راستی تو چه حالی داری وقتی ببینی :
دو برادر با هم در نزاع اند و هیچیک جز به نابودی مطلق دیگری رضایت نمی دهد و تو بعنوان برادر بزرگتر آن دو ، هرچه التماس شان می کنی و از آنها می خواهی تا بنشینند و پیش از آنکه کردار یکی به نابودی دیگری منجر شود حرف های هم را مستقیما و بدون واسطه بشنوند ولی آنها بدون توجه به خواهش و تمناهای تو به این نبرد ادامه دهند؟
و نیز وقتی ببینی که در این میانه کسی هست که از فرط لذت دیدن این جنگ در پوست خود نمی گنجد؟
و نیز ببینی پدر به آنها نمی گوید : فرزندان من ! جنگی که بین شما روان شده از دسیسه های کسی است که با هیچیک از شما کاری ندارد و هدف او در اصل من هستم . او برای آنکه مرا رنج دهد بین شما دو برادر اختلاف انداخته و هر دم بر این آتش می دمد تا افروخته تر گردد آتشی که در دل پدرتان از این نزاع بیجا افروخته شده است.
راستی تو چه فکر می کنی وقتی ببینی :
دو یاری که پیش از این در " هور " در میان جهنمی از خمپاره و دود برای سلامت ماندن دیگری جان کمترین هدیه اش بود و هردو به یک هدف واحد می اندیشیدند ،ولی حالا در دو سنگر مقابل هم هستند و بسوی هم شلیک می کنند در حالیکه هنوز نیز هردو جز یک چیز نمی خواهند : اعتلای دین و میهن!
راستی تو چه فکر می کنی وقتی ببینی :
آن دو یار دبستانی را که وقتی بزرگ شدند یکی در جبهه غرب و دیگری در جبهه جنوب با دشمنی واحد می جنگیدند و نامه های آنها را که می خواندی گمان می بردی دو دل داده واقعی در دوران هجران از هم برای یکدیگر عاشقانه ها می نویسند و هرکه آن نامه ها را می خواند عشق لیلی و مجنون را در مقابل عظمت این عشق کوچک می دید ولی حالا آتش بیار معرکه چنان شعله ای در میان آن دو افروخته که دین و دنیای هردوی آنها در بیم خطر است؟
راستی تو چه فکر می کنی وقتی ببینی :
دو دوست که در بسیج محله باهم ثبت نام کردند و هم قسم شدند تا جز به رضای خداوند رضایت ندهند و هنوز هم هردو خود را فرزندان معنوی امام سفر کرده شان می دانند ولی امروز به یکدیگر انگ می زنند که بسیجی واقعی فقط فلانی است و نه فلانی که در واقع یعنی من هستم و تو نیستی ؟
راستی تو چه فکر می کنی وقتی ببینی :
( و در تعجبم از) آن معلم ایمانی که هنوز از ارتداد روش کیهان که برایش بگویی خشم می گیردش و حال آنکه خود به دیگران می آموخت و می آموزد که قران کلام خداست و قداست دارد و هیچ کس حق کوچکترین تعرضی بدان را ندارد اما از کنار تحریف آیات عظیمه الهی که به بهانه تمسخر یک اندیشه سیاسی انجام شد بی تفاوت می گذرد( شل باد دستی که آنچنان کلام خدا را تغییر داد تا به منافع دنیوی اش برسد و سپاس خدای را که شنیدیم به بیماری لاعلاج دچار است ).
راستی تو چه فکر می کنی در باب این زخم ها ؟
بگو چگونه این دو برادر را در کنار هم بنشانیم تا با هم روی در روی صحبت کنند تا رسوا شد آتش بیار معرکه؟
بگو چگونه آن دو رزمنده مخلص را دو باره در یک سنگر بنشانیم و به آنها ثابت کنیم هنوز هم دشمنی واحد دارند ؟
بگو چگونه کاری کنیم تا آن نامه های عاشقنه از سر نوشته شود و آنگاه کور شود هرآنکه نتواند دید؟
بگو چگونه آن دو بسیجی را دوباره به دفتر کوچک و تنگ بسیج مسجد محله دعوت کنیم تا در کنار هم بنشینند و از عشق شان به امام شان بگویند و لذت ها ببرند؟
بگو چگونه چشم آن معلم قران را به دشمنی های قومی ددمنش به کتابی که او صاحبش را می پرسدد روشن کنیم تا از دشمن دوست خود دفاع نکند؟
چگونه؟
چگونه ؟
چگونه؟.....
شعر : نفرت مذاب
از نفرت مذاب زمین
که دوزخیش در خواهی گشود
به سوره ای که بارانی نمی باراند
کدام آرزوی آرامش؟!
شعری برای رشته های ابریشم
که سست ترین خانه هاست در کتاب موعود :
الف لام میم........
(ما هنوز در خوابیم )
*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.




