از خرداد خرمشهر رسیده بود به خرداد هشتاد و شش!
هم با محمد جهان آرا شریک "رقصی چنان میانه میدان" شده بود و هم به سید محمد خاتمی دل بسته بود؛ سالهای آخر دولت خاتمی که قوه قضائیه زندانها را یک به یک آباد می کرد از حضور فرزندان انقلاب؛ باورش نمی شد که جمهوری اسلامی به سرنوشت استالینیسم همسایه دچار شده باشد…
پاییز 86 دو بار دیدمش؛ یکبار کمی حرف زد و گفت دارد آب می شود و تحمل ندارد… گفت قرار نبود که به اینجا برسیم! بار دوم دیگر نمی توانست حرف بزند و فقط سرفه می کرد. بعد از دیدار آخر نشستم گوشه ای و چند خطی برایش نوشتم؛ یادداشتی که در این دنیا به دستش نرسید... شاید آنجا که "احیاء عند ربهم یرزقون" اند خوانده باشد!
خواندن پاره هایی از آن یادداشت را با خوانندگان جرس شریک می شوم؛ در روزی که "محمد جهان آرا" نیست تا ببیند خرّم شهرهای آزاد شده اش چگونه به اسارت حرامیانِ حرم درآمده اند.
* * *
از عيادت تو برمي گردم و به تو فکر مي کنم... از آخرين باري که ديده بودمت چقدر تکيده و پير شدي يحيي!
اين هم از غربت روزگار ماست که براي تو مي نويسم و با تو حرف مي زنم اما، نميخواهم که تو بخواني و بداني ، دوست ندارم از "ما" بيشتر بخواني و بداني که چرا به اينجا رسيده ايم.
اگر با تو حرف نمي زنم از شرم است نه از ترس! آخر آن کپسول هاي بزرگ و تاول هاي کوچک و نفس هاي صدادار و سرفه هاي خش دار و طولاني ات،جايي براي حرفهاي من نمي گذارند... و تو ديدي که حتي نتوانستم (لااقل به خاطر همسرت که مثل فرشته ها بالهاي خود را بستر تن رنجورت کرده و تاول هاي صورتت را هم عاشقانه مي بوسد و مي بويد) کمي در نقاب خنده و شوخي خود را پنهان کنم؛ زيرا با اولين طنزي که گفتم تا بخندانمتان، اشک هايم آبرويم را بردند؛ اگرچه تو خنديدي تا آبروي مرا و طنز مرا حفظ کني !
مي بيني يحيي! تو با اين رنجوري تن، پاي شوخي هاي ما نيز مي ايستي و مي خندي و ما امّا در "جدّي" هاي مان نيز تاب ايستادن نداريم... تازه مي فهمم که اشتباه کردم که گمان مي کردم به عيادت "تو" مي آيم ! آخر اينجا، کنار ملافه هاي سپيدي که هر روز بايد عوض شود تا خونابه هاي گلويت چشم هاي ما آدمک هاي پاستوريزه را آزاز ندهد، من به عيادت "خود" آمده ام! من به آن کپسول هاي بزرگ اکسيژن بيش از تو محتاجم يحيي! تو که يحيايي و "حيات" اسمي است که خدا به مادرت الهام کرده تا بر تو بگذارد... اينجا اين منم که تنگي نفسهايم، لحظه هايم را به شماره انداخته و حياتي نو را به انتظار نشسته ام ...
دلم شور مي زند يحيي !
اما حتي اگر دکترت درست گفته باشد و تو رفتني باشي چه سبکبار مي روي عزيز خسته ي من ! آخر تو خوب ميداني که تنت را به کدامين آتش سپرده اي و حتي امروز که بيش از بيست سال از آن معرکه گذشته ، هنوز پرچم سرخ گنبد امام عشق در چشم هاي سياه تو تاب مي خورد و با دلت بازي مي کند ... گويي آن بمبهاي شيميايي ، نه فقط تنت را که همه ي ترديدها و مسئله هايت را سوزانده اند...
چه سبکبار ميروي يحيي... که در آتش معرکه اي سوخته اي که ميدانستي خاکسترت را فرشتگان به بهشت مي برند... و ما امّا، در آتش روزگاري مي سوزيم که نمي خواهيم "بهشت نقد" امروز را به نسيه ي "وعده ي فرداي زاهد" بفروشيم! امروز که به عيادتت آمدم خواستم بگويم که به تو - با همه ي رنجهاي طاقت فرسايت - حسوديم مي شود... تو چشم هايت را مي بندي و چشم هاي ما مي بيند؛ اما دست هاي مان را بسته اند که مبادا بنويسيم و لبهاي مان را دوخته اند که مبادا بگوييم يا بخنديم... شادي هاي مان حرام و دلهاي مان محروم... من از اين نردبان و اين صف طولاني و اين پلّه هاي کهنه ي لرزان خسته ام و نردبان ديگري مي جويم ...
قسم به روح امام عشق، که پيکرهاي به خاک افتاده ي بيابان طفّ، هنوز همان جا مانده يحيي جان و اين تابوت ها که بر دوش ها مي بيني خاليست و اين گورها که ما بر آنها فاتحه مي خوانيم آرامگاه کسي نيست... هيچکس!
اگر بهشت همان آغوش خدا باشد که به هزار نام خواندندش، من و تو از هر نردباني که بالا برويم آخرش روزي دوباره به هم مي رسيم در يک آغوش! آن روز ديگر نه من اينقدر آشفته ام و نه تو اينهمه خسته... نه من گريه مي کنم نه تو سرفه... نه من محتاج اين نقاب کوچکم نه تو مضطرّ آن کپسول هاي بزرگ! آن روز ديگر هيچکدام مان نفس تنگي نداريم...
ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست




