در حاشیه سخنان آقای نیکفر در مصاحبه بی بی سی اول ماه مه ۲۰۱۰:
در روز شنبه اول این ماه (مه ۲۰۱۰) قرار داشتیم در تلویزیون بی بی سی با آقای محمد رضا نیکفر مناظره ای پیرامون نقد دین داشته باشیم. مقدمات این جلسه هم به همت موسسه بی بی سی فراهم شده بود اما بعلت فوت مادر و لزوم شرکت در شب هفتم وی که بعلت عدم امکان بازگشت به ایران در دالاس برقرار کرده بودیم امکان شرکت در این جلسه را نیافتم. نقش مقابل آقای نیکفر در این بحث را آقای فنائی بعهده گرفتند و بحث جالبی در گرفت. من این برنامه را از طریق اینترنت مشاهده کردم. اما محرومیت از این فرصت برآنم داشت که حاشیه ای بردیدگاه آقای نیکفر و سخنانشان در این جلسه بنویسم که هم تا حدودی جبران مافات شده باشد و هم اینکه باب مناظره ای را که با ایشان از جلسه ای در دانشگاه مریلند آغاز کرده بودم باز نگاه دارم.
اصرار من بر مناظره دینی از آنجاست که نقد حسابی و جدی و جانانه و بی سانسور و بی تعارف از محتوی و تاریخ دین را برای همه جوامع بشری لازم (و بویژه برای ایران در شرایط فعلی از نان شب واجبتر) میدانم. بارها گفته و نوشته ام که نقدعقلانی و بی محابای دین چنان برای جنبش اصلاح دینی واجب است که اگر وجود نداشت باید آنرا اختراع میکردیم. در واقع نقد دین از دیدگاه لائیک لوکوموتیواصلاحات دینی در همه جا بوده و هست. در طول قرن آینده نیز تعیین مکان دین در زندگی اجتماعی ایرانیان بحث جامعه شناسانه بسیار حساس و حیاتی است اما فعلا جای آن مقال این مقاله نیست.
آقای محمد رضا نیکفر یکی از نقادان پرکوش دین در ایران است و در این زمینه بسیارقلم زده است. مقاله ایشان درمورد الهیات شکنجه را بسیاری دیده اند و البته این مناظره بی بی سی را نیز اغلب مشاهده کرده اند. اشکال مصلحین دین این نیست که آقای نیکفر و همگنانشان دین را نقد میکنند بلکه اینست که نقد آنها از دین احساساتی است و شاید بهمین دلیل فارغ از نسج و زمینه تاریخی و دقت مفهومی است. ستونهای این نقد برشنهای روان عصبانیت ازتاریخ سی ساله اخیر ایران بنا شده است. اینجاست که جدل با دین بجای نقد دین نشسته است و به یک سمفونی خسته کننده و تک نوتی تبدیل میشود. از نظر منطقی هم افراط به نقض غرض منجر میشود. کیرکگارد، فیلسوف متألّه دانمارکی و بنیانگذار مکتب اگزیستانسیالیسم در این مورد مثال زیبايی دارد.
او میگوید کسی میخواست بر مشرب هراکلیتوس فیلسوف یونانی که معتقد به سیلان وجود بود سخن براند. دموکریتوس گفته بود در یک رودخانه نمیشود دوبار شنا کرد چون البته در بار دوم رودخانه تغییر کرده و دیگر آن رودخانه قبلی نیست. اما این فیلسوف ناشی که میخواست روغن داغ فلسفه محبوب خود را بیافزاید گفت : دو بار که هیچ در یک رودخانه حتی یکبار هم نمیشود شنا کرد! نتیجه این افراط تقلیل اصل هراکلیتوس به نوعی جدل سوفسطائی بود. دین ستیزی و جدال ضد دینی هم دشمن نگاه نقادانه به تاریخ اجتماعی دین است. نقد باید ابزار اصلاح باشد نه بلندگوی ابراز تنفر. کار ویژه نقد خالی و خنک کردن دل نیست بلکه سازندگی و ایجاد گفتمانی است که گرهی از کار آینده بگشاید. دور نیست که نزاع لفظی دین ستیزان و دینورزان به خشونت بکشد.
در جنگ داخلی اسپانیا شاهد اینگونه تنازع بودیم و نباید از بروز آن بعنوان یک امکان عینی سهمگین در آینده ایران ایمن باشیم. باید به جای بازگشت به کابوس جنگ مذهبی و ضد مذهبی به آینده ای بیاندیشیم که مانند اسپانیای بعد از حکومت مذهبی و فاشیستی فرانکو هردو طرف از افراط و بدگوئی پرهیز کردند و امروز در جامعه ای زندگی میکنند که در آن دینورزان سودای سلطه ندارند و دین ستیزان نیز گفتمان سابق خود را گذاشته و گذشته اند.
