ایرانیان تنها ملتی اند که طی نزدیک به صد سال چند جنبش اصلاحی و انقلابی را انجام داده اند و هیچ یک به اهداف اصلی و نهایی صد ساله ی ایرانیان که عبارت بوده از استقلال و آزادی نرسیده است.
این عدم توفیق در رسیدن به اهداف و مطالبات علل و عوامل بسیاری دارد که بررسی این عوامل فرصتی دیگر و درخور را می طلبد.
اما به گمان نگارنده یکی از مجموعه عوامل عدم توفیق ایرانیان در این جنبش ها نبود تعریف روشن و موضع گیری شفاف فعالین سیاسی و احزاب و گروه ها نسبت به این اهداف و اصول است.
در میان مجموعه فعالان سیاسی ایران کمتر حزب و گروه و فردی است که تعریفی مشخص از این اصول و اهداف داده و نسبت خود را با استقلال و آزادی کاملا مشخص کرده باشد.
به راستی چه کسی می داند که تعریف احزابی چون حزب مشارکت، کارگزاران، نهضت آزادی، اعتماد ملی ، جبهه ملی و ملی – مذهبی ها و ... از استقلال و آزادی چیست و چه نسبتی بین این اصول با یکدیگر و با عدالت اجتماعی قائل اند؟ و حتا چه کسی می داند که تعریف افرادی چون موسوی و کروبی و ... از این اصول کدام است و چه نسبتی بین این اصول با یکدیگر قائل اند و خود با این اصول چه نستبی برقرار کرده اند؟
به هر حال این عدم تعاریف روشن و نسبت شفاف با استقلال و آزادی یکی از مجموعه عوامل ناکامی ملتی است که طی صد سال چندین جنبش ملی و فراگیر را رقم زده است. با این حال هنوز هم هیچ یک از این بزرگواران زحمت روشن کردن تعریف و موضع خود را نسبت به این اصول نکشیده اند.
و این در حالی است که امروز ملت ایران جنبشی دیگر را آغاز کرده است که شعار اصلی و محوری اش استقلال و آزادی شده است.
بنابر اهمیت تعریف و موضع افراد و احزاب نسبت به این اصول در شرایطی که ایرانیان در جنبشی دیگر اند، نگارنده به بررسی این اصول در آرا و نظرات مهندس بازرگان پرداخته تا خود و دیگران را با اندیشه ی مرحوم بازرگان نسبت به این اصول آشناتر و آگاه تر کند.
اما پیش از آغاز بحث ذکر این نکته ضروری است که تعریف و موضع زنده یاد مهندس بازرگان غیر از تعاریف و مواضع نهضت آزادی به عنوان یک حزب است. چرا که عمل این حزب و شخص بازرگان بنابر اصول دموکراسی، این اجازه را نمی داده است که تعاریف و مواضع حزب متناسب با نظر مرحوم بازرگان باشد و چه بسا در مواقعی پر اهمیت، نظر بازرگان در اقلیت قرار گرفته و نظر حزب مبتنی بر نظر اکثریت بوده است.
بنابر این آنچه در پی می آید کمترین ارتباطی با نهضت آزادی نداشته و اعضا و اسناد این حزب می توانند تعریف و موضع خود را نسبت به استقلال و آزادی بیان دارند. و نیز باید اضافه کنم آنچه می آید برداشت این جانب است از آراء بازرگان که تنها گزارش می شود و به هیچ وجه قصد نقادی و رد و تایید نظر ایشان را ندارم پس ممکن است که با برخی نظرات ایشان مخالف باشم اما چون هدف گزارش نظر ایشان است از ابراز مخالفت م نقادی پرهیز کرده ام، همچنین شاگردان مستقیم و دوستان نزدیک ایشان و دیگر محققان با بیان دلیل و ذکر اسناد می توانند این برداشت و استنباط را نقد کنند و نگارنده و خوانندگان احتمالی را به نظر درست هدایت کنند.
استقلال در اندیشه مهندس بازرگان
در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق، اصول استقلال و آزادی و ارتباط و نسبت این دو با یکدیگر و نیز با عدالت اجتماعی از جمله مباحث مطرح در فضای روشنفکری شد.
پیرو این اهمیت، زنده یاد مهندس بازرگان هم، در مقام یکی از فعالان سیاسی برجسته و رهبران فکری، طی یک سخنرانی عمومی برای دانشجویان دانشکده فنی در بهمن ماه 1327، به تعریف و بسط واژه استقلال، تحت عنوان "سرچشمه استقلال" پرداخته است.
این سخنرانی بعدها در یک مجموعه به نام "نیکنیازی" و با نام مستعار "عبدالله متقی" منتشر شد، که در این نوشتار تقریبا تمام نقل قول ها از همین اثر می باشد.
مهندس بازرگان در بیان گستره مفهوم استقلال اظهار می کند:
"استقلال تنها به یک امر قراردادی سیاسی یا نظامی اطلاق نمی شود مفهوم های دیگر دارد که با بسیاری از آنها آشنا هستید: استقلال اقتصادی، پولی، قضایی، فرهنگی، فکری و غیره. به نظر می آید که این مفهوم ها یا وجوه مختلف استقلال عملاً همراه با هم باشند. مثل اعضای حساس بدن چون قلب و مغز و ریه و معده و کلیه که در افراد سالم تماماً خوب کار می کنند و همین که یکی از آنها خراب یا ضعیف می شود حیات سایرین و حیات صاحب آنها نیز به خطر می افتد. ملتی که تابع و اسیر شد کمتر ممکن است جهات دیگر استقلال را حفظ کند."(نیکنیازی صص 160 و 161 )
بنا بر آنچه از بازرگان نقل شد ایشان گستره ای وسیع برای واژه استقلال قائل است و وجوه و اشکال مرتبط و متصلی را برای استقلال بر می شمارد که ارتباط و اتصال آنها به گونه ای است که بدون یکی سایر وجوه نیز استقلال خود را از دست خواهند داد.
استقلال به مجموعه امکان هایی اطلاق می شود که مرتبط با یکدیگرند و ارتباط این مجموعه به گونه ای است که عدم استقلال یکی موجبات تخریب تمام مجموعه را نسبت به استقلال فراهم می کند. بدین معنا که یک ملت زمانی می تواند مستقل باشد که در تمام وجوه و مولفه های فردی و اجتماعی استقلال داشته باشد و بتواند این استقلال را حفظ کند. استقلال یک امر جاری است که مولفه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ... را در بر می گیرد و چنان به هم مرتبط و متصل اند که عدم استقلال یکی به معنای عدم استقلال کل مجموعه است.
استقلال یک صفت یا حالت ایستا نیست که وقتی کسی یا جماعتی در آن حالت یا موضع واقع شد مستقل است. استقلال در واقع یک جریان مداوم است که با حیات فردی و اجتماعی انسان در حال حرکت است و در حرکت و جنبش است که می توان میزان استقلال یک اجتماع را شناخت و تشخیص داد که آیا این ملت مستقل است یا نه.
استقلال یک کشور در ارتباط و اتصال با سایر کشورهاست که معنا می یابد. بدین سخن که چون هیچ فرد و جمعی نمی تواند با محیط و پیرامون ارتباط نداشته باشد و از آنجا که همه ی مجموعه ها بنابر نیازی که به یکدیگر دارند در ارتباط با هم هستند، در این روابط است که یک ملت باید حفظ استقلال کند.
" بی نیازی کلی و استقلال به معنای استغنای کامل نیز موضوع ندارد و محال است. هیچ موجودی چه منفرد و چه مجتمع جز ذات واجب الوجود نمی تواند بی نیاز به غیر باشد." ( همان ص 162 )
پس هر فرد و جمعی باید و ضروری است که با دیگران و با محیط رابطه برقرار کند و بنابر نوع رابطه ای که برقرار می کند. و توازنی که بنابر آن رابطه ایجاد می شود استقلال را مشخص و معین می کند، نه عدم رابطه و انزوا که در دنیای امروز و بنابر نیاز متقابل مجموعه های انسانی به یکدیگر غیر ممکن است.
پس استقلال مبتنی بر این روابط و بنابر بده بستان هایی که مجموعه های در رابطه با هم دارند مشخص و تعریف می شود. و از آنجا که مجموعه های مرتبط با هم به یکدیگر نیاز دارند و ارتباطی که با هم برقرار می کنند بنابر نیازهایی است که به هم دارند و از هم برآورده می کنند لذا " هر زمان که حاصل جمع احتیاجات شخص بالنسبه به دیگران کمتر یا در حداکثر مساوی حاصل جمع احتیاجات دیگران به او شد چنین شخص (طبیعی یا حقوقی) مستقل است و می تواند آزادانه معامله و روی متاع خود «بازی کند». ( همان صص 162 و 163)
بنابراین ب




