انتشار سرمقالهاي به قلم "محمد قوچاني" در جايگاه سردبيري ماهنامه تازهپاي "مهرنامه" با عنوان "چرا نبايد لائيك بود؟"، موجبات واكنشهاي تازهاي را در ميان برخي از پويندگان ِ حوزههاي نظري ايجاد نمود. محمد قوچاني كه تغيير گرانيگاه سياسي و نظرياش شديدن وابسته به شرايط و منافع پيدا و پنهان بودهاست، در اين مطلب نيز با دخل و تصرف در تاريخ و انديشه تاريخي، سعي در پيش كشيدن آراي جديدي نمودهاست. اگرچه بسياري را نظر بر اين بودهاست كه وي تحت تاثير بازداشت و احتمالن محدوديتهاي ناشي از سركوب بعد از انتخابات، به فرموده اقدام به انتشار چنين نوشتاري نموده است، اما دقتي در پس پشت مطلب، نشانههايي دال بر گرايش جديد و البته قلب شدهاي را نزد اين نويسنده و روزنامهنگار به دست ميدهد. گرايش به سوي پروژهاي كه طي سالهاي اخير به نام "سيد جواد طباطبايي"، و به واسطهي تاملاتش در تاريخ جهان، انديشه سياسي – فلسفي و تاريخ ايران نامگذاري شده است.
سيد جواد طباطبايي، به زعم خود و به باور پارهاي از پيگيران انديشههاي وي، محمول پروژهاي است كه از "امتناع تفكر در ايران" يا همان نظريه معروفتر "انحطاط ايران" ميآغازد كه به بيان خود طباطبايي اينگونه طرح ميشود:
"با سپرى شدن عصر زرين فرهنگ ايران، يعنى با چيرگى تركان سلجوقى بر ايران زمين كه انديشه ايران شهرى - يونانى، دستخوش كسوف جدى و بويژه با يورش تمدن برانداز مغولان، از بنياد، دچار تزلزل شد، بقاياى انديشه عقلانى به باد فنا رفت و دورهاى در تاريخ انديشه و عمل ايرانى آغاز شد كه ما از آن به دوره بن بست در عمل و امتناع در انديشه تعبير كرديم."(ابن خلدون و علوم اجتماعي)
وي با چنين پيشفرضي سعي در نمودن گذرگاههاي واقعي و اساسي در مسير حركت منطبق بر منطق فكر جديد در ايران دارد گرچه خود را نه جامعه شناس و نه مورخ، كه تنها پژوهشگر ميداند و لاجرم از اين سعي اشاره شدهي اخير مبرا.
دقتي در سير مباحث و مدعيات طباطبايي كه به خوبي در آثار وي نمايان است، برخي مشابهتها در مطلب "قوچاني" با چنان به اصطلاح "پروژهاي" را به ذهن متبادر ميكند.
سيد جواد در كتاب "جدال قديم و جديد" به واكاوي و طرح طريق انديشهي سياسي و فلسفي در مغرب زمين اقدام ميكند، همچنانكه در "زوال انديشهي سياسي در ايران"، در مقدمهاي شورمند، بي توجه به پايههاي مادي تحولات اجتماعي، وجود انديشهي سياسي و فلسفي در يونان باستان و غرب را كارپايهي اصيل حركتهاي اخير در حوزهي انديشهي جديد غرب ميداند. اشتياقي كه وي در پيگيري تفكر در يونان باستان نشان ميدهد، تا جايي كه حوزه عمومي را مسبوق به سابقهي گذر از "آگروپليس" به "آگورا" در يونان بعد از انقراض "موكناي" تعريف ميكند، در راستاي طرح وي راجع به زوال انديشيدن در جامعه ايران ترسيم ميشود و بر اين اساس است كه وي تحولات فكري در غرب را ادامهي انديشهي تاريخي و درك ضرورتهاي بازبيني و نوزايي بر بستر تفكر تاريخي و نه گسستي از پيشينهي آن ميداند. به حقوق دل ميبندد و انديشه را گاه از معبر حقوق و حقوق را از معبر انديشه تاريخي نوانديشيده عبور ميدهد و همچنان كه حقوق عمومي را در يونان باستان ميپويد، انديشهي سياسي غرب را نيز برخاسته از از همان بستر تاريخي تعريف ميكند. در چنين كرونولوژي ِ انديشهاي است كه قرون وسطا مرادف با تعطيلي تفكر تبيين نميشود و البته بسياري را امروزه نظر بر اين است.
شكل حقوقي اما در قرون وسطا از سويي مبتني بر انديشهي يوناني ترسيم ميشود و از ديگر سوي بر باور مسيحي، اما همه يك جا و به نام كليسا و بنابراين طباطبايي معتقد است جرقههاي اساسي و موثر در تحول جديد غرب از دل كليسا زده شد و نخست "لوتر" و "كالون" از متن روحانيت كليسايي در فقه مسيحي اجتهاد ميكنند، آنگاه مجال به روشنفكران سكولار و لائيك ميافتد. از همين روست كه در خوانش خود از تاريخ ايران و به ويژه پس از مشروطيت، با چنين رويكردي به دنبال تجديد نظر در مباني تفكر در ايران، بيش از اخذ تام تفكر ميگردد و از اهم مباني فكري در ايران را تفقه رسمي و سنتي ميداند و البته معتقد است به ابزار جديد بايد اينمباني سنتي را به چالش گرفت. چنانچه در (ابن خلدون و علوم اجتماعي) ميگويد:
"تنها با نقادى از سنت میتوان به طور جدى با سنت روبرو شد، وگرنه نمیتوان سنت را با امكانات خود سنت مورد پرسش قرار داد. سنتى كه توان طرح پرسش و لاجرم، تجديدنظر در مبانى خود را از دست داده باشد، نمیتواند شالودهاى استوار براى تذكر و تجديد آن فراهم آورده و به دست دهد."
هم از اين روست كه "آخوند خراساني" را به همهي مدعيان روشنفكري چون "فتحعلي آخوندزاده، يوسف خان مستشارالدوله، ملكم خان ناظمالدوله و طالباف" ترجيح ميدهد و حتا تركيب واژهاي چون "روشنفكري ديني"را از آن رو برنميتابد كه معتقد است اينان نيز چون ملكم و مستشارالدوله و طالباف، به جاي تلاش در نوزايي و بازطرح مسائل در حوزهاي كه مبناي تفكر رسمي و تاريخي ايراني بود، همه در صدد وصله زدن و تركيب كردن بي معيار اسلام و تجدد برآمدند و نوزاد حرامزادهاي را در تاريخ معاصر دست به دست چرخاندهاند. به ديگر سخن ميتوان گفت؛ طباطبايي به تجدد در دين معتقد است و نه تجدد با دين آنگونه كه امثال روشنفكران ديني از قبيل بازرگان، شريعتي و سروش در نظر داشتهاند. در چنين نگاهي، طباطبايي نه با تجدد ِ ناشي از گسستي كه امثال "آخوندزاده" نمايندگي ميكردند سر همراهي دارد و نه به ديدگاه تلفيقي – تقليلي ِ امثال "ملكم و طالباف" كه حتا بعدها در ميان ديگراني كه روشنفكر ديني خوانده ميشوند نيز ديده ميشود. در عين حال اما طباطبايي ِ "هگل شناس"، شديدن مايل به تجدد است و به دنبال تحقق تمام عيار آن ولي از مجرا و مسير منطقي و اصيلاش يعني با اخذ روش و منطق آن جهت نوزآيي در سنت.
اگرچه اين مختصر در توضيح آراي طباطبايي نارسا و نامفهوم است اما شايد براي تاييد ادعاي عنواني كفايت ميكند.
"محمد قوچاني" با روش ظاهري چنين رويكردي به جنگ سكولاريسم و لائيسيته رفته است، پنبه "روشنفكران ديني" را زدهاست و تا اينجا بر متد و معيار طباطبايي عمل كردهاست، اما چه در گزافهگوييها در پيرامون تاريخ غرب، بازگشت به مذهب و نارسايي لحاظ شدهي مفهوم سكولاريسم در ادبيات تاريخي وي كه نشان ميدهد (جدال قديم و جديد) را از آثار "طباطبايي" تورقي نكرده است، و چه آنجايي كه سند انديشه و تحول در ايران را اليالابد به نام فقه ميزند و دريوزگي از تفكر فقهگراي حاكم را عامدن يا جبرن نمود ميدهد، نه تنها از طباطبايي دور ميشود، كه حتا به قلب وي نيز دست ميزند، چه آراي طباطبايي ولو آنكه به تبعيت از هگل بگويد: "سياست هر قومى با تصورى كه آن قوم از خداوند دارد، مطابق است" ، در نهايت متجددانه و رو به سكولاريسم بودهاست. و در اين ميان محمد قوچاني به هر علت و بيدليل، قلبنمايي خود را بر سر نتيجه چنان عرضه ميكند كه ترشروييهاي كساني كه ديري بود ستايشگر قلم وي بودهاند را نيز برميانگيزد.
________________
در پرداخت به آراي سيد جواد طباطبايي، سعي شدهاست تنها به طرح و بيان صادقانه برداشت خود از افكار و پژوهشهاي وي بپردازم و در مفام داوري و قضاوت نيفتم، هم از اين روست كه آنچه طرح شدهاست، ممكن است همراهي نگارنده را با سير انديشه وي بنمايد، در حالي كه جز در جايي كه وي عمق فلسفي و قوت نظري را پيش شرط حركت و تحول ميداند، در بسياري ديگر از آرا، همراهي و گرايشي در خود نميبينم. در ضمن ممكن است در انتقال آنچه گرايش واقعي "طباطبايي" بودهاست نواقصي در نوشتار ديده شود كه محتاج دقت و نقد خواننده گرامي است.
منبع: وبلگ یاسر عزیزی
http://azizi61.blogfa.com/post-70.aspx

.jpg)



