افگارتر ذهنی بیاندیشاندت تا هیچ
ضرب تلنگر درخطا و جمع آن با هیچ
فواره ای در رجعت از اوج عدم تا پوچ
تا پوچ یعنی بی طراوت یعنی اصلا هیچ
یعنی نه فطرت ، نه نگاه ثابت مجذوب
به کوبش امواج بر صخره ، و مانا ؛ هیچ
افکار می اندیشدش ، موهوم می گردد
در باطن تفسیری از من ، تو، شما ، ما ، هیچ
مفعول یا فاعل کدامش دیگری یا خویش
تحصیل دستور زبان عشق گویا هیچ
می لرزد از شهوت جنینی پیر، جفتش نیست
جز یائس سقط تولد ( جز فتاوی ) هیچ
پینه دلی در رُکع اول پشت بر قبله ست
ابلیس می رجماند آیا پیر عظما هیچ؟
ذهنی مکدّر ، شبهه خیز ، آوار بر خود را
یک واژه روشن دریغش در زوایا ، هیچ
***
این است تحلیلی مصور که چرا او را
هر واژه می ترساندش ،هر واژه ، حتی هیچ
این است غایی تر دلیل آنکه محبوسی
باید نمانده باشدت شک درمعما هیچ
***
تو، آن ژن غالب که سلول تو را باغاند
یاغی ! ازآزادی بگو ، از یاس اما هیچ
تکثیر در سلول های انفرادی شو
ای که نداری جز خدا از دار دنیا هیچ
شاعر! تو امروزی که ما را نور بخشیدی
گرچه نماند از تو و شعر تو فردا هیچ
(مهرداد نصرتی ( مهرشاعر




