چگونه می شود یک بسیجی دو آتشه ذوب شده در ولایت را اندکی با واقعیت آشنا کرد. چه طور می شود یک نویسنده هتاک روزنامه کیهان را که انگار گوش و چشم و قلبش پلمب شده، ترغیب کرد که جور دیگری هم ببیند؟ آدم چه طور نظریاتش عوض می شود؟
محمد نوری زاد، نویسنده سابق روزنامه کیهان و البته فیلمساز حزب اللهی را خیلی از ماها می شناختیم و می شناسیم. نوری زاد هم پالکی و هم مسلک کسانی بود که هر چه سنگ فحش و کلوخ اتهام است را محکم بر پیشانی هر آدمی که چون آنان نمی اندیشید زده اند و همین الان هم دارند با شدت هر چه بیشتری می زنند. این وسط محمد نوری زاد «قاطی کرده» است. قاطی کردن او مانند محمد عطریانفر در زندان و پس از ارشادهای اجباری بازجویان که از قضا همه «کیهانی» هستند، نیست. او در کمال آزادی قاطی کرده است. نظام فکری اش به هم ریخته، انگار که آن پرده یا «غشاوه»ای که در برابر دیدگانش بوده کنار زده شده است.
من حالت نوری زاد را کاملا درک می کنم. خودم به نوعی آن را بارها تجربه کرده ام. قضیه اینجاست، وقتی به چیزی اعتقاد دارید و ذوب در آن شده اید، دیگر هیچ چیزی را نمی بینید. «حب الشیئ یعمی و یصم» آدم کر و کور می شود وقتی چیزی را دوست می دارد. نقص ها و نقض ها و کاستی ها و ناراستی های آن را نمی بیند، یا اگر هم که می بیند توجیه می کند. اول از همه هم این کار را برای خودش می کند. تا خللی در ایمانش وارد نشود. تا باورش شود. طوری توجیه می کند که گاه ایمانش مستحکم تر هم و اعتقادش به درستی چیزی که حقیقت می پندارد بیشتر هم می شود. همیشه راهی و چاره ای هست که دلیل بیاورید. فلانی عادل است اما دستش به خون آلوده، توجیه می کنیم که حتما گوسفندی سر بریده است. بار دیگر او را سر بزنگاه گیر می اندازیم که دارد قتل نفس محترمه می کند، بهانه می آوریم که حتما حکمتی در کارش بوده و لابد دفع شر کرده است! سلسله استدلال های ما همین طور دراز و درازتر می شود.
مثال دیگری بزنم. نظام کهنه بطلمیوسی آن روز که گالیله ادعا کرد زمین دور خورشید می چرخد، فرو نریخت. دانشمندان طرفدار این نظام کهن به اندازه کافی استدلال های پیچیده و غامضی داشتند که تحویل خودشان و مخالفانشان بدهند تا هنوز خورشید دور زمین بچرخد. هر جا هم که نمونه نقیضی پیدا می شد، سریع بند و تبصره و اصلاحیه و استثنا می زدند و با زور همین ها، سیستمی را که دل بسته اش بودند نگاه می داشتند. اما گاهی اوقات دیگر خسته میشوی یک لباس پوسیده را هی وصله پینه کنی. موتور علمی، عقیدتی، سیاسی و هر چیز دیگری که صم بکم مخلصش هستی اینقدر به روغن کاری و تعویض قطعه و نگهداری دایمی و تامین مخارج کمرشکن احتیاج دارد که یک باره ولش می کنی و میروی یک موتور نو می گیری که کار کردن با آن به راحتی آب خوردن است. میگویی بس است دیگر.
گاهی هم اتفاق دیگری می افتد. همانی که در عرفان ما از آن به لحظه اشراق و انکشاف یاد می کنند. در ادبیات ذنیستی شرق دور به آن حالت «ساتوری» می گویند. آدم حقیقت های کوچک را نمی بیند و با استدلال همواره انکار و یا توجیه شان می کند. استدلال همیشه من درآوردی است، اما خیلی اوقات آدم های زیادی قبولش می کنند. اما به یک باره حقیقت عظمی پیش روی چشمان آدم هویدا می شود. طوفان حقیقت پرده را کنار می زند و انفجار نورش از چشم بند آهنین هم عبور می کند. این حقیقت آنقدر عیان و درخشان و آشکار و هولناک است که آدم یکباره تکان میخورد. میگوید: دیگر نمیتوانم نبینمش. نمیتوانم توجیهش کنم. یک دفعه نظام آدم وامیرود در برابر حقیقتی عریان که به هیچ پردهای نمیشود کتمانش کرد. این همان لحظه ناب انکشافی است که برای یک حزب اللهی مانند محمد نوری زاد اتفاق افتاده است. دو ماه و اندی پیش که چنین اتفاقی برای او رخ داد، توی وبلاگش کامنتی گذاشتم و نوشتم: حال مبارکی است این حالت و اگر نصیب شما هم شده زهی سعادت.
اتفاقات پس از انتخابات ریاست جمهوری آن قدر واضح و ظلم و ستمی که رفت چنان آشکار بوده که محمد نوری زاد دیگر یارای چنگ اندختن و اعتصام به حبلی که سالها به آن بند بود را دیگر نداشت. نظام و فکری و پارادایمی که خودش تا چندی قبل مریدش بود، در همین عبارتی خلاصه می شود که در نامه اش نوشته: «تو کی هستی که برای ولی فقیه ما تعیین تکلیف می کنی و اساسا چرا می پرسی : چرا ؟» اما حالا دیگر نوری زاد دارد از «آقا جان، مولای من، خامنه ای ما» می پرسد چرا؟
نامه عبدالکریم سروش و نامه محمد نوری زاد قیاس مع الفارقند. اما به نظرم مخاطب نامه سروش بیشتر خود ماها بودیم. مرهمی بود بر دل زخم خورده و نمک پاشیده شده ما. یعنی کسانی که هم سروش را می شناسیم و دوستش داریم و هم دادمان از فجایعی که اتفاق افتاده به آسمان بلند است. ما با نامه سروش اعتقادمان عوض نشد، بلکه شاید کمی مستحکم تر شد. نامه نوری زاد اما به زبان کسانی سخن می گوید که از بیخ و بن با اعتقادات ما غریبه اند. برای همین گمان می کنم که تاثیرگذارتر باشد. آدم هایی که در برابر جنبش سبز ایستاده اند. دو دسته اند. گروهی همچون نوری زاد، اعتقادی مطلق به باورهاشان دارند اما برخلاف او هنوز دارند با اما و اگر آن را وصله پینه می کنند. می گویند تجاوز نشده است. کسی کشته نشده، تقلبی نشده، دروغی گفته نشده، حرمتی ریخته نشده و بعد هم «آقا» یشان را جای علی می گذارند و هر که با علی نیست هم در سپاه خوارج و جمل و صفین جای می دهند. کمکی که ما می توانی بکنیم این است که فرایند انکشاف را برای چنین افرادی تسهیل کنیم.
گروهی دیگر نیز هستند که نفعشان چسبیدن به همین سیستم جور و زور است، کاری هم به استدلال کردن ندارند مگر برای مغزشویی و نگاه داشتن گروه اول برای خودشان. کمک ما این است که آنان را در موقعیتی قرار دهیم تا نقابشان برافتد و بزک هایشان پاک شود و چهره زشتشان هر چه بیشتر نمایان گردد.

.jpg)




دیر آمدی ولی خوش آمدی