یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۸:۱۵ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
اوین! این چشمان منتظر را ببین
اوین! این چشمان منتظر را ببین
جرس:انتظار و بی خبری کلیدواژه هایی مناسب برای توصیف آلام روحی خانوادها و آشنایان زندانیان سیاسی در ماه های پس از انتخابات است. انتظار آزار دهنده و بی خبری محنت باری که برای خانواده ها صبح و شب نمی گذارد و خواب را برای روزها و هفته ها از چشمانشان می گیرد.آنها اگر خود در پشت میله ها نیستند اما درد در بند بودن عزیزانشان را با تمام وجود حس می کنند و به برج و باروی زندان به مثابه قلعه دیوی می نگرند که اگر درهایش باز شود فرشته آزادی بیرون می آید.

 

شرح آنچه در این نه ماه پس از انتخابات بر خانواده های زندانیان سیاسی گذشته است مثنوی هفتاد منی است که کسی را یارای بازگو کردنش نیست اما حتی روایت گوشه ای مختصر از این اقیانوس تشویش و انتظار هر مخاطب منصفی را به تامل و درنگ واخواهد داشت.

 

گزارش زیر نیز شرحی کوتاه  از ماجراهای خانواده ها و سایر کسانی است که  شب های متوالی روبروی زندان اوین جمع می شوند تا سرانجام لحظه آزادی عزیزانشان را ببینند.

 

تسکین وجدان ناآرام

 

هفته ای دو شب کنار زندان می آمد.موهای جو گندمی بلندی داشت که به صورت پهن اش وقاری مردانه می داد.50 ساله به نظر می آمد.دو پسر داشت.اولی را سال پیش رهسپار کانادا کرده بود و برای دومی هم نقشه هایی داشت،اما زندان این نقشه ها را به تاخیر انداخته بود.پسرش را شانزده آذر حوالی چهارراه ولی عصر گرفته بودند.عکس پسرش را نشانم داد.با خودش مو نمی زد.گفتم ان شاءالله به زودی آزاد می شود.گفت: آزاد شده است.آزاد شده بود و پدر همچنان جلوی اوین می آمد.فهمید که تعجب کرده ام.

 

بی آن که چیزی بگویم خودش توضیح داد از دردهایی که در دو ماه و نیم دوری از فرزند کشیده است.گفت هفته اول بعد از بازداشتش حتی یک ساعت هم نخوابیدم.غذاخوردن هم برایم حکم سم را داشت.در آن هفته هر چه این در و آن در زدیم جوابی نمی آمد.تا این که خودش تماس گرفت.سی ثانیه صحبت کرد و گفت حالش خوب است.ا

 

و حرف پسرش را باور نکرده بود.می گفت می دانستم که حالش خوب نیست.چطور می شود آدم در انفرادی حالش خوب باشد؟ از شدت دل نگرانی ها تصمیم گرفته بود یک مدت مرخصی بگیرد.چند روزی سر کار نرفته بود اما ماندن در خانه هم برایش عذاب آور بود.از هفته دوم بازداشت پسرش شب ها جلوی اوین می آمد.آن جا در همنشینی با خانواده های زندانیان احساس بهتری داشت.لااقل حس همدردی برایش تسلی بخش بود.می گفت هر شب بدون استثنا جلوی زندان آمدم تا این که پسرم آزاد شد.

 

بعد از آن فکر نمی کردم دوباره گذرم به آن جا بیفتد اما تصور خانواده هایی که هنوز شب ها به انتظار آزادی عزیزانشان جلوی زندان می آمدند راحتم نمی گذاشت.فکر کردم این احساس موقتی است و چند روزی که بگذرد، اوضاع روحی ام بهتر می شود ،اما نشد.عذاب وجدان داشتم.کارم به دکتر کشید.قرص های آرام بخش و مسکن های قوی تجویز کرد.باز به زور خوابم می برد و سریع از خواب می پریدم.

 

چند روز بعد از آن از حوالی سعادت آباد که رد می شدم، بی اختیار دلم هوای همنشینی با خانواده زندانیان را کرد.منتظر ماندم تا غروب شود.بعد جلوی زندان رفتم.چند نفری را از قبل می شناختم و با چند نفری هم بعدها آشنا شدم.آن شب وقتی به خانه برگشتم حس بهتری داشتم.با خودم عهد کردم که به لطف آزادی پسرم هفته ای دو شب را با خانواده بقیه زندانیان همنشین شوم.

 

از پدر یکی از زندانی ها تابلویی را هدیه گرفته بود؛"مومن لبخندش بر لب و اندوهش در دل است".تابلو بالای تخت خوابش خودنمایی می کرد.

 

تاوان روزه داری

 

سفره را با لگد جمع کرد.عین عباراتش هنوز در گوشم هست.گفت این مسخره بازی را جمع کنید.

 

سفره افطار بود.افطاری دفترادوار تحکیم وحدت با نیت  آزادی "حمد زیدآبادی" و "عبدالله مومنی".45 دقیقه ای تا اذان مغرب مانده بود.حدود 30 نفر آمده بودند.همه بلاتکلیف و مردد.خرما و نان و پنیر و چای در صندوق عقب ماشین دو نفر از بچه های ادوار بود.نمی دانستند باید چه کنند.

 

یکی از بچه ها سرانجام پا پیش گذاشت.سراغ سرهنگی رفت که دستور لغو افطاری را صادر کرده بود.از دور می شد دید که بحثشان بالا گرفته است.حرف سرهنگ این بود که سفره افطاری بهانه است.شما می خواهید جوسازی کنید. می گفت اگر امشب اجازه برگزاری افطاری بدهیم از فرداشب به هر بهانه ای این جا جمع می شوید.

 

جر و بحث فایده ای نداشت.آنها به هر حال اجازه برگزاری مراسم را نمی دانند.کم کم به تعداد حاضران اضافه می شود.تنها راه چاره این بود که افطاری جایی همان حوالی برگزار شود.

 

کنار اتوبان یادگار در نزدیکی زندان محوطه خاکی تسطیح شده ای است که معمولا به عنوان پارکینگ از آن استفاده می شود.سفره افطار آن جا پهن شد.صدای اذان از بلندگوهای اطراف می آمد.عکس های مومنی و زیدآبادی و برخی دیگر از زندانیان کنار سفره قرار گرفت.خانواده های زندانیان دیگر نیز یکی یکی اضافه شدند.

 

هر کس با خودش چیزی آورده بود.اتومبیل ها چراغ هایشان را روشن نگاه داشتند تا سفره افطار را نورانی کنند.آن موقع "ژیلا بنی یعقوب" تازه آزاد شده بود.از آزادی اش خوشحال نبود.برای همسرش بهمن احمدی امویی" دلتنگی  می کرد.می گفت کاش همان جا نگهم داشته بودند.در آخرین تماس گفته بودند می توانی برای بهمن کتاب بیاوری اما ماموران دست آخر اجازه نداده بودند که کتاب ها به دست بهمن برسد."بهاره هدایت"،"محمد هاشمی"،"علی ملیحی"،"میلاد اسدی" و "حسن اسدی زیدآبادی"هنوز بازداشت نشده بودند.متولی اصلی افطار همین ها بودند.خاطرات روزهایی که با زیدآبادی و مومنی گذرانده بودند را بازگو می کردند و از امیدهایشان برای آینده می گفتند.

 

سفره افطار آرام آرام جمع شد.اتومبیلی که چراغ هایش را روشن گذاشته بود باطری تمام کرد.ژیلا به خانه خالی از بهمن رفت.بچه های ادوار هم به خانه هایشان رفتند.مدتی بعد ماموران وزارت اطلاعات در خانه حسن زیدآبادی و محمد هاشمی را زدند و آنها را با خود  بردند.بعد نوبت بهاره هدایت شد.بعد از آن نوبت ملیحی و اسدی رسید.

 

حالا درست شش ماه از آن زمان می گذرد. زیدآبادی هنوز در زندان است،مومنی با وثیقه ای 800 میلیونی بیرون آمده،اسدی زید آبادی و هاشمی با کفالت آزاد شده اند.ملیحی و اسدی هنوز در بند هستند و ژیلا هم هنوز چشم به راه بهمن است.

 

نوبت انتظار

 

محوطه خاکی تپه مانندش جایی است که بچه ها می توانند از آن بالا و پایین بروند و خود را خسته کنند.آن شب وقتی لیلا از بالای محوطه تپه ای شکل روبروی اوین به پایین سر خورد بغض گلویش را گرفت اما بعد " بابا،بابا" گفتن هایش قطع نمی شد.اشک می ریخت و بابایش را صدا می زد.مادرش همان کاری را کرد که هر مادری می کند.صورت لیلا را بغل گرفت و اشک هایش را پاک کرد اما اشک های خودش هم از صورتش سرازیر بود.سه هفته ای می شد که بابای لیلا را گرفته بودند.در این مدت او فقط دو تماس تلفنی داشت هر دوبار هم لیلا موفق نشده بود با او صحبت کند.

 

روزهای اول از مادرش شنیده بود که بابا ماموریت رفته است.بعد شنیده بود که سرکاراست و نباید چند روز بیرون بیاید اما بالاخره فهمیده بود که پدرش زندانی است.لیلا همان موقع که در آغوش مادرش اشک می ریخت این ها را می گفت.می گفت:" تو به من دروغ گفتی. هر روز گفتی بابا زود برمی گردد.پس چرا برنمی گردد؟"

 

ساعت نزدیک 9 بود.هر کس هر کاری از دستش بر می آمد انجام می دادتا لیلا آرام شود.یکی برایش شکلات می آورد.یکی برایش با موبایل آهنگ می گذاشت.یکی دلداری اش می داد اما همه بی اثر بود.لیلا اشک می ریخت و "بابا،بابا" می کرد.گریه اش که تمام شد دستش را زیر چانه اش زد و گوشه ای نشست.بعد بلند شد.

 

از پله های جلوی زندان بالا رفت.مادرش هم دنبالش راه افتاد.لیلا آن بالا یکی از ماموران زندان را صدا کرد.گفت:"آقا لطفا بابای من را زود آزاد کنید." مامور زندان جا خورد.گفت:"ان شاءالله آزاد می شود دخترم."لیلا گفت:" من خوابم می آید می خواهم تا قبل از این که خوابم برود بابایم را ببینم."مامور زندان چیزی نمی توانست بگوید.باز گفت ان شاالله به زودی آزاد می شود.مادرش اصرار می کرد که بروند.لیلا داد می زد:"نه،نه، مامان صبر کن،این آقا قول داد بابا امشب آزاد می شود."

 

خبری خواهد شد

 

به ساعتش نگاه می کرد.حوالی 10 شب بود.صورت سبزه و موهای مجعدش نشانه های خوبی بود برای این که متوجه شوی اهل جنوب است.اهل بندرعباس بود.در تهران تحصیل می کرد.خواهرش هم دانشجوی تهران بود.هر دو خوابگاهی بودند.خواهرش را ظهر عاشورا گرفته بودند. سه هفته گذشته بود و هنوز هیچ خبری از خواهرش نداشت.

 

شب ها جلوی اوین می آمد تا بلکه از طریق آزادشده ها خبری بگیرد.پیگیری هایش مایوس کننده بود. برادر بزرگش غیرقانونی در  کویت کار می کرد.پدرش بازنشسته و مادرش خانه دار بود.می گفت گوشی خواهرم از ظهر عاشورا خاموش شد.شب از دوستان خوابگاهی اش پیگیری کردم.هیچ کس خبری نداشت.روز بعد بود که یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت که همراه خواهرم در تظاهرات عاشورا بوده و دیده است که دستگیر شده است.چیز دیگری نمی دانست.

 

سخت ترین لحظه برایش زمانی بود که ماجرا را به پدر و مادرش اطلاع داده بود.می گفت پدرم بیماری قلبی دارد و مادرم مبتلا به دیابت است.صد بار با خودش کلنجار رفته بود که دروغی مصلحتی بگوید اما نتوانسته بود.خواهرش قبل از بازداشت هر روز با خانه تماس داشته و غیبت طولانی اش توجیهی نداشت.بنابراین حقیقت را گفته بود.

 

فردای آن روز هم عازم بندرعباس شده بود تا پدر و مادرش را تسکین دهد.می گفت وقتی رسیدم کسی خانه نبود.رفتم خانه عمویم.پدرم را بستری کرده بودند.فشار خونش پایین آمده بود.مادرم هم چند بار تا مرز بی هوشی رفته بود.به پدر و مادرش قول داده بود که به زودی خبری از خواهرش بگیرد و با همین قول به تهران آمده بود.می گفت از شبی که برگشتم هر شب جلوی اوین می آیم اما حتی مطمئن نیستم که در اوین باشد.

 

کارش این بود که وقتی کسی از زنان زندانی آزاد می شد عکس خواهرش را به او نشان می داد،مشخصاتش را می گفت و می پرسید کسی را با این مشخصات دیده است یا نه؟جواب هایی که می شنید همه ناامید کننده بودند.می گفت پدر و مادرم روزی صدبار تماس می گیرند.نمی دانم چه جوابی باید بدهم.در خوابگاه هم مشکل پیدا کرده بود.مسوولان خوابگاه به خاطر دیرآمدن توبیخش کرده بودند.تذکر داده بودند که اگر بازهم دیر بیاید به دانشگاه گزارش خواهند کرد.از درس و دانشگاه افتاده بود.می ترسید که خواهرش به محاربه متهم شود.

 

همان شب که دیدمش یکی از زنان زندانی آزاد شد.عکس خواهرش را به او نشان داد.اسمش را گفت و منتظر جواب ماند.جواب مثل همیشه ناامید کننده بود.دوباره نگاهی به ساعتش انداخت.حوالی یازده بود. دست ها را در جیبش فرو برد و آرام آرام از جلوی اوین دور شد.

 

هفته بعد دوباره همان جا دیدمش.خواهرش تماس گرفته بود.

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات