به سربازی که گم کرده نامش را
بگویید
برای رویاهایم به چله بنشیند
زمین تابوتی دست جمعی ست
و روحم این روزها
ول گرد خیابانهایی
که در امتدادشان
لبهایمان به هم پیوند می خورد
حرفهایم
اشتباهی سر از خاک درآوردند
آمده ام با زبان دیگری برایت بگویم
وقتی گلوله پرسه می زد در تنم باید
شب را برای کوچه ها تعریف می کردیم
حتی خیانت به وطن آغاز خوبی بود
قانون کشتن هاش را تحریف می کردیم
باید به تو در اوج وحشت هام می گفتم
راهی که می رفتی پر از برگردهایم بود
باید به دست سرد و سنگین تو می گفتم
روزی تفنگت سایه بان دردهایم بود
از شرم خونم شهر قرمز بود و می لرزید
در کوچه هایش مرگ را تزریق می کردیم
در دست تو هرچند گاز گریه آور بود
پشت سرت لبخند را تبلیغ می کردیم
لحظه به لحظه حالمان خرداد تر می شد
شلیک هایت چشم هایم را هوایی کرد
خندیدنم ممنوع بود و مشت های تو
از صورتم فریاد سرخم را گدایی کرد
بگذار لااقل
جای کابوس هایت
شبها صدای من
مهمان تخت خوابت باشد
کارم از انتقام گذشته است
به خونی که همچنان در خیابان ها جاری ست
دل خوشم
که کوچه ها رگ های سرزمین من اند
این کوچه تنها سهم من از گم شدن ها بود
برگشته ام باید فقط سرباز من باشی
نام جدیدی هدیه آوردم فقط باید
یار دبستانی و هم آواز من باشی
ما خنده گردان وطن در گریه ها بودیم
چشم تو را دیدن همیشه انتخابم بود
حتی زمان گم شدن زیر لگد هایت
لبخند تو تنها شعار انقلابم بود
دنیای ما در نعره ی دیوانه ها گم شد
جایی که دست مرگ را خواندن چه آسان بود
دنیای آزادی که حتی دست بند تو
تنها قراری بین ما و دست هامان بود
به چشم های سرخت بگو
خاطرات سبزمان را
برای درختان تعریف کنند
روزی لبهای ما
مقصد تمام خیابان ها خواهد بود
و دست های دیگری که دست بندت خواهد بود
جای خالی ام را پر خواهد کرد
می شد شبیه خاطرات گم شده هر بار
از پا که می افتادیـَم هم دست می ماندیم
ای کاش می شد وقت رفتن در همان کوچه
ما هم برای لحظه ای بن بست می ماندیم




