یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
همه‌ی آنها که در بندند

 

چگونه می‌توانی هر روز خبر دستگیری دوستان و هم‌وطنانت را بشنوی و شاد در انتظار بهاری باشی که گرمایش از هر زمهریری سرد‌تر است.

 

یخ این روزها آب نمی‌شود مگر خبر آزادی انسان‌هایی را بشنوی که بی‌گناه و تنها برای ابراز عقایدشان در زندان‌اند. کار از این هم بیخ‌دارتر است که آنهایی که حتا عقایدشان را در مخالفت با دولت فخیمه‌ی کودتایی ابراز نکرده‌اند نیز امروز برای پیشگیری از احراز احتمالی عداوت به حبس برده می‌شوند تا با کمی گوشمال مورد تمشیت قرار گیرند.

 

دیگر لازم نیست بگردی و نام دوستان و اقوامت را در میان دستگیرشدگان، بازداشتیان و زندانیان بیابی، هر نامی که فهرست کنی در میان آزار دیدگان این روزهاست.

 

آیا خانواده‌ای هست در میان این هفتاد و پنج، شش میلیون جمعیت ایران که صابون قساوت این قوم که به فرزند و والدین خود نیز رحم ندارند، نخورده باشد؟ آیا در طول این سی‌سال و اندی کسی هست که چوب تحقیر این والیان جور را بر سر و شانه‌ی خویش نچشیده‌ باشد؟

 

خبر دستگیری‌ها را هر روز می‌خوانی مهسا، هنگامه، محمد، علی، مسعود، مازیار، مصطفی، رضا، نیلوفر،... که و که و که. و دیگر زهرخنده‌ات می‌آید و از رفقا می‌پرسی که آیا از فاطمه و سمیه و هوتن خبر دارند. و می‌دانی که به سراغ‌ آنها نیز خواهند رفت. ضربه مشت را بر در می‌شنوی و ترس مستولی بر خانواده‌ها را حس می‌کنی. حتا گریه‌ی کودکان را می‌شنوی و چشم‌های نگران رفیقان را در آینه می بینی.

 

بالاخره با انتشار خبر دستگیری‌ یکی‌یکی‌شان از خود شرم می‌کنی که آزادی هنوز.

 

و خاموشی غایت مردگی است. و این فریاد هرگز مردنی نیست.

اما این رونمای آن چیزی است که در میان خبرها درشت می‌شود؛ آیا این پرده‌ نمایش تمامی آن چیزی است که می‌گذرد؟

 

آنها که نمی‌شناسی چه؟ آنها که کسی را ندارند که بدنبال نامشان در میان لیست‌ها بگردد؟

 

آن‌ها که سری توی سرها ندارند میان نام‌ها گم می‌شوند و حتا در میان هیچ فهرستی نامشان نمی‌آید. حتا اگر قلمی هم زده باشند، روزنامه نگار محسوب نمی‌شوند؛ اگر مخالفتی ابراز داشته‌اند جزو فعالان اجتماعی محسوب نمی‌شوند. دستگیر می‌شوند، کتک و تجاوز را به جان می‌خرند و هیچ‌صدایی، انعکاس دردشان نیست.

 

شاید مادری در جایی هنوز چشم‌ به راه فرزندی است که در زندان‌های رژیم اسلامی به دیوار‌ سرد زندان سر می‌گذارد و آرزوی آزادی می‌کند.

 

می‌دانم که گاهی عصیان در تو انقلابی دیگر را ترغیب می‌کند اما امید من به خشم‌های فروخورده‌ای است که در برابر خشونت همچنان گام به گام بیشه‌ی این درندگان را لگدمال می‌کنند.

 

ای دشت‌های منتظر ای بادهای سبز   

ای اشک‌های سرخ بر این روشنای سبز

ما هم به سوگ بر سر این خوان نشسته‌ایم

ما هم هزار بار از این غم شکسته‌ایم

ما هم ندای سبز رفیقان شنیده‌ایم

ما هم نفس به یاد شهیدان کشیده‌ایم

ای خیمه بر کشیده بر این لاله‌زارها

ای سفره چیده بر سر گور هزارها

آیا تو هم چو ما غم این باغ خورد‌ه‌ای؟

با برگ‌های سبز گلی دل سپرده‌ای؟

آیا تو هم زبانه چو آتش کشیده‌ای؟

چون برگ مست سیلی بادی چشیده‌ای؟

ای مادران صبر در این کنج بی‌بهار

هم با شماست سبزی نوروز پایدار

با شور شهر مژده روزی خجسته است

این گرگ لنگ پیر دگر رخت بسته است

ای بوم شب شعاع سحر بانگ رفتن است

با رشته‌های شوم تباهی گسستن است

ای روز کور مرده دل ناشریف مرد!

بنگر که با سیاهی تو سبز ما چه کرد؟

 

 

 *ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات