با پدرم؛ عماد الدین باقی
آنقدر این روزها بلندیشان را به رخم کشیده اند وشبها سیاهی شان را، كه انتظار دیدن طلوع آزادی دشوار تر شده.با اینکه هر روز قلبم بلند تر از دیروز نوید تولد خورشید آزادی را از دل سیاه شب شهرمان فریاد می زند.
امروز ولادت حضرت فاطمه(س) است و اينك 160 روز از زنداني بودن تو مي گذرد. این روزها چقدر اسیر داریم، تو اسیری، بسياري ازهم وطنانمان اسیرند،بغضمان اسیر است ، فریادهامان اسیر است ،اندیشه و کلام اسیرند و تلخ تر از همه قلم ها اسیراند،قلمی که تو سالهاست طعم اسارتش را چشیده ای و من یک شاهدم،شاهد زندگی پر ماجرای پدرم و زندانهای مکرر تنها به جرم آزادگی قلمش. شاهد مقالاتی که مثله می شد،شاهد کتابهایی که هرگز چاپ نشد، شاهد کتابهایی که خمیر شد و يا به سلاخ خانه رفتند و هر چه می خواستند از تن شان بریده اند،شاهد بوده ام روزنامه هایی که به چاپخانه هاي پر از موش می روند تا هر آنچه دوست ندارند از آن جویده شود، غافلند ازاینکه اندیشه ، جوهر قلم است وآن را نمی توان جوید.
امشب می خواستم هر چه در سر دارم بنویسم اما گویی موش ها به مغز من هم نفوذ کرده اند.شب از نیمه گذشته اما خواب به چشمم نمی آید،زمان کش می آید و مهتاب ملول از قاب پنجره به اتاقم خزیده و روی دیوار رو به رویم جا خوش کرده و من در نور نیمه جان مهتاب صورت پر امید تو را می بینم با لب خندان که در ملاقاتهای کوتاهمان به جان ما انگیزه ایستادگی را تزریق می کند.
طبق عادت تمام سالهای دوری گاهی برایت نامه هایی می نویسم که شاید هرگز نخوانی ،از ظلم هایی که می بینم بر هم وطنانم می رود و آنها نشتر است بر قلب من و هنوز نمی توانم باور کنم قدرت آنقدر شیرین باشد که بتوان به خاطرش اشک هم وطن را نادیده گرفت. اشکهایی که باورم این است در کفه هر ترازویی سنگینی می کند.
ای کاش همه قلبشان مثل تو از آیینه بود، تو حتی تحمل نداری ببینی حقوق مجرمی پایمال می شود و کرامت انسانی ضایع گردد،چه رسد به مردم بی گناه و من در این روزهای تب دار که گذشت می دیدم تو چگونه با دیدن این وقایع آب می شوی.
بابا در این روزگار که جای تمام فرهیختگان و استادان و دانشجویان و خبرنگاران و... در کنج زندانهاست ، این اسارت باز هم چقدر شایسته توست،هر چند من نمی توانم حتی از یک ثانیه از عمر مفید و با ارزش تو که در زندان به هدر می رود چشم بپوشم و تقاص تمام لحظه هایت را و لحظه هایی که تو مال ما بوده ای و از ما ربوده اند را هر روز با اشکهایم از خدا طلب می کنم .
روزهایی مثل امروز که تو باید می بودی،امروز جای تو خالی است که پیشانی خسته ی مادرم را ببوسی و روزش را تبریک بگویی. مادرم فاطمه که فاطمه وار پشت در پشت تو ایستاده و درد تو درد اوست و او چقدر امروز جای خالی تو را احساس می کند.
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۳۸۹, ساعت ۱۳:۲۶
دل نوشته ای برای پدر
منيره باقي
ارسال به :
ارسال نظر
نظرات
- طبق چه دستوری از ملاقات و ماندن در کنار همسرم محرومم؟
- شورای هماهنگی راه سبز امید سرکوب و بازداشت شهروندان خوزستانی را محکوم کرد
- مقامات جمهوری اسلامی به راهپیمایی مسالمت آمیز ۲۵ بهمن مجوز بدهند
- احمدی نژاد: دولت ایران پاک ترین دولت در همه جهان است
- دعوت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از مردم برای راهپیمایی ۲۵ بهمن
- هموطنان آگاه و آزادهی خویش را به راهپیمایی سکوت فرامیخوانیم
- درخواست خانواده زندانیان سیاسی از آیت الله دستغیب
- سلامت همسرم در خطر است
- زنان اصلاح طلب خواستار آزادی رهبران جنبش سبز و تمامی زندانیان سیاسی شدند
- مسئولیت جان قدیانی با راس حاکمیت است
- همه از احمدی نژاد بریده اند؛ دولت در پرتگاه احضار - فرشید آل داوود
- ادعای رهبری درباره پیشرفت های علمی؛ ما در کجا ایستادهایم؟ - حمید مافی
- سیاست نامه؛ افزایش سرکوب در آستانه ۲۵ بهمن - نادر مرزبان
- هفت روز با زنان؛ خشونت علیه زنان در سرتاسر کره زمین - آیدا قجر
- هفت پرده: از فیلمهای سفارشی تا توقیف «پریناز» در جشنواره - سعید زندگانی
- اعتراض خیابانی؛ نمایش شکنندگی و بی ثباتی حکومت - سپهر سعادت
- مذاکره و تهدید؛ ترفند دولت برای تسخیر دانشگاه آزاد - نیلوفر زارع
- ورود پرحاشیه آیت الله خمینی بعد از ۳۳ سال - فرشید آل داوود
- زخمهای کهنه؛ از بیماردرمانی تا بازنشستگانِ زیر خط فقر - فاطمه شجاعی
- فامیل سالاری در دولت؛ پاکدستی به سبک احمدی نژاد - سپهر سعادت




