از آن دره های خشک و لم یزرع به جویبار زندگی سرازیر گشت و آدمیان را به حیاتی دوباره فراخواند.

پیام های نخستین این دعوت خواندن و دانستن وذکر خداوند وبیان آفرینش انسان است ؛ یعنی ربوبیت خداوند به آفرینش او بستگی دارد . و آفرینش خداوند در جمال انسان تحقق پیدا می کند ، که از کرمهای کوچک«علق» آغاز می شود و با در دست داشتن« قلم» کمال خود را پیدا می کند . چرادر پیامهای نخستین وحی از خدا ، انسان ، علم و قلم سخن به میان آمده ؟ روشن است .انسان منهای خدا ، علم و قلم ارزشی ندارد . پیامبران آمدند تا قلم را در درست آدمیان گذارند .  و تمام معماها و مشکلات آدمی را با علم و قلم بگشایند .آنان که در مکه زندگی می کردند نه خدا را می دانستند ومی شناختند و نه قلم را . قلم آنها شمشیر و شرابی است که برای آن آخرین سروده های خود را می سا ختند و برای آنها بتهایی است که به پای آنها سجده می کنند و قربانی میدهند . و اگر از بتها هم گذشته باشند، خدای آنها ماه و خورشید و ستارگان است که برای آنها به خاک می افتند .

پیامبر با ابلاغ پیام خود می خواهد انقلابی در جامعه جاهلی به وجود آورد . که مردم بتها را فرو نهند و سر به سوی خدای واحد فرا آورند .اسیران را آزادکنند.فرودستان ویتیمان را نوازش دهند.ربا را ترک نمایند.  شمشیرها را فرو گزارند و قلمها فرا گیرند وهمگان به علم ودانش روی آورند.وملاک برتری را تقوای الهی بدانند.پیدا ست که این پیامها مالداران وقدرتمندان قریش آن را برنتابند.روشن است که این تحول نخست باید در اعتقاد و اخلاق آدمیان به وجود آید . قومی که پیامبر در میان آنها برگزیده می شود ،ادبیاتی جز شمشیرو خون و جنگ ندارد . اشعار برگزیده در بازار عکاظ اشعاری است که عناصر و صور خیالش شمشیر و خون و زن تشکیل می دهد . از اخلاق تقوا و کرامت و گذشت ومهربانی سخنی در میان نیست . اخلاق آنها خشمی است که باید همیشه برافروخته باشد .دردماغ بزرگان آتش خشم وفریاد پخته می شود. لهذا پیامبراسلام ( ص ) یکی ازاهدف  رسالت خود را« تتمیم مکارم اخلاق» می داند . پیام گوهرین او اخلاقی است که باید به همه بشریت باز گردد .علت این که خشم و شهوت و انتقام در آیین محمد نکوهیده است ؛ زیرا این رزایل اخلاقی در جامعه جاهلی بر صدر نشسته است . جامعه ای که به فرموده امام علی ( ع ) آدمیان از بیم جنگ و نا امنی خواب در چشم ندارند و به جای زیبایی و سرمه کشیدن در دیدگان خود اشکهای غم جای آن نشسته است . جاهلان سرور شده و عالمان لجام بر دهانشان افگنده اند .«نومهم سهود وکحلهم دموع فی زمن عالمها ملجم وجاهلها مکرم »( نهج البلاغه ، خ 2 )

سرازیر کردن آب حیات اخلاقی در شریانهای جامعه ای  که با خرد کاری ندارد وجز پول چیزی نمی شناسد،کار چندان آسانی نیست به ویژه آنجایی که سران ثروت و قدرت الگوی بی اخلاقی گشته اند .  مردم دینشان آیین ملوکشان می باشد . بیداری بخشیدن به این مردم کاری است بس دشوار . رسول خدا فرمود : دو صنف جامعه را به فساد و تباهی می کشاند ، یکی عالمان فاسد و دوم حاکمان فاسد . و اگر این دو، به راه اخلاق بازگشتند جامعه اخلاقی خواهد بشد .لهذا پیام وحی تاکید می کند تامردم پیامبر را الگوی اخلاقی خود بدانند ،نه صاحبان پول و قدرت را. " لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنه ... "

درآیات مکی همه جا سخن از آیین واخلاق واندیشه است. غالب آن آیات به تعقل وتفکر دعوت می نماید . دراین آیات ذکری از احکام وشریعت در میان نیست،چون جامعه بی اخلاق وبی تعقل ، شریعت آن ،نیز، ارزشی ندارد.امام علی (ع)بعثت پیامبران را چنین تبیین می نماید: ...ویثیروا لهم دفائن العقول..خداپیامبران را فرستاد تاعقلهای به کار افتاده را بیدار کنند.(نهج البلاغه ،خ1)

زیباترین تعر یفی که خداوند در حق پیامبرش دارد این است : " و انک لعلی خلقکم عظیم " : تو دارای اخلاقی سترگ هستی . پیامی که پیامبر آورده است و برای آن سخترین مقاومتها را از خود نشان می دهد، پذیرفتنش برای ارباب قریش که ارباب پول و قدرت اند دشوار می نماید . آنان پیامبر را با انواع وعده و وعید مواجه می سازند . او از طرف خدا مامور است تا دربرابر سختی ها صبر نماید . توحید ، عدل ، عبادت برای خداوند ، حلم و حسن و اخلاق و گذشت و رواداری پیامهایی است که برگوش مردم تازه می نماید . پیامبر چنان در راه خود راسخ است که  درپاسخ وعده های سران قریش می گوید : اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهید ، از راه رسالتم بازنخواهم گشت . اونیامده است تا ادیان دیگر را کنار نهد ،بلکه پیروان راستین آنان را اهل نجات می داند.(بقره/62)درمدینه زیباترین وحقوقی ترین عهدنامه را با یهود ونصاری می بند د.غیر مسلمانان را در پناه خود می نهد.کسانی که اورا پیامبر شمشیر می دانند،نمی دانند که هیچگاه شمیرش در برابر دشمن ،ابتداء ،آخته نگردید.آیات قرآن گواه بر این است که پیامبر دربرابر قتلهای جاهلی ایستاد.به اولیای خون مقتول گفت :دربرابر قتل عمد یک نفر قصاص می شودونه بیشتر.وآن هم اگر ببخشند بهتر است. گناهی دراسلام بالاتر از ریختن خون کسی وبعداز آن ریختن آبروی کسی نیست.صلح وصفا وصمیمیت دراین آیین درهنگام فتح مکه نمایان گشت.سران قریش که آن همه آزار برپیامبر وارد ساخته بودند،در انتظار سخت ترین انتقام ها از پیامبرنشسته بودند .او بدون این که کینه ای ازکسی دردل داشته باشد فرمود :الیوم یوم المرحمه،امروز زوز رحمت است وتمام شما درپناه اسلام آزادید.شعار این بعثت تا قیامت درقرآن چنین است :والله یدعواالی دارالسلام.(یونس/25)خدا همگان را به سلامت می خواند.

ازدرمها نام شاهان برکنند/نام احمد تاقیامت می زنند

نام احمد نام جمله انبیاست / چون که صدآمد نودهم پیش ماست(مولوی)

 

خلاصه ای از متن تحریر شدۀ سخنرانی مقصود فراستخواه در مراسم مبعث سال ۱۳۸۷ 

مقدمه

مشکل ما این است که مقاصد اصلی دین و پیغمبر را گم کرده ایم. در سنت آمده است: «دین تان را غایتی است، آن غایت را بجویید» انبیا با انگشت، ماه آسمان را نشان داده اند، اما پیروان در انگشت خیره شده اند. از ماه درمانده اند.

رسالت پیامبر واجد سه طرح اجتماعی عمده بود:

1.طرح معرفت، 2. طرح اخلاق، 3. طرح عدالت.

 یک. در طرح معنا و معرفت، چنین نبود که او جامعه و زمانه ای غیر دینی را به دین دعوت کند. مذهب و خدا وشعائر و مناسک، همه به قدر کافی وجود داشتند، حتی لفظ جلالۀ «الله» نیز رایج بود. نام پدر پیامبر، عبدالله بود. پس تعالیم پیامبر درصدد چه بود؟

به نظر می رسد آنچه او دنبال می کرد اصلاح فکر و عمل دینی در فرهنگ سامی موجود عرب بود. برای مثال مذهب تقلید از گذشتگان و تبعیت کورکورانه از رجال و تعصبات را پیامبر به پرسش می کشید. دربرابر بت پرستی، توحید را یادآور می شد، آن هم در ترازی از معرفت که خداوند از آنچه وصف می کنند برتر است و اول و آخر و ظاهر وباطن است! آنچه پیامبر می خواست ایمان به مثابۀ سرمایه ای معنوی بود که مردم، آزادانه از آن سرشار بشوند: برای معنا بخشیدن به خود، پیوستن به بیکرانگی و فهم جاودانگی. نماز در میان مکّیان وجود داشت، پیامبر از نماز ریایی و دام تزویر وتقدس تحذیر می داد. پیامش این بود: وای برنمازگزارانی که حقوق مردم را زیر پا می گذارند. حج، قبل از پیامبر جریان داشت، او به مضامین عالی معنوی واجتماعی در پشت ظاهر این مناسک اِشعار می داشت. پیامبر در پی رفع اصر واغلال وزنجیر هایی تاریخی بود که به نام دین بر گردۀ مردم سنگینی می کرد، در صدد برانگیختن دفائن عقول بود و زدودن عسر وحرج از ساحت ایمان و دین ورزی و مانند اینها.

دو. در طرح اخلاق، پیامبر به دین ورزیدن اخلاقی دربرابر «دین داری غیر اخلاقی» فرا می خواند. معرّف اصلی پیامبران در قرآن، خصال عالی اخلاقی به معنای عرفی آن است همچون نیکوکاری، درستکاری، راستگویی، بخشندگی و بخشایشگری، فروتنی، بشر دوستی.

سه. در طرح عدالت نیز هدف همۀ انبیا برپایی عدالت اجتماعی درون جوش توسط خود مردم است. مطابق قرآن هرچه دربرگیرندۀ ستم وتجاوز وزشتی باشد از دایرۀ امر الهی بیرون است وآنچه خدا از شما می خواهد عدل وداد است.[ii]

 

ماهیت عرفگرا و عمدتا امضایی دعوت پیامبر

یکی از ابعاد هنوز ناشناختۀ رسالت پیامبر، ابتنای دعوت او بر عرف بود.[iii] آموزه های اسلامی بالاخص در بخش غیر عبادی غالباً از نوع امضایی وارشادی است و کمتر عنصر تأسیسی دارد. پیامبر هرچه را در عرف سالم جامعه وزمانه وجود داشت تأیید کرد. به طوری که تحقیقاً هیچ بنای عقلایی وعرف اجتماعی سالمی سراغ نداریم که پیامبر با آن مخالفت بکند یا همداستان نشود.

نمونه اش بیعت و اجماع بود که عرف صحیحی برای تشکیل یک نظم سیاسی در جزیره العرب شناخته می شد(در برابر روشهای غلطی چون غلبه واستیلا و....). پیامبر به این عرف التزام کامل داشت. مثال دیگر شوراست که عرف عقلایی آن دوران برای تصمیم گیری های اجتماعی محسوب می شد. پیامبر آن را ترویج می داد و خود بر مبنای آن عمل می کرد و همینطور نمونه های فراوان دیگر مانند حرمت ماه های حرام و....

نتیجه ای که از این بحث می توان گرفت آن است که اگر به فرض، پیامبر اسلام به جای آن روزگار، امروز مبعوث می شدند، مطمئنا برای عرف های پسندیدۀ دنیا اعتبار قائل می شدند و به آنها ملتزم می شدند. به نظر می رسد که دموکراسی وحقوق بشر دو نمونۀ برجسته از این عرف سالم و بنای عقلایی در جامعۀ جهانی کنونی است.

دموکراسی، به همان صورتی که توسط عقلای عالم وعقلانیت های اجتماعی در دنیا (و البته با تنوع بسیار) فهمیده وعمل می شود، نسبت به سایر شیوه های حکومتی؛ هم موجه تر، هم اخلاقی تر و هم عادلانه تر است. با بررسی و «تحلیل محتوای» دقیق قرآن وسنت به اطمینان می توان گفت که این عرف پسندیدۀ جهان ما، در چارچوب هر سه طرح اجتماعی رسالت پیامبر که قبلا گفته شد فهمیدنی است. کما اینکه حقوق بشر نیز از یکسو مضمون معنوی و خردمندانه عمیقی با خود دارد ، هم انسان دوستانه و اخلاقی است وهم سازوکاری برای مصونیت از مظالم اجتماعی است. پس با آن سه طرح نبوی تلائم بسیار دارد.

البته منطقی نیست که مفاهیم وساختارهای مدرنی مانند دموکراسی وحقوق بشر با رسوم دنیای گذشته همجون شورا واجماع و بیعت و حقوق به معنای سنتی آن یکی شمرده بشود چون میان این دوسته، فاصله های جامعه شناختی، معرفتی، پارادایمی و دورانی ِ بسیار ژرفی هست اما در مضمون کلی انسانی وماهوی، خویشاوندی خانوادگی و تبار مشترک دارند.

 

پیامبر اگر چند دغدغۀ اصلی داشت بی گمان یکی از مهمترینهایش این بود که حقوق مردمان در برابر جور وستم حکام محفوظ بماند. چگونه قابل تصور است رسول حق که در آخرین سفارشهای خود نگران خونها وآبروهای مردم است، امروز بفرض عقلی حضور داشته باشند اما با جنبش حقوق بشر خواهی همدلی وهمراهی نکنند. پیغمبری که گفت حکمرانی به کفر می ماند ولی به ظلم نمی ماند، مطمئنا اگر امروز بود دموکراسی را بر اقتدارگرایی وتمامی خواهی به هر شکلش ترجیح می داد.

    سخن پایانی

در اینجا ممکن است پرسشی به میان بیاید. پیامبر اگر امروز بودند چه حرف جدی متمایزی برای مردم این دنیا داشتند؟ دموکراسی وحقوق بشر را که او نیاورده است. پس ارزش افزودۀ ایشان برای جهان ما چیست؟ حاشا از دین وپیغمبر که در این میان تنها به کارکرد تسهیلگری(کاتالیزوری) فروکاسته شود. هرچند این البته بسیار بهتر از دینداری غیر اخلاقی وخرد ستیز و مردم آزار است، بهتر از آن صدای مذهبی است که خشونت و عصبیت وعلم گریزی را توجیه می کند، اما انتظار از پیامبر، حتا ورای یک نظریه پرداز و اصلاحگر اجتماعی است.

پس حرف اصلی پیامبر چیست؟ هنر پیامبری این نیست که به ما دموکراسی یا علوم انسانی یا برابری در رفاه اجتماعی بیاورد بلکه به این است که ما را در معنا بخشیدن به بودن خویش در اینجا مدد برساند تا با این سرمایۀ معرفت ومعنا، تعهد ژرف تری در قبال آزادی وحقوق وبرابری مردمان احساس بکنیم و سائق های درونی تری برای کمک به پروژۀ عقلانیت و دموکراسی اجتماعی داشته باشیم.

