نیازی نیست گفتن یا نگفتن
دل استاد میهن را فسردن
که در ایران ما استاد چون است
ز جور و ظلم ، دل ها غرق خون است
کسی بینی که بر کرسی نشسته
که در عمرش ز علم ، طرفی نبسته
مکان قدس را ویرانه دیدم
که نا محرم در این میخانه دیدم
کجا رفتند استادان دانش
که دانش کرده چون یک کوه، رانش
شکوه ما کجا رفت آن حسابی
و یا شاگردش آن عالی مقامی
نگویم آن اسامی را به ابجد
الف تا میم و یا استاد امجد
درود ما بر این دانش پژوهان
که زرین می شود تاریخ ایران
ولی امروز ما زار و پریشان
نه عالم مانده علمش نه ایمان
به جای غرش شیران بیشه
شغالی در کنامش کرده پیشه
در این دانشکده قانون گریزی
به هر جا بنگری جهل است و هیزی
به هر جا بنگری جهل است و هیزی
همه عالِم به علم زیر میزی
چو محکوم است این استاد عالی
نشیند جای او یک مغز خالی
به جای بحث قانون اساسی
همه درگیر دائی یا سپاسی
دلم پر درد از قال و مقالست
که جای شیرغرّان این شغال است
تو ای دانش پژو از خواب برخیز
که شمشیر جهالت می شود تیز
اگر خواهی شود آباد ایران
سلاح تو فقط علم است و ایمان
م – الف
اردیبهشت 89




