یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
معناي «عدالت» در قرآن *

 

يكي از پيام‌هاي اصلي واقعه عاشورا «عدالت» است كه متأسفانه در عصر ما فراموش شده و به ابعاد دراماتيك این واقعه بيشتر از پيام عدالت توجه مي‌شود. نخست قرآن بود كه مسأله عدالت را آن گونه كه در آن زمان فهميده مي‌شد، برجسته كرد. در دوران پيامبر اكرم و خلفاي راشدين عدالت يك مسأله محوري بود، بويژه حضرت علي (ع) موضوع عدالت را بسيار مهم شمرد و عملاً از آن مفهومي ساخت كه در تاريخ مبارزات سياسي شيعه نقشي عمده ايفا كرد.

 

مسلمانان همواره از عدالت گفته‌اند و مي‌گويند؛ ما نيز امروز از عدالت سخن مي‌گوييم. اين عدالت‌خواهي گسترده و عميق كه در دو قرن اخير در جهان پديد آمده، در تاريخ بي‌سابقه است. از آن هنگام كه سرمايه‌داري نخستين و سپس نازيسم، فاشيسم، استالينيسم و مانند اين‌ها در دنيا رواج پيدا كرد و حكومت‌هاي جبار تشكيل شد و جنگ‌های جهانی به وقوع پیوست تجربه ستم، بخش بزرگي از جهان را فرا گرفت و عدالت‌خواهي قوت بيشتري پيدا كرد. در عصر حاضر، تفاسير مختلفي از عدالت وجود دارد. مسلمانان نيز بايد تفسير خود را از عدالت مشخص كنند. در اين باب يك پرسش مهم آن است كه معناي عدالت در قرآن چيست.

 

بحث من در حضور شما، از دو بخش تشكيل مي‌شود. اول آن ‌كه فيلسوفان درباره عدالت چه گفته‌اند؟ دوم آن‌كه آيا مي‌توان از قرآن در تعريف عدالت همان انتظاري را داشت كه از يك فيلسوف سياست يا اخلاق يا حقوق مي‌توان داشت؟ به نظر من اين پرسش بسيار مهم است و بايد درباره‌اش انديشيد. قرآن از عدالت سخن مي‌گويد و به عدالت دعوت مي‌كند، اما كدام عدالت؟ آيا قرآن در اين باب همانند يك متن فلسفي سخن مي‌گويد يا به گونه‌اي ديگر؟

 

نخست به توضيح چند نكته درباره اهميت عدالت مي‌پردازم: 1. مفهوم عدالت در فلسفه اخلاق و سياست و حقوق، اساسي‌ترين و بنيادي‌ترين مفهوم است. تكليف بسياري از بحث‌هاي فلسفه اخلاق و فلسفه سياست روشن نمي‌شود مگر اين‌كه عدالت را معنا كنيم. 2. ما انسان‌ها از مفاهيمي استفاده مي‌كنيم كه برايمان بسيار ارزشمندند و با زندگي فرهنگي‌مان كاملاً‌ آغشته شده‌اند، مثل برابري، اخلاق، قانون،‌ انصاف، آزادي و... . عدالت با اين مقولات و مفاهيم، همپايه و همخانه است، يعني نمي‌توان براي عدالت تفسيري ارائه كرد كه ارتباطي با اخلاق، برابري، قانون، انصاف و آزادي نداشته باشد؛ 3. چون تمام اين مفاهيم براي همه انسان‌ها بسيار مهم است، مي‌توان گفت همواره در تمامي جوامع،  افراد در متن برداشتي از عدالت به سر مي‌برند. مي‌توان از هر كسي پرسيد كه مرادش از عدالت چيست. او در پاسخ ما خواهد گفت عدالت ارزش بزرگي است و توضيحي در اين باره خواهد داد و بعد انتقاد خواهد كرد كه مثلاً در زندگي اجتماعي‌اش فلان مصداق عدالت رعايت نشده و  مانند اين‌ها. بنابراين گرچه اين فيلسوفان هستند كه دربارة عدالت نظريه‌پردازي مي‌كنند، اما به گونه‌اي ديگر همه مردم برداشت‌ها و تجربياتي از عدالت و ستم در زندگي خود دارند؛ 4. عدالت از ارزش‌هايي است كه انسان‌ها به آن‌ها عشق مي‌ورزند. نه تنها در فلسفه، عدالت بحثي بنيادي است، بلكه عدالت از نظر تعلق خاطر انسان‌‌ها هم يك مسأله بنيادي به شمار مي‌رود. ممكن است در مورد آزادي يا برابري، كساني بگويند آزادي چيز خوبي نيست و بشر بايد در بند باشد تا تخلف نكند. يا بگويند واقعيت نشان مي‌دهد انسان‌ها در هيچ زمينه‌اي نمي‌توانند برابر باشند و طلب برابري بي‌معناست. اگر به آن‌ها توضيح دهيد كه مثلاً منظور از برابري، برابري در فرصت‌ها يا امكانات است، به شما خواهند گفت فرصت‌ها و امكانات‌ كه در اختيار ما انسان‌ها نيست، انسان‌ها با امكانات و فرصت‌هاي متفاوت متولد مي‌شوند و از اين دست سخن‌ها كه قصد ورود به آن‌ها را ندارم. اما اگر دربارة عدالت صحبت كنيم، كسي پيدا نمي‌شود كه رو ترش كند و در لزوم اجراي عدالت اظهار ترديد كند و بگويد چرا دربارة عدالت سخن مي‌گوييد. عدالت هميشه توجيه مثبتي دارد، چون از نظر تعلقات ما انسان‌ها، يك فضيلت بنيادي است و همه آن را مدح و ستايش مي‌كنند، چه رسد به آن‌ها كه جان خود را فداي عدالت مي‌كنند؛ 5. تعليمات اديان بزرگ همواره با مسأله عدالت آميخته بوده است. همة اديان بزرگ جهان موكداً انسان را به عدالت دعوت كرده‌اند. يهوديت، مسيحيت، اسلام، بوديسم، هندوئيسم، كنفوسيوسيسم و بسياري از اديان ديگر با مطالبه عدالت،‌ درآميخته‌اند و يكي از مفاهيمي كه در اين اديان بسيار برجسته ديده مي‌شود، مفهوم عدالت است.

 

اما در طول تاريخ بشر به تدريج يك سؤال مهم در قلمرو الهیّات مطرح شد و آن، اين بود كه وقتي در اديان خدامحور1، عملي مصداق عدالت اعلام مي‌شود يا عملي را ظلم مي‌نامند و به نام خدا به آن دعوت يا از آن نهي مي‌كنند، واقع مطلب از چه قرار است؟ آيا خدا عدالت را مي‌خواهد و به آن فرمان مي‌دهد و از ظلم نهي مي‌كند، چون عدالت في حد نفسه خوب است و خدا به هر آنچه خوب است، فرمان مي‌دهد و ظلم في حد نفسه بد است و خدا از هر بدي نهي مي‌كند؟ يا اين طور نيست، بلكه هر چه خدا به نام عدالت به آن فرمان مي‌دهد، همان عدالت است و همان خوب است و هر چه خدا به عنوان ظلم از آن نهي مي‌كند، همان ظلم است و بد است و قطع نظر از فرمان خدا، عدالت خوب و ظلم بد معنا ندارد. اگر بگوييم عدالت پيش از فرمان خدا خوب است و‌ در اين باب داوري كنيم، معنايش اين است كه ما مي‌دانيم عدالت چيست كه مي‌گوييم خوب است. كسي تا غذايي را نخورد، نمي‌تواند بگويد خوشمزه است. وقتي غذايي را از دور مي‌بينيم ولي هنوز نچشيده‌‌ايم،‌ نمي‌توانيم بگوييم آن غذا خوشمزه است يا بدمزه. اگر انسان با عقل خود بگويد عدالت خوب است و ظلم بد است، بايد معنا و فهمي از عدالت و ظلم داشته باشد. نقطه مقابل اين نظر، آن است كه ما انسان‌ها پيش از فرمان خدا نمي‌فهميم واقعاً عدالت و ظلم چيستند. اين سؤال هم در غرب مطرح شد و هم در شرق، هم در يهوديت، هم در مسيحيت و هم در اسلام. 6. هر كجا درباره عدالت بحث مي‌شود، بايد ديد اين بحث در كدام قلمرو جاي دارد. گاهي عدالت در باب اخلاق مطرح مي‌شود كه در اين صورت منظور از آن رفتار يا فعل عادلانه است. اين معناي عدالت مربوط به فلسفه اخلاق است. گاهي عدالت در باب سياست مطرح مي‌شود كه در اين صورت، منظور توزيع عادلانه قدرت و اختيارات اقتصادي و اجتماعي و مانند اين‌ها در ميان افراد جامعه است. آن‌جا ديگر كفايت نمي‌كند كه يك حاكم بگويد كارهاي فردي من عادلانه است. آن‌جا مي‌پرسند سازماندهي آن نظامي كه شخصي در آن حكومت مي‌كند، عادلانه است يا نه؟ عدالت به معناي ديگري هم در باب حقوق افراد مطرح مي‌شود و آن به اين معناست كه قضاوت و داوري در محاكم بايد عادلانه انجام ‌شود و اين معنا به قانون و اجراي آن ارتباط دارد؛ 7. حكومتي پيدا نمي‌شود كه بگويد من نمي‌خواهم عدالت را اجرا كنم، حتي حكومت‌هاي فاشيستي، نازيست‌ها و‌ كمونيست‌ها؛ البته كمونيست‌ها خيلي هم در اين مورد ادعا داشتند و مي‌گفتند فقط ما در راه عدالت گام مي‌زنيم. تمام حكومت‌ها در طول تاريخ، چه در گذشته و چه در حال تأكيد دارند كه عدالت را اجرا مي‌كنند و مهم‌ترين وظيفه خودشان را اجراي عدالت و تحقق بخشيدن به عدالت اعلام مي‌نمايند. هيچ حكومتي نمي‌گويد من خلاف عدالت عمل مي‌كنم. مفهوم عدالت در باب سياست با مسألة امنيت، آزادي، برابري و رفاه مردم در ارتباط است. وقتي حكومت مي‌گويد من بر اساس عدالت حكومت مي‌كنم، سؤال‌هايي مطرح مي‌شود كه به تأمين آزادي، برابري، امنيت، رفاه شهروندان و... مربوط است. همه حكومت‌ها مي‌گويند ما امنيت و برابري و رفاه و آزادي تأمين مي‌كنيم، چون همه اين‌ها به گونه‌اي با مسألة عدالت مرتبط هستند.