پیامبر در تاریخ ما نیست که به ما سوسیالیسم یا دموکراسی بیاورد بلکه او در تاریخ ما هست تا بگوید آنگاه که برخورداریم در اندیشۀ طرد شدگان جامعه باشیم، تا بگوید آنگاه که دموکراسی داریم و آزادیم هر سخنی بگوییم؛ از این آزادی نه برای دروغ گفتن بلکه برای راست گفتن بهره بگیریم، وقتی آزادی بیان داریم، بکوشیم بیان مان از روی علم باشد، در شرایط آزادی، حرمت انسانها را نگه داریم ، دل کسان نیازاریم و در هرحال به حق و انصاف داوری کنیم. این همان دعوت معنوی متمایز انبیاست که پیوسته در جانهای مستعد، طنین می افکند.

 انسان به پای عقل و تجربه های بشری خویش، شیوۀ دموکراسی و توزیع رفاه اجتماعی را مثل قوانین طبیعت وفیزیک، کشف می کند وحتی ریزه کاری های اخلاقی بودن را می فهمد. ارزش نبوت این نیست که جایگزین یا چرخ پنجمی برای خرد ورزی و علم ورزی ومدیریت بشر وحتی اخلاق بشر بشود بلکه به این است که سرزمین دلهای ما را به یاد معنای معناها رونق وطراوت بدهد، در دنیای درون ما آرامش وامید و صلح و شادمانی وابتهاج به وجود بیاورد و افقی از بیکرانگی و جاودانگی به ما بگشاید.

 

ان للاسلام غایه فانتهوا الی غایته(نهج البلاغۀ دکتر صبحی صالح، ص250)

[ii]28 و29 اعراف

[iii]وأمر بالعرف، 199 اعراف

 

اگر پیامبر امروز مبعوث می شد: محسن کدیور

 

 

 

پاسخ به پرسش جرس: «اگر پیامبر اسلام امروز مبعوث می‌شد، چه سخنی برای انسان زمانه‌ی ما می‌داشت، چه می‌کرد و چه‌گونه می‌زیست؟»

 

ادعای هر مؤمنی این است که پیامبر من برای امروز هم پیامی تازه دارد که من و همدینانم را مجذوب خود کرده است. و اگر جز این باشد ایمان به آن پیامبر و پیروی آئینش موجّه نیست. ادیانی که ادعای رسالت فرازمانی دارند، در واقع مدعی در دست داشتن پیامی جاودانه اند که کهنه نمی شود و در هر زمانه ای تر و تازه است.

 

پرسش از اینکه «اگر پیامبر امروز مبعوث می شد چه می گفت و چه می کرد و چگونه می زیست؟» عبارتٌ اخرای «پیام تازه» دین اوست. بیشک قرار نیست آیه جدیدی نازل شود و حدیث تازه ای صادر شود. پس پیام تازه چیزی جز «فهم تازه» از آیات و روایات کهن نیست. «اگر پیامبر امروز مبعوث می شد» یعنی اگر با فهم امروز کلام الله مجید و سنت نبوی را «بازخوانی» کنیم، چه سخنی برای انسان زمانه داریم؟ چه باید بکنیم؟ و چگونه باید زندگی کنیم؟ 

 

حکیمان مسلمان در تاملات فلسفی خود درباره آفرینش و حدوث جهان به «خَلق مُدام» رسیده اند، عالَمی که هر لحظه نو می شود و خدايی که نه یک بار که هر لحظه در کار آفریدن و ایجاد است. اگر عالم تکوین (هستی) دَم به دَم نو می شود، چرا عالَم تشریع (دین) چنین نباشد؟ واضح است که نظریه خَلق مُدام در حقیقیات تکوینی استدلالی متفاوت با اعتباریات تشریعی دارد. دین که مجموعه ای از معارف ‌إخباری و شهودی حقیقی و موازین إنشائی اخلاقی و حقوقی‌يِ اعتباری است می باید در «فهم مُدام» باشد. فهم مدام یعنی فهم نو به نو، یعنی برداشت جدید و قرائت تازه. فهم مدام فهمی سیّال و متحوّل است. مقابل فهم مدام فهم ثابت و منجمد است. فهم سلَف صالح تخته بند زمانه و زمینه‌ی ایشان است. فهم هر زمانه ای فرزند همان زمان است.

 

در علوم دینی این فهم مدام یا سیّال و متحوّل «اجتهاد» نامیده شده است. اگر حقّ اجتهاد بطور کامل ادا می شد و منحصر به فروع فقهیه نمی‌شد، نیازی به طرح چنین پرسشی نبود. به عبارت دیگر فهم مدام یا سیّال با «اجتهاد در مبانی و اصول» همزاد است و حوزه‌های اعتقادات و اخلاق و فقه را در بر می گیرد. 

 

از زاویه دیگر فرض بعثت پیامبر در زمانه‌ی ما، یعنی اسلام را از عرفیّات عصر نزول زدودن و پیام خالص دین الهی را استخراج کردن و به نیازهای زمانه بر اساس آن پیام پاسخ دادن. به عبارت دیگر «روح اسلام» را کشف کردن و از ظواهر و جزئیات آن فرا رفتن و به بواطن، اهداف، غایات و مقاصد آن دست یافتن. و این البته کاری سترگ است و چه بسا سترگ ترین کار. 

 


اول.
 اگر پیامبر اسلام امروز مبعوث می‌شد، پیامش برای انسان زمانه‌ی ما «معنا دادن به زندگی انسانی» بود. اینکه انسان باور کند سالک و مسافر و رهسپار است و به شیوه مسافران و سالکان و نه ساکنان و مقیمان زندگی کند. این سلوک معنوی از خود رستن و به حقّ پیوستن است. عظمت انسان در از خود گذشتن و جستجوی او و تنظیم خود با رضای او (رضوان الله)، رو کردن جانش به سوی او (وجه الله)، و به صِبغه او در آمدن (صبغة الله) و در یک کلام او شدن است (خداگونگی). اسماء الهی را در ذهن و ضمیر آدمی نشاندن و اتصال انسان ناسوتی به معنویت ملکوتی رسالت همیشگی پیامبران الهی است.

 

دوم. ارزش زندگی بدون یاد مرگ فهمیده نمی‌شود. مرگ آموزگار بزرگی است. منزل آخرت دومین رکن پیام نبوی در همه اعصار است. رکن نخست مبدأ بود. و چکیده پیام محمد (ص) دو کلمه است تذکر بشر به مبدأ و معاد. آنکه آخرت را بیاد دارد پاکیزه تر و چابک تر است. آخرت و ناظر الهی را مدّ نظر داشتن عیار دینداری است. 

 

سوم. این خداجویی و خداخواهی نگاه ویژه ای را به خود و نگاه خاصی را به دیگری اقتضا می کند. پیامبر که اسوه انسان است بعثتش شکفتگی اخلاق بود و تهذیب اخلاق از خود آغاز می شود. مسلمانی با تحقّق اخلاق نبوی و سیرت محمّدی در جان و ضمیر مسلمان آغاز می شود. محمّد (ص) امین بود و مبنای پیامبریش صداقت بود. فضیلتهای امانتداری و صداقت مبانی نخستین اخلاق نبوی است. اگر پیامبر (ص) امروز مبعوث می شد از این همه بی اعتنایی به این دو رکن اخلاقی آئینش سخت متعجب و متأسف می‌شد.

 
  
چهارم. خداخواهی بدون راز و نیاز عاشقانه انسان با خداوند در جان آدمی نهادینه نمی شود. عبادت خالصانه و بدور از ریا بخش مهمی از برنامه شخصی مسلمانان است. پاک کردن نیت و به محتوای عبادت بیش از صورت آن پرداختن و به روح نماز و روزه و حج اهتمام کردن از مهمات پرستش مشتاقان است.در بعثت دوباره فرضی عبادت و مناسک از قلم نمی افتد.

 

 پنجم. خداجویی نسبت به دیگر آدمیان الفبایی دارد. این الفبا رحمت و ایثار و محبت است. اگر پیامبر «رحمة للعالمین» است، تاکید بر اسلام رحمانی در قبال اسلام قساوت و خشونت که برخی مسلمانان قشری ارائه کرده اند، جای مهمی در تجدید بنای دین او دارد. این رحمت که مهمترین خصیصه محمد (ص) بوده است می باید در همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان موج بزند. تقدم دیگران بر خود یا ایثار زیربنای اخلاق قرآنی است. محبت زبان اسلام است و مگر دین چیزی غیر از محبت است!؟ عشق به خدا از مجرای محبت به خلق او می گذرد.

 
ششم. دو خصیصه جامعه پیامبر پسند عدالت و آزادی است. قسط و عدالت و انصاف سرلوحه برنامه اجتماعی پیامبر است. عالمان دین در فهم درست عدالت و تعلیم آن و پیگیری تحقق آن می باید پیشتاز باشند. عدالت با حق و تساوی حقوقی عجین است. اگر صدر اسلام ظرفیت اجرای «عدالت مساواتی» را نداشت و چاره ای جز اکتفا به «عدالت استحقاقی» نبود، زمانه ما آمادگی عدالت مساواتی را دارد. مهمترین جلوه عدالت مساواتی تساوی حقوقی زن و مرد است. حقوق مساوی شهروندی و نفی هرگونه تبعیض مذهبی از دیگر لوازم عدالت مساواتی است. کرامت انسان در گرو به رسمیت شناختن حقوق بشر است و اذعان به حقوق بشر ملازم عدالت مساواتی است. اگر پیامبر (ص) امروز مبعوث می شد بی تردید لزوم رعایت حقوق پایه را در کنار تکالیف دینی مورد تاکید قرار می داد.  

هفتم. ایمان بدون آزادی پژمرده و پلاسیده می شود. آزادی شرط ابتدایی و استمراری نشاط ایمان دینی است. آزادی مذهب بدون به رسمیت شناختن آزادی انتقاد و نفی مجازات ارتداد مطلقا و نیز نفی مجازاتهای خشن از قبیل اعدام برای دشنام و اهانت به مقدسات دینی که به خطا توسط غالب فقیهان استنباط شده محقق نمی شود. رقابت آزادانه با دیگر ادیان و مذاهب و نیز منکران دین سبب شکوفایی دین می شود. اگر پیامبر (ص) امروز مبعوث می شد بر آزادی دین و مذهب تاکید بیشتری می فرمود و به مومنان می آموخت که قوت تعالیم اسلام در رقابت آزاد با دیگر ادیان و آئینها هویدا می شود.

 

هشتم. اگر پیامبر در زمان ما مبعوث می شد برای حفظ اسلام عزیز حکومتهایی که بنام اسلام باعث وهن دین او شده اند را خلاف شرع اعلام می کرد. از سوء استفاده از واژه قرآنی «ولایت» که بار اعتقادی و عرفانی دارد جلوگیری می کرد و «استبداد دینی» را بزرگترین ضربه بر دیانت و ایمان اعلام می کرد. به برخی فقیهان که در فهم دین او دچار خطا شده اند می آموخت که فقیه از آن حیث که فقیه و مسنتبط کلیات احکام است در سیاست که کارش با جزئیات و موضوعات است هیچ حق ویژه ای ندارد و آنان که ولایت سیاسی فقیه را به خدا یا پیامبر (ص) یا اهل بیتش (ع) نسبت داده اند، خطای فاحشی در فهم دین خدا مرتکب شده اند. آن وجود نازنین یقینا بر این مبنای اصیل تاکید می کرد که حکومت بر مردم بدون کسب رضایت ایشان مجاز نیست (لایجوز التأمر علی جماعة بغیر رضاهم).

 

نهم. اگر پیامبر (ص) در زمانه ما مبعوث می شد برای رعایت کیان دین و ارتقای ایمان مردم جدایی مسجد و حوزه های علوم دینی را از دولت اعلام می کرد، در عین اینکه سیاست ورزی پیروانش را مستحسن و وظیفه شرعی می شمرد. به عبارت دیگر برای عدم سوء استفاده از دین در قدرت سیاسی و برای حفظ احترام و قداست دین دولتها را از دخالت در امور دینی بشدت برحذر می داشت (نفی دین دولتی) و همزمان مومنان و مساجد و حوزه های علوم دینی را نیز از به انحصار کشیدن قدرت سیاسی و برخورداری از امتیازات و حقوق ویژه شدیدا منع می کرد (نفی دولت دینی و حکومت اسلامی).

 

دهم. اگر پیامبر (ص) در دوران ما مبعوث می شد بر ارتقای فرهنگ عمومی مسلمانان از طریق توسعه و رشد دانشهای مختلف تاکید می کرد و از اینکه مسلمان از قافله علم زمانه عقب اند احساس شرمندگی می کرد. در جامعه ای که علوم تجربی و انسانی از رشد کافی برخوردار نیستند علوم دینی نیز از رشد لازم باز می مانند. پیامبر (ص) در بعثت فرضی دوباره اش همانند دوران بعثتش نهضتی علمی براه می انداخت و بیشترین تاکیدش بر تقویت بنیه علمی پیروانش می‌بود.

 

یازدهم. پیامبر (ص) از کاهلی و سستی بیزار است. اگر پیامبر (ص) در دوران ما مبعوث می‌شد به اهمیت کار بیشتر تاکید می کرد و به مسلمانان تعلیم می داد بدون کار شرافتمدارانه محال است پیشرفت کنند. از مشاغل کاذب پیشگیری می کرد و عبادت بودن کار را به همگان یادآوری می فرمود.

 

دوازدهم. اسلام دین صلح و سلام و آرامش است. چهره خشنی که برخی پیروان جاهل شریعت محمدی از اسلام ارائه کرده اند روح محمد (ص) را بشدت آزرده کرده است. اگر پیامبر (ص) در دوران ما مبعوث می شد بر ابعاد صلح آمیز و مسالمت جویانه دینش بیشتر تاکید می کرد و به همگان می آموخت که جهاد اصغر بدون جهاد اکبر به جائی نمی رسد و جهاد اصغر سرار دفاع در برابر متجاوز است و نه تهاجم به قصد جهانگیری. که فاتح قلوب به حمله نظامی تهاجمی نیازی ندارد.

 

سیزدهم. پیامبر (ص) از اینکه قرآن در میان مسلمانان مهجور است گلایه دارد. از اینکه برخی مسلمانان به احادیثی که بسیاری از آنها فاقد اعتبارند تمسک می‌کنند بی آنکه بر قرآن عرضه شان کنند معترض است. از اینکه برخی پیروانش به او یا اهل بیتش سیمای الوهی داده در حق ایشان مبالغه می کنند راضی نیست. از اینکه در میان علوم اسلامی اعتقادات و اخلاق بسیار کم رشد کرده اند و در مقابل ابواب عبادات در فقه رشد سرطانی داشته نگران است. اگر پیامبر (ص) در دوران ما مبعوث می شد این انحرافات دینی را اصلاح می کرد.

 

چهاردهم. اگر پیامبر فرضا امروز مبعوث می شد به مسلمانان تفهیم می کرد که از اسلام و شریعت و فقه انتظار سیاست و مدیریت و اقتصاد نداشته باشند. این علوم بیش از همه مرهون عقل جمعی و تجربه بشری است. هدایت به سمت سعادت ابدی و تحول جان آدمیان و توجه دادن آنها به غیب و تکمیل مکارم اخلاق کارکرد اصلی اسلام است. او به فقیهان می آموخت که قرآن بیش از آنکه کتاب قانون باشد کتاب هدایت و اخلاق است و مرکز ثقل دیانت اخلاق است نه احکام فقهی.