اگر از جنگهای مذهبی یا استبداد مذهبی یا تمامیت طلبی مذهب انتقاد کنیم و مثالهای تاریخی مناسب این انحرافات را ذکر کنیم میتوانیم چنین نقدی را مبنای اصلاح قرار دهیم. همانطور که در غرب نیز همین کار را کرده اند. مذهب مستظهر بقدرت دولت در آنجا هم این مشکلات را داشت و امروز ندارد. البته هیچ کجا ناکجا آباد نیست ولی بهر حال دیگر جنگهای مذهبی در کار نیست، دیگر کلیسا حاکم بر نهادهای قضائی و سیاسی جامعه نیست و دیگر قوالب شناخت شناسی و کیهان شناختی و زیبائی شناختی دین بر جامعه حکم نمیرانند.
دین یک نحوه نگرش به وجود و یک نهاد اجتماعی و تاریخی است و میتوان آنرا هم از نظر محتوائی و هم از نظر تاریخی نقد کرد. ولی اینطور نیست که همه ضعفهای تفکر و همه شرور تاریخ ناشی از دین باشد. صرفنظر از اعتقادات شخصی البته ناقد باید منصف باشد و با خواجه شیراز بخواند:
ما نگوئیم بد و میل به نا حق نکنیم -- جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
اما مشی جدلی آقای نیکفردر آثاری از قبیل مقاله «الهیات شکنجه» و این مصاحبه اخیر این است که از یکسو دین را در موضع اتهام نشانده آنرا آماج حملات قرار دهند و سوی دیگر در تنزیه سکولاریسم از هرگونه خطا و خشونت بکوشند. آقای دکتر نیکفر خوب میدانند که از فلسفه سکولار مدرن نیز تنها خیر بر نخواسته. در این قرون اخیر شواهد بسیاری از عدم تحمل و خشونت از آن جناح هم دیده ایم. درست است که نهادهای مذهبی مستظهر به دولت در قرون میانه کم بد نکرده اند. ولی لائیکها هم الحق از خجالت آنها در دو قرن اخیر درآمده اند. هیتلر و استالین و پالپوت و مائو که اینهمه در قرن بیستم خون ریختند و میلیون میلیون پاکسازی و نسل کشی کردند که مذهبی نبودند. آنها که هلوکاست راه انداختند و بمب اتمی بر سر مردم ریختند بنام دین اینکار ها را نکردند.
در همین ایران خودمان آنها که مو را از ماست در مورد روشنفکران مذهبی میکشند و آنها را به توبه از سخنان سی ساله خویش فرا میخوانند بیاد بیاورند که اسلاف فکری آنها در میان حزب توده استالینیست و کنفدراسیون مائوئیست (و آنها که انور خوجه آلبانیائی را بنام مارکسیست راستین می ستودند) رویای دیکتاتوری پرولتاریا و صلابت انقلابی را در سر میپرورانیدند نه یوتوپیای حقوق بشر و دگر باشی را. انتقاد آنها هم از انقلاب ایران این بود که چرا انقلابی عمل نمیکنند و کم اعدام میکنند. آنجا هم که قدرت داشتند از شکنجه و اعدام انقلابی دست فرو نگذاشتند و با افتخار در مورد این جنایاتشان اعلامیه هم نوشتند.
پس آشکار است که شکنجه هم الهیات دارد و هم ضد الهیات.
اما آقای نیکفر نه تنها به گناهان سکولاریسم با نظر پاک خطا پوش خاص خود مینگرد بلکه اگر خطائی در آنجا دید آنرا هم با تردستی به دین نسبت میدهد. اگر سخن از نقد دین است که مثال از استبداد و خشونت و خونریزی بنام دین در تاریخ کم نیست. باید آنها را بجای خود نقد کنیم و همانظور که در جوامع غربی کرده اند و نتایج لازم را هم برای جلوگیری از این سوء استفاده ها گرفته اند. اما از تنزیه سکولاریسم و تظاهر به اینکه با دین ستیزی همه مشکلات جامعه مدرن از میان خواهد رفت چه سودی بما میرسد؟ آقای نیکفر اسّ و اساس دین را در اطاق شکنجه و اعتراف گیری و تواب سازی تعریف میکنند. باید از ایشان پرسید که عقل سلیم از صحنه همکاری شکنجه گر و تواب ساز و دوربین تلویزیون و اعتراف اجباری بیاد بنیانگذار این روشها یعنی رفیق استالین نمیافتد. اگر بخواهیم «ذاتی» برای این کار پیدا کنیم آیا باید راهی مکه شویم یا مسکو؟ ولی مرغ آقای نیکفر یک پا دارد. بنا بر تعریف ایشان هر جا خشونتی رفت و شکنجه ای شد و حقی پایمال شد باید پای دین در میان باشد. اگر استالین دین ستیز سولژنیتسن دیندار را زندان و شکنجه کرد این هم لابد تقصیردینداری پنهان استالین است.
آقای نیکفر این سخن را بدرستی نقد میکنند که دینورزان هرگاه با زشتی هائی که بنام دین بوجود آمده مواجه میشوند میگویند: «اسلام بذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست.» اما خود ایشان همین منطق را در مورد ایدئولوژیهای سکولار دنبال میکنند. نیکفر میگوید مذهبی ها باید ضامن کردار الله در تاریخ باشند ولی ظاهراً لامذهبان در برابرگولاکها و قتلگاههایشان به هیچ دادگاهی فرا خوانده نمیشوند. اطاق شکنجه و دادگاه تفتیش عقاید دینمداران نقد میشود (و باید هم بشود) اما چرا قتل عامها و نسل کشیهای وانقلابهای فرهنگی و جنایات جنگی ایدئولوژیستهای سکولار از قبیل ناسیونالیستها و نژاد پرستان و مارکسیستها (از روسیه شوروی و چین تا کامبوج وافغانستان) و از بمباران شیمیائی چین توسط ژاپن و بمباران اتمی ژاپن توسط آمریکا در تفلسف انتزاعی و غیر تاریخی و غیر سیاسی و در نهایت نو محافظه کار آقای نیکفر خبر و اثری نیست؟
در مصاحبه اخیر بی بی سی نمونه ای از این طرز فکر عجیب را مشاهده کردیم. از آقای نیکفر سوال شد که کجای این حمله آمریکا به عراق که بنام گسترش دموکراسی سکولار غربی اجرا شد را میشود به پای دین نوشت؟ پاسخ عجیب ولی قابل پیشبینی آقای نیکفر این بود که ببینید،این آقای جرج بوش آدمی کاملاً مذهبی است! اینجاست که افراط در نقد دین کل پروژه نقد دین را بی معنی میکند. باید از آقای نیکفر پرسید که چه طرفی از مذهبی خواندن یک پدیده تاریخی کاملاً نا مربوط به مذهب میبندیم؟ البته در جامعه همه چیز بر همه چیز اثر میگذارد و البته مذهب بنیادگرا هم نقشی در سیاست خارجی کشورها دارد. ولی سوال اینست که آیا این نقش تعیین کننده است یا نه؟ آیا از نظر تاریخی میتوان انگیزه حمله آمریکا به عراق را مذهبی قلمداد کرد؟
درست است که جرج بوش ادعای مذهبی بودن دارد اما آیا منصفانه است که حمله آمریکا به عراق را هم بپای مذهب بنویسیم و از اینراه مسئولان واقعی این فاجعه را که نومحافظه کاران ناسیونالیست و استعمارطلبان جهانخوار بودند تبرئه کنیم؟ البته نقد جنگهای مذهبی لازم و مفید است ولی اگر همه جنگها از جنگهای صلیبی تا جنگ جهانی دوم و حمله آمریکا به عراق را مذهبی خواندیم بر سر شاخ بن شاخ بریده و با تحلیل دگم و تک ساحتی خود منطق نقد تاریخی مذهب را درنوردیده ایم. استبداد مذهبی و جنگ مذهبی از آفات تاریخ بشر متمدن است و باید با نقد درست ریشه آنرا خشکانید. اما اگرهمه جنگها بنا بر تعریف مذهبی بودند دیگر نقد جنگ مذهبی چه معنی خواهد داشت؟
دیدن مذهب از ورای شیشه کبود بدبینی (و بقول آقای نیکفر هرمنیوتیک «سوء ظن») رفتار کودکی را تداعی میکند که چون خوابش میآید نیکی و بدی را یکسان بهانه گریه و زاری و نق زدن میکند. هرمنیوتیک سوء ظن آقای نیکفردهلیز پارانویائی است که کل خشونت و استبداد و دنائت و پستی انسانی را صرفنظر از علل متعددو پیچیده آن به دین نسبت میدهد. و اگر اینطور شد نقد نق میشود و تحلیل تاریخی به ذکر مصیبت تقلیل میابد.
ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست




