پنج‌شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۸ -
- 27 Jun 2019
23 شوال 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
برای آرمان رضاخانی

به نام خدا

 

نام آرمان را كه جزء بازداشتي ها ديدم ابتدا باورم نشد، چند روزي طول كشيد تا جستجو كنم آن نوجوان محجوب و مودبي كه 16 سالش بود ومرا ياد دوران دانش آموزي خودم مي انداخت ، همان فردي است كه آذر ماه گذشته دستگير شده است و به 36 ماه حبس محكوم شده است. هرگز تصور نمي كردم  هم بندي جناب محمد نوري زاد كه در نامه پنجم خود از زندان اوين بدان اشاره كرده است ، شاگرد خوب كلاس من آرمان باشد.

 

مدتي با خود خلوت كردم وروزهاي كلاسي كه با  آرمان داشتم را درذهن مرور كردم . دانش آموزي كه تمام مراحل اثبات را موشكافانه دنبال مي كرد وبدون استدلال دقيق ، قانع نمي شد.

 

يادم مي آيد اواخر دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بود كه با هزاران انگيزه وآرزو با تعدادي از دوستان هم دانشگاهي مجموعه اي آموزشي  راه اندازي كرديم . روزي از همان روزها بود كه مادري دلسوز وپيگير را ديدم كه جفاي دوران در پس چهره اش هويدا بود و حاكي از غمي بزرگ در روح وروان اوبود  ( كه حالا موضوع را درك مي كنم ) . با اين حال در ظاهر لبخندي بر روي لبان او نقش بسته بود كه مكرر در خيالات من نقش مي بندد. با پسرش آمد ، نوجواني پانزده يا شانزده ساله كه تازه ته ريشي درآورده بودو بسيار مودب بود . او در ابتدا شاگرد يكي از دوستانم بود ولي به حسب شرايط كاري دورادور در جريان يادگيري او بودم تا اينكه چندي گذشت و شاگرد من شد، روزهاي كلاس همراه مادر ميانسالش با انگيزه فراوان از راهي دور مي آمدند و هنگامي كه پس از بالا آمدن از پله هاي نسبتا زياد ساختمان مي رسيدند  با تبسمي  به من سلام ميكردند كه آن لبخندها را هرگز فراموش نمي كنم . مادرش با صداقتي مثال زدني طي صحبت هاي كوتاهي به من مي گفت آرزو  دارم آرمان مثل شما شود .... ولي اكنون به آن مادر عزيز مي گويم كه من آرزو دارم مثل آرمان باشم .

 

آرمان با تلاش فراوان سعي داشت موجبات رضايت من از خودش را فراهم كند و هميشه علاقه مند به انجام كارهاي بزرگ در رياضيات بود. يادم مي آيد زماني كه براي جشنواره خوارزمي طرحي را آماده مي كرد بسيار خوشحال بود و از تجربيات ديگران به خوبي استفاده مي كرد. تا اينكه وارد دانشگاه شد و پس از چندي بهت زده متوجه شدم آن آرمان نحيف و محجوب همان همبندي آقاي نوري زاد است .

 

در پس اندوه وغمي كه از اين خبر بر چهره ام نقش بست ، احساس غروري در درونم موج ميزد از اينكه من پيروز شدم ، من به هدفي كه دنبال مي كردم رسيدم ، اميد من پرورش دانش پژوهاني بود كه رياضيات را به عنوان دانش شهروندي بنگرند و افرادي پرسشگر وداراي تفكر انتقادي نسبت به پيرامون خود باشند. و من امروز اعترف مي كنم كه شاگرد آرمانم و او معلم من است .

 

مي اي دارم چو جان صافي وصوفي مي كند عيبش

 

خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي    

 

به اميد دستيابي به آرمانهاي والاي مردمان ايران زمين

معلم آرمان

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.