 

 این فهرست را می توان ادامه داد. اگر پیامبر امروز مبعوث می شد تحولات فراوانی در دینداری ما ایجاد می کرد. نمونه ای از آن ذکر شد. سیره عقلا در در این مهم نقش اساسی دارد. یقینا پیامبر (ص) اگر در این زمانه فرضا مبعوث می شد به ندرت با این سیره عقلائی مخالفت می کرد. فاصله فهم متعارف مسلمانان از اسلام با موازین کتاب و سنت و عقل فراوان است. این پرسش نیکو می تواند موضوع کتابی باشد. در این مجال به همین مختصر اکتفا می کنم. والسلام    

    ۲۵ خرداد ۱۳۹۱   

   سخنى از ســرِ مـهــر و خبـرى از در صدق : حسين کمالی  

مسيحيان در جستجوی راه از بيراهه هنگام رويارويی با غوامض پرسشهای روزگار –از گرمايش جهانی گرفته تا پذيرشِ کشيشانِ زن يا دگرباشان در کليسا– گاه میدرنگند و میپرسند: "عيسی مسيح اگر حاضر بود چه میکرد؟" (What Would Jesus Do?)

 

قــرنی پيش از اين، چارلــز شِلدن (1857 تا 1946)، پيشاهنگِ جنبشِ انجيل در اجتماع، رمان شيوايی نوشت با عنوان جای پای او(In His Steps، چاپ 1897)، و اين پرسش را با مخاطبان مسيحيش درميان نهاد که "راستی اگر عيسی مسيح حاضر بود چه می کرد؟". در اين صد و اند سال، دهها ميليون نسخه از آن کتاب که به بيست و چند زبان ترجمه شده، در دست خوانندگان گرديده است، و همچنان چندين هزار نسخۀ تازه هـر سال منتشـر میشود: میخرند و میخوانند و وجدانشان را در پرتو آن پرسش کانونی بيدار نگه میدارند. جابجای امريکای قرن بيست و يکم همان شعار را، بويژه به صورت سَرنامِ WWJD? که از حروف اوّل واژه هایش ساخته شده است، پشت ماشينهای سواری، نقش بر تابلوهای بزرگ کنار جاده، و روی دستبند و جاکليدی فراوان میتوان ديد. فيلمی هم با همين عنوان دو سه سال پيش در آمد که خوش اقبال افتاد.

 

طارق رمضان، از سخنگويان و رهبران فکری مسلمانان در اروپا، سه چهار سال پيش کتابی خوشخوان نوشت که در زبان انگليسی با عنوان پا جای پای پيغـمبر: درسهايی از زندگانی محمّد منتشـر شد (چاپ دانشگاه آکسفورد، 2009). از وصف رو در رو شدن نبی با امــر قـُدسـی آغاز کرده، و با اين نکته که پيغمبر اگرچه در تاريخ آمده اما پيغامی ابدی آورده، کتاب را به پايان برده است. ملاحظات اينزمانی و شناساندن چهره انسانی دين انگيزۀ نگارش کتاب بوده است.

 

تا جايی که نگارندۀ اين يادداشت خبر دارد کسی هنوز رمانی يا فيلمی با موضوع "راستی اگر پيامبر اسلام حاضر بود چه میکرد؟" ننوشته و نساخته است. کاش بسازند و بنمايانند که محمّد اگر حاضر بود چه غصّه ها میخورد از ديدن زشتيها که به نام او مرتکب میشوند و اعتبار دينش را تلف میکنند؛ جورپيشگانی که به بهانه اسلامگرايی خون میريزند؛ ديوزدگانی که قرآن میخوانند و سـرمیبــُرَند. و نيز چه میفرمود به ما صدها ميليون ملسمان گرفتار در تاريکی از هر سو که وفادارانه دوستدار و ثناخوان اوييم و همچنان اصرار میروزيم: "آن سقطها كه زِ هـَر ساقطه ديديد بس است/زين ثقه آيتِ حرمت ز خلقنا شنويد."

 

پرسشی شبيه آنکه "پيغمبر اگر حاضر بود چه میکرد؟" به گوش مسلمانان آشناست. فهرست بالابلندی در پاسخ اين پرسش که "پيامبر چه کرده است؟" فراهم آمده، و فراخواندن به پيروی از اسوه نيکو و پيمايش راه روشنی که فرستاده خدا درنورديده، بيشتر و پيشتر از هر چيز چارچوب انديشه حقوقی و اخلاقی را در اسلام شکل داده است.

 

هشتصد سال پيش، در هنگامه ترکتازی مغولان که چشم خونـريـز زمانه زمام افکار را گسسته و سستی در ارکان انداخته بود، سعدیِ حکيم به خود و ديگران يادآور میشد و هشدار مؤکّد میداد: مپندار سعدی که راه صفا/توان رفت جز در پی مصطفا."

 

پيگری راه آينده از روی ردّپای گذشتگان، رسم کهنی است. نيم هـزاره پيش از دوران پرتلاطم زندگانی سعدی، اهل فقه و حديث شريعت را بر پايه اخباری که از کردار و گفتار پيامبر داشتند صورتبندی کردند، و آنچه را از گذشته اسلام میدانستند، آيينه گردان و چراغ راه حال و آينده شمردند. از دل همان سده های نخستين امّا نداها برخاست که ظواهر اگر چه لازم باشد حتماً کافی نيست، و آن سوتر از گفتار و کردار، احوال پيغمبر را هم بايد دريافت و بالاتر از شريعت، طريقت و حقيقت را بايد جست.

 

خطاب تکان دهنده شمس الدّين محمّـد تبريـزی را هر قلب سليم که بشنود مشتاقانه میلرزد، و آرزومندانه به سويی پرمیکشد که آن مسافر غيبی نشانی میدهد: "متابعت محمّد آن است که او به معراج رفت، تو هم بروی از پی وی." آری راست میگفت: "متابعت پيغمبر نه آن است که اگر خربزه نخورد تو هم نخوری."

 

تفاوتی باريک ولی مهم هست ميان گزارش خبری از آنچه پيغمبر کرده يا نکرده است، و پرسش شرطی-التزامی از آنچه اگر حاضر بود می کرد. حساب گزاره های خبری و پرسشی در منطق از هم جداست.

 

خطاست که با حذف گزينشی روايتها از آنچه در زمان پيغمبر گذشته يا به ايشان منسوب است کسانی بکوشند تصويری روزآمد و روزپسند هرچند نادرست از اسلام بسازند که بر انکار تاريخ بنا شده است. چشم بستن بر تاريخ اسلام و ردّ اسلام تاريخی منطقاً باطل، اخلاقاً ناپذيرفتنی، و در عمل ناسودمند است. آن هم نارواست اما که کسانی گزاره های شرطی در تقدير را يکسره به اخبار فروبکاهند، و بپندارند اصل و عنصر اسلام همين است که در خبر گذشتگان آمده، و جز اين نيست و نمیتواند باشد.

 

تبيينِ حلقۀ معناجويانه ای که بروز تقويمی امرِ رسالت را در گذشته به بازشناسی تاريخی آن در زمان حال پيوند میزند، و گزارشها از پيامِ پيامبر و تفسير تاريخی از بعثت را در تعــريف و تکوين آينده وارد میکند نيازمند توضيح بيشتر است. شرح مبسوط اين معنا را نگارنده در دست انجام دارد و در مجالی ديگرعرضه خواهد نمود.

 

پيامبر آمد و چندی بر کويـر سايۀ رحمت فِکند و باز به رفيق اعلی پيوست: گويی از صحبتِ ما نيک به تنگ آمده بود/بار بر بست و به گـَـردَش نرسيديم و برفت." ماييم که مانده ايم، و شِکوَه می کنيم از نبودِ پيغمبرمان، از سختگـيـری ستمگـران، از پرشماری ناآگاهان، و از کمی آزادگان.

 

معنابخشترين پيام جاويدان و کارگشاترين نويدِ دل انگيزِ برانگيختگانِ خدايی مژدۀ گشودگیِ درهایِ آسمان به روی آدميان است. ما محمّـديان خدا را به شيوه ای که محمّدمان آموخت اميدوارانه میخوانيم: فنسألك يا من يملك الحاجات– وهي مستجيبةٌ بمشيّتک، ومُـسـرِعةٌ إلى إرادتک– أن تصليَّ على محمّدِ وآلِ محمّدِ، وأن تـُـرضيَه عنّا بما شئنا، وتهب لنا مِن لدُنك رحمةً. إنه لا تـَـنقـُصُـك المَغفــرة، ولا تـَضرُّك الموهبة، يا أرحم الرّاحمين.

  حسين کمالی کالج بارنارد/دانشگاه کلمبيا نيويورک

 

حیاتی نقادانه برای تجدید ایمان، معنا و رهایی: محمد‌مهدی مجاهدی*

۱. پرسش این اقتراح در درجه‌ی اول از دو پرسش بنیادین دیگر جان و مایه می‌گیرد: «انتظار "ما" از پیامبری چی‌ست؟» و «انتظار "ما" از پیامبر اسلام چی‌ست؟» با بررسی این دو پرسشِ مقدم است که پرسش مرکّب این اقتراح را می‌توان در میان نهاد و پرسید: «اگر پیامبر اسلام باز امروز مبعوث می‌شد، چه سخنی برای انسان زمانه‌ی ما می‌داشت، چه می‌کرد و چه‌گونه می‌زیست؟» ما در واقع با پاسخ دادن به این پرسش، حدود و محتوای انتظارمان را از دین و از پیامبر اسلام بیان می کنیم.

پرسش نخست کانونی‌ترین پرسشی است که درباره‌ی انتظارمان از دین می‌توانیم در میان بگذاریم. درواقع اگر نبوت را رکن مقوم ادیان ابراهیمی به شمار آوریم، و این ادیان را حاصل بسط تجربه‌ی پیامبرانه‌ی پیامبران‌شان در جامعه و تاریخ بگیریم، این پرسش که «انتظار ما از دین چی‌ست» به همین پرسش نخست تحویل می‌شود که «انتظار ما از نبوت چی‌ست؟»

پرسش دوم درباره‌ی انتظار ما از پیامبر اسلام است. از این رو، این پرسش در ذیل پرسش نخست پرسیدنی و اندیشیدنی می‌شود. در این پرسش انتظار ما از ایشان بر اساس تلقی خاص هر یک از ما از ویژگی‌های متمایز پیام و پیامبر اسلام تعیین و کاویده می‌شود.       

از سوی دیگر، و در درجه‌ی دوم، اندیشیدن به پرسش این اقتراح مستلزم اندیشیدن درباره‌ی دو پرسش دیگر هم هست. هر پاسخی که به پرسش شرطی و فرضی این اقتراح داده شود، در واقع حاکی از انتظاری است که ما از پیامبری و خصوصاً پیامبر اسلام در «دوران کنونی» و برای «انسان این زمانه» داریم. بنابراین، پاسخ هر یک از ما به این پرسش نه‌تنها از پیامبر‌شناسی ما به نحو عام (پرسش نخست) و انتظار ما از پیامبر اسلام به نحو خاص (پرسش دوم) پرده برمی‌گیرد، بل‌که «جهان‌شناسی» و «انسان‌شناسی» ما را نیز آشکار می‌کند. یعنی به تضمن و التزام روشن می‌کند که ما چه تصوری از جهان کنونی و انسان این زمانه داریم.

به این قرار، اندیشیدن به این پرسش نیازمند اندیشیدن به چهار پرسش دیگر است:

پرسش اول: چه انتظاری از ادیان ابراهیمی می‌توان داشت؟ یا ما چه انتظاری از ادیان ابراهیمی داریم؟

پرسش دوم: چه انتظاری از پیامبر اسلام می‌توان داشت؟ یا ما چه انتظاری از پیامبر اسلام داریم؟

پرسش سوم: زمانه‌ی کنونی به عنوان ظرف و افقی برای شنیدن پیام ادیان و خصوصاً پیام اسلام را واجد چه ویژه‌گی‌هایی می‌دانیم؟

پرسش چهارم: انسان کنونی به عنوان مخاطب پیامبران خصوصاً پیامبر اسلام را داری چه ویژه‌گی‌هایی می‌شناسیم؟

نحوه‌ی پاسخ‌های ما به هر یک از این چهار پرسش است که دامنه‌ی پاسخ‌های ما به پرسش این اقتراح را تعیین می‌کند.

 

۲. پرسش این اقتراح پرسشی نیست که در افق عارفان وصالی و برای منتهیان مراتب کمالی معنادار باشد. این پرسشی است که ما متوسطان را می تواند به چالش بکشد. حساب عارفان و تجربه‌های معنوی و زبان حیرت‌افکن ایشان، خصوصاً عارفان وصالی نه زاهدان فراقی، در این میانه جدا ست. ایشان همان‌گونه که مولانا یافته بود، گویی همیشه خود را در حضور حقیقت پیامبر می‌دیدند و فصل و فراقی میان خداوند و جبرئیل و پیامبر و خلق در عالمی که پر از حضور حق است، و بل‌که هیچ نیست جز حضور حق، نمی‌یافتند. به قول مولانا در یکی از غزلیات دیوان شمس،

گرصورت بی‌صورت معشوق ببینید       هم خواجه وهم خانه و هم کعبه شمایید

روبند گشایید ز سر پرده اسرار             پس خویش بدانید که سلطان نه گدایید

و باز به قول او در غزلی دیگر،

آنان که طلب‏کار خدایید خدایید            بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید        وندر طلب گم نشده بهر چرایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید           جبریل امینید و رسولان سمایید

در خانه نشینید مگردید به هر سوى           زیرا که شما خانه و هم خانه‌خدایید

و هم به قول او در مثنوی،

پیش سلطان خوش نشسته در قبول     زشت باشد جستن نامه‌ی رسول

واصلان را نیست جز چشم و چراغ     از دلیل و راهشان باشد فراغ

اگر این پرسش با ذهن و زبانی عارفانه خوانده شود، دشوار بتواند معنای محصلی بیابد. این پرسش ازآنِ متوسطان و مهجورانی است که میان ایشان و عهد نبی فراق افتاده است، انسان‌هایی عادی، این‌جایی و اکنونی که در جهان کنونی سودای متابعت از پیامبر را با همین قوای ادراکی متعارفی که خداوند به عموم مردم عالم داده است، در سر دارند و در دل می‌پرورند.

۳. پرسشِ آدمیان این‌جایی و اکنونی از نسبت میان ایشان و پیامبران را چند گونه صورت‌بندی کرده‌اند.

۳-۱. برخی پرسیده‌اند اگر ما در عهد رسول‌الله و در متابعت او می زیستیم، چه‌گونه می زیستیم؟ پاسخ‌های متنوعی که به این پرسش داده شده است، پاسخ‌هایی است که علی‌رغم تنوع در یک اصل بنیادین مشترک اند. ایشان متابعت از پیامبر را در گرو ترک افق این‌جایی و اکنونی و درک افق زمانه‌ی پیامبر می‌دانند. متابعت از پیامبر در این صورت چیزی نیست جز کوشش برای تکرار آن‌چه اصحاب پیامبر در مکه و مدینه می‌کردند. چنین روی‌کردی در قالب برنامه‌های فقهی-سیاسی گروه‌هایی از مسلمانان در دوران جدید تحقق عینی یافته است. ایشان کوشیده‌اند با شکستن چرخه‌ی زندگی مدرن، به مدینة‌النبی بازگردند. این کوشش با گریز و پرهیز از شهر و سیاست مدرن و دیگر مظاهر تجدد آغاز می‌شود، اما نهایتاً سر از ستیز با مدرنیته و «صبح و شب عربده با خلق خدا» درمی‌آورد. ایشان هم وجه ابزاری و هم وجه شناختاری مدرنیته را مخل متابعت از پیامبر می‌دانند.

۳-۲. برخی دیگر پرسیده‌اند اگر بخواهیم مناسبات عهد رسول‌الله را در جهان کنونی بازتولید و بازتعبیر کنیم، چه‌گونه باید زندگی کنیم؟ ایشان به‌جای گریز و پرهیز از وجه ابزاری مدرنیته و ستیز با آن، به استخدام آن و بازتولید مناسبات مدینةالنبی در دوران جدید و با استفاده از ابزارهای مدرن روی آورده‌اند. کوشش این گروه این است که همان مفاهیم کهن را بر دوش تکنولوژی مدرن (از جمله، ایده‌ئولوژی‌های مدرن، دولت مدرن، نهاد‌های اقتصادی و فرهنگی مدرن‌) بنشانند و در زرورقی از تعابیر مد روز در بسته‌بندی‌های جدید عرضه کنند. برنامه‌های ایده‌ئولوژیک، فقهی-سیاسی، تجدیدنظرطلبانه، کلامی-جدلی و عذرتراشانه‌ی متنوعی در جهان اسلام در ذیل این روی‌کرد شکل گرفته است. ایشان وجه شناختاری مدرنیته را طرد و نفی می‌کنند، اما وجه ابزاری و تکنولوژیک مدرنیته را در استخدام می‌گیرند.

۳-۳. صورت‌بندی سوم اما از نوع دیگری است. در این صورت‌بندی، ما آدمیان این‌جایی و اکنونی با همه‌ی اندوخته‌ی تاریخی و معرفتی و ابزاری‌مان، ‌مخاطب پیام پیامبران دانسته می‌شویم. در این صورت‌بندی، پرسش این است که اگر پیامبر اسلام در این افق اینجایی و اکنونی می زیست، چه می گفت و چه می‌کرد. این پرسش مجالی برای پاسخ‌های واپس‌گرایانه‌ی گروه نخست یا پاسخ‌های ابزارانگارانه گروه دوم باقی نمی گذارد. این پرسش، پیامبری را وضعیتی ایستا در لحظه‌ای منجمد در تاریخ نمی‌داند. با این روی‌کرد، پیامبری خصلتی ذاتاً پویا دارد. پیامبر در هر عصری می‌توانست موقعیت «این‌جایی-اکنونی» به خود بگیرد و در افق همان عصر پیامبرانه زندگی کند و پیامبرانه سخن بگوید. از این رو ست که می‌توان پرسید اگر پیامبر در عصر ما می‌زیست سلوک او چه‌گونه بود، چه می ‌گفت، چه می‌کرد و ما را به چه می‌خواند.

پرسش این اقتراح، در صورت‌بندی اول و دوم به شبه‌مسأله تبدیل می‌شود و از پاسخ باز می‌ماند. این پرسش تنها با روی‌کرد سوم است که به نحوی معنادار و اصیل قابل طرح می‌شود.

۴. با چنین نگاهی و با توجه به مقدمات سه‌گانه‌ی فوق، به گمان نگارنده، پیامبر اگر در افق اینجایی-اکنونی ما باز مبعوث می‌شد، پیامبرانه‌گی او در گرو سه پیام درهم‌تنیده بود: یکی، ایمان به مبدأ و معادی غیبی و متعالی برای هستی، خیر، زیبایی و رستگاری؛ دیگری، معناداری عالم و به خود واننهاده بودن انسان و جهان؛ و بالأخره، رهایی‌بخشی.

به گمان نگارنده این سه پیامْ درهم‌تنیده و مکمل و معنابخش یک‌دیگر اند. این سه پیام در کنار هم و در تلفیق با یک‌دیگر وجه امتیاز پیام پیامبر اسلام و فصل ممیز آن از دیگر صلاهایی است که در عالم افکنده شده است. ادراک نظری و عملی-تجربی این سه پیام در افق اینجایی-اکنونی از جمله، مستلزم درکی نقادانه هم از موقعیتی است که در آن زندگی می‌کنیم و هم از سنتی که پیامبر از زندگی اینجایی-اکنونیِ عصر خود برای ما برجای نهاده است. ما به وصف مسلمانی تنها با برگرفتن چنین رویکردی نقادانه نسبت به وضعیت کنونی خویش و سنت پیامبر است که می توانیم در راه متابعت از او قدم برداریم. پیامبر و زندگی او تنها یک الگو ست، ‌الگویی که چنین کوشش پیامبرانه‌ای را در یکی از موقعیت‌های اینجایی-اکنونی به ما نشان می‌دهد. این الگو برای تکرار نیست، برای آفرینشی بی‌تکرار و پیاپی است. هر یک از ما میراث‌بر او هستیم. لب‌لباب میراث او به گمان نگارنده در قالب همین سه رکن ایمان، معنا و رهایی خلاصه می‌شود. ما برای متابعت از او باید دم‌به‌دم حیاتی نقادانه را بورزیم و تجربه کنیم. نقدی که موضوع آن نه تنها سنت و میراث نبوی، بل‌که تک‌تک اجزای زندگی این‌جایی-اکنونی ما بر اساس همین سه پیام نیز هست.

برای این‌که بیش از این از حدود تعیین شده‌ برای حجم پاسخ به این اقتراح فراتر نروم، این‌جا به همین قدر کفایت می‌کنم و برای تتمیم سخن در مجالی دیگر از خداوند طلب توفیق می‌کنم.

        * مدرس و محقق مدعو دانشگاه لیدن.      

پرسش از نسبت ما و پیامبر:

بازگشت به پیامبر و فراخوانی پیامبر :حسن محدثی                                                                                                                                                               

 

"قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقی نیکوست" (آیه‌ی 21 سوره‌ی احزاب).

"فقهاء ما نباید ببینند که رسول خدا (ص) 1400 سال پیش چه کردند. آنها باید فکر کنند که اگر ایشان امروز می‌بودند، چه می‌کردند" (امام موسی صدر به نقل از سیدصادق طباطبائی، 1388: 106). 

 

سرآغاز: بعثت پیامبر گرامی اسلام روز آغاز اسلام محمدی hsj که حرکتی بود در تداوم راه اسلام ابراهیمی. بعثت محمد بن عبدالله (ص) تاریخ را در مسیر جدید انداخت و ما را نیز در این تاریخ شریک ساخت. لذا اندیشیدن به سهم خویش و سنت خویش برای هر مسلمانی اجتناب‌ناپذیر است. من در این نوبت کوشیده‌ام که در مجالی محدود به این موضوع خطیر بپردازم که نسبت ما در جهان جدید با پیامبر چه‌گونه نسبتی است. روز بعثت پیامبر بر همه‌ی مسلمانان مبارک باد!

نوشتن درباره‌ی پیامبر و این مسأله‌ی مهم که چه‌گونه از پیامبر پی‌روی کنیم، امر خطیری است. من در این‌جا فقط به‌عنوان یک مسلمان نظر خود ام را می‌نویسم زیرا هر مسلمانی حق دارد به این پرسش پاسخ دهد که پیامبر اگر امروز در میان ما بود چه‌گونه عمل می‌کرد؟ این پرسشی مقدّر برای هر مسلمان در اعصار پساپیامبر است. بنابراین، این‌ها که نوشته‌ام فقط نکاتی است برای تأمل بیش‌تر.

      امروزه الگو گرفتن از پیامبر اسلام به‌عنوان مدل نقش و مشخصا مدل مسلمانی با توجه به تفاوت دوره و افقی که پیامبر در آن می‌زیست و دوره و افقی که ما در آن زنده‌گی می‌کنیم، چه‌گونه قابل تحقق است؟‌ آن‌چه اغلب در نگرش مسلمانان قابل دریافت است، الگوگیری از طریق بازگشت به عصر پیامبر (توجه به سیره‌ي پیامبر) است. با این همه، این فکر که بپرسیم اگر پیامبر امروز می‌زیستند چه می‌کردند؟ طریق بدیلی است که برخی در شرایط امروز مطرح کرده‌اند. گزینه‌ی اخیر را من فراخوانی پیامبر می‌نامم. در این‌جا تأکید ام بر این است که فراخوانی پیامبر بدون بازگشت به پیامبر ممکن نیست. اما بازگشت به پیامبر به چه معنا است؟ 

     بازگشت به پیامبر

در حال حاضر پیامبر چه‌گونه در زنده‌گی ما مسلمانان حضور دارد؟ بی‌شک از طریق معارفی که پیامبر را به ما معرفی می‌کنند و ایشان را به ما می‌شناسانند [1]. چهار حوزه از تأثیرگذارترین این معارف عبارت اند از: معرفت حدیثی، فقه اسلامی، کلام اسلامی، تفسیر، و دو نوع معرفت حاشیه‌ای‌تر اما با تأثیر‌های تعیین کننده به نام عرفان اسلامی و فلسفه‌ی به‌اصطلاح اسلامی. پیامبر به‌واسطه‌ی این معرفت‌ها چه‌گونه در میان ما -در ذهن و زبان ما به‌منزله‌ی الگو- حاضر می‌شود؟ این چیزی است که در قسمت اول سخن خود بدان می‌پردازم و به‌جهت پرهیز از اطناب، فقط به دو نوع اول معرفت اسلامی تمرکز می‌کنم و از دو معرفت دیگر (حدیث و تفسیر) عجالتا درمی‌گذرم.

 

حضور پیامبر در حیات مسلمانان به‌وساطت فقه اسلامی

یکی از ویژه‌گی‌های تفکر اسطوره‌ای، سرنمون‌گرایی است؛ پی‌روی از الگوهای آغازین و نفی این‌جا و اکنون. نتیجه‌ی چنین گرایشی، گذشته‌گرایی و چیره‌گی سنت‌ها و نفی فردیت، نوآوری، و تازه‌گی است. در چنین نگرشی که در آن کهن‌الگوها سیطره دارند، فردیت به معنای نفسانیت،‌ نوآوری به‌منزله‌ی بدعت،‌ و تازه‌گی هم‌چون بی‌ریشه‌گی تلقی می‌شوند و لذا نفی می‌گردند. در فقه اسلامی نیز عملا چنین جهت‌گیری‌ای دنبال می‌شود. فقه معرفتی است که محصول گرایش به نظام‌سازی عقلانی و جهان‌شمول از احکام زمینه‌ای شرعی در عصر پیامبر و پس از پیامبر است. گذشته‌گرایی نیز درون‌مایه‌ی اصلی فقه است که از دو طریق استوار شده است: ‌ابدی‌سازی امر زمان‌مند [2] (یا همان جهان‌شمول‌سازی امر خاص و زمینه‌ای [3]) و اقتدار عقلائی [4] (به معنی تثبیت و تحجر آن‌چه فقهای پیشین بر آن اجماع کرده‌اند، حتا اگر استدلال فقهی معتبری برای احکام مربوطه یافت نشده باشد) [5]. نتیجه همانا نفی تجربه‌های نوین بشری و عقلانیت بوده است. فقه بدل به معرفتی شده است که خواهان تداوم نظم اجتماعی کهن و منسوخ است و آن چه این منسوخیت را مشروعیت می‌بخشیده است به گردن پیامبر انداخته شده است که "حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه"! لذا فقیه که قرار بود اجتهاد کند، بدل به پاس‌دار احکام منسوخ شده است و معرفت فقهی وسیله‌ای برای مقابله با نظم جدید. نتیجه آیا پاس‌داری از شریعت محمدی است؟ به‌راستی چنین نیست زیرا بسیاری از احکام موجود فقهی و یا مبانی‌آن‌ها، برساخته‌ی دوران‌های پس از پیامبر است [6] و پیامبر خود نقشی در وضع و تعیین آن‌ها نداشته است [7]؛ نه این‌که لزوما توطئه‌ای یا بدخواهی‌ای در کار باشد بل‌که فقط به این دلیل ساده که تمام امور امکان نداشت در زمان پیامبر رخ دهد تا ایشان و به‌مدد وحی احکام‌اش را بفرمایند (به‌عنوان مثال مراجعه شود به مناقشات مربوط به قتل مرتد و حکم شراب‌خوار در شرفی، 1383: 114-112)؛ چنان‌که اصول فقه نیز پس از پیامبر شکل گرفت و برخی بر آن‌اند که منطق یونانی نیز در آن تأثیر مهمی داشته است [8]: "دانش اصول فقه پس از پیدایش احکامی به نام دین، جهت تنظیم روابط اجتماعی در دورة فتوحات و بروز مشکلاتی که قرآن در آن نصّ صریح نداشت، شکل گرفت" (همان: 125) [9]؛ و البته این همان فقهی است که "آراء خلاف مشهور امام صدر" به‌خاطر رعایت "چارچوب محظورات" ناشی از آن و یا مرتبط با آن از گفت‌وگوها حذف می‌شود (طباطبائی، 1388: 108 و کمالیان، 1388: 161)؛ آرای خلاف مشهور یعنی آرایی که مبتنی بر اقتدار عقلائی نیست! [10].

 

حضور پیامبر به‌وساطت کلام اسلامی

اما در کنار معرفت فقهی، معرفت کلامی شکل گرفت که بنا به ادعای ایزوتسو با آن‌که بیش از دیگر معرفت‌های اسلامی "به واژگان قرآنی متّکی و نسبت به آن حقشناس و وفادار بوده است" (ایزوتسو، 1381: 53) با این حال، تحت تأثیر "فرایند پردامنة عربی شدن میراث یونانی"، کلام اسلامی نیز "گامی بزرگ برای دور شدن از شکل اندیشة اصلی" یعنی اندیشه‌ی قرآنی برداشته است! (همان: 55). باری، در نتیجه‌ی معرفت کلامی پیامبر که به تعبیر قرآن، "انا بشر مثلکم" (آیه‌ی 11 سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی 33 سوره‌ی مؤمنون، و آیه‌ی 110 سوره‌ی کهف، آیه‌ی 6 سوره‌ی فصّلت) و "بشرا رسولا" (آیات 93 و 94 سوره‌ی اسراء) بود و غیب نمی‌دانست (آیه‌ی 20 سوره‌ی یونس،آیات 30 و 31 سوره‌ی هود از قول نوح، آیه‌ی 188 سوره‌ی اعراف، آیات 50 و 59 سوره‌ی انعام) مگر آن‌که خداوند ایشان را از چیزی باخبر سازد (آیه‌ی 49 سوره‌ی هود، آیات 26 تا 28 سوره‌ی جن) و از خود مردم بود (آیه‌ی 2 سوره‌ی ق، و آیه‌ی 24 سوره‌ی قمر) و مرتکب ذنب شده بود (آیه‌ی 2 سوره‌ی فتح) و به‌خاطر آن می‌بایست آمرزش می‌طلبید (آیه‌ی 19 سوره‌ی محمّد (ص)،  و پیش از هدایت بر ضلالت بود (فوجدک ضالاً فهدی، آیه‌ی 7 سوره‌ی ضحی)، و هم‌چون هر مردی چهره‌ی زنان زیبا را می‌پسندید (ولو اَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ، قسمتی از آیه‌ی 52 سوره‌ی احزاب) و گاه کارهایی می‌کرد که مستحق مؤاخذه یا تذکر الاهی می‌شد (آیه‌ی 43 سوره‌ی توبه، آیه‌ی 1 سوره‌ی تحریم، و آیات 1 تا 11 سوره‌ی عَبَسَ) و برخی امور مهم را فراموش می‌کرد (آیه‌ی 68 سوره‌ی انعام؛ هم‌چنان‌که شیطان در تلاوت پیامبران القا می‌کرد، آیه‌ی 52 سوره‌ی حج) و از وسوسه‌ی شیطان می‌بایست به خدا پناه می‌برد (آیه‌ی 200 سوره‌ی اعراف) و اگر لطف خدا نبود ممکن بود از راه به‌در ‌شود (آیه‌ی 113 سوره‌ی نساء) و گم‌راه گردد و به سوی مشرکان متمایل شود (آیات 73 تا 75 سوره‌ی اسراء) و خداوند به ایشان هشدار می‌داد که در زمره‌ی مشرکان قرار نگیرد (آیه‌ی 87 سوره‌ی قصص) و بی‌سواد بود چون‌که نه درس خوانده بود (آیه‌ی 105 سوره‌ی انعام) و نه کتاب خوانده بود و نه خط نوشته بود (آیه‌ی 48 سوره‌ی عنکبوت) و سینه‌اش از آن‌چه مشرکان ریش‌خندکننده می‌گفتند تنگ می‌شد (آیه‌ی 97 سوره‌ی نحل) و گاه در قرائت قرآن شتاب می‌کرد (آیه‌ی 114 سوره‌ی طه) و عطر و زنان را دوست می‌داشت و گاه چنان از دست دشمن خشمگین می‌شد که تصمیم به مثله کردن آنان می‌گرفت که خداوند به وی تذکر می‌داد (آیه‌ی 126 سوره‌ی نحل، و نیز ابن هشام عبدالملک، 1385: 119-118)، و وقتی شتر اش گم می‌گشت چون غیب نمی‌دانست نمی‌توانست پیدایش کند (ابن هشام عبدالملک، 1385: 328-327)،  و خلاصه انسانی بود که در طی فرآیندی از کوشش و جوشش متعالی شده بود و شایسته‌ی برگزیده شدن برای پیامبری و انذار و تبشیر خلق و این‌که ایشان ابتدا نه می‌دانست کتاب چیست و نه ایمان چیست اما به نور الاهی هدایت گردید (آیه‌ی 43 سوره‌ی رخرف) و مثل هر پیامبر دیگری مراحل رشد را طی کرده بود (آیه‌ی 51 سوره‌ی انبیاء، درباره‌ی رشد ابراهیم خلیل)، توسط این معرفت پساپیامبرانه (موسوم به علم کلام) بدل به موجودی ماورائی و اسطوره‌ای شد که دیگر به کار پی‌روی و الگو شدن نمی‌آمد بل‌که صرفا می‌بایست در ستایش‌اش سخن گفت و یاد او که می‌توانست تذکری اخلاقی و وجودی باشد به سلام و صلواتی برای ثنا و تمجید بدل شد که دیگر تکان‌دهنده و برانگیزاننده نیست. می‌توان به‌تأسی از عبدالمجید شرفی این نوع سخن‌گویی را "ادبیات ستایش‌گرانه" (شرفی، 1383: 53) نامید که پیامبر را به‌منزله‌ی مقتدا معرفی می‌کند اما از تبیین نحوه‌ی اقتدای مؤثر در این‌جا و اکنون غفلت می‌ورزد. در "ادبیات ستایش‌گرانه"، محمد (ص) دیگر ذکری برای تذکر نیست بل‌که نام جلیلی است برای تجلیل و الخ. اگرچه پیامبر شایسته‌ی ستایش است چه ایشان ستوده‌ی خداوند است [11] اما ستودن صرف پیامبر بدون اقتدای به ایشان به لقلقه‌ی زبان بدل می‌شود و مردمی که از پیامبر نام ‌می‌برند اما در طریق او نمی‌روند نام‌اش و بزرگی‌اش را چه بسا مخدوش می‌سازند. در ادبیات ستایش‌گرانه، پیامبر از شأن انسانی‌اش بالاتر برده می‌شود و به شخصیتی مافوق طبیعی بدل می‌شود که دیگر از جنس آدمی نیست و لذا امکان اقتدا به ایشان از دست می‌رود. او حالا نوری است از سلاله‌ای پاک که از پیش پیامبری‌اش رقم خورده بود! رشد و تعالی او و آن خلوت‌گزینی‌ها و سیر و سلوک‌ها و جهد و جهدها و خودسازی‌های انسان‌خاکی‌ای که راه می‌رفت و غذا می‌خورد (آیه‌ی 7 و 20 سوره‌ی فرقان) بدل به موجودی فوق طبیعی گشت که به همه کار می‌آمد جز آن‌که الگوی نقشی برای پی‌روان خود باشد. لذا معرفت کلامی، با قرآن دچار مشکل شد و می‌بایست آیات قرآن را تأویل و تفسیر -و در واقع تحریف- کند تا محمد (ص) دیگری را به تصویر بکشد و بسازد. متکلمان و مفسران دست به‌کار شدند تا قرآن را به‌گونه‌‌ای تفسیر کنند که با مفروضات اعتقادی‌شان جور در بیاید. مثلا قران می‌گفت که ابراهیم پسر آزر بت‌پرست است (آیه‌ی 74 سوره‌ی انعام، و آیه‌ی 26 سوره‌ی زخرف) اما عالِم اسلامی نمی‌توانست حرف قرآن را بپذیرد لذا "اب" را "عمو" معنی کرد و گفت که آزر عموی ابراهیم است نه پدر پیامبر [12]. آخر قرار بود که پیامبر خدا از سلاله‌ای پاک و نورانی باشد نه فرزند بت‌تراشِ بت‌پرست!

      پس بازگشت به پیامبر برای شناخت شخصیت و سیره‌ و روش‌های ایشان ضروری است و در چنین بازگشتی می‌بایست از پیامبری که فرهنگ اسلامی (از جمله معارفی چون فقه و کلام و حدیث و تفسیر و غیره) معرفی می‌کند فراتر رفت و به قرآن و تاریخ اسلام رجوع کرد و پیامبر را بدون وساطت این مجموعه معارف و با روش پژوهش علمی و محققانه شناخت تا نخست بدانیم که برای امروز چه شخصیتی را می‌خواهیم فراخوان نماییم. 

 

سه شیوه‌ی الگوگیری از پیامبر

به نظر من به سه نحو زیر می‌توان از پیامبر پی‌روی کرد: تقلید، ‌شبیه‌سازی، و پی‌روی خلاق. دو نوع اول از نوع بازگشت صرف به پیامبر است، نوع سوم بازگشت به پیامبر هم‌راه با فراخوانی پیامبر است. در این‌جا به هر یک از این موارد به‌نحو مجمل اشاره می‌کنیم.

الف) تقلید

گزینه‌ی اول به معنی پی‌روی محض از پیامبر است. این گزینه به تفاوت بین زمینه‌ی اجتماعی‌ای که پیامبر در آن عمل می‌کرد و افقی که در آن می‌زیست و زمینه‌ای که ما در آن عمل می‌کنیم و افقی که در آن زنده‌گی می‌کنیم، توجهی ندارد. لذا این گزینه منجر به نفی تجربه‌های نوین بشری و عقلانیت می‌شود. نتیجه‌ی چنین پی‌روی‌ای مخالفت با نظم اجتماعی جدید و نفی بسیاری دست‌آوردهای تمدنی می‌شود [13]. در چنین نگرشی، عصر محمد (ص) عصر طلایی مسلمانان است و بازگشت به این عصر طلایی هم‌چون یک آرمان مطرح می‌شود و مد نظر قرار می‌گیرد. اجتماع نبوی، کهن الگوی اجتماعی اسلامی تلقی می‌گردد.

ب) شبیه‌سازی

گزینه‌ی دوم تأمّل در حوادث روزگار ما و یافتن مشابهت‌های ‌آن‌ها با حوادث روزگار پیامبر است. این گزینه کمی جدی‌تر از تقلید صرف است. تأمل و تفکری در جست‌جوی مشابهت‌ها انجام می‌گیرد. وظیفه‌ی مسلمان در این نگاه این است که دریابد مسائل روزگار اش چه مشابهتی با مسائل روزگار پیامبر دارد. بعد از کشف مشابهت‌ها عمل‌کردهای پیامبر را در باب آن مسائل بیابد و خود نیز در عصر امروز همان نوع عمل‌کرد را دنبال نماید. مثلا بر حسب این حقیقت تاریخی که پیامبر با یهود مدینه به‌خاطر انواع توطئه‌ها و پیمان‌شکنی‌های‌شان جنگیده‌اند، ما نیز نتیجه بگیریم که با کشور اسرائیل به‌منزله‌ی کشوری که علیه مسلمانان توطئه می‌کند و دشمنی دارد وارد جنگ شویم. اِشکال این روش از الگوگیری این است که اولا چه بسیار اموری که در عصر ما رخ می‌دهد که مشابه آن‌ها در عصر پیامبر مطلقا وجود نداشته است. لذا عملا در بسیاری از موارد، الگوگیری از پیامبر منتفی خواهد شد. ثانیا، بسیاری از شباهت‌ها ظاهری است. چه‌گونه باید دریافت که شباهت بین دو موضوع و دو پدیده، حقیقی است و ظاهری نیست؟

  ج) پی‌روی خلاق

گزینه‌ی سوم پی‌روی خلّاق از پیامبر است. این گزینه بر تفاوت عصر جدید و افق جدید با عصر و افق پیامبر تأکید دارد اما پیامبر اسلام و نوع زیست و ره‌بری ایشان را هم‌چنان برای مسلمانان الهام‌بخش می‌داند. این گزینه تأکید می‌کند که ما می‌توانیم روش‌ها، و جهت‌گیری‌های اجتماعی و انسانی پیامبر را استخراج نماییم و در عصر جدید و در ارتباط با امور به‌کلی متفاوت با امور عصر پیامبر از آن‌ها الهام بگیریم. مثلا پیامبر در عصر خود کوشید حقوق مربوط به روابط زن و مرد را به‌نفع زنان و برای هر چه بیش تر برابر شدن زن و مرد مطابق با امکانات آن عصر به‌بود ببخشد و این یک جهت‌گیری اجتماعی است که از سیره‌ و عمل‌کرد ایشان قابل استنباط است. مطابق چنین جهت‌گیری‌ای ما می‌توانیم امروز از حقوق برابر زن و مرد دفاع کنیم و مردسالاری موجود در جوامع اسلامی را نفی نماییم. مثال دیگر احکام امضایی پیامبر است. پیامبر بسیاری از احکام زمانه‌شان را تأیید کرده‌اند. ما می‌توانیم دریابیم که ایشان در پی تأسیس حقوقی به‌کلی متفاوت نبوده‌اند و به مقتضیات عصر خویش توجه جدی داشته‌اند و اگر امروز نیز می‌زیسته‌اند بسیاری از احکام حقوق مدرن را مورد تأیید قرار می‌داده‌اند. این نوع پی‌روی خلاقانه است چون در مقابل احکام کهن و نگرش کهن، منفعل و دست بسته نیست و در عین حال که می‌کوشد روش‌ها و جهت‌گیری‌های پیامبر را شناسایی و استخراج کند، می‌خواهد آن روش‌ها و جهت‌گیری‌ها را با توجه به وضعیت جدید و مناسب با شرایط امروز به‌کار بندد و محقق سازد و به غایات حرکت اسلامی می‌اندیشد نه به رعایت صرف ظواهر و مطابقت محض. لذا هم تجربه‌های نوین و عقلانیت به رسمیت شناخته می‌شود و هم وابسته‌گی و پیوسته‌گی به سنت دینی حفظ می‌گردد.

  نتیجه‌گیری

مطابق گزینه‌ی سوم که به‌گمان بنده مطلوب‌ترین گزینه است، پیامبر اگر در میان ما می‌زیست، همان روش‌ها و جهت‌گیری‌های انسانی و اجتماعی-سیاسی پیامبرانه را مطابق با امکانات عصر جدید محقق می‌ساخت. لذا مسلمانان پیش از هر چیز می‌بایست روش‌های پیامبرانه و جهت‌گیری‌های انسانی و اجتماعی و سیاسی ایشان را مورد بررسی دقیق قرار دهند و بکوشند امور زمینه‌مند را از امور فرازمینه‌ای در کتاب و سنت از هم تمیز دهند و با الهام از روش‌ها و جهت‌گیری‌های ایشان مسائل زمانه‌ی خویش را حل و فصل نمایند [14]. به‌عنوان یک دانش‌‌آموخته‌ی علوم اجتماعی نیز مایل‌ام اضافه کنم که تفکر اجتماعی اسلامی نیز می‌بایست به ما در درک و فهم جهت‌گیری اجتماعی پیامبر کمک نماید؛ تفکری که تحت تأثیر تفکر یونانی منحرف شده است و امروزه به‌خطا از دانش مجعول و ناموجودی به نام "جامعه‌شناسی اسلامی"، خیال‌اندیشانه طلب و تمنای ارائه‌ی راه حل می‌رود.

  پی‌نوشت

1. "مسلمانان از هنگام انقطاع وحی، در وضع تأویل (Situation Hermeneutiqe) به‌سر می‌برند و این، سبب شد نهادهایی شکل گیرند که هدفشان اجرا ساختن دین در ساحت‌های گوناگون زندگی بود، چنان‌که سبب شد گونه‌هایی از معرفت سامان یابد و علوم اسلامی نام گیرد" ‌(شرفی، 1383: 27).

2. "غالباً حکم و قانون بر اثر حادثه وضع میشد، چون دو نفر خصم نزد پیغمبر می‌رفتند برای حکم و قضاء یک آیه نازل میشد. ... بنابراین قوانین و احکام اسلام بر وفق احوال نازل می‌شد" (امین، 1337: 276-275).

3. برای بحث فقهی در باب عام و خاص مراجعه شود به مظفر، 1384: 149.

4. اقتدار عقلائی را در جای دیگری چنین توضیح داده‌ام: " اقتدار عقلائی نوع چهارم اقتدار (در کنار عقلانی-قانونی، سنتی، فره‌مند) است که ماکس وبر از آن سخن نگفته است، چون یحتمل با آن مواجه نبوده است و یا اگر مواجه بوده جدی‌اش نگرفته است؛ و ما چون مکرر با آن مواجه‌ایم می‌توانیم از آن سخن بگوییم. این نوع اقتدار محصول اجماع و توافق عقلا در یک عرصه‌ی خاص است. فرق آن با اقتدار عقلانی-قانونی مورد اشاره‌ی ماکس وبر در این است که عقلا همیشه عقلانی نمی‌اندیشند (تفاوت عقلائی و عقلانی) بل‌که تعلّقات خاص خود را دارند و تعلقّات‌شان در پیوند با تعقّلات‌شان قرار می‌گیرد و بر سر اصول و اندیشه‌ها و پیش‌فرض‌ها و ارزش‌هایی مشترک اجماع می‌کنند. پیدا است که این اجماع عقلا برای آنان اقتداری فراهم می‌کند که بر اساس آن از دیگران تبعیت را مطالبه‌ می‌کنند. این نوع اقتدار در میان متخصّصان و صاحب‌نظران یک حوزه‌ی فکری و فنی شکل می‌گیرد؛ به‌عنوان نمونه در میان عالمان دانش‌گاهی و متخصّصان فنی. جالب‌ترین و تأثیرگذارترین نوع اقتدار عقلائی را در میان فقهای اسلام می‌توان جست‌وجو کرد. این نوع اقتدار رأی مخالف متخصّصان همان حوزه را که در واقع نوعی دگراندیشی است، تحت عنوان مخالفت با خردمندان و عقلا نفی و سرکوب می‌کند".

