یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ -
- 18 Feb 2018
01 جمادى الثانية 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
تمامیت ارضی ایران در گرو فرهنگ ایرانشهری ماست

 

 
"مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد." (زنده یاد فرزاد کمانگر، اردیبهشت ۱۳۸۹)
 
 
 
 
در مقاله "جنبش سبز بازگشت فرهنگ جهانشهری ماست" (جرس، ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹) بحثی مقدماتی پیرامون اعاده فرهنگ دنیایی و چند صدایی ما مردم ایران را در جریان جنبش سبز آغاز کردم که دوست فرزانه جناب دکتر کدیور عرایض مرا در خور توجه دقیق و نقاد خود دانستند و ردیه ای در دو قسمت ("نجوایی با روشنفکر جهانشهری"--جرس ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹؛ و "نقد جهانشهری و سکولاریسم ذهنی"--جرس ۳ خرداد ۱۳۸۹) بر ان نوشته اند. دوست نادیده عزیز محمد رضا نیکفر نیز در مقاله "خشونت دینی و خشونت سکولار" (رادیو زمانه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۹)؛ و بعد هم در مصاحبه ای با رادیو فردا "از خرداد تا خرداد: دين در آينده سياسى ايران"، رادیو فردا، ۶ تیر ۱۳۸۹) هر چند به اختصار و تلویح عرایض مرا در خور توجه انتقادی خود دانسته اند. از هر دو این فرزانگان سپاسگزارم. البته شایسته است که من در اولین فرصت توضیح بیشتری نه در تکذیب مواضع این دو فرزانه که در واقع بیشتر در تبیین مواقف خودم بنویسم که خواهم نوشت . ولی قبل از ان مهم لازم میدانم اول به مفهوم ضروری دیگری که در ردیف همان مقوله "جهانشهری" است و من ان را "ایرانشهری" مینامم بپردازم. دلیل ضرورت فوری تر پرداختن به این مقوله ان است که ما امروز در شرایط عادی زندگی نمیکنیم. این روزها از سرنوشت ساز ترین ادوار تاریخ اجتماعی ما مردم ایران است. 

جنبش خشونت گریزی که فرزندان ما از آن با رنگ سبز یاد میکنند ما را وادار میکند که هر ان چه را می اندیشیم و یا مینویسم نه درجهت دفاع از مواضع خود ما که در خدمت به روند رو به شکو فایی این جنبش آزادی خواهی مردم باشد. بحث های نظری از این دست شیوایی و کشش مخصوص به خود را برای اهل نظر دارند. ولی در ضمن در این شرایط اضطراری اطناب ممل این بحث ها همانقدر بیجاست که ایجاز مخلشان، و معیار طول و عرض آنها هم استنباط ما از کمک فکری و نظری است که احیانا در آنها مستتر است برای تنویر راهی که ملت ما در پیش رو دارد. من شکی ندارم که از برکت دم جنبش سبز ما در آستانه یکی از درخشان ترین ادوار تاریخ روشنفکری معاصر و حتی شاید رنسانسی در حیطه علم و عملکرد اجتماعی، ساحت اندیشه و کنش سیاسی، و شاید از همه مهمتر در حوزه خلاقیت هنری و نظری هستیم.
 
ولی این مهم مستلزم صبر و استقامت و از همه بالاتر حرمت قلم و اهل قلم را نگاه داشتن است. من حتی معتقدم که ضعف فعلی سیاسی ما در مقابل رژیم جائر جمهوری اسلامی ( که دقیقا به همان میزان مرادف قدرت معنوی و اخلاقی جنبش ماست) در روندی طولانی به نفع ماست چرا که تصفیه فکری و شفافیت هر چه بیشتر نظری ما را در خلق خرد جمعی ما دقیقتر و ماندگار تر خواهد کرد. جمهوری اسلامی امروز حکم آن مشت خاری را دارد که ان کودک با هوش در کاسه آبی انداخت تا مرد تشنه آهسته تر آب بخورد و دل درد نگیرد. 
 
