این عنوان را انتخاب کردم تا به یاد بیاورم آنچه را که جلال آل احمد نوشته بود با همین عنوان " در خدمت و خیانت روشنفکران" و در آن گفته بود که نگاهش را وام گرفته است از مرحوم " احمد فردید" که جزو نخستین کسانی بود که هیستری ضدفرنگی را در مملکت باب کرد و کاشف به عمل آورد که هرچه می کشیم از تمدن غرب است و دائی جان ناپلئونیسم فرهنگی را باب کرد و در هر واژه ای دنبال ریشه لغوی آن می گشت تا اثبات کند " دیموقراسی" از دیوان و ددان برمی آید و انسان دشمن خداست. دوستان فردید نقل کردند که پیرمرد مثل بسیاری از دانشجویان سفر کرده به فرنگ، فرصت درس خواندن نکرد و سختی زندگی در بلاد غرب چنان بلایی به سرش آورد که تا بود کینه جهان غرب را به دل گرفت. شاید بیش از همه چیز سرنوشت جلال آل احمد و احمد فردید داستان روشنفکرانی است که فرهنگ غرب را- فارغ از خوب و بد آن- نفهمیدند و با شجاعت تمام، علیه چیزی حرف زدند که نمی دانستند. و عبرت آموز است که بدانیم که بخش وسیعی از دستگاه تسویه فرهنگی در تمام این سالها در حوزه فرهنگ و هنر توسط شاگردان احمد فردید سامان داده شد و هیستری ضد روشنفکری را همانها به جان جامعه ایرانی انداختند.
اما و هزار اما، که مصیبت یکی دو تا نبود و نیست. شاید بیش از همه فرهنگ چپ " توده ای" به عنوان ایدئولوژی مسلط بر گفتار و کردار و پندار روشنفکران از دهه بیست تا شصت شمسی، عامل به انحطاط کشیدن هنر و فرهنگ ایرانی بود. پیش تر از اینکه توضیح بیشتر بدهم، باید روشن کنم که من هیستری " ضد توده ای" ندارم، اما همانطور که " سندروم فردید" را بیماری خطرناکی در کالبد روشنفکری ایران می دانم، بیماری " رئالیسم سوسیالیستی" و " هنر متعهد" را هم بیماری دیگر روشنفکری ایرانی می دانم. این سخن بدان معنا نیست که از یاد ببرم و از یاد ببریم که بخش اعظم جوانان کتابخوان این مملکت که گرفتار تفکر توده ای شدند، از همانها بودند که مثل هر انسان معقولی " تا وقتی بیست ساله بودند چپ می شدند و وقتی چهل ساله می شدند لیبرال می شدند."
شاید امروز بسیاری از بهترین روشنفکران کشور همانها هستند که جوانی و نوجوانی شان را یا با ادبیات چپ گذراندند و یا با ادبیات انقلابی مذهبی، بخش اعظم آنان وقتی به بلوغ فکری رسیدند، شیوه و منش ایرانی دموکراتیک را انتخاب کردند و معدودی از آنها که به دلیل حاشیه نشینی فکری در مهاجرت از فضای فرهنگی ایران عقب افتادند، یا به دلیل انزوای فرهنگی در داخل کشور، همچنان در دهه سی درجازدند، هنوز در رویاهای خود به هنر متعهد با اشکال چپ یا مذهبی آن معتقدند. گفتنش دشوار نیست که بخش وسیعی از بهترین مردمان این کشور خالصانه و مخلصانه عاشق مردم و ایران بودند و گمان می کردند تفکر انقلابیگری چپ بهترین راه سعادت این کشور است. اشتباه آنها در یک سوی ترازوی قضاوت تاریخ خواهد نشست و در سوی دیگر خلوص و تلاش آنها کفه ای را سنگین خواهد کرد.