5. تعبیر دیگری که برای اجماع فقهاء به‌کار می‌رود شهرت فتوای است. این است که فقیه ممکن است بدون هیچ ادله‌ی فقهی و صرفا بر اساس اجماع حکم خاصی را تأیید کند و به‌نحوی بر آن صحه بگذارد: "آيت الله تبريزي خروج زن بدون اذن شوهر از منزل را در صورتي جزء اسباب نشوز زن و موجب محروميت وي از نفقه مي‌داند که داراي وصف «قهر» و «اعراض» از شوهر باشد. ايشان در جواب استفتائي که مي‌پرسد: «ناشزه شدن زن درچه صورتي است؟» جواب مي‌دهد: «‌در صورتي که زن براي استمتاع شوهر تمکين نکند و در مواردي که بدون اذن شوهر به صورت قهر و اعراض از منزل خارج شود.» البته ايشان خروج از منزل بدون اذن شوهر را در صورتي که بدون قهر و اعراض باشد، با توجه به شهرت فتوايي‌ موجود از باب احتياط لازم الاجتناب مي‌داند، نه از باب اجتهاد" (باقری، 1391، www.bsharat.com).

6. احمد امین برخی از این امور مستحدثه و نیز مشکلات اصحاب پیامبر در استنباط حکم شرعی در باب آن‌ها را توضیح داده است. به‌عنوان مثال، آورده است:‌ "قضیه دیگری که نزد عمر مطرح شده بود این است: مردی بدست زن پدر و رفیق زن پدر او کشته شده بود. عمر در قصاص از آن دو قاتل متحیر بوده که آیا میشود دو نفر را عوض یک نفر قصاص کرد؟ علی فرمود: اگر چند تن در سرقت یک شتر شرکت کنند آنگاه هر یک از آن دزدان یک عضو آن شتر را ببرد آیا آنها همه سارق محسوب و مستوجب مجازات و بریدن دست میشوند یا نه؟ عمر گفت آری علی گفت: در قتل هم چنین باید کرد. عمر هم برأی علی عمل کرده بعامل خود نوشت ان دو نفر را بکش. اگر تمام اهل (شهر) صنعاء در یک قتل شرکت کنند تمام انها را قصاص خواهیم کرد" (امین، 1337: 281-280).

7. تمایز بین "حقیقت شرعیه" و "حقیقت متشرعه" در فقه اسلامی می‌تواند برای این تمایز نیز به‌کار برده شود (مراجعه شود به مظفر، 1384: 53).

8. "ظاهراً منطق یونان که قبل از فتح عراق در عراق شیوع داشت در فقه تأثیر مهمی داشت که از روی قواعد آن در فقه بحث و تحقیق می‌نمودند" (امین، 1337: 285).

9. "سرعت گسترش اسلام پس از فتوحات، سبب شد عناصر گوناگون بشری در دین جدید وارد گردند و ناگزیر، این عناصر با خود، جهان‌بینی، احساسات و نگاهی به جهان -متفاوت با آن‌چه در میان عرب‌ها و بویژه مسلمانان حاکم بود- با خود وارد ساخت و این در توجیه فعّالیت‌های سلامی اثر گذاشت، چنان‌که بی‌هیاهو بر نهادهایی که مسلمانان به مرور زمان به ایجاد آن اصرار داشتند، تأثیرگذار یود؛ نظام‌هایی که از سنّت‌های عربی پیش از اسلام و یا از فارس و روم و دیگران الهام می‌گرفتند" (شرفی، 1383: 27). 

10. این همان فقهی است که امام موسی صدر درباره‌ی منسوخیت آن گفت: "به آقایان علما و مراجع نجف بگو که فقه و اصول تنها، جامعه را اصلاح نمی‌کند. به آنها بگو جوانان در یک جهت حرکت می‌کنند و حوزه در جهتی دیگر؛ مسلمانان در یک دنیا هستند و شما در دنیایی دیگر؛ مسلمانان در این دنیا به شما احتیاج دارند، نه در دنیای نجف" (غروی، 1388:‌ 329).

11. وَ انِّک لَعَلَی‍ٰ خُلُقٍ عَظِیم، "و راستی که تو را خوبی والاست" (آیه‌ی 4 سوره‌ی قلم. قرآن مجید. ترجمه‌ی محمدمهدی فولادوند).

12. هم‌چنین نگاه کنید به ترجمه‌ی استاد محمدمهدی فولاودوند که پدر را "[نا]پدری" ترجمه کرد (قرآن مجید، ص 491).

13. به قول نصر حامد ابوزید: "پدیده نادیده گرفتن فاصله‌های تاریخی در نظر سنت‌گرایان، سبب شده است که آنان مشکلات عصر حاضر را با مسایل روزگاران پیشین منطبق بدانند و آن‌ها را یکسان بگیرند، در نتیجه فکر کنند که با امکانات و راه‌حل‌های گذشته می‌توان مشکلات حاضر را حل کرد" (ابوزید، 1383: 106).

14. "مرحوم پدرم، [یعنی آیت‌الله العظمی سلطانی طباطبائی] دایی‌جان [یعنی امام موسی صدر] و مرحوم آقا سیدمحمدباقر صدر، هم از نظر مبانی و هم از نظر فقهی مشترکات زیادی داشتند. این اشتراکات به قدری زیاد بودند که می‌توان گفت، اینها یکی بودند. هر سه اینها به دو عنصر زمان و مکان اهمیت زیادی می‌دادند. هر سه اینها معتقد بودند که اگر رسول خدا (ص) امروز بودند، خیلی از این احکام، حتی احکام اولیه، نوع دیگری بود" (طباطبایی، 1388: 107).

  منابع و مآخذ

ابن هشام عبدالملک (1385) زندگانی حضرت محمد (ص) (ترجمه سیره‌النبویه) جلد 1 و 2. ترجمه‌ی سیدهاشم رسولی محلاتی. تهران: نشر کتابچی، چاپ دهم.

ابوزید، نصر حامد (1383) نقد گفتمان دینی. ترجمه‌ی حسن یوسفی اشکوری و محمد جواهرکلام، تهران: نشر یادآوران، چاپ دوم.

امین، احمد (1337) پرتو اسلام. ترجمه‌ی عباس خلیلی (اقدام). تهران: شرکت نسبی حاج محمّدحسین اقبال و شرکاء، چاپ دوم.

ایزوتسو، توشیهیکو (1381) خدا و انسان در قرآن. ترجمه‌ی احمد آرام. تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ چهارم.

باقری، محمدصادق (1391) "زن، حق خروج از منزل، حق کار و اذن شوهر". سایت موسسه فرهنگی بشارت. http://www.bsharat.com/id/14zan/hoghogi/23.html

شرفی، عبدالمجید (1383) اسلام و مدرنیته. ترجمه‌ی مهدی مهریزی. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول.

طباطبایی، سیدصادق (1388) "دکتر سیدصادق طباطبایی" در کتاب کمالیان، محسن و رنجبر کرمانی، علی‌اکبر (1388) عزّت شیعه: تاریخ شفاهی زندگی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آیت‌الله امام موسی صدر. (دفتر دوم). ص‌ص 163-105. تهران: ناشر مؤلف، چاپ اول.

غروی، سیدمحمد (1388) "حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمد غروی" در کتاب کمالیان، محسن و رنجبر کرمانی، علی‌اکبر (1388) عزّت شیعه: تاریخ شفاهی زندگی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آیت‌الله امام موسی صدر. (دفتر دوم). ص‌ص 366-329. تهران: ناشر مؤلف، چاپ اول.   

مظفر، محمدرضا (1384) اصول فقه (جلد اول). ترجمه‌ی محسن غرویان. قم: انتشارات دارالفکر، چاپ اول.

 

منبع: وبلاگ زیر سقف آسمان

   

احیای اخلاق کریمه: احمد منتظری


چه می‌کرد و چگونه می‌زیست؟                                     

همان‌گونه که پیغمبر اکرم(ص) هدف از بعثت خود را در جمله " انّی بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق" صریحاً ذکر فرموده‌اند، چنانچه در این عصر و زمان نیز مبعوث می‌شدند، هدف خود را کامل کردن اخلاق کریمه ذکر می‌فرمودند.

 اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز مبعوث می‌شد چون از طرف خدای خالق بی‌همتا مبعوث گردیده و برای سعادت بشر آمده بود، عالی‌ترین دستورات را ابلاغ می‌کرد و طبیعتاً فطرت و وجدان انسان‌ها او را می‌پذیرفت و به ندای ملکوتی‌اش لبیک می‌گفت. و شاید هم حتی بیشتر از ۱۴۰۰ سال قبل بر لزوم اخلاق‌مداری تاکید می ورزید.

اگر به قرآن کریم نگاهی داشته باشیم درمی‌یابیم که تنها حدود پانصد آیه از آن مربوط به احکام است و بقیه آیات یا صریحاً اخلاقی است و یا با ذکر تاریخ گذشتگان و بیان اخلاق و رفتارشان و یادآوری سرنوشت آنان سعی دارد چراغی باشد فرا روی آیندگان.

 شایان توجه است که بر آثار وضعی ظلم‌ها، تضییع حقوق، کج‌روی‌ها و بداخلاقی‌ها در سقوط هر قوم و ملتی، در جای جای قرآن کریم تأکید فراوان شده است.

 بدیهی است بداخلاقی‌های فردی در سقوط یک فرد مؤثر است و بداخلاقی‌های اجتماعی در سقوط یک جامعه.

از جمله موارد تأکید شده در اخلاق، احترام به حقوق مردم و رعایت عدالت نسبت به فرد و جامعه است؛ هیچ‌کس حق ندارد حق آزاد زیستن، آزادی عقیده و آزادی بیان را که از حقوق ذاتی و فطری است از مردم سلب نماید. مردم حق دارند خود برای سرنوشت خویش تصمیم بگیرند، و سلب این حق و اجبار مردم به راهی که با فطرت آنان منافات دارد ظلمی آشکار است.

از جمله حقوق مردم، حق آگاه شدن و درک واقعیت‌هاست. اغفال مردم و گول زدن آنان به موارد موهوم و معدوم و غیر واقعی، کاری کاملاً غیراخلاقی است.

 اگر پیغمبر اسلام(ص) در این عصر و زمان مبعوث می‌شد با اینگونه سیاست‌های حاکمان، که ملت خود را از دشمن فرضی بزرگ می‌ترسانند مخالفت می‌کرد. حاکمان بر این اساس اولاً میلیون‌ها نفر را در حالت ترس و اضطراب قرار می‌دهند و ثانیاً در این فضای ساختگی و مصنوعی، خواسته‌ها و سیاست‌های خود را به مردم تحمیل می‌کنند.

 اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز مبعوث می‌شد، به علم و دانش احترام می‌گذاشت و به تجارب بشر در طول قرون اعتماد می‌کرد. از جمله تجارب بشر در طول قرن‌ها زندگی پرفراز و نشیب، شیوه دموکراسی و حکومت مردم بر مردم است. پس از جنگ‌ها و خونریزی‌ها و تحویل و تحوّلات و خسارات فراوان، قاطبه مردم دنیا به این نتیجه رسیده‌اند که بهترین شیوه حکومت، آزادی انتخاب و حکومت برخاسته از خواست مردم و با نظارت مردم و با مدت محدود و در یک کلمه دموکراسی است.

اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز مبعوث می‌شد به همان دلیل که به تجربه بشر اعتماد می‌کرد و مثلاً سوار هواپیما می‌شد و جان عزیز خود را در اختیار آن قرار می‌داد، به تجربه بشر در شیوه حکومت و انتخاب دموکراسی اعتماد می‌فرمود و آن را می‌پذیرفت و امضاء و تأیید می‌نمود؛ همان‌گونه که در قرآن و سنت آن حضرت بر مسئله شوری در امر حکومت تاکید شده است.

اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز مبعوث می‌شد، همانند ۱۴۰۰ سال قبل، دیگر ادیان را به وحدت فرا‌می‌خواند و می‌فرمود: "قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ". بگو اى اهل كتاب بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد.

و با توجه به برتری عقلی و فرهنگی انسان معاصر نسبت به انسان ۱۴ قرن پیش، اگر پیغمبر اسلام(ص) امروز مبعوث می‌شد این پیام را بسیار جدّی‌تر از جانب پروردگار خود دریافت می‌کرد که ای پیامبر تو فقط تذکر دهنده‌ای و قرار نیست بر مردم مسلّط باشی؛ "فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ، لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ".

امیدوارم بتوانیم لایق پیروی از پیغمبر رحمة للعالمین باشیم. 

 احمد منتظری ۱۳۹۱/۳/۲۶

  اخلاق سیاسی پیامبرپسند، محمد نوری زاد  اگر پیامبرامروز مبعوث می شد حتماً به گردنش چفیه نمی انداخت. و دردنیا به دنبال دشمن نمی گشت. لبخندش، بیش از اخم و غضبش بردل مردمان جهان اثرمی کرد. ازخواص وعوام وطلحه و زبیر و خودی وغیرخودی وعبرت های عاشورا مطلقاً سخن به میان نمی آورد. و بیش و پیش ازآنکه ازچگونگی عقیده ومرامی که برای انتشارآن مبعوث شده است سخن بگوید، ادب را، آری ادب را به عالی ترین مراتب انسانی اش عروج می داد. درمیان جمع، آنگونه می نشست که غریبگان ازاهل مجلس بپرسند: محمد کدام شماست؟ نه این که همه را برزمین بنشاند و خود بر بلندای غرور جلوس فرماید. محمد اگرامروزمبعوث می شد، برای همه ی مردمان جهان آغوش می گشود. ودراین آغوش گشوده، حتماً برای همه ی نحله های فکری و سیاسی جای ویژه می پرداخت. زندانهای محمد، جای بدکاران ودزدان و گردنکشان می بود، نه معترضانی که حتی خود او را به نقد می کشند و دین تازه اش را برنمی تابند.  

محمد اگرامروزمبعوث می شد، کوچه ی بنی هاشم را موزه می کرد و بر در این موزه می نوشت: ای مردم، وای مداحان کاسبکار، درکوچه ی بنی هاشم توقف مکنید. اینجا کسی ساکن نیست. همه ی اهل آن به امروز- آری به امروز- کوچ کرده اند. ببینید حسن و حسین مرا که دردانشگاه درس می خوانند و با کامپیوترو سایردستاوردهای بشری آشنایند. ودختر و دامادم را بنگرید که دربهره مندی ازحقوق شهروندی، ذره ای با دیگران تفاوت ندارند. و به همه ی بشریت می فرمود: من که محمد وفرستاده ی خدایم، ذره ای برشما برتری ندارم. من دربرابرقانون، همانم که شمایید. هرگاه ازمن خطایی سرزد، به دادگاه شکایت برید و مرا به محکمه فرابخوانید. بی اعتنایی من به قانون همان و فروریختن بلندای پیامبری من همان.

محمد اگرامروز مبعوث می شد وهمه ی اختیارات قانونی ایران که نه، اختیارهمه ی دنیا با او بود، هرگزبی اجازه ی مردم به پولشان دست نمی برد، اگرچه مردمی درفلسطین و لبنان و افغانستان ازگرسنگی هواربکشند وازگرسنگی بمیرند. محمد حتماً فضا را برای پوزش خواهی خود وهمراهانش می پرداخت وازاین که رو در روی مردم بایستد و به آنان بگوید: من دراینجا اشتباه کرده ام، خواروخفیف نمی شد. چرا که خود مرتب برزبان می راند که: من بشری هستم چون شما.

محمد اگرامروز بود هرگزمخفیانه هزاران میلیارد از پول مردم بی خبررا برنمی داشت ودرقمارهسته ای نمی باخت. همین یک قلم فاجعه باعث می شد که او ازجایگاه رسالتی که مدعی اش بود، سقوط کند. حساب شخصی محمد روشن بود. قوی ترین و صادق ترین مأموران حسابرسی را بکارمی گرفت تا گردش مالی او را رصد کنند و ماه به ماه به مردم گزارش کنند. محمد هرگز بساطی چون آستان قدس رضوی نمی پرداخت. آستانی که نه به قانون پاسخگوباشد و نه به مردم فلک زده ای که جاذبه ی پیامبری محمد آنان را به سمت او گسیل نموده است.

محمد اگر به امروز ما رخ می نمود، هرگز، آری هرگز بساطی چون نظارت استصوابی بکارنمی بست تا تنها نمایندگان طرفداراو به مجلس خبرگان راه یابند. اوحتما نمایندگان مردم را به جسارت و سواد وعلم وتحقیق وصراحت ترغیب می کرد وآنان را ازاطاعت بی چون وچرا و چاپلوسی برحذرمی داشت. محمد اگرامروز بود، خدا را ازدوردست های فهم و خیال وآگاهی به خانه ی دل

مردم می آورد، نه این که خدای متداول مردم را با رفتار گزینشگرانه ی خود، به دوردست های نفرت و انزجار بتاراند آغوش وروی گشاده ی محمد پا به پای منطق و زبان گویای او راه می گشود طوری که همگان، پیش ازدرستی سخن وراه او، به همین روی گشاده و آغوش فراخ او متمایل می شدند. اگریک بهایی یا یک مخالف برسراو زباله می ریخت، راهش را کج نمی کرد ومأموران گوش بزنگش دمارازروزگار او برنمی آوردند. واگر فرد زباله ریز مریض می شد، به ملاقاتش می رفت و وازحال او جویا می شد وغصه اش را می خورد. نه این که مأموران هیولاگون او مخالفان را نه از یک میتینگ معترضانه، ونه ازیک مخفیگاه پردسیسه، ونه ازیک انبارمهمات، که از یک مجلس دعای کمیل به مخوفگاه انفرادی ببرند وبعداز کلی شکنجه و تحقیروتهدید وارعاب برای هرکدام سه سال و چهارسال زندان ببرند.

محمد اگر امروز بود، ازآه مظلومانی که اسیرحاکمیت اویند و جزخدا فریادرسی ندارند، می هراسید. چه می گویم؟ محمد اگرامروز بود، درسفربه یک شهر و یک استان، مردم را به خیابان ها نمی کشاند تا ازپس وپیش اتومبیل او بدوند وهیاهو کنند. وبه مردم، داستان هیاهوی مردم شهر " انبار" وسخنان علی را بازمی گفت. محمد هرگزاجازه نمی داد عکس های بزرگ او را درگذرگاهها نصب کنند. او حتما بساط ریاکاری و دکمه های بیخ گلوی جماعتی ازمسئولان را برمی چید. او به حوزه ی خصوصی مردم بها می داد. وهرمأموراو اگر به این حوزه سرفرو می برد، به شدت برمی آشفت

محمد اگرامروز بود، قطعا به رأی مردم بها می داد و رسم مادام العمری رهبری خود را درمسیربرآمدن رشد و فهم مردم مستحیل می فرمود. هوشمندانه درکناری می نشست و به روند امور نظارت می کرد تا مردم خود سکان جامعه را ورشته ی اداره ی امور خود را بدست گیرندودربزنگاههای حساس ازارشادات او بهره مند شوند.

ای خدا، همان بهترکه محمد به امروزما پای نمی نهد. که اگر پای می نهاد، سربازان امام زمان و شعبون بی مخ های مذهبی، به جرم تبلیغ علیه نظام ونشراکاذیب وبخاطرضدیت اوبا ولایت فقیه، دم دروازه ی شهرآویزانش می کردند و دودمانش را به باد می دادند و درپستوهای زندان اوین هربلایی که درچنته داشتند برسراهل او می باریدند وبرای اعتراف گیری وبه لجن کشاندن رسالت او، فیلمی ازبازجویی همسرسعید امامی را نشان اهل او می دادند.

  

باززدایی شرک و خرافه: صدیقه وسمقی

 

پیامبر یک انسان است همچون دیگر انسان ها ، از همین رو به قوم و ملت و فرهنگ خاصی تعلق دارد و بر اساس آداب و سنن و فرهنگ معقول و پسندیده مردم خود زندگی می کند . اولین مخاطب پیامبر قوم وملت او است که با او زیسته ، او را می شناسد و به او ایمان می آورد . پیامبر نیز با شناختی که از مردم خود ، نیازها ، کمبودها ، شرایط و ظرفیت آنان دارد با ایشان سخن گفته پیام الهی را ابلاغ می کند . پاسخگوئی به سوالات طرح شده بدون توجه به ویژگی های انسانی پیامبر وخاستگاه اوپاسخ دقیقی نخواهد بود . لذا در اینجا مایلم پاسخ خود را به سوالات کلی مذکور معطوف و محدود به دو مطلب کنم . مطلب نخست اینکه شریعت پیامبر فرضی چه بود ؟ مطلب دوم آنکه اگر مردم ایران به آن حضرت مراجعه می کردند ووضعیت زندگی اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی خود را بازگو می کردند و از ظلم و ستم و دروغ و تزویر و اختلاس و فساد حاکمان به او شکایت می بردند و به شرح نابرابری ها ، خرافه بافیها و گرفتاریهای خود می پرداختند و از حضرتش هدایت طلب می کردند ، آنگاه سخن پیامبر با مردم ستمدیده و گرفتار ایران چه بود ؟

و اما در باره مطلب نخست برای روشن شدن ذهن خواننده عزیز می خواهم پرسشی را بدین قرار مطرح کنم که پیامبر صرف نظر از اینکه وابسته به کدام قوم و ملت وزبان و فرهنگ بود ، آیا آداب و سنن ، قوانین و ویژگی های فرهنگی قوم یا قبیله یا ملت خود را به عنوان بهترین آداب و سنن و قوانین به ملتهای جهان معرفی کرده ، آن آداب و سنن و قوانین را شریعت ابدی الهی می خواند و از ملتهای گوناگون جهان می خواست که همانند قوم و قبیله وملت او زندگی کنند و آداب و سنن ، قوانین و سبک زندگی خود را که مبتنی بر دستاوردهای عقلی ، علمی و تجربی قرون متمادی است ترک کنند ؟ مثلا اگر پیامبر فرضی متعلق به سر زمین حجاز بود آیا مردم جهان را دعوت می کرد که همانند مردم قبیله او دیه ی کشتگان خود را بر اساس شتر و قیمت آن تعیین کنند ؟ و یا از زنان همه ملت ها می خواست که همچون زنان سرزمین او که به دلایل فرهنگی ازحق رانندگی محرومند ، رانندگی را ترک نموده و این عمل را زشت و قبیح بشمارند ؟ آیا پیامبر از ملتهایی که در قوانین آنان حقوق زن و مرد برابر دانسته شده می خواست که قوانین خود را تغییر داده حقوق زن را مطابق حقوق زن در سرزمین او کاهش دهند ؟ آیا او حقوق تبعیض آمیز را از احکام جاودانه ونجاتبخش شریعت خود می خواند ؟

به راستی اگر پیامبر فرضی شریعت خود را اینچنین به مردم دنیای امروز معرفی کند هیچ ملتی به او ایمان خواهد آورد ؟ نه ! نگارنده معتقد است بر خلاف فقها که در طول قرون واعصار در تعبیر و تفسیر خود از شریعت دچار اشتباه فاحش شده اند مرتکب چنین اشتباهی نمی شد . چرا که این رویه نا معقول و واپسگرا به نظر می رسد . ملت هایی که دوران تبعیض و نا برابری را سپری کرده ، اکنون گامی جلوتر در جهت برابری حقوق انسانها برداشته اند هرگز از چنین دعوتی برای بازگشت به گذشته استقبال نخواهند کرد . عقلانی و منطقی نیست که پیامبر آداب و رسوم و سبک زندگی مردم خود را شریعت الهی معرفی کند . آداب و رسومی که همچون آداب ورسوم دیگر ملت ها می تواند ضعف های فراوان داشته باشد واز پیامبر نیز به عنوان یک انسان با توانائی و عمر محدود نمی توان انتظار داشت که به تصحیح همه ضعف های فکری ، فرهنگی و اجتماعی مردم خود موفق شود . این بی دقتی فقها در تعریف سنت و شریعت پیامبر است که سنت ها و ویژگی های فرهنگی قوم پیامبررا بخش بزرگی از سنت و شریعت او به حساب می آورند . کوتاه سخن آنکه پیامبر قوانین و آداب جزئی زندگی را به ملتها دیکته نمی کرد . او در این حوزه با توجه به توان و عمر محدود خویش و با در نظر گرفتن شرایط و ظرفیت های قوم و قبیله خویش ، تنها امکان آنرا می یافت که به تصحیح برخی قوانین وسنن معمول در میان مردم پیرامون خود بپردازد . مثلا اگر زنان آگاه و تحصیلکرده عربستان ، امروز به پیامبر مراجعه کرده ازمحدودیت های فراوان و تبعیضات ناروا که بر آنان اعمال می شود شکوه می کردند ، آن حضرت به پشتیبانی ایشان برخاسته در رفع تبعیضات و محدودیت ها زنان سرزمین خود را یاری می کرد . همچنان که ۱۴ قرن پیش از این پیامبر اسلام در حمایت از زنان برخی قوانین ظالمانه همچون ظهار و ایلاء را که در پاره ای قبایل معمول بود ملغی نمود و زنان را متناسب با ساختار ومناسبات مالی و اقتصادی در جامعه خود ازحق ارث برخوردارساخت . در هر حال پیامبر بیش از پرداختن به امور جزئی پیرامون خود به تعلیم آموزه های اساسی و بنیادین که در تعیین مسیر کلی زندگی انسان موثر است همت می گمارد .

واما در باره مطلب دوم معتقدم که اگر مردم گرفتار و پریشان ایران برای دادخواهی به پیامبر پناه می بردند واز او برای بیرون رفتن ازاین نابسامانی و شوربختی راه چاره می جستند ، آن حضرت به شیوه پیامبران پیش از خود ، به فرمان عقل و به مصداق آیه ی "....ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم ....." (آیه۱۱ سوره رعد) به آنان گوشزد می نمود که حال و روز هیچ قوم وملتی دگرگون نمی شود مگر آنکه آن ملت خود را یعنی باورها ، اخلاق و کردار خود را دگرگون سازد . حال و روز هر ملتی نتیجه عملکرد آن ملت است . پیامبر به مردم پریشان ایران می گفت که باید زندگی خود را بر اساس باور های صحیح استوار کنند و شرک وخرافه را دور بریزند زیرا شرک و خرافه علت همه بدبختی هاست . با ایمان به خداوند یکتا اخلاق و کردار ناپسند را از خود بزدایند و با روی آوردن به اعمال نیک ، شایسته ی برخورداری از زندگی نیک و پاکیزه شوند . پیامبر آنان را از دروغ ، تزویر ، ریا ، تملق ، اختلاس ، دزدی ، قتل و تجاوز بر حذر می داشت و رواج این مفاسد خانمانسوز را در رواج شرک و دوری جستن از پرستش خدای یکتا میدانست . اگر مردم ایران از پیامبر می خواستند که آنان را در شناختن مظاهر شرک و خرافه یاری کند تا با دوری جستن از آنها بتوانند در طریق نجات و رستگاری گام بگذارند ، پیامبر می گفت که برابر دانستن هر کس و هر چیزی با خداوند شرک است . اطاعت و بندگی هر کسی جز خداوند شرک است . شما باید از هر آنکس که خود را هم شان و هم مرتبه با خداوند قرار داده ، سخن خویش را سخن خداوند می خواند دوری کنید حتا اگر آن کس با تمسک به نام خدا و دین او چنین کند . هیچ انسانی را ولی خود قرار ندهید ولو آن کس خود را عالم وفقیه به دین خدا بخواند . عقیده به ولایت فقیه باوری شرک آلود است . پیامبر می گفت از مفتیان و روحانیونی که آرا و سخنان خود را حکم خدا می خوانند ، حال آنکه سخن آنان بر مبنای رای و سلیقه شخصی ، عقل و دانش اندک ، تمایلات انسانی و نفسانی و گاه خواهش های صاحبان قدرت و ثروت است پیروی نکنید . این مفتیان و روحانیون رونق بخش بساط شرک وخرافه اند . پیروی از آنان شما را از راه رستگاری دور میسازد . مبادا مصداق مردمی باشید که روحانیون و مدعیان دین را به جای خداوند مولا و خدای خود خواندند " اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و ... " (آیه 31 توبه). ای کسانی که ایمان آورده اید ، بدانید که بیشتر روحانیون و مدعیان دین اموال مردم را به ناروا می خورند و آنان را از راه خدا باز می دارند ، مال اندوزی می کنند و آنرا در راه خدا هزینه نمی کنند . آنان مستحق عذاب اند "یا ایهاالذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار والرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله و الذین یکنزون الذهب والفضه و لاینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب " (آیه 34 توبه) . به معابد دروغین همچون امامزاده ها نروید . به مساجدی که دکان دین فروشان و خرافه بافان است نروید . بر سر چاه هائی که روحانیون مزور امروز همچون کاهنان و راهبان گذشته برای شما ساخته اند نروید وگمان مدارید که حاجات شما از این چاه ها و مساجد و امام زاده ها بر آورده می شود بلکه فقط دست نیاز به سوی خدا دراز کنید و به همت و تلاش خویش تکیه نمائید . عقل خود را به دست کسانی که بذر دروغ و تزور می پاشند مسپارید ، انان که با سوء استفاده از ساده اندیشی شما روزی می گویند که حاکم و سلطان شما یا علی گویان از شکم مادر زاده شد و روز دیگر صاحبان قدرت را کارگزاران امام زمان می خوانند . این یاوه گویان بندگان شیطانند که برای حفظ قدرت و ثروت به غارت عقل و ایمان شما محتاجند.

