یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
قانون دوورژه

 

موریس دوورژه در " جامعه شناسی سیاسی" معتقد است که جامعه دارای خصلت الاستیکی است، به این معنا که وقتی سیاستمداران کاری را در آن آغاز می کنند، الزاما به نتیجه ای که آنها می خواهند نمی رسد، بلکه به نتیجه ای می رسد که اقتضای وضع اجتماعی است. مثلا وقتی اصلاحات اقتصادی در حکومت 1985 شوروی آغاز می شود، ممکن است منجر به تغییر حکومت شود، یا وقتی دولتی اقتدارگرا دچار توهم مردمی بودن می شود و فضای باز فراهم می کند، ممکن است فضای باز، نه تنها منجر به تغییرات بنیادین اجتماعی شود، بلکه خود آن دولت را هم حذف کند. معنای این سخن آن نیست که تغییر اجتماعی مثبت، الزاما ما را به وضع باثباتی می برد، بلکه به این معناست که آغاز یک جنبش اجتماعی الزاما به همان نتیجه نمی رسد که در آن جنبش تعیین شده است.

 

جنبش سبز، به عنوان یک جنبش اجتماعی که از یک بازی انتخاباتی آغاز شد، بی آنکه آغاز کنندگان آن خواسته باشند، یا دولت حاکم قصد کرده باشد، به سویی در حرکت است که خواسته های عمومی مردم بیش از هر چیز تعیین کننده آن است. شاید اگر مولفه " جامعه ایران" تعیین کننده اصلی این جنبش نبود، بلکه بازی سیاستمداران در محدوده ساختار سیاسی مانده بود، تعیین نتیجه برای جنبش بسیار ساده تر بود، تا زمانی که یک رویکرد سیاسی، مانند " جنبش برای تغییر" تبدیل به یک حرکت اجتماعی شود. سالها قبل یکی از دوستان جامعه شناس با تکیه بر همین نظریه می گفت " سخت سری حکومت، تنها در یک جا متوقف می شود و آنجا کوره حرکت اجتماعی است." جنبش عمومی دقیقا همان جایی است که هیچ تندخویی و سخت سری و خشونت پلیسی کارآیی نخواهد داشت.

 

قانون دوورژه مثل یک آسمان آبی بالای سر جامعه ایرانی و همه جوامع انسانی است. حکومت به هر جایی که برود، آسمانش به همین رنگ است که می بینیم. همه وقایعی که در نه ماه گذشته رخ داد، می توانست اتفاق نیافتد. جامعه ایران می توانست با انتخاب میرحسین موسوی یا با پذیرش خواسته مردم توسط رهبر حکومت، در همان رفتار و گفتار و کرداری که سی سال جریان داشت، ادامه پیدا کند. اما کشانده شدن بازی به دایره عمومی مردم حالا دیگر همه چیز را تغییر داده است. توقف این روند دیگر ممکن نیست. منظور من این نیست که این محتوم تاریخی مقدر جامعه ماست، و مثل یک قانون فیزیکی در زمان و مکان مشخصی رخ می دهد، بلکه منظورم این است که تاخیر و تاخر در تحول اجتماعی بی تردید با انتخاب روش های حکومت اتفاق می افتد، اما با هیچ روشی جنبش اجتماعی نابود نمی شود. دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد.

 

اما این که هر چشم غیرمسلحی بتواند تمام آنچه را که در جامعه ایران رخ داده است و در حال رخ دادن است، بدرستی و چنانکه هست ببیند، تقریبا غیرممکن است. چرا که چشمان ما در زندان رسانه گرفتار است. رسانه ها، امتداد چشم و گوش ما هستند. دوربین ها و کلمات و میکروفون ها ابزاری هستند که واقعیت اجتماعی را به ما می رسانند. از همین روست که اگر دوربین و کلمه و میکروفون در انحصار نظام تبلیغاتی مسلط باشد، ما تصویری را خواهیم دید که فرستدگان پیام های رسانه های مسلط می خواهند. ما ایرانی را خواهیم دید که صاحبان شبکه های مسلط خبری دولتی می خواهند. آنها می توانند تصویری را نشان بدهند که دوست دارند ما ببینیم. اما دو گروه هستند که می دانند که تصویری که به ما نشان داده شده است، واقعیتی نیست که واقعا وجود دارد، گروه اول کسانی هستند که جلوی دوربین قرار دارند و گروه دوم کسانی هستند که پشت دوربین ایستاده اند.

 

مردمی که جلوی دوربین هستند و قرار است مردمی باشند که نسبت به وضع موجود راضی و قانع باشند و به عنوان حافظ وضع موجود نشان داده می شوند، خودشان می دانند که واقعیت آن نیست که نشان داده می شود. حکومت نیز می داند که واقعیت اجتماعی چیست، چرا که علاوه بر دوربینی که تحت فرمان " برادر بزرگتر" به انتخاب هدفدار تصویر دسترسی دارد، واقعیت اجتماعی را نیز بصورتی برهنه و عریان می بیند. حکومت می داند که حجم نارضایتی و میل به تغییر تا چه حد بالاست و مردم نیز می دانند که از وضع موجود رضایت ندارند. تو می دانی که دروغ می گویی و مرا چنان که هستم نشان نمی دهی، من نیز می دانم که چه هستم و تصویر تو را باور نمی کنم.

 

آنچه در این میان باقی می ماند، یک سووال است: چرا حکومتی که می داند مردم دروغش را باور نمی کنند، باز هم دروغ می گوید؟ پاسخ این است که رسانه ها رابطه چشمان ما را با واقعیت بیرونی قطع کرده اند. به همین دلیل هر کدام از ما بیش از آنکه واقعیت را ببینیم، تصویر واقعیت را می بینیم. سووال دیگر این است که آیا نمایاندن تصویری دروغین از واقعیت تغییری در آن ایجاد می کند؟ پاسخ این است که رسانه فقط تا حدی می توان واقعیت اجتماعی را مخدوش کند، تا جایی که همه دوربین های دیگر از نمایش واقعیت محروم و واقع نمایی ممنوع شود. اما آیا توهم آزادی برای کسی که زندانی است، یا توهم رفاه برای کسی که در فقر زندگی می کند، یا توهم شادی برای کسی که غمگین است، کافی است تا انسانی که اسیر و فقیر و غمگین است بپذیرد که آزاد و مرفه و شاد است؟

 

حکومت پس از 22 بهمن تبلیغاتی را آغاز کرد که نشان می داد که پنجاه میلیون نفر حامی دولت و رهبری هستند، اما برخلاف این تبلیغات بلافاصله پس از این واقعه شروع به عقب نشینی از موضع قدرت کرد. اما نمی خواست و نمی خواهد این عقب نشینی به معنای هراس حکومت از جنبش تفسیر شود. به همین دلیل است که عقب نشینی بی سروصدا صورت می گیرد، اما الدرم و بلدرم حکومت با طنین نفرت انگیز خود در رسانه ها شنیده می شود.

 

حکومت آزادی زندانیان سیاسی را از ترس آغاز کرد، اما همان زمان حکم محاربه یک استاد دانشگاه و یک دانشجو را صادر کرد. و عجیب اینکه حکم محارب بودن محمد ملکی زمانی صادر شد که وی از زندان آزاد شده بود. از یکسو حکومت شروع کرد به آزادی بسیاری از زندانیانی که بیشترین مقاومت را در زندان کرده بودند و از سوی دیگر کسانی را دستگیر کرد که از نظر اهمیت سیاسی یا موقعیت شان در جنبش به اندازه کسانی که آزاد شدند نبودند. آنها آزاد می کنند چون می ترسند، اما حکم محاربه صادر می کنند چون می خواهند بترسانند.

 

شورای تشخیص مصلحت نظام طرح " قانون ملی انتخابات" را که یک خواسته مهم جنبش سبز بود، آغاز کرد. گوئی که رهبری در این مورد خواسته بود تجدید نظری را بپذیرد، اما همزمان با همین موضوع خامنه ای اعلام کرد " این طرح مشورتی است و من به آنچه مصلحت بدانم عمل می کنم." حکومت از یکسو می داند که باید عقب نشینی کند، اما در عمل از سقوط ناشی از عقب نشینی هراس دارد.

 

ائمه جمعه و صدا و سیما و دستگاه جنگ روانی حکومت، از یک طرف دست از تهدیدهای هرروزه موسوی و کروبی برداشتند و سعی کردند بدون اینکه کسی به این تمرکز کند، چنان نشان بدهد که پرونده پروژه سرکوب و قلع و قمع را به آرشیو فرستاده است، اما از سوی دیگر تلاش کرد تا با اظهار نظرهای عجیب و غریب مانند اعدام دسته جمعی مخالفان ترس را به جان مردم بیاندازد.

 

حکومت تلاش کرد تا با حضور در ژنو و انکار نقض حقوق بشر در ایران توسط جواد لاریجانی بخشی از فشار جهانی را در مورد حقوق بشر از روی شانه های حکومت بکاهد، اما در همان زمان به دستگیری گروهی از نیروهای دانشجویی پرداخت که کار اصلی آنان روی حقوق بشر متمرکز شده بود.

 

حکومت از یک سو دادگاه عوامل جنایت کهریزک را در سکوت و بصورت غیرعلنی برگزار کرد تا نشان بدهد که قصد دارد به خواسته مردم که مجازات جنایات پس از انتخابات را می خواهند پاسخ دهد، اما از هر گونه خبری در مورد این دادگاه خودداری کرد.

 

در حقیقت، اتفاقاتی که رخ داد برای آن بود که حکومت به دلیل پوپولیزم حاکم بر رابطه میان مردم و دولت، قصد دارد که از تنش میان حکومت و بدنه اجتماعی بکاهد و نشان بدهد که نمی خواهد به اعمال خشونت ادامه دهد، اما از سوی دیگر از اینکه کاهش فشار بر جامعه باعث ریختن ترس مردم بشود، می هراسد. به نظر می رسد حکومت امیدوار است که با یک جراحی ظریف جنبش سبز را از بدنه اجتماعی جدا کند تا ضرباتی که به جنبش وارد می کند واکنش ملی و عمومی علیه حکومت نداشته باشد، اما از سوی دیگر جنبش سبز چنان در لایحه های مختلف اجتماعی ریشه دوانده است که این جراحی عملا ممکن نیست.

 

تصویر فیلی را می بینیم که با خرطوم بزرگش چاقوی جراحی را گرفته و بالای سر بیماری که بیهوش شده ایستاده است. فیلها هرگز جراحان خوبی در تاریخ پزشکی نبودند.

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات