از زمانی که به یاد دارم و خود را شناخته ام همیشه با این مسأله در کلنجار بوده ام که من کیستم ، در کجا زندگی می کنم ، فرهنگ و زبان من چیست و دست آخر وطنم کجاست. خصوصیات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی مردم هم زبانم چه نسبتی با فرهنگ و سنن غالب کشوری که در آن زندگی می کنم پیدا می کند؟ وچرا همیشه هنگامی که با این فرهنگ غالب مواجه می شوم یک احساس جدایی و مهمان ناخوانده بودن در درون من بیدار می شود؟
بگذارید خاطره ای را برایتان بازگو کنم: سالها پیش اندکی بعد از دوم خرداد آن هنگام که کمی نسیم آزادی در این وادی غمبار و غبار گرفته وزیدن گرفته بود و همین اندک نسیم از فرط تشنگی گونه ها را گلگون کرده بود و دلها را به آینده امیدوار، من و چند دوست دیگر از سوی جبهه مشارکت کردستان به نمایندگی از جوانان استان میهمان اولین دوره اردوی سراسری شاخه جوانان حزب شدیم. از سراسر کشور و از هر استان به تناسب در این اردو شرکت کرده بودند و در تهران محل برگزاری گرد هم آمده بودند.
برنامه های مختلف و متنوعی برای شرکت کنندگان پیش بینی شده بود از سخنرانی بزرگان حزب گرفته تا کمیسیون ها و کلاسهای آموزشی. تا روز آخر که نوبت به سخنرانی خود جوانان در سالن کنفرانس رسید. به نماینده هر استان 5 دقیقه وقت دادند که صحبت کند. راستش من هم داوطلب شدم که از طرف بچه های کردستان صحبت کنم . مانده بودم که در این 5 دقیقه چه بگویم و چه می شود گفت. هر یک از همراهانم موضوع و مطلبی برای سخنرانی پیشنهاد می کردند و بعد کمی که فکر کردم همه موضوعات پیشنهادی آنها دقیقا با چیزی که در ذهن خود من بود تفاوت داشت. همه آنها در یک کلام پیشنهاد می کردند که من در باره تبعیض و ظلمی که به اقلیتها در این کشور می رود سخن بگویم. و من با توجه به اینکه نصف استانها سخنرانی کرده بودند و همه درباره مسائل مهم مربوط به ایران و جامعه سخن گفته بودند در این فکر بودم که چرا با ما اقلیتها به گونه ای رفتار شده است که در هر فرصت و تریبونی که بدست می آوریم به جای اینکه خود را اهل این خانه بدانیم و با فراغ بال مثل دیگران از مسائل مهم کشوری سخن برانیم مجبور می شویم از دردی بگوییم که سالهاست دلمان را بدرد آورده و بدرد می آورد. پشت تریبون رفتم هنوز تصمیم نگرفته بودم که از خود بگویم یا از خودمان. از کردستان بگویم یا از ایران. از اهل سنت بگویم یا از اسلام. از کردها بگویم یا از ایرانی ها. اما وقتی دردهایم به یادم آمد. سختی های و محرومیتهای مردمم را مرور کردم. تبعیض ها و زندانها و اعدام ها برایم تداعی شد. به دوستانم حق دادم که گفتند از کردها و اقلیتها گفتن فرض است که وقتی مظلوم از ظلمی که بر او می رود سخن نگوید از چه بگوید. و دست آخر سخنانم را با این جمله به پایان بردم: ای کاش روزی فرا رسد که من هم مثل شما بتوانم با فراغ بال از ایران بگویم.
مطمئنم خیلی از اقلیتهای دیگر قومی و مذهبی ایران همچون ما سالهاست با سوالاتی از این دست روبرو هستند ومی کوشند خود را در جامعه ای تعریف کنند که پی در پی آنها را پس می زند و وجودشان را بعنوان جزء دیگری از هویت ایرانی انکار می کند. انکاری که نه تنها اقلیتهای مذهبی را بلکه اقلیتهای غیر فارس شیعی را نیز هر چند با شدت کمتری تخطئه می کند و وجودشان را عمدا نادیده می گیرد.
اما اینکه احساس جدایی و غیر همجنس بودن اقلیتها در ایران از کجا ناشی می شود ، علل و دلایل جامعه شناختی و روانشناختی آن چیست و تأثیر سیاستهای اشتباه و غلط حاکمیت در طول زمان به چه میزان بوده سخن فراوان رفته است و در یک مخلص اکثر آنها بر مرزبندی و دیگر ناپذیری و بوجود آمدن ذهنیت خودی و غیر خودی از سوی حاکمیت و ترویج این نگاه در جامعه تأکید بسیار کرده اند. از این روست که این فکر و ذهنیت اشتباه سالهاست ایران و ایرانی را در سطوح و لایه های مختلفی به خود و ناخود تقسیم می کند و بر اساس همین نظر این حق را برای خویش قائل می شود که پیوسته غیر خودی ها را از دایره محق بودن و انسان بودن محروم کند و آن کند که پس از 30 سال می بینیم.
کسی مثل ریگی بی گمان از کره ماه نیامده؛ محصول فرآیند سیاستهای اشتباه حکومتی است که در پی انکار و نابودی و نادیده انگاشتن فرهنگ و سنت قومی بوده که کسانی چون ریگی و ریگی ها از میان آن سیاستهای اشتباه 30 ساله بیرون می آیند. چه کسی مردم بلوچ را نمی شناسد. مردمان سخت کوش، آزاده و مقاومی که سالها رنج دیده اند و می بینند که حکومت فرهنگ ، سنن و مقدساتشان را نادیده می گیرد و بلکه گاهی می کشد. بدون شک جنایت و کشتار محکوم است. اما اینکه فاتحانه و ظفرمندانه کسی را در بند می کنند که انگار خود در پرورش و بوجود آمدن او نقشی نداشته اند و از کره ای دیگر پای به زمین نهاده است چیزی جز خود فریبی نمی تواند باشد. به جای آنکه دیوار بی اعتمادی و غیر خودی و ناخودی را در ذهنشان خراب کنند در فکر ساختن دیوار بتونی و جداکردن مرزها و ساختن زندانی به بزرگی ایران بودن راه حل مسأله نیست.
تخم تبعیض، نابرابری ، فقر ،گرسنگی و بیکاری را در بین اقلیتهای ایرانی بلوچ و کرد و آذری زبان و عرب می کارند و بعد به خود می گویند آه ای دل غافل یک تروریست دیگر.
اقلیتها مظلوم این حکومت 30 ساله اند. تکیه بر اشتراکات و قبول تفاوتها و به رسمیت شناختن آنها و احترام به حق آزادی عقیده و نظر و ترویج تکثر فرهنگی در عین تعلق به یک مجموعه بزرگتر تنها راه بازآفرینی یک ذهنیت نو و جدید در جامعه ایرانی است. برای حکومتی که اکنون هشتاد درصد جامعه غیرخودی محسوب می شوند و با تکیه بر دلارهای نفتی روز و شب را به هم می رساند دیگر سخن گفتن از پذیرش و قبول اقلیت ها آب در هاون کوبیدن است. اما جنبش سبز با تکیه بر متکثر بودن و داشتن آغوش باز دیگر پذیری می تواند بهترین گزینه اقلیتها برای تعریف دوباره نسبت خود با جامعه ایرانی باشد. و از این رو بازگویی احساسات ، خواستها و آمال و آرزوهای اقلیتها و بوجود آمدن راههای گفتگو و مباحثه و شرکت آنها در جنبش سبز و شکل گیری ایرانی متکثر و دموکراتیک که در آن بیش از آنکه به حکومت اکثریت توجه شود به رعایت حقوق اقلیت همت گمارد بیش از پیش می تواند نقش سرنوشت ساز اقلیتها در این جنبش را پررنگ تر و ملموس تر سازد. از سوی دیگر استفاده از ظرفیتهای بالقوه اقلیتها در جنبش مستلزم جلب حمایت و اعتماد آنها با تکیه بر اعلاميه جهانی حقوق بشر(UDHR) و پيمان نامه جهانى مدنى و حقوق سياسى(ICCPR) است که برابری برخورداری از فرصتها ، مشارکت فعال سیاسی در دولت ، توسعه اقتصادی یکسان و به رسمیت شناختن وجود خرده فرهنگها از مهمترین پیامهای آن است.
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.




