سید حسین جاودانی:
1 ـ بار آخر که دیدمش مثل همیشه خندان و جذاب با آن کت و شلوار اتو کشیده و ریش همیشه آنکادر شده به
مهمانی یکی از دوستان عازم سفر فرنگ می رفت، گفتم: وحید مواظب باش!، معمولاً آقایان! نیز به این
جلسات علاقه زایدالوصفی دارند و باز مثل همیشه با آن خنده همیشگی جوابم را داد و گفت: ای بابا! هر چه
خدا خواست همان میشود وهم را بوسیدیم و خداحافظی کردیم و گفت که باز پیش ما بیا و گفتم حتماً! که ما به
همین دوستان خوشیم و خندیدیم و رفت که رفت!
هفته بعد که باز دوباره آمدم به نوید( برادر دربندش که خدایا هرکجا هست، سلامت دارش) زنگ زدم و گفتیم
وخندیدیم و گفت که منزلند و در نجف آباد، گفتم که وحید را سلام برسان و مواظب خودتان باشید و اوهم
عذرخواهی که نیست و آرزوی دیدار مجدد!
2 ـ وحید را سالهاست می شناسم ( البته اگر بر 6 سال، لفظ سالها صدق می کند.) ما در انجمن دانشکده ادبیات
دانشگاه تهران بودیم و او در انجمن دانشکده حقوق، فعال بود و سرزنده و شاداب و انرژیک و این را هر کس
که او را دیده تایید می کند. مرجع مورد اعتماد همه بود و طرف مشورت همگان. در دانشکده حقوق که به
اذعان همگان از پرشورترین فضاهای دانشگاهی ایران است، وحید همواره سعی می کرد که فضا به سمت
تشنج نرود و پادرمیانی های مکررش شاید برای بسیاری از دوستانش تعجب آور بود، اما همیشه فکر می کرد
در شرایطی که هجمه همه جانبه دانشگاه را نیمه جان کرده، باید قدر همین تشکلهای مجوزدار را دانست و
فعالیت کرد و ایستاد و البته درست می گفت.
3 ـ در اختلافات درونی انجمن اسلامی دانشگاه تهران که منجر به تشکیل دموکراسی خواهان این دانشگاه
گردید، تمام تلاش را کرد که انشعابی ایجاد نشود و آنوقت که شد،هیچگاه سر خصومت نورزید و منصفانه به
آدمها نگاه می کرد و حذف را نمی پسندید.
دوران کوتاه دبیری من به عنوان دبیر دموکراسی خواهان ( که البته در مقابل دوستانی چون وحید و دیگران
که سابقه تشکیلاتی فزون تری داشتند،لطف آنان را می رساند) فرصتی شد که بیشتر با او مانوس شوم و البته
سکونت هر دوی ما در کوی دانشگاه و اقامت من در ساختمان تازه تاسیس 5 و سکونت وحید و نوید
ودوستانش در عمارت فرسوده 7( که نمی دانم هست یا به ابدیت پیوسته!) این فرصت را مضاعف کرد.
چه شبها که از هر دری گفتیم و شنیدیم و چای نوشیدیم و بر عمق دوستی افزودیم و من از اخلاق وارسته و
بی پیرایه دوبرادر آموختم.
پس از فارغ التحصیلی و عازم سربازی شدن و به کسوت جناب سروان مفتخر شدن!نیز گاهگاهی میهمان
صفای درون دو برادر بودم و البته وحید نیز در آستانه فارغ التحصیلی و در گیرودار پایان نامه وباز
گفتگوهای دامنه دارو احیاناً فیلم دیدن آخر شبی در سینمای جذاب و خاطره انگیز کوی.
4 ـ برای وحید به راحتی این موقعیت فراهم بود که بار سفر بندد و رحل اقامت در فرنگ بیندازد و در فراغت
آنجا دکترایش را نیز بگیرد، اما علاقه به اینجا که گاه آدم می خواهد بر سر چنین علاقه مندانی فریاد بکشد! او
را پابند کرد تا انتخابات پیش آمد و چه انتخاباتی!
من البته در آن ایام تهران نبودم، اما دورادور می دانستم که در ستاد مهندس مشغول است و به تعبیر طنازانه
خود ایام را می گذراند تا مردمی را به دور صندوقهای رای جمع کند و به آنان بگوید که تنها راه آنست که به
جدیت در اوضاع و احوال نظاره کنند و قدرت را در درون خود بیابند، اما افسوس که او ومن و ما و نمی
دانستیم تشویق مردم به مشارکت در انتخابات که رهبران آن را از وظایف شرعیه می دانند، چنان عقوبتهای
سهمگینی در پی دارد که گفتن آن حدیث مکرر است و چشمها پر آب و دلها سوزان.
5ـ پس از انتخابات بیشتر دل نگران خانواده های زندانیانی بود که ماهها از دیدار پدر و فرزند و برادر و
خواهر خود محروم بودند و اگر تماسی داشتم و یا دیداری، آن را به وضوح احساس می کردم. شاید این نیز
جرمی بود و ما نمی دانستیم که مسلمانی که پیامبرش روزگاری بر منبر مدینه فریاد برآورد که: اگر صبح
کردید و در اهتمام مسلمانی نبودی، دیگر داعیه مسلمانی نداشته باشید، اینک نباید به فکر خانواده ای رنجور و
دردمند باشد. وای که چقدر اسلام قلب شده هست و وای بر ما که اگر حسین(ع) بود و این روزها را می دید
حتماً با آن تن صدای دلنشین می گفت : الاسلام والسلام"
6 ـ صبح سه شنبه 13 بهمن، دوست مشترکمان زنگ زد و نگران گفت که از بچه ها چه خبر داری؟ و من
مات و مبهوت گفتم هیچ و چرا؟!!.
دوشنبه شب در 12 بهمن و در تقارنی تراژیک با 31 سال پیش از خود، نیروهای امنیتی به منزل دو برادر و
دوست محجوبشان ریختند و آنها را با خود بردند. برای من از وحید آن لبخند آخر یک ماه پیش مانده و کوله
باری از خوبیها. می دانم که ایمان و فضیلت دو برادر را در اوین نیز همراه است و آقای بازجو! "عرض
خود می برد و زحمت ما می دارد"
بازجوی اخموی عزیز! به جای آنکه با بازجوییهای تهی مایه بار آخرتت را سنگین کنی و دنیا را برای خود
تیره و تار، بنشین و به لبخند وحید و وحیدها نگاه کن و حضور خدا را احساس کن. آقای بازجو! اینست اسلام،
نه آنچه تو برای خود ساختی!
خدایا! هر کجا هستند، سلامت دارشان.
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.