 
توضیح بیشتر مقوله "فرهنگ جهانشهری" را آنچنان که من آن را در ذهن دارم و چرا آن را بر تضاد کاذب بین "روشنفکری دینی و روشنفکری سکولار" ترجیح میدهم بنا براین فعلا میماند برای بعد از آنکه این مفهوم "ایرانشهری" را من در بحث دخیل کنم چرا که این مفهوم با یکی از دردناکترین حوادث اردیبهشت ماه سال گشته یعنی اعدام زنده یاد فرزاد کمانگر مربوط است. مفهوم "ایرانشهری" آنچنان که در ذهن من است و در این مقاله قصد شرح و تفصیل آن را دارم تالی و توامان مفهوم "جهانشهری" است--به این معنی که همانطوریکه "جهانشهری" ما نقطه وصل ما مردم ایران به جهان است، "ایرانشهری" ما نقطه وصل اقوام مختلفه ایرانی به ایران است. جهانشهری رویه جهانی ایرانشهری و ایرانشهری شق ملی جهانشهری است. در تشریح مفهوم "ایرانشهری" دو ضرورت فوری میبینم: یکی ظلمی که از تفکر و عملکرد تمرکز-گرا متوجه هموطنان کرد و آذری و بلوچ و خوزستانی و غیره است و طبیعتا گرایشهای تجزیه طلبی را دامن میزند، و دیگری ارتباط ارگانیکی است که بین دو مفهوم "جهانشهری" و "ایرانشهری" در ذهن من هست و باید آنها را همسان و همجوار معرفی کنم. جوانب نظری و تجریدی این دو بحث هم واضح است که اضلاع خطیرسیاسی دارد که در این مراحل حساس جنبش سبز پرداختن به آنها را بسیار ضروری میکند. نه فقط اعدام سبعانه فرزاد کمانگر که سوء استفاده امریکا و اسرائیل از گرایش های تجزیه طلبانه در ایران به عنوان اهرم فشار بر جمهوری اسلامی در باره مساله هسته ای از روشن ترین و حادترین دلایل پرداختن به تحکیم مبانی نظری وحدت ملی و تمامیت ارضی ماست.      
 
 
تفرقه بنداز و حکومت کن!  
 
در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ فرزاد کمانگر شاعرو معلم کرد ایرانی همراه ۴ زندانی سیاسی دیگر در ایران اعدام شدند. نفس حکم اعدام در هر کشوری اولین نشانه بربریت و آخرین حد وحشیگیری یک دولت در حق شهروندانش است. در جمهوری اسلامی اما این اعدامها همچنین تلاشی است تا با ایجاد ترس و وحشت در مردم دولت جائر فقدان مشروعیت خود را پنهان و نهضت آزادیخواهی آنان را سرکوب کند. بین این اعدام های سیاسی و تجهیز نیرو های سرکوب از سوی نهادهای نظامی و شبه نظامی برای حمله به محل سکونت و تدریس روحانیون مخالف با دولت و بطور کلی با تبدیل کشور ما به یک پادگان وسیع و استحاله صدا و سیمای جمهوری اسلامی به یک شبکه گسترده دروغ و تزویر و تحمیق ارتباط ارگانیک وجود دارد. همه این ارگانها ی رسمی--از نهادهای نظامی، انتظامی، و امنیتی گرفته تا نهادهای تبلیغاتی و منابرو مساجد و شبکه ائمه جمعه--جملگی برای ارعاب مردم وسر پوش نهادن بر فقدان بدیهی ترین حقوق شهروندی حتی مندرج در قانون اساسی همین جمهوری اسلامی است. 

برای این منظور حتی رییس قوه قضاییه بی پروا از ارتباط بین اعدام کسانی که متهم به تجزیه طلبی هستند و سرکوب نهضت آزادیخواهی مردم ایران بی هیچ ابایی سخن میگوید. بنا بر گزارش روزنامه "کیهان" بعد از اعدام عبدالمالک ریگی رهبر گروه "جندالله": "رئيس قوه قضاييه گفت: به كساني كه به خيال خام خود در مقابل امت و نظام اسلامي ايران ايستاده اند توصيه مي كنم از مسير اشتباه برگردند چرا كه سرنوشت آنان سرنوشتي بهتر از ريگي نخواهد بود. آيت الله آملي لاريجاني در جلسه ديروز مسئولان عالي قضايي با اشاره به اعدام عبدالمالك ريگي خطاب به تروريست ها و حاميان آنان گفت: تروريست هاي متجاوز به حقوق مردم و امت اسلامي بايد بدانند كه هر چند كشورهاي غربي حامي آنها باشند باز هم با تدبير و تلاش و درايت نيروهاي امنيتي، قضايي و انتظامي به تيغ قانون سپرده مي شوند. رئيس قوه قضاييه به كساني كه به «خيال خام خود در مقابل امت و نظام اسلامي ايران ايستاده اند» توصيه كرد؛ از مسير اشتباه برگردند و با ملت خود درگير نشوند چرا كه سرنوشت آنان سرنوشتي بهتر از ريگي نخواهد بود." با این وضوح بیشتر نمیتوان طرفداران جنبش سبز را از اعدام ترساند. بعد از چنین زهر چشم گرفتن از کسانی که به دنبال آزادی های مدنی خودشان هستند، همین اعدام ها را حتی در انتظار کسانی که مخالف حجاب اجباری اسلامی هستند اعلام میکنند: "وي [آیت الله لاریجانی] با اشاره به مباحث پيش آمده در خصوص حجاب گفت: تمام افراد دلسوز نظام و جامعه اسلامي نسبت به هنجارشكني و وضعيت حجاب و بي توجهي برخي از افراد نگران هستند و اميد داريم كه در اين زمينه برخورد قانوني مناسبي صورت گيرد." (کیهان، دوشنبه 31 خرداد ۱۳۸۱ http://www.kayhannews.ir/890331/3.htm#other301). 
 
