پنج‌شنبه ۰۴ اسفند ۱۳۹۰ -
- 23 Feb 2012
29 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۱:۱۸ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
براي جعفر پناهي




جعفري ديدم كه بر جعفر سوار
جعفري مي­خورد و از جعفر پريد

اين را گفتم كه قاه قاه بخندي، جعفر! عشق كني، صفا كني! اين را نوشتم كه بنشيني گوشه سلول تنگ و بي قواره پنجاه و شش،تشنه و گرسنه؛ زل بزني به آن ديواري كه احتمالا يك نيمچه پنجره­اي دارد يا ندارد و بعد آرام آرام پلكهايت را طوري ببندي كه تصوير روبه رويت فيد شود به روشني و وقتي آن لنز تيزبين ماجراجوي كنجكاو باهوش را باز مي­كني ديگر ديواري نيست! 

در تصويرت يك روز روشن روشن است و چمنزاري پرپشت وسيع كه از اين سو و آن سوي كادرش بچه­ها مي­آيند و مي­روند و فرياد مي­كشند و قهر مي­كنند و دوست مي­شوند؛ از آسمان مثل فيلمهاي فليني قاصدكهاي بهار با نسيمي مست اين سو و آن سو تاب مي­خورند و درختان سخاوتمند سايه­هاي بي­منت خود را بر گستره علفزار پهن مي­كنند. مي­روي به سمت يك ميز بزرگ چوبي با چندين صندلي كه از كنده بي­دود درختان پير تراشيده­اند و روي آن كنده­ها دوستانت نشسته­اند با خودت و داريد قاه قاه مي­خنديد به اين دو مصرعي كه من برايتان خواندم؛ بدون هيچ ترسي و هيچ تشويشي در ميانه تصوير.

اين را مي­نويسم به عشق جعفر پناهي؛ كه با مردم است؛ كه واقعا با مردم است و پا به پاي آنها هنگامي كه بيرون مي­آمد جعفر پناهي فيلمساز را در خانه جا مي­گذاشت و مردم مي­شد. نه! نمي­خواهم بگويم همه مردم. دوست ندارم از اين واژه بد بهره ببرم و آن را در يك معناي گل و گشاد بياورم. نه! نه همه مردم! دست كم آن دسته از مردمي كه امروز به خاطر تمام اتفاقاتي كه پارسال افتاد فهميدند حقشان چيست خانه شان كجاست و در تصرف كيست. اصلا چه اهميتي دارد در اقليت يا اكثريت بودن. مهم گفتن حرف حق است. حتا مي­خواهم بگويم اين مردمي كه نوشتم در اكثريت هم اگر نباشند حق با آنهاست و روزي خواهد رسيد كه اكثريت مطلق خواهند بود؛ تمام ايراني­ها خواهند شد. آن دسته از مردمي كه واقعا دلشان براي ايران مي­سوزد و با تمام وجودشان مي­خواهند، مي­خواهند كاري برايش انجام دهند؛ با اينكه هنوز حق خودشان را از سرزمين مادري بازنستانده اند. آناني كه فارغ از مذهب و جناح و حزب و تفكر ايران را آباد و سربلند مي­خواهند و به روزي مي­انديشند كه مي­خواهند از بين بهتر و بهترين براي ايران خويش انتخاب كنند! و جعفر پناهي يكي از همين مردم است. 

اينها را با چشماني گريان مي­نويسم. با چشماني فلو كه دقايقي پيش از اين توي كيف سي دي دنبال بادكنك سفيد مي­گشت. با دهاني كه فرياد مي­كشيد: "مامان! بادكنك سفيدم كجاست؟" و مامان كه نمي­دانم از پياز چشمانش خيس بود يا نه و نمي دانم از چي صدايش مي لرزيد جواب داد:"توي كيف دنبال بادكنك مي گردي؟" و هق هق پياز ريز مي كرد. جوري پياز ريز مي­كرد كه انگار مادرش مرده! گفتم پس كجا بگردم؟ گفت برو توي شهر. نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از بادكنك تو سفيدتر است... گفتم چه جوري چه جوري...

اينها را مي نويسم چون از استبداد بيزارم. چون مي خواهم خاكستر قانوني كه جعفر را زنداني مي كند بپاشم توي صورت مستبدين ...
اينها را مي نويسم چون از كساني كه آب به آسياب استبداد مي­ريزند يا در برابرش سكوت مي­كنند بسي بسيار بيشتر بيزارم...
و ديگر نمي توانم بنويسم...

 

ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست

 

 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات