میرزا فتحعلی آخوندزاده از روشنفکران بزرگ عصر مشروطه در توصیفی از دوران خود، پیشرفت جامعه را به حرکت عرابه ای تشبیه کرده بود که نیاز به هماهنگی و همراهی چهار اسب دارد، او معتقد بود بزرگترین مانع جنبش اجتماعی مشروطه، ناآگاهی و نادانی مردمان بوده است. شاید از همین رو بود که اکثر روشنفکران مشروطه نتوانستند به گفتگو با مردم بپردازند و نومیدی مهم ترین حاصل این وضع بود. در آثار دهخدا و ایرج میرزا همین احساس نادانی و ناآگاهی و عقب ماندگی را می توان دید، آنجا که ایرج میرزا عملا به مردم نادان فحاشی می کند و شرکت بیمارگونه قمه زنان را در مراسم عزاداری امام حسین مصداقی از بلاهت عمومی می داند. روشنفکران مشروطه تقریبا همه بدون استثناء دست از آگاهی مردم شستند، برخی در کنار رضاشاه به این نتیجه رسیدند که باید با زور مردم را وادار به ترقی کرد و برخی دیگر از کشور رفتند و بسیاری از آنان روشنگری را به دلیل بی فایده بودن بکلی رها کردند. آنان آرزو می کردند ای کاش مردم کتابی می خواندند، از وضع خود آگاه می شدند و برای نجات خود تلاش می کردند.
وقتی کودتای 28 مرداد 1332 اتفاق افتاد، فارغ از اینکه چه کسی و برای چه کودتا کرده بود، بیش از هر چیز یک عامل بزرگ در بی ثمر ماندن جنبش ملی شدن نفت احساس می شد. روز 28 مرداد، کودتاچیان و حامیان آنها، در بهترین حالت هزار نفر از اراذل و اوباش لباس شخصی و معدودی از نظامیان حامی سلطنت به خیابان آمدند، حتی پنج هزار نفر از حامیان ملی شدن نفت هم نبودند که از مصدق که برایش شعار داده بودند " یا مرگ یا مصدق" حمایت کنند. تنهایی مصدق در احمدآباد بیش از هر چیز معلول تنهایی او در میان مردمی بود که اصلا هیچ خبری از وضع کشور و جنبش ملی شدن نفت نداشتند، در کل کشور معدودی تحصیلکردگان هوادار جبهه ملی و معدودی از هواداران حزب توده از جنبش ملی شدن نفت حمایت می کردند. نه فقط به عنوان رهبران توده ای و ملی و مذهبی، بلکه حتی در میان اعضای کابینه مصدق نیز وحدت نظر وجود نداشت. همین بود که وقتی جنبش شکست خورد، روشنفکران نومید شدند و م. امید تلخ ترین سرود تنهایی روشنفکران را پس از آن سرود که " هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان ، دستها پنهان، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلور آجین، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است." روشنفکران و نیروهای سیاسی در جنبش ملی شدن نفت آرزو می کردند که ای کاش مردم آگاه بودند، ای کاش رهبران همدل بودند، ای کاش روشنفکران و سیاستمداران همدیگر را می شناختند، ای کاش در خانه نمانده بودند و به خیابان می آمدند.
جنبش مسلحانه ( 1344 تا 1354) در ایران با این تحلیل شکل گرفت که تلاش های گذشته بی نتیجه بوده و راههای پارلمانتاریستی و مسالمت آمیز به نتیجه نرسیده است. گروهی از جوانان دانشجوی چپ که هنوز زبان انگلیسی نمی دانستند، آثار بزرگان چپ را از روی فرهنگ لغات ترجمه کردند و گروهی از دانشجویان مسلمان تمام تفاسیر قرآن را یکسره کنار گذاشتند و بدون اینکه حتی زبان عربی بدانند، به تدوین ایدئولوژی اسلامی پرداختند و هر آنچه را که در آثار مارکس و لنین و رژی دبره بود، با زور از قرآن بیرون کشیدند و تئوری " مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک" یکی از مهم ترین آثار فکری متفکران زیر 25 سال آن دوران شد. دو گروه مسلح چریکهای فدائی و مجاهدین خلق که از سال 1349 به دلیل بدشانسی مجبور شدند، مبارزه مسلحانه را آغاز کنند، در طول دو سال هشتاد درصد همه نیروهای شان را از دست دادند، همه آنها بدون اینکه بلد باشند حتی با اسلحه شلیک کنند، در خیابان ها قربانی شدند و در خانه های تیمی با توهم پیروزی به زندگی چریکهایی که حداکثر شش ماه زندگی می کردند، ادامه دادند. تقریبا در سال 1354 هیچ چیزی از دو سازمان بزرگ باقی نمانده بود. مهم ترین دلیل شکست این نبود که این سازمان ها قدرت نداشتند، یا ساواک بسیار مقتدر بود، بلکه این بود که مردم اصلا آنان را نمی شناختند و در هر درگیری آنها توسط مردم عادی دستگیر می شدند و به مامورین ساواک تحویل داده می شدند. آرزوی آنها این بود که مردم از آنان حمایت کنند و بتوانند در مقابل دیکتاتوری بجنگند.
جنبش روشنفکری ایران نیز کمابیش تکلیفی به همین شکل داشت، دهخدا از تبعیدگاهش برای یکی از دوستانش نوشته بود " در خانه ای کوچک زندگی می کنم، چند فرانک پول دارم و می خواهم حکومت را تغییر بدهم." مدتی بعد دهخدا به ایران برگشت و رضاشاه از سر لطف وجود او را که به تدوین فرهنگ دهخدا پرداخته بود تحمل کرد و دهخدا دیگر چرند و پرند ننوشت. نامه های صادق هدایت به دوستش " شهیدنورائی" نشان می دهد که وقتی هدایت ایران را ترک کرد، نسبت به هر نوع تاثیری بر مردم، چه در حوزه ادبیات و فرهنگ و یا سیاست نومید شده بود، هدایت در پاریس خودکشی کرد. دکتر شریعتی نیز که سالها یک تنه در حسینیه ارشاد به روشنگری مردم می پرداخت، پس از یکی دو بار زندان، کشور را با نومیدی ترک کرد و اگرچه پس از مرگش میلیونها هوادار پیدا کرد، اما هرگز نتوانست خود را در جایگاه روشنفکری که مخاطبانی وسیع دارد، حس کند. غلامحسین ساعدی یکی از بزرگترین روشنفکران دهه چهل و پنجاه، به پاریس رفت و پس از مدتی تلاش در کنار کسانی که همخون و هم خانواده اش نبودند، خود را " سنگواره" ای توصیف کرد و نوشت که به پایان خط رسیده است. مرگی چنان بیش از آنکه بخاطر افراط در الکل باشد، ناشی از دق کردن در بی مخاطب بودن بود. حتی کسی مانند جلال آل احمد که ریشه های قدرتمندتری در زبان و فرهنگ و مردم شناسی ایران داشت، در تحلیل ناکامی روشنفکران، همه عقده ها را بر سر غرب خالی کرد و روشنفکران را یک مشت " هرهری مذهب غرب زده" خواند. حتی هنرمند- روشنفکری مانند احمد شاملو نیز اگرچه سنگر خانه را حفظ کرد، اما در بیست سال آخر زندگی اش، در خانه ای در کرج ساکن شد و در فاصله ای بزرگ با مخاطبان خود به تدوین " کتاب کوچه" پرداخت. آرزوی همه این روشنفکران این بود که ای کاش مردمانی در جستجوی آزادی و فرهنگ بودند، تا روشنفکران در پناه امن آنان می توانستند به روشنگری و گفتگو با مردم بپردازند.
وقتی انقلاب ایران آغاز شد، هر کسی گمان کرد فرزندی به نام انقلاب، همان است که او می خواهد، در آغاز همه روشنفکران کتاب نوشتند، سخنرانی کردند، از عدالت و نفی دیکتاتوری گفتند، اما جز گروهی معدود و انگشت شمار، هیچ کس از آزادی و تحمل مخالف و دموکراسی نگفت. در فرهنگ انقلاب 57 جز در گفتمان برخی از حقوقدانان مستقل مانند مرحوم مصطفی رحیمی، یا در میان نیروهای نهضت آزادی، هیچ کس طرفدار حقوق بشر و دموکراسی نبود. همه خشم و خشونت می خواستند، انتقام می خواستند، خون می خواستند و کشتگان بیشتری را زیر تیغ انقلاب می طلبیدند. وقتی موضوع اجباری شدن حجاب زنان یا اعدام های آغاز انقلاب مطرح شد، هیچ و مطلقا هیچ گروه شناخته شده رسمی نه از آزادی حجاب زنان حمایت کرد و نه خواستار توقف مرگ و اعدام شد. خلخالی که امروز منفور ماست، در آن روزها محبوب همه گروههایی بود که گاهی حتی او را سازشکار می خواندند. بسیاری از روشنفکران آن روزها آرزو می کردند که ای کاش مردمانی عاقل و اهل خرد بودند و طلب آزادی و حقوق مردم را می کردند و کسی مانع خشونت و خونریزی می شد. تقریبا بسیاری از کسانی که بیست سال بعد به تمجید شاپور بختیار به عنوان کسی که می خواست دولتی قانونی و دموکراتیک تشکیل دهد، پرداختند، در همان روزها او را نوکر بی اختیار شاه نامیدند و به جد و طنز او را تمسخر کردند و باعث شدند او در 21 بهمن ناهار نیم خورده را ترک کند. حکایت بازرگان نیز دست کمی از بختیار نداشت، وقتی بازرگان بر سر کار بود، همه نیروهایی که انقلاب دیوانه شان کرده بود، چنان به او فشار آوردند که وقتی استعفا داد و رفت، اکثر مردم خوشحال شدند.
این همه تلخی را در نقل گذشته ای که چندان از ما دور نیست، نمی توان ندید و بی قیاس با آن درباره امروز قضاوت نکرد. هفته قبل دوستی از من پرسید چرا این همه امیدواری؟ گفتم: چرا امیدوار نباشم، وقتی که وضع جنبش سبز و آنچه در ایران می گذرد، آرزوی تمام دوران جوانی من و بسیاری از کسانی است که رویای آزادی و دموکراسی و عدالت دارند.
همواره آرزو می کردیم مردمی در ایران باشند که آگاهانه و اندیشمندانه به جستجوی آزادی و حقوق شهروندی و عدالت و استقلال بروند. هرگز در صد سال گذشته ملت ایران تا این حد در صحنه حیات سیاسی خود حضور نداشتند. مردمی که نه ماه است یکسره به دنبال حق خود هستند و روز به روز بر خواسته های خود عمیق تر و جدی تر پافشاری می کنند. این آرزوی همیشه روشنفکر ایرانی بود که مردمی این چنین مخاطبان او باشند.
همواره آرزو می کردیم که جنبشی آزادیخواه، با رهبرانی آگاه و استوار و فرصت شناس، در ایران رخ بدهد، رهبرانی که با یک فشار کوچک عقب نشینی نکنند، یا در یک تصمیم گیری عصبی و احساسی مردم را زیر گلوله نفرستند. حالا موسوی و کروبی و خاتمی و رهنورد و دهها رهبر دیگر جنبش سبز، نه تنها بر حرف خویش پافشرده اند، بلکه روز به روز به مردم نزدیک تر می شوند، شفاف تر و روشن تر نگاه می کنند و نه تنها هژمونی طلبی باعث اختلاف شان نمی شود، بلکه دائما برای حفظ اتحاد میان خود تلاش می کنند.
همواره آرزوی روشنفکران ایرانی این بود که خیل عظیم ایرانیان بیرون مرز که همیشه سرمایه بزرگ انسانی ایران بودند، به جای آنکه هر کدام به جان همدیگر بیافتند و در هر مناسبتی به عقده گشائی پنجاه ساله مزمن شان بپردازند، به نگاهی متکثر، اما با عملی واحد برای رسیدن به خواسته های مشترک نزدیک شوند و بتوانند شرایط داخلی ایران را درک کنند و این دو جمع نه چندان واحد برای ایرانی که عزیزش می داریم، متحد شوند.
همواره آرزوی روشنفکر ایرانی بود که مردم ایران، مصرف کنندگان نظر و خبر یک کمیته مرکزی حزبی یا یک رهبر کاریزماتیک که بخشنامه صادر می کند، نشوند و امروز صدها هزار رهبر در بخش میانی جنبش سبز، دائما به تولید فکر و یافتن راه حل و تولید رسانه مشغولند. نظریه " هر ایرانی یک رسانه" عملا کار را به جایی رسانده که روشنفکری دیگر در یک فهرست کوچک و محدود خلاصه نمی شود، روشنفکران ما چنان طیف وسیعی را تشکیل می دهند و چنان رابطه بی واسطه ای با بدنه جامعه دارند که همین بزرگترین تضمین برای حفظ نگاه متکثر به جامعه ایران است.