پیامبر به مردم ایران می گفت که برای برقراری عدل و داد باید انسان های راستگو ، درستکار و پرهیزکار را بر کارها بگمارید و جان و مال و آبروی خود را نباید در دست قساوت پیشگان ، آزمندان و فریبکاران قرار دهید که اگر چنین کردید نتیجه ای جز بدبختی ، ویرانی ، گرسنگی ، فساد و پشیمانی به دنبال نخواهد داشت . برای سامان بخشیدن به اوضاع نابسامان خود و آبادساختن ویرانی ها با شجاعت و توکل به خداوند یکتا دست ستمگران ، دزدان و جنایت پیشگان را از امور کوتاه سازید . او خطاب به حاکمان مستبد و ستم پیشه ایران می گفت که قدرت و حکومت آنگاه آبرومند و معتبر است که وسیله ای برای اقامه عدل واحقاق حقوق باشد . همچنانکه پرورده دست اوعلی حاضر نیست در ازای هفت اقلیم جهان و آنچه در آنست به ستم ، پوست جوئی را از دهان موری در آورد (نهج البلاغه خطبه 215) . او به مردم می گفت که این سخن حاکمان شما گزافه و خرافه است که می توان برای حفظ قدرت و حکومت جان ها و مال ها و آبروها وحتا احکام خدا را قربانی و لگدمال کرد . جان ، مال و آبروی وحقوق انسان ها با ارزشترین چیزها نزد خداوند است و حکومت باید در خدمت حفظ این ارزش ها باشد و در غیر اینصورت حکومت جائر است و بی اعتبار . دین خدا نیز برای تبلیغ و ترویج این ارزش ها آمده است . او حاکمان را پند میداد که دست از جور و ستم به مردم بردارند و علیرغم میل مردم بر آنان حکومت نکنند . اموال مردم را بی اطلاع و رضایت آنان هزینه نکنند . دست دزدان و نابکاران را کوتاه ومردان وزنان شجاع و فداکاری را که به جرم اعتراض به نابکاریها و پلشتی ها در حبس کرده اند رها سازند . دست از توهین و جفا بر زنان و دختران ایرانی بردارند و از بیت المال و خزانه ملت حقوق زنان نیازمند را بپردازند پیش از آنکه آنان از روی نیاز پاکدامنی از کف بدهند . او همگان رابه اعتدال و میانه روی و دوری از افراط وتفریط در هر کاری دعوت می کرد . در پوشش نیز زنان را به اعتدال می خواند و اینهمه افراط و تهدید و فشار حاکمان را بر زنان در امر پوشش ظلم و ستم می خواند . او زنان را مجبور نمی ساخت که سر خود را بپوشانند بلکه از آنان به احترام دعوت می کرد که چون مردمان به دور از تمدن برهنه نباشند و یا چون متعصبان افراطی خود را در زیر پرده نهان نکنند . او مردان را به تقوا ، تعادل و دوری از هرزگی فرا می خواند و به آنان یاد آوری می کرد که باید پاکی خود را در خود جستجو کنند و گمان نکنند که هرزگی های آنان فسادها و تباهی هایی که آنان خلق می کنند با پوشش اجباری زنان ستم دیده پوشیده و جبران میشود . پیامبر همه پیروان خود را برابر می دانست وخصومت های ناشی ازمرز بندی های فرقه ای را میان آنان نتیجه جهل و تعصب می خواند . او برابری خواهی و رفع تبعیض از همه انسانها را خواسته ای والا و الهی می شمرد و به تبلیغ و ترویج آن می پرداخت . 

  

مواجهه انتقادی/اصلاحی با تجارب عصر:حسن یوسفی اشکوری

 

اگر پیامبر اسلام امروز مبعوث می‌شد، چه سخنی برای انسان زمانه‌ی ما می‌داشت، چه می‌کرد و چه‌گونه می‌زیست؟

 پاسخ خود را در دو بخش سامان می دهم: بخش پیش فرضها و بخش پاسخ و نظریه بر بنیادهای مفروض. الف. پیش فرضها:  

یک. پیام الهی (=وحی) زمانی که از «عالم امر» به «عالم خلق» فرود می آید (=تنزیل)، جامه تعیّن و ناگزیر تاریخیت می پوشد. از این رو قرآن (متن متعین و ملفوظ پیام) متلبس به لباس تاریخیت است.

دو. نبی (=پیام آور)، به اعتبار این که خود انسان است (و به تأکید قرآن: «بشری مانند دیگران»-کهف، 110 و فصلت، 6-) و نیز به اعتبار این که پیام را در عالم خلق و در بستر تاریخ و مقتضیات زمان و مکان و با زبان و بیان و نمادهای فرهنگی ویژة عرب حجاز (لسان قوم-ابراهیم، 4-) دریافت و فهم و در نهایت تفسیر می کند، لاجرم از هر جهت در تخته بند زمان و شرایط است و به معنای دقیق کلمه «فرزند زمانه خویش» است.

سه. افزون بر دریافت پیام و فهم و تفسیر زمانی مکانی آن، نبی برای تحقق آرمانها و ارزشهای فراتاریخی دعوت دینی خود، ناگزیر در عالم واقع و با توجه به شرایط و نیازها و مقتضیات ویژه احکامی و مقرراتی و سنن و شعائری وضع می کند و این امور تا زمانی که برای تحقق آن ارزشها و اهداف خرد و کلان دینی کارکرد دارند معتبرند. این سخن بدان معناست که این نوع مقررات دینی-اجتماعی اساسا متغیرند مگر این که در عمل دوام آنها محرز و مدلل شوند.

 مواد سه گانه یاد شده در مورد تمام پیامبران الهی و توحیدی صادق است اما دربارة محمد (ص) پیامبر اسلام به طور ویژه و در حد اعلا صادق است. زیرا حضرت ایشان، با توجه به شرایط متفاوت تاریخی و ضرورتهای خاص زیست جهان اعراب حجاز (مکه و مدینه) در نهایت به فرمانروایی حجاز دست یافت و عمدتا به الزام گریز ناپذیر ملکداری و گره گشایی از امور روزمرّه مردمان قلمرو اسلام و امت اسلامی شماری مقررات وضع کرد که بعدها تحت عنوان «شریعت» و یا «احکام شرعی» معرفی شدند. در عین حال می دانیم تقریبا تمام این شمار احکام در زیست جهان اعراب حجاز و در میان قبایل مختلف عرب شبه جزیره و یا در شرایع دیگر منطقه (یهودیت، مسیحیت، زرتشتیت و . . .) وجود داشته و مورد عمل بودند و دین اسلام (از طریق وحی و یا تشخیص و تصمیم پیامبر) آنها را عینا و یا با اصلاحاتی به دیدة قبول نگریسته و در عمل مورد استفاده قرار دادند. از این رو به آنها به درستی «احکام امضایی» گویند.  

چهار. براین گمانم که سه اصل اصول ماتقدم دین و شریعت اند: عقلانیت، عدالت و اخلاق. بدان معنا که دین در کلیت خود و نیز اجتهادها و استنباطهای شخصی و علمی مؤمنان از اصول موضوعه آن باید عقلانی (نه لزوما عقلی در تمام ارکان و فروعات دینی) باشد. نیز باید تمام احکام شریعت بر بنیاد عدل و معیارهای عدالت باشد و گرنه مشروعیت و کارکرد مثبت نخواهد داشت و منتج به نتیجه مطلوب نخواهد شد. همین طور دینداری و دین ورزی لزوما باید بر بنیاد اخلاق و اخلاقمداری باشد. قابل ذکر این که عقل و عدل و اخلاق گرچه اصول بنیادین و فراتاریخی اند اما هم در تفسیر و هم در تعیین مصادیق تابع فهم و تفسیر و تشخیص آدمیانند و از این نظر نسبی شمرده می شوند.

پنج. دین برای انسان است و نه انسان برای دین. به عبارت دیگر دین برای رهایی آدمی و تحقق کرامت و بالفعل کردن استعدادهای نهفتة انسانی (از جمله قوة تعقل- خطبة سوم نهج البلاغه-) است و نه انسان در خدمت دین. دین برای انسان و نه دین به خاطر دین.

شش. دین و شریعت طریقیت دارد و نه موضوعیت و از این رو مشروط و معطوف است به نتیجه و غایت و یا غایات معین.

هفت. مشیت و ارادة الهی این نبوده که اصولا وحی و نبوت و شریعت جای اراده و تعقل و اختیار آدمی را بگیرد بلکه بر عکس این همه برای تقویت و تحکیم اراده و اختیار و تعالی فکری و مدنی و انسانی انسان بوده و هست.

ب. فرزند زمانه در دو زمان؛ مواجهه انتقادی/اصلاحی با تجربه های عصر

حال با این مقدمات و اصول مفروض در پاسخ پرسش اقتراح شما به کوتاهی می گویم: پیامبر اسلام فرزند زمانه خود بود و به همین دلیل در صورت زیستن در زمانه ما (یا زمانهای دیگر) باز قطعا فرزند زمانه اش خواهد بود و به مقتضای نیازها و ضرورتهای محیط زیستی خود خواهد زیست و این امری محتوم و گریزناپذیر است. شرحی می آورم:

اگر پیامبر اسلام محمدبن عبدالله (ص) در زمانه ما بود در چهارچوب پیام آسمانی و عام الهی تنزیلی و آرمانهای جهان شمول رسالت و مضمون دعوت دینی خود، با توجه به شرایط کنونی زندگی و فرهنگ و تمدن آدمیان و به مقتضای نیازها و اولویت های انسانهای امروزین، دیانت و دین ورزی و شریعتمداری خاص خود را طراحی می کرد. اگر دیانت و شریعت طریقیت دارد نه موضوعیت و از این رو اگر منتج به نتایج معین نشود و مخصوصا اگر به نتایج خلاف و معارض منتهی گردد، التزام به آن خلاف عقل و عقلانیت است و به حکم نقل (قرآن) نیز مردود و غیر قابل قبول.

شاید بتوان گفت هدف غایی بعثت ها و تأسیس دیانت «رستگاری» (=فلاح) آدمی است که از طریق «هدایت» (ایمان به الله) و سلوک و (به تعبیر اقبال) «تجربة باطنی» محقق می شود اما، به مقتضای منطق امور و تجارب عینی و تاریخی، زیست جمعی مؤمنانه (نه لزوما زیست فردی) در جامعه و نظاماتی ممکن است که بر بنیاد عقلانیت، عدالت و اخلاق مدیریت و هدایت شود. در واقع طرح پیامبران این است که مؤمن اخلاقی و خردمند و عادل باشد (این مدعا نه تنها به حکم عقل بلکه به مستندات متعدد نقلی-قرآن و روایات-متکی و مستند است). محمد در زمان خود برای تحقق چنین اهداف و غایاتی جد و جهد فراوان کرد و برای تحقق برنامه و اهداف کلان و خرد دینی خود از ابزارها و امکانات بالفعل جامعة قبایلی حجاز بهره گرفت اما روشن است که نه در آن زمان برنامه ها به کمال محقق شد و نه اصولا غایات و اهداف کلان و عام دینی در یک مقطع به کمال قابل تحقق است.

به هرحال گرچه تصور آن دشوار است اما اگر پرسش اساسی این است که پیامبر اسلام را از زیست جهانش در نیمة نخست سدة هفتم میلادی حجاز عربستان جداکنیم و به نیمة نخست قرن بیست و یکم میلادی انتقال دهیم، او چگونه پیامبری خواهد بود و در این برهة خاص تاریخی، که چندان تناسبی با روز و روزگارش ندارد، در چهارچوب همان اهداف نهایی و یا مرحله ای و غایات دعوت دینی اش چگونه پیامبری خواهد کرد و چگونه و با چه امکانات و ابزارهایی برای تحقق اهدافش تلاش می کند؟ به طور مشخص او به عنوان نبی و خردمند و عدالت پیشه و اخلاقمدار با مقتضیات و مقدورات و آداب و مقررات مدنی زمانه اش چگونه مواجهه خواهد شد و با آنها چه خواهد کرد؟ باز هم پرسش را ریزتر طرح می کنم: آیا پیامبر همان مقررات مدنی وحقوقی محدود اعراب حجاز و غالبا قریش را در قرن بیست و یکم امضا خواهد کرد و به سخن دیگر تمام این تجارب و قوانین و آداب را یکسره نفی و طرد خواهد کرد و به جای آن همان آداب و قواعد محدود و ابتدایی زمانه پیشین را خواهد نشاند؟ بسیار شگفت و غیر قابل قبول می نماید که انسان خردمندی به این پرسش پاسخ مثبت بدهد و اگر کسی چنین می اندیشد باید بتواند از رأی مختارش دفاع معقول کند. اگر پاسخ منفی است، که به گمانم چنین است، پس باید قبول کنیم که پیامبر هر گز نمی تواند به روزگار سپری شده باز گردد و طبعا به الزام عقلی و به ضرورت عملی ما نیز هر گز نمی توانیم به فرهنگ و تمدن و شرایط و الزامات زیستی عرب حجاز قرن هفتم میلادی/اول هجری نقل مکان کنیم. به یقنین پیامبر همان گونه که در روزگار خود فرزند زمانه خود بود، در این روزگار نیز، فرزند زمانه خود خواهد بود. بدین معنا که همان کاری که در «آن زمان» کرد، در «این زمان» نیز خواهد کرد: برخورد تأییدی/اصلاحی/تکاملی با آداب و مقررات زمانه اش در آن زمان و این زمان. 

می توان مسأله را این گونه نیز تقریر کرد: ما مؤمنان به دین اسلام می توانیم پیامبرمان را از آن بُرش تاریخی اش منفک کنیم و به زمان خود بیاوریم و با رویکرد تاریخی/انتقادی تجربه مکه-مدینه، راهی تازه و سازگار با نیازها و ضرورتهای مؤمنان این روزگار در تعامل با زمانه خویش بگشاییم. اگر قبول کنیم که دین برای رهایی و آزادی و تأمین کرامت آدمی و تضمین حقوق طبیعی اوست و پیامبران برای این مأموریت یافتند که دست بشر غافل را بگیرند و پا به پا ببرند تا در نهایت به او شیوة راه رفتن بیاموزند و به ویژه با التزام به مفهوم مهم «خاتمیت»، در این صورت، این روش و منش نمی تواند در قالب مشخص و فیکس تثبیت شده و جزمی قرار بگیرد و مؤمنان ناگزیر با توجه به مقتضیات و نیازها و مجموعة تجارب آدمیان در هر زمان راههایی مناسب برای رسیدن به همان اهداف (ایمان، رستگاری، اخلاق و عدالت) تشخیص می دهند و تدارک می بینند. به گواهی تاریخ پیامبران و به طور ویژه نبی اسلام با آداب و مدنیت زمانه شان برخورد انتقادی/استعلایی داشته اند و مؤمنان نیز ناگزیرند برای دیندار ماندن از این تجربه و سنت آزموده شده استفاده کنند. چنان که در گذشته های دور و نزدیک نیز تا حدودی چنین رویکردی وجود داشته است. تدبیر «اجتهاد»، که اقبال آن را «موتور حرکت اسلام» می داند، پاسخی برای این پرسش بوده است.

برای رفع هر نوع برداشت نادرست بیفزایم که مراد تغییر در اصول موضوعة دین اسلام (توحید و نبوت و معاد) و اصول قطعی انضمامی آن مبانی (مانند وحی) نیست، که اصولا به لحاظ موضوع خارج از بحث ثبات و تغییر است، و نیز منظور احکام عبادی (به طور خاص نماز و روزه و حج) نیست، که به استناد رابطة حکم و موضوع علی الاصول از شمول مبحث مورد مناقشة ما خارج است؛ مراد عمدتا احکام اجتماعی و مدنی است که بخش عمدة فقه و اجتهاد و مقررات شرعی را در بر می گیرد و از قضا تقریبا تمام آن محصول تجارب و اجتهادهای ادوار پسین تاریخ اسلام است.