 
ولی علیرغم این تهدیدهای لمپنی به گویش غداره بندان و سر گردنه بگیران قرون خالیه ولی از زبان عالیترین مقامات قضایی و تبلیغاتی جمهوری اسلامی و آدم کشی های سبعانه عهد حجر اصرار جنبش سبز به احقاق حقوق بلافاصل مدنی شهروندان ایرانی به قوه خود باقیست. هیچ فرقی نمیکند کدام یک از هموطنان ما مورد ظلم و تعدی قرار بگیرد. تا جاییکه به حقوق بلافاصل و مشترک مدنی ما مربوط میشود، وطن ما به خودی و غیر خودی، شیعه و سنی، کرد و آذری و فارس و بلوچ و خوزستانی، بهایی و مسیحی وکلیمی، مذهبی و سکولار، چپ و راست قابل تقسیم نیست. تفرقه بین ما نمیتوان انداخت تا به همه ما حرف زور گفت. کوس رسوایی جمهوری اسلامی امروز در چهار گوشه عالم به صدا در آمده و دیگر نمیشود حواس مردم دنیا را حتی با مساله نیروی هسته ای پرت کرد تا سرپوشی باشد بر ظلم مستمری که این دولت نامشروع و نامقبول و بناحق بر مردم ما روا میدارد. دانش و انرژی هسته ای حق مسلم ملت ماست همچنان که دولت و حکومتی دموکراتیک که حقوق شهروندانش را بدون قید و شرط رعایت میکند. با ترس از تحریم های اقتصادی و یا حمله نظامی امریکا و اسرائیل به ایران هم نمیتوان ما را مجبور به سکوت کرد. اولا مسول مستقیم این تهدید ها شخص بیکفایت محمود احمدی نژاد و کابینه نالایق او و از آنها هم بالاتر کل نظامی است که هدایت کشور ما را به کف بی کفایت چنین افرادی سپرده است. در عین حال کسانی که مدافع حقوق شهروندی و آزادیهای مدنی ما هستند به خوبی توانایی ان را داشته و دارند که هم از تمامیت ارضی و حقوق بلا فصل ملی و بین المللی ما دفاع کنند و هم در مقابل ظلم و زور و تزویر داخلی حرف حق بزنند. 
 
 
ولی این ادعا و آرزو که در بین ما مردم ایران نمیتوان تفرقه انداخت تا بر همه ما زور گفت نباید در حد امید و آرزو و شعار باقی بماند و باید بر پایه های نظری بسیار عمیقتری استوار باشد.   گرایش های تجزیه طلبانه (به خصوص در آذربایجان و کردستان و خوزستان) در تاریخ ما امری مزمن بوده و هست و کالبد شکافی این مساله طبیعی است که بیش از هر چیز به حقوق پایمال شده شهروندی اقوام ایرانی مربوط میشود--اجحافی ظالمانه که صد البته منحصر و محدود به این دوره سی و یک ساله جمهوری اسلامی نیست و به عصر پهلوی اول و دوم و حتی قبل از آنها هم بر میگردد. تجلی این اجحاف در تمرکز گرایی خشونتبار حکومت های توتالیتر مرکزی نمایان است که خود ناشی از وقوف آنها به عدم مشروعیت و حقانیت عام آنها بر میگردد و ترس آنها از طغیانهای ملی برعلیه حکومت تمرکز و تمامی طلب آنها. خشم موجه ایرانیان به عدم رعایت حقوق حقه شهروندی آنها و یا به زبانها و فرهنگهای پر برکتشان در ایرانی آباد و آزاد بعضا به گرایشهای افراطی ناموجه و حتی تجزیه طلبانه منجر شده، و از آنطرف حکومت های جائر و جابر پایه ظلم مرکزی خود را بر انکار ان حقوق و قلع و قمع جنبش های تجزیه طلبانه استوار کرده اند. هم آن اصرار جابرانه به تمرکز-گرایی توتالیتر غلط است و هم آن گرایشهای تجزیه طلبانه قومگرا. ولی بین این دو شق و تضاد مزمن چه تفکر و راه دیگری را میتوان تصور کرد؟  
 