حاکمیت حزب توده بر کل فضای فرهنگی کشور چنان بود که حتی ملکه کشور نیز گاهی افتخار می کرد که طرفدار ادبیات و شعر و فرهنگ چپ است. همین شیوه باعث شد که سینما، نمایش، داستان نویسی، نقادی و تئوری سازی، شعر و بسیاری هنرهای دیگر در سیطره چپ باقی بماند، این در حالی بود که روشنفکران دموکرات و فهیم کشور همچنان در حوزه های مختلف وجود داشتند، اما اکثر آنان یا بایکوت شده های جریان چپ بودند، یا برچسب حامی حکومت می خوردند، یا توسط باند چپ مسلط بر فرهنگ کشور حذف می شدند. افرادی مانند میرزا ملکم خان، تقی زاده، فریدون آدمیت، زرین کوب، صادق هدایت، فریدون رهنما، ابراهیم گلستان و صدها متفکر دیگر، در کنار هنرمندانی بزرگ مانند فرخ غفاری، محصص، ممیز و.... در همه حوزه های ادب و هنر وجود داشتند و فعالیت می کردند. اما اکثر روشنفکران و هنرمندانی که چپ نبودند همواره برچسب غیرمردمی و روشنفکر نبودن و هنرمند نبودن می خوردند در حالی که هر جوجه شاعر و چریک داستان نویس 25 ساله ای شاخص هنر و روشنفکری کشور می شد.
آنچه مهم بود این بود که سیاست در این عصر نردبان هنرمند شد و هنرمند می توانست بدون اینکه اثر بزرگی خلق کند، صرفا به دلیل رویکرد محتوایی در آثارش، بخاطر یک شعر " من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند" یا بخاطر یک شعر " یک با یک برابر نیست" یک باره از یک شاعر یا داستان نویس هم سطح دیگران تبدیل به یک شاعر و نویسنده بزرگ بشود. شاید همین وضع مرزهای روشنفکری و هنر را مخدوش کرد.
اگر فرض می کنیم که روشنفکری ایران از دهه سی در چنبره کمونیسم روسی اسیر بوده این را نیز بخاطر بیاوریم که در کمونیسم روسی، روشنفکر تنها در صورتی پذیرفته می شد که سخنگوی خلق باشد و این یعنی سخنگوی طبقه کارگر باشد و این یعنی سخنگوی حزب باشد و یعنی کارمند دستگاه تبلیغاتی دولت باشد. اگر روشنفکر چنین نبود، روشنفکر بورژوا خطاب می شد و اگر کشته نمی شد و زندانی نمی شد و تبعید نمی شد، تا ابد در یکی از ساختمانهای خاکستری مسکو منزوی می شد. هنرمند نیز با تعریف چپ آن، تنها در صورتی مقبول واقع می شد که هنرش را به خدمت حزب بیاورد. از همین رو بود که نقاشی و سینما و نمایش و شعر و رقص و موسیقی و باله و هر هنر دیگری گرفتار تعهدی بود که از سوی حکومت به هنرمند حقنه می شد.
ایزاک بابل، ماندلشتام، بولگاکف کسانی بودند که نتواستند در اندازه حزبی باقی بمانند و توسط استالین حذف فیزیکی شدند. بسیاری نیز مانند مایاکوفسکی دق کردند و راهی جز خودکشی پیدا نکردند. برخی نیز مانند تارکوفسکی و پاراجانف سالها در چنبره سانسور ماندند و با مکافاتی غریب آثارشان را قبل یا پس از مرگ به مخاطب رساندند. و این حکایت تنها در چپ روسی نبود، چپ فرانسوی نیز به همین مصیبت دچار بود. تفکر هنر متعهد و روشنفکر متعهد تفسیر ایدئولوژیک می شد و به همین دلیل هر روشنفکر و متفکری فقط در آنجا که آثارش بوی روسی می داد پذیرش فرانسوی پیدا می کرد. چنین است که آثار چپ جان فورد مقبول بود، اما آثار کلاسیک او با بی توجهی کنار گذاشته می شد.
داستان فرهنگ و هنر معاصر ایرانی، حتی پس از سقوط کمونیسم، به دلیل حاکمیت ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیک انقلابی، به همین وضع باقی ماند. ما با پارادوکس غریبی در تعریف روشنفکر و هنرمند مواجهیم. پارادوکس هنرمند شناخته شدن روشنفکر و روشنفکر دانسته شدن هنرمند، یکی از بزرگترین پرتگاههای سقوط هنرمند و روشنفکر در عرصه حضور اجتماعی آنان است. هنرمند، از نگاه ما زمانی ارزشگذاری می شود که شعرش و نقاشی اش و فیلمش و نمایش اش و رقص اش و ترانه اش در خدمت آرمان ها تعریف شود. اگر چنین نباشد روشنفکران ما هنرمند را حذف می کنند. این وضع یک زندگی دوزیستی را برای هنرمندان و روشنفکران تعریف می کند، روشنفکری که باید جامعه را دچار آگاهی کند و اصولا کارش ایجاد خودآگاهی در مردم است، وقتی مصالح شخصی اش اقتضا کند، خود را هنرمند می داند و تعهدی که روشنفکر دارد انکار می کند و هنرمندی که باید به عرضه فرم تازه و بیان تازه و زبان تازه بپردازد و زیبایی بیافریند، وقتی می خواهد بازار به دست بیاورد، یکباره از نردبان قدرت یا سیاست بالا می رود و سخنگوی مردم می شود.
اینکه هنرمندی سخنگوی مردم بشود، نه عجیب است و نه نادرست، هر انسانی می تواند در موقعیت سخنگویی برای مردم قرار بگیرد، اما این کار ربطی به شان هنری او ندارد. هنر وسیله بیان آرمان ها نیست، اثر هنری نیز پیام سیاسی نیست. به همین دلیل است که سینمای هنری یا نقاشی مردمی جزو بی ارزش ترین آثار سینمایی یا تجسمی هستند. جدا کردن شان هنرمند از منزلت روشنفکری هر دو گروه را نجات می دهد. گفتنش بیهوده است که گاهی هنرمند به دلیل ویژگی خاص خود روشنفکر نیز می شود. اما هر هنرمندی موظف نیست که روشنفکر باشد. روشنفکری نیز لباسی خوشدوخت نیست که لازم باشد هر کسی آن را بپوشد.
گمان من بر این است که کار هنرمند در وهله اول آفرینش زیبایی و در وهله دیگر دفاع از آزادی عرضه اثر خود است، اما هنرمند موظف نیست واقعیت را بیان کند. بیان واقعیت کار روزنامه نگار است. هنرمندی که برای گریز از جهان واقعی به سوی آفرینش جهانی دیگر می رود، چگونه می تواند موظف به بیان واقعیت باشد؟ اگر فرض کنیم هنرمند موظف به بیان واقعیت است، بخش وسیعی از جهان هنر سوورئال و شاعرانه و عاشقانه که مهم ترین بخش هنر جهان است، از تاریخ هنر حذف می شود.
اما آنچه برای هنرمند و روشنفکر ناپسند است، دروغ گفتن و در خدمت قدرت قرار گرفتن است. هنرمندی که به تناسب ارزیابی خود از قدرت، راست را دروغ جلوه می دهد و دروغ را راست می نماید و هنرش را وسیله کسب قدرت یا حفظ خود می کند، در موقعیت کارمند حزب می نشیند. فاصله دشواری است میان عالم روشنفکری و هنرمندی، یکی با خلق زیبایی و باز آفرینی رغبت انگیز جهان سروکار دارد و دیگری با روشنگری و تولید خودآگاهی در مردمان. البته تو می توانی وقتی می ترسی خود را پشت هاشورهایت پنهان کنی و بگوئی که هنرمندی مستقل هستی و هر گاه مزه خوش قدرت زیرزبانت آمد، روشنفکرانه از نردبان افکار عمومی بالا بروی تا کتاب تازه ات بازار بهتری پیدا کند.