همواره آرزوی مردم ایران این بود که رهبران سیاسی، وقتی در شرایط دشوار قرار می گیرند، مردم را تنها نگذارند و مردم نیز وقتی رهبران شان به شرایط زندان و گرفتاری دچار می شوند، آنان را رها نکنند. عادت تلخ تاریخی ایران این بود که هر گاه جنبشی سرکوب می شد، حکومتها با یک فشار ساده، رهبران را می گرفتند و مردم به خانه می رفتند و رهبران کشته می شدند یا عقب می نشستند و مردم تا بیست سال از خانه بیرون نمی آمدند. اما امروز، چه جوان دانشمندی مثل محمدرضا جلایی پور 25 ساله، چه پیرمردهایی چون بهزاد نبوی و محمد ملکی و چه مردان بزرگی مانند تاج زاده و صفایی فراهانی و میردامادی و صدها تن دیگر، نه ماه است که در سخت ترین شرایط قرار دارند و با همه دشواری ها ایستاده اند، چرا که صدای امید از همه شهر از دیوارهای زندان می گذرد و آنان می دانند که پشت دیوارهای زندان مردم با قدرت در کنارشان هستند.
همواره آرزوی روشنفکران و سیاستمداران ایرانی این بود که جنبش آزادی ایران، با دهها نشانه و اسم و آرم، که هر کدام نه نشانه تفاوت فکری، بلکه اصرار بر رهبری طلبی است، بتواند حول یک نشانه ساده و روشن توافق کند. رنگ سبز حالا نشانه ماست، بیش از هرچیز یک دلیل برای تبدیل این رنگ به نشانه یک جنبش وجود دارد، چهار گروه انتخاباتی در وزارت کشور اجتماع کردند و در قرعه کشی رنگ سبز رنگ انتخاباتی جنبش سبز شد. اگر در آن انتخابات این رنگ با قرعه تعیین نمی شد، جنبش سبز قطعا نمی توانست جنبش سبز باشد، این شانس بسیار بزرگی است که ما در هر شرایطی به جای هر نشانه ای فقط به یک رنگ نیاز داریم، رنگی که پشت آن هزار خواسته و معنی و حادثه خوابیده است. دوست من که از حامیان سبزهای یک حزب اروپایی است، می گفت " چرا این جنبش رنگ سبز دارد، بخاطر این نیست که سبز رنگ سیادت است؟" گفتم: ممکن است، ولی چرا زمانی که ده سال در فلان حزب سبز اروپایی کار می کردی چنین فکری نکردی؟
همواره آرزوی روشنفکران ایرانی این بود که جنبشی مسالمت آمیز و مردمی برای طلب آزادی و حقوق بشر به میدان بیاید و وقتی آزادی می خواهد، عدالت را از چشم دور ندارد و وقتی عدالت را طلب می کند، از استقلال کشور دست برندارد.
می پرسید: " چرا امیدواری؟" می گویم " من و بسیاری روشنفکران ایرانی در بهترین روزهای زندگی جامعه بالغ و پرتلاش ایرانی زندگی می کنیم. این روزها را فراموش نکنید، زمانی خواهد رسید که با لذتی توصیف ناپذیر به شرح سختی ها و زیبایی های تلاش یک ملت برای رسیدن به آزادی خواهیم نشست. آن روزها خواهیم گفت خوشبختی نسل ما این بود که در دوران جنبش سبز زندگی می کرد.
تو را مخاطب می کنم، تویی که نمی شناسمت اما می دانم که در پس انکار تو آرزوی بزرگ آزادی نهفته است، جنبش سبز یک رویداد گذرا نیست، یک فرصت تاریخی برای همه ماست. شاید بیش از آنکه جنبش سبز به تو نیازمند باشد، این توئی که می توانی از این فرصت استفاده کنی تا تمام آرزوهای از دست رفته ات را در این واقعه پیدا کنی. آبی به صورتت بزن، چشمهایت را خوب بشوی و دوباره به خیابان نگاه کن.