 

پس از ذكر نكات فوق، حال سؤال اين است كه عدالت يعني چه؟ الف) هر قدر ابهام در مفاهيم زياد باشد، امكان مغالطه در آن‌ها بيشتر مي‌شود. مفاهيم و مقولاتي از قبيل عدالت، آزادي و برابري بسيار مبهم هستند. فيلسوفان تعاريف گوناگوني از عدالت داده‌‌اند. افلاطون، ارسطو، فلاسفه رواقي و در قرون جديد هم هابز، فايده‌گرايان، كانت، ماركس، رالز، نوزيك و ديگران تعاريفي از عدالت ارائه داده‌اند كه نظرافكندن به آن نظرات، مجال ديگري مي‌خواهد. اما مي‌توان تعريف‌هاي اين فيلسوفان را با دو مشخصه و ويژگي، در دو دسته اصلی تقسيم‌بندي كرد. عده‌اي از فيلسوفان معتقدند عدالت طبيعتي دارد و ما بايد آن طبيعت را كشف كنيم. عدالت قطع نظر از توافق‌ها و قراردادهاي ما درباره اين‌كه چه چيز را عادلانه بدانيم و چه چيز را ظالمانه، داراي حقيقت و طبيعتي است كه بايد آن را شناخت. مثلاً اگر سؤال شود «انسان چيست؟» از اين سؤال چنين فهميده مي‌شود كه انسان حقيقت و ماهيتي دارد، در واقع با اين سؤال در پي آنيم كه آن حقيقت و ماهيت را كشف كنيم. در پاسخ مثلاً گفته مي‌شود انسان، حيوان ناطق است،‌ جانداري است كه فكر مي‌كند و سخن مي‌گويد، جاندار سخنگو. ‌ (فراموش نكنيم كه  اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند انسان ماهيت ندارد،‌ وجودش بر ماهيتش مقدم است. در وضعيت‌هاي گوناگون قرار مي‌گيرد و در اين وضعيت‌‌هاي گوناگون بايد تصميم بگيرد كه مي‌خواهد چه و چگونه باشد. هميشه بر سر دو راهي قرار دارد و بايد براي رها شدن از اضطراب دوراهي‌ها تصميم‌ بگيرد و يك انتخاب آزاد داشته باشد. انسان يعني اراده آزادي كه دائماً بايد تصميم‌گيري كند). در باب عدالت هم عده‌اي گفته‌اند بايد تعريفي براي ماهيت و طبيعت عدالت ارائه دهيم. در همين زمينه حقوقي پيدا شد به نام حقوق طبيعي. گفته شد تعريف طبيعت عدالت را بايد از ساختمان عالم و انسان گرفت، بعضي هم گفتند بايد آن را از ساختار اجتماع كسب كرد. اما عده‌اي ديگر از فيلسوفان، سخن ديگري مي‌گويند؛ آنان از طبيعت‌گرايان مي‌پرسند مثلاًَ اين‌‌كه شما مي‌گوييد طبيعت عدالت اين است كه حق طبيعي هر ذي‌حقي را به او بدهند، چه كسي تعيين مي‌كند حق هر ذي‌حقي چيست و اصولاً حق هر صاحب حق به معناي حق طبيعي، يعني چه؟ اگر بگوييد حق را قانون مشخص مي‌كند، سؤال مي‌شود كه قانون چگونه بايد باشد تا حق صاحب حق مراعات ‌شود و عدالت محقق گردد و اگر چگونه باشد، ظالمانه مي‌شود؟ اين گروه مي‌گويند چون عدالت طبيعي معناي روشني ندارد، ما سخن ديگري مي‌گوييم: معناي عدالت همان است كه انسان‌ها در زندگي اجتماعي و سياسي‌شان بر سر آن تقريباً‌ و به اجمال توافق مي‌كنند. عدالت از تقابل منافع متقابل انسا‌ن‌ها با يكديگر و توافقي كه بر سر آن به وجود مي‌آيد، معنا پيدا مي‌كند. منافع متقابل انسان‌‌ها هم از نيازهاي آنان نشأت مي‌گيرد. در همه شئون و مناسبات اجتماعي، اعم از سياست و غير سياست، عدالت اين گونه شكل مي‌گيرد و معنا مي‌يابد.

 

در عصري كه ما امروزه در آن زندگي مي‌كنيم، به نظر مي‌رسد مقبول‌ترين نظريه،‌ نظريه ديگري باشد. اين نظريه مي‌گويد عدالت نه آن است و نه اين. عدالت نه هويت و طبيعتي دارد كه بايد كشف شود و نه توافق‌هاي ناشي از فشار نيازها و تمايلات و منافع است. عدالت در هويت خودش يك «امر اخلاقي است»، امر اخلاقي‌اي كه انسان‌ها خودشان آن را تعريف مي‌كنند، اما نه بر مبناي مقتضاي نيازها و تمايلاتشان، بلكه بر اساس درك و شعورشان از اخلاق در زندگي اجتماعي و با گفت‌وگوي آزاد. در اين‌‌جا مناسب مي‌بينم توضيح اين نظريه را از يكي از صاحب‌نظران علوم سياسي، دكتر حسين بشيريه نقل كنم، بدون آن كه خود بر آن چيزي بيفزايم. او مي‌نويسد: «به نظر مي‌رسد عدالت اساساً مسأله‌اي اخلاقي است، عدالت مانند ديگر نهادهاي اجتماعي، نهادي است كه بايد وزن شود،‌ عدالت بايد ويژگي نهادهاي اجتماعي نيز باشد. وقتي نهادهاي اجتماعي، امكانات و توانمندي‌هاي خود را برحسب قواعد عادلانه توزيع مي‌كنند، عدالت برقرار مي‌شود. بنابراين عدالت، صفت نهادهاي اجتماعي است. مثلاً وقتي از عدالت سياسي بحث مي‌كنيم،‌ منظور آن است كه نهادهاي سياسي امكانات مربوط به منصب‌ها را برحسب قواعد عادلانه توزيع كنند. استبداد هم وضعي طبيعي است كه با محدودسازي قدرت سياسي از آن فراتر مي‌رويم. ايراد كلي نظريات قديمي و طبيعي عدالت اين است كه همگي فضيلت تك‌گفتاري دارند. يعني يك فيلسوف پيدا مي‌شود و مي‌گويد به نظر من معناي عدالت اين است، يك عده هم قبول مي‌كنند. حال آن‌كه عدالت به عنوان نهاد اخلاقي و اجتماعي بايد نهادي مقبول، يعني انديشيده شده باشد، ولي خود موكول به اين است كه ماهيت عمل عادلانه در توافق عمومي در هر عصر به دست آيد. توافق عمومي را مردم و متفكران يك جامعه به دست مي‌آورند. نه نظرات تك‌گفتاري فلسفي و طبيعي و نه حتي توافق همگان در گذشته درباره ماهيت عمل عادلانه، نمي‌تواند براي حال الزام‌آور باشد. حالا عده‌اي در گذشته توافق كرده بودند و گفته بودند اين عدالت است، اين توافق در حال الزام‌‌آور نمي‌شود. اگر نهاد اجتماعي،‌ عقلي و معقول است، پس بايد اين ويژگي يعني دانسته‌شدگي و توافق، در هر عصري تجديد شود. از اين رو سنت نمي‌تواند تكليف عدالت را روشن كند. اصلاً بحث اصلي دربارة ماهيت و محتواي عدالت نيست و حتي نمي‌تواند باشد. اين محتوا از عصري به عصر ديگر تحول مي‌يابد. عدالت سياسي در عصر دموكراسي، با عدالت سياسي در عصر بردگي تفاوت دارد. اديان نيز به شيوه‌اي تك‌گفتاري، نظريه‌اي براي محتواي عدالت داشته‌اند. يعني يك متولي گفته كه معناي عدالت اين است و عده‌اي هم قبول كرده‌اند، اما مسأله عمده به هر حال در شكل رسيدن به قواعد عادلانه است، زيرا ذهن تك‌گفتار، خواه فلسفي،‌ خواه طبيعي و خواه ديني، الگويي پيشيني براي عدالت وضع مي‌كند كه به بنياد عدالت صدمه مي‌زند. وقتي فيلسوفي اين طور حرف مي‌زند، يا متولي‌اي مي‌گويد من عدالت را تعريف مي‌كنم و ما از آن تبعيت مي‌كنيم، به اين معناست كه براي عدالت معنايي از قبل معين كرده و مي‌گويد شما خواسته يا ناخواسته بايد بپذيريد. شرط اقل و اول عدالت اين است كه همگان در رسيدن به تعريف و معناي مشتركي از عدالت و قواعد عادلانه سهم داشته باشند. شركت همگان در برداشت مشتركي از عدالت، شرط اوليه عدالت است.»2

 

ب) معناي عدالت در قرآن چيست؟ آيا قرآن هم مثل ارسطو، افلاطون، كانت، هابز و... يك نظرية فلسفي در اين باب ارائه كرده است؟ در قرآن مجيد آيات متعددي وجود دارد كه مخاطبان را به مراعات عدالت دعوت مي‌كند. آياتي از اين قبيل: «در ميان خودتان به عدالت رفتار كنيد كه به تقوي نزديك‌تر است»؛3 «اگر در ميان مردم به قضاوت و داوري پرداختيد، بر اساس عدل قضاوت و داوري كنيد»؛4 «مبادا تعصب شما در برابر جمعيتي موجب شود كه در حق آن جمعيت با عدالت رفتار نكنيد»؛5 «اي آنان كه ايمان آورده‌ايد، هميشه به پا خواسته باشيد براي تأمين عدالت و قسط»؛6 «خدا پيامبران را فرستاد و‌ با آن‌‌ها كتاب و ميزان فرستاد تا مردم با عدالت زندگي كنند»7 و نظاير اين آيات. حال منظور از اين عدالت چيست؟ من اين نكته را سال‌ها قبل در كتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين تحت عنوان گفتمان پيامبران، گفته‌ام كه پيامبران انسان‌ها را به «عدالت زمانه» دعوت كرده‌‌اند و نه چيزي بيش از آن. آن مطلب را در اين‌جا توضيح مي‌دهم. قرآن كتابي فلسفي نيست و نمي‌توان پرسيد معناي فلسفي عدالت در اين كتاب چيست. زبان قرآن در اين قبيل موضوعات، زبان توصيه‌هاي اخلاقي است، چنان توصيه‌اي كه خود، بر منطق روايتي و حكايتي اين متن استوار شده است.

 

خطاب اين كتاب به فلاسفه و علما نيست، بلكه با عموم مردم سخن مي‌گويد. وقتي اين كتاب مي‌گويد خدا به عدالت دعوت مي‌كند، منظور آن معني‌اي از عدالت است كه به هر دليل يا به هر علت، در طول روند اجتماعي و سياسي مردم، مفهومي اخلاقی از آن شكل گرفته و با زندگي ايشان درآميخته، مردم آن را دوست مي‌دارند و آنچه را با اين درك از عدالت همخواني ندارد، ظلم مي‌نامند و آن را طرد مي‌كنند. مردم در زندگي روزانه خود بر اثر علل و عوامل مختلف، تحولات اجتماعي و سياسي و تجربه‌هاي گوناگون زندگي، دركي اخلاقی از عدالت پيدا مي‌كنند و خواهان تحقق آن مي‌شوند. آنان در حالي كه نمي‌توانند دقيقاً تعريفي براي عدالت‌ بيان كنند،‌ مي‌توانند كارهاي معيني را عادلانه يا ظالمانه بنامند. وقتي قرآن مي‌گويد عدالت را مراعات كنيد، خطاب او به وجدان و احساس و تجربه عموم مردم است؛ قرآن مي‌گويد آنچه را عدالت محسوب مي‌كنيد، همان را جدي بگيريد. چنين نيست كه اين كتاب نظريه‌اي فلسفي درباره عدالت داده باشد. آنچه پيامبران از عموم مردم كه مخاطب آن‌ها هستند، مي‌خواهند، عمل به يك نظريه فلسفي نيست. مردم زمان پيامبر اكرم (ص) هم مثل مردم امروز بودند. مگر امروزه عموم مردم صريح قضاوت نمي‌كنند كه چه كاري ظالمانه است و عادلانه نيست. مردم با گوشت و پوست خود مي‌فهمند كه چه كاري عادلانه است و چه كاري ظالمانه. در عصر رسول خدا، مردم همين امور را مي‌فهميدند، منتهي متناسب با عصر خود، به اصطلاح «عدل زمانه» و «ظلم زمانه» را مي‌فهميدند. البته در اين‌جا يك پرسش مهم وجود دارد و آن، اين است كه چه عواملي دست به دست هم مي‌دهند تا درك و احساس خاصي از عدالت و مصاديق آن در وجدان و آگاهي اخلاقی مردم وارد شود؟ شكي نيست كه فرهنگ‌سازان، فيلسوفان و عالمان سياست نقش مهمي در اين باره دارند. آنان هستند كه آگاهي مردم را بالا مي‌برند تا كلاه سرشان نرود. با اين حال اگرچه فرهنگ‌سازان عدالت، كسان ديگري هستند،‌ اما احساس‌كنندگان و تجربه‌كنندگان عدالت، عموم‌ مردم هستند. پاسداران عدالت، عموم‌ مردم‌اند. قرآن عدالت را تعريف نكرده، بلكه پيگيري همان عدالتي را توصيه كرده كه مردم آن را عدالت مي‌دانند. البته قرآن در پاره‌اي موارد در فرهنگ‌سازي عدالت شركت كرده و مصاديق ويژه‌اي براي عدالت نشان داده، اما معناي اين كار تأسيس معناي عام و جامعي براي عدالت نيست. اين كارها تصحيحاتي است در همان معنايي از عدالت كه عامه مردم آن را وجدان و احساس مي‌كنند. اگر چنين باشد كه من مي‌فهمم، مي‌توانم بگويم عدالت مورد نظر قرآن داراي هويتي اخلاقي است. توضيح و تبيين عدالت و سازمان‌هاي اجتماعي و سياسي عادلانه و قضاوت و داوري عادلانه در هر عصر بايد معطوف به داوري‌هاي اخلاقي عمومي باشد.

 

پس مي‌توانم بگويم در قرآن اولاً عدالت يك امر اخلاقي به شمار آمده و نه يك امر فلسفي؛ ثانياً در اين توصيه‌ها عمل به همان اموري طلب شده كه در وجدان و احساس عموم مردم عادلانه به نظر مي‌رسند؛ ثالثاً اين وجدان و احساس در هر عصر با تأثير عوامل بسيار متعدد و به طور كلي تحت تأثير تحولات فرهنگي و تاريخي و اجتماعي شكل مي‌گيرد و محتواي ثابت و ابدي ندارد. قرآن مخاطبان خود را در تعيين مصداق‌هاي عدالت در هر عصر آزاد گذاشته است. اگر غير از اين بود، قرآن كريم بايد تعريفي مشخص از عدالت ارائه مي‌داد.

 

* متن منقح سخنراني در حسينية ارشاد، شب عاشورا 1387 ؛ منبع: مجله آئین، آذر و دی ماه 1388

 

پانوشت‌ها

1. منظور از اديان خدامحور، اديان توحيدي است كه با محوريت خدا شكل گرفته‌اند، چون ادياني هم وجود دارند كه با محوريت خدا شكل نگرفته‌اند.

2. بشيريه، حسين: فلسفه عدالت، مروري بر نظريه‌هاي عدالت از عهد باستان تا به امروز، طرح تحقيقاتي دانشگاه تهران، بهمن 1379.   

3. مائده، آيه 8.

4. نساء، آيه 58.

5. مائده، آيه 8.

6. همان.

7. بقره، آيه 213.

 

 

منبع: معناگرا

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات