جعفري ديدم كه بر جعفر سوار
جعفري ميخورد و از جعفر پريد
اين را گفتم كه قاه قاه بخندي، جعفر! عشق كني، صفا كني! اين را نوشتم كه بنشيني گوشه سلول تنگ و بي قواره پنجاه و شش،تشنه و گرسنه؛ زل بزني به آن ديواري كه احتمالا يك نيمچه پنجرهاي دارد يا ندارد و بعد آرام آرام پلكهايت را طوري ببندي كه تصوير روبه رويت فيد شود به روشني و وقتي آن لنز تيزبين ماجراجوي كنجكاو باهوش را باز ميكني ديگر ديواري نيست!
در تصويرت يك روز روشن روشن است و چمنزاري پرپشت وسيع كه از اين سو و آن سوي كادرش بچهها ميآيند و ميروند و فرياد ميكشند و قهر ميكنند و دوست ميشوند؛ از آسمان مثل فيلمهاي فليني قاصدكهاي بهار با نسيمي مست اين سو و آن سو تاب ميخورند و درختان سخاوتمند سايههاي بيمنت خود را بر گستره علفزار پهن ميكنند. ميروي به سمت يك ميز بزرگ چوبي با چندين صندلي كه از كنده بيدود درختان پير تراشيدهاند و روي آن كندهها دوستانت نشستهاند با خودت و داريد قاه قاه ميخنديد به اين دو مصرعي كه من برايتان خواندم؛ بدون هيچ ترسي و هيچ تشويشي در ميانه تصوير.
اين را مينويسم به عشق جعفر پناهي؛ كه با مردم است؛ كه واقعا با مردم است و پا به پاي آنها هنگامي كه بيرون ميآمد جعفر پناهي فيلمساز را در خانه جا ميگذاشت و مردم ميشد. نه! نميخواهم بگويم همه مردم. دوست ندارم از اين واژه بد بهره ببرم و آن را در يك معناي گل و گشاد بياورم. نه! نه همه مردم! دست كم آن دسته از مردمي كه امروز به خاطر تمام اتفاقاتي كه پارسال افتاد فهميدند حقشان چيست خانه شان كجاست و در تصرف كيست. اصلا چه اهميتي دارد در اقليت يا اكثريت بودن. مهم گفتن حرف حق است. حتا ميخواهم بگويم اين مردمي كه نوشتم در اكثريت هم اگر نباشند حق با آنهاست و روزي خواهد رسيد كه اكثريت مطلق خواهند بود؛ تمام ايرانيها خواهند شد. آن دسته از مردمي كه واقعا دلشان براي ايران ميسوزد و با تمام وجودشان ميخواهند، ميخواهند كاري برايش انجام دهند؛ با اينكه هنوز حق خودشان را از سرزمين مادري بازنستانده اند. آناني كه فارغ از مذهب و جناح و حزب و تفكر ايران را آباد و سربلند ميخواهند و به روزي ميانديشند كه ميخواهند از بين بهتر و بهترين براي ايران خويش انتخاب كنند! و جعفر پناهي يكي از همين مردم است.
اينها را با چشماني گريان مينويسم. با چشماني فلو كه دقايقي پيش از اين توي كيف سي دي دنبال بادكنك سفيد ميگشت. با دهاني كه فرياد ميكشيد: "مامان! بادكنك سفيدم كجاست؟" و مامان كه نميدانم از پياز چشمانش خيس بود يا نه و نمي دانم از چي صدايش مي لرزيد جواب داد:"توي كيف دنبال بادكنك مي گردي؟" و هق هق پياز ريز مي كرد. جوري پياز ريز ميكرد كه انگار مادرش مرده! گفتم پس كجا بگردم؟ گفت برو توي شهر. نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از بادكنك تو سفيدتر است... گفتم چه جوري چه جوري...
اينها را مي نويسم چون از استبداد بيزارم. چون مي خواهم خاكستر قانوني كه جعفر را زنداني مي كند بپاشم توي صورت مستبدين ...
اينها را مي نويسم چون از كساني كه آب به آسياب استبداد ميريزند يا در برابرش سكوت ميكنند بسي بسيار بيشتر بيزارم...
و ديگر نمي توانم بنويسم...
ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست




