یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۱:۳۰ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
دل نوشته ای برای پدر



با پدرم؛ عماد الدین باقی

آنقدر این روزها  بلندیشان را به رخم کشیده اند وشبها سیاهی شان را، كه انتظار دیدن طلوع  آزادی دشوار تر شده.با اینکه هر روز قلبم بلند تر از  دیروز نوید تولد خورشید آزادی را از دل سیاه شب شهرمان فریاد می زند.

امروز ولادت حضرت فاطمه(س) است و اينك 160 روز از زنداني بودن تو مي گذرد. این روزها چقدر اسیر داریم، تو اسیری، بسياري ازهم وطنانمان اسیرند،بغضمان اسیر است ، فریادهامان اسیر است ،اندیشه و  کلام  اسیرند و تلخ تر از همه قلم ها اسیراند،قلمی  که تو سالهاست طعم اسارتش را چشیده ای و من یک شاهدم،شاهد زندگی پر ماجرای پدرم و زندانهای مکرر تنها به جرم آزادگی  قلمش. شاهد مقالاتی که مثله می شد،شاهد کتابهایی که هرگز چاپ نشد،  شاهد کتابهایی که خمیر شد و يا به سلاخ خانه رفتند و هر چه می خواستند از تن شان بریده اند،شاهد بوده ام روزنامه هایی که به چاپخانه هاي پر از موش می روند تا هر آنچه دوست ندارند از آن جویده  شود، غافلند ازاینکه اندیشه ، جوهر قلم است وآن را نمی توان جوید. 

امشب می خواستم هر چه در سر دارم بنویسم اما گویی موش ها به مغز من هم نفوذ کرده اند.شب از نیمه گذشته اما خواب  به چشمم نمی آید،زمان کش می آید و مهتاب ملول از قاب پنجره به اتاقم خزیده و روی دیوار رو به رویم جا خوش کرده و من در نور نیمه جان مهتاب صورت پر امید تو را می بینم با لب خندان که در ملاقاتهای کوتاهمان به جان ما انگیزه ایستادگی  را تزریق می کند. 

طبق عادت تمام سالهای دوری گاهی برایت نامه هایی می نویسم که شاید هرگز نخوانی ،از ظلم هایی  که می بینم بر هم وطنانم می رود و آنها نشتر است بر قلب من و هنوز نمی توانم باور کنم قدرت آنقدر شیرین باشد که بتوان به خاطرش اشک هم وطن را نادیده گرفت. اشکهایی که باورم این است در کفه هر ترازویی سنگینی می کند. 

ای کاش همه قلبشان مثل تو از آیینه بود، تو حتی تحمل نداری ببینی حقوق مجرمی پایمال می شود و کرامت انسانی ضایع گردد،چه رسد به مردم بی گناه و من در این روزهای تب دار که گذشت می دیدم تو چگونه با دیدن این وقایع آب می شوی. 

بابا در این روزگار که جای تمام فرهیختگان و استادان و دانشجویان و خبرنگاران و... در کنج زندانهاست ، این اسارت باز هم چقدر شایسته توست،هر چند من نمی توانم حتی از  یک ثانیه از عمر مفید و با ارزش تو که در زندان به هدر می رود چشم بپوشم و تقاص تمام لحظه هایت را  و لحظه هایی که تو مال ما بوده ای و از ما ربوده اند را هر روز با اشکهایم از خدا طلب می کنم . 

روزهایی  مثل امروز که تو باید می بودی،امروز جای تو خالی است که پیشانی خسته ی  مادرم را ببوسی و روزش را تبریک بگویی. مادرم فاطمه که فاطمه وار پشت در پشت تو ایستاده و درد تو درد اوست و او چقدر امروز جای خالی تو را احساس می کند. 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات