تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۳۸۸, ساعت ۱۰:۰۲
شب
حسین رها
شب،
سکوتی سهمگین
نفسی حبس...
فریادی خموش...
سینه ای پر ز خون
همه به تو
ای
صبح رهایی،
ای آواز دل نشین،
روشنایی...
چشم دوخته اند...
فریاد شو ای هم وطنم،
بتی نو
از نو شکفته است...
تبر بردار
ای ابراهیم...
وبشکن
و خرد کن
و فریادی برآور...
از عمق نفرتت...
تا کاخ ضحاکیان بلرزد.
ندای ما ترانه بیداری بود.
ترانه ای برای رهایی...
بهار در انتظار ماست،بشتاب
دستم را بگیر...
ارسال به :
ارسال نظر
نظرات