 
شکستن یک دورباطل   
 
 
قبل ازهرچیز باید نماد های فرهنگ راسیستی (نژاد پرستانه) مستتر در این پدیده و چگونگی عملکرد اجتماعی-روانی آنها را به وضوح دید و شناخت. بدون این شناخت و روانکاوی اجتماعی آن ما دور باطل انقلابها و قیامهای بیهوده اجتماعی دو قرن خودمان را باز هم تکرار خواهیم کرد. شما فرض کنید فردا صبح از خواب بیدار شدید و دیگر جمهوری اسلامی در کار نبود. با "جمهوری اسلامی" که این تجربه سی ساله (و تجارب دویست ساله قبل از ان) در دل و جان شما کاشته و در ماهیت از بیخ و بن ضد دموکراتیک این به قول خودشان "اپوزیسیون خارج از کشور" و یا حتی "اصلاح طلبان" داخل کشور تزریق کرده و پرورانده است چه کار میکنید؟ با این لمپنیسمی که در دل گفتار و رفتار و پندار سیاسیون سیاست زده و حتی بعضی فعالان سیاسی مخالف آنها لانه کرده است چکار میکنید؟ باید به دنبال واحد متشکله تفرقه و از خود بیگانگی و بیگانه تراشی و دشمن انگاری رفت. باید آجر ساختن این دیوار را عوض کرد. تصور کاذب و باطل خود-بزرگ-بینی و دیگر-تحقیری "فارس-مرکزی" ایران و تحقیر مستمر دیگر ایرانیان اطراف و اکناف کشور ما (که صرف عبارت "اطراف و اکناف" مبتنی بر فرض کاذب "مرکزی" برای ایران است) سابقه ای طولانی و مهوع دارد. 

جوک های راسیستی در باره اقوام آذری و لر و کرد و مازندرانی و خوزستانی نقل و نبات روزمره کسانی است که خود را "فارس" تصور میکنند.   این تفرقه افکنی ها هم صرفا محدود به اقوام ایرانی نیست و عینا در مورد پیروان مذاهب مختلفه ما مردم جاری است. ایرانیان کلیمی و مسیحی و بهایی و زرتشتی و سنی نیز همواره مورد طعن و تمسخر و اذیت و آزار ایرانیان شیعه بوده و هستند. همین پدیده جنبه جنسیتی قوی دارد و در انواع اهانت ها و تبعیضات عینی و مجازی و حتی قانونی نسبت به زنان وجود دارد. صرف اطلاق مفهوم "اقلیت"--اقلیت های قومی، اقلیت های نژادی، اقلیت های مذهبی و غیره--مرادف خلق شهروندانی فی النفسه درجه دوم است و بطور کلی مغلوط، چر اکه هر "اقلیتی" مترتب بر "اکثریتی" است و اگر شما "اقلیت" های به اصطلاح "قومی" ما را از کل ما سوا کنید دیگر چیزی در میان نمیماند که ادعای اکثریت کند. خلق مفهوم "اقلیت" از بیخ و بن مترتب بر فرض کاذبی است از یک اکثریت مجازی که اصلا وجود خارجی ندارد. آن اکثریت مفروض مغلوط زاییده ذهن تفرقه انداز خود ماست که حکومتهای جائر از آن برای ظلم بر همه ما سوء استفاده میکنند. باید فکر علاج آن ذهن تفرقه انداز بود. 
 
 
در کل ساختار فرهنگ متمایل به راسیسم ما چنین است که انگار در مرکز مفروض آن "مردی فارس زبان و شیعه مذهب" نشسته است که مرتب در حال خلق "دیگرانی" است تا از طریق وجود فرضی آنها اطمینانش به وجود کاذب خودش بیشتر شود. همه ما ایرانی ها--مرد و زن، شیعه و سنی، چه خود را "فارس" بدانیم چه "غیر فارس"--در خلق خیالی این "مرد فارس زبان شیعه" دخیل و در نتیجه در خلق خلق "دیگر انگاری" هموطنان خودمان سهیمیم. یعنی به اعتبار مقوله "هژمونی" آنتونیو گرامشی ایدیولوژی طبقه حا کم ایدیولو ژی حاکم بر جامعه میشود. ولی حتی گرامشی نقش اساسی "تخیل حاکم" را بر خود طبقه حاکم کمتر در مد نظر داشت. بدین معنی که حاکم و محکوم (غالب و مغلوب) در یک رابطه طبقاتی هر دو در شکل گیری و استنباط معنی و تشکل تخیلی خود و جهان پیرامون خود در واقع اشتراک تصور دارند در ان "تخیل حاکم." در خلق مشترک این "تخیل حاکم" شاید حتی بشود به سه نظام متداخل "ژاک لا کان"--یعنی سه نظام "تخیلی/imaginary ، سمبولیک/symbolic ، و واقعی/real "--در از خود بیگانگی محض ایگو/Ego از خود درست در زمانی که شعور فاعلیت از "خودی بودن" خودش شکل میگیرد--قائل بود. با این تفاوت که در خلقت روانی آن از خود بیگانیگی، "ایگو/ Ego" در واقع ابعاد و اضلاع استدراک از "واقعییت/real " خود و پیرامون خود را از طریق دو نظام میانی "تخیلی" و "سمبولیک" مرتب خلق میکند و باز میابد و از نو رقم میزند. حسن اصرار "لاکان" بر حفظ مرجعییت "فاعلیت" درست هنگامیکه متفکرین قرینه او مثل "دریدا" و "فوکو" کل تصور آن فاعلیت را زیر سوال برده و در نظام فکریشان (که ضد نظام بود) از آن عبور کرده بودند این است که در نظام فکری "لا کان" (که به دلیل ریشه های عمیقش در هگل همچنان "نظام" میماند) رابطه تنگاتنگ بیشتری را بین فرد، هویت، زبان، و جامعه میتوان ملاحظه کرد. با این وسواس ضروری البته که در نظام روانکاوی "لا کان" "ایگو/ Ego" را باید همواره "ایگو خلاق / Creative Ego" تلقی کرد--چونکه ایگو در واقع در مرز نامرءی بین فاعلیت سیال و از خود بیگانگی محض شکل میگیرد. با چنین تصوری از ایگو "لا کان" در واقع واقعیتی دیگر خارج از تداخل خلاق این سه نظام تو در تو وجود ندارد، و در نتیجه همراه جنبشها ی رهایی بخش اجتماعی-مدنی (مثل جنبش سبز) باید همواره بدنبال رهایی مشابهی در قلمرو روان خلاق و شعور متخیل بود (چونکه این جنبش ها اصولا همانقدر قرینه شور و شعف اجتماعی هستند که مقارن افسردگی شدید و از خود بیگانگی محض--یعنی در جریان این جنبش ها ما با آنچه "هانس بلومنبرگ" "تمامیت گرایی مطلق واقعیت" مینامد مواجه هستیم) و گرنه در این جنبشها ی سیاسی ماهمچنان بر پاشنه واحدی میگردد. 

طلبه های قمی که در خرداد ماه ۱۳۸۹ در خانه مرحوم آیت الله منتظری را با لگد از پاشنه در آوردند و دفتر و خانه آیت الله صانعی را با خاک یکسان و ایشان را راهی بیمارستان کردند و مامورانی که در همین ماه به خانه آقای محمد رضا جلایی پور در تهران هجوم آوردند و حتی حرمت خانواده سه شهید انقلابی (انقلابی که آدم های معمولی را به جرم ضد آن بودن به صلابه میکشند) برایشان معنایی نداشت دقیقا از جنس همان طلبه ها و مامورانی انقلابی هستند که سی و اندی سال پیش هم انقلاب چند بعدی ما را ربودند و صد در صد اسلامی میخواستند و اسلامی کردند و تحمل یک صدای مخالف را حتی در صحن دانشگاهها نداشتند.

 باید به ساختار ذهن ستمزده و ستمگر و استبداد زده و مستبد آن طلبه رخنه کرد--و آن طلبه فقط انبوه طالبانی که در و دیوار بر خانه آیت الله صانعی و مرحوم ایت اله منتظری میشکستند نبود. آن طلبه هنوز در جان و روان ملتی که انقلاب ۵۷ را در خاطره خلاق خود دارد خانه دارد. شما حتی به این به اصطلاح خودشان "اصلاح طلبان" دوره آقای خاتمی فعلا مقیم اروپا و امریکا نگاه کنید: شما ممکن است فرد را از جمهوری اسلامی بیرون بیاورید ولی حالا حالا ها مانده است جمهوری اسلامی را از بطن تفکر و خصلت توطئه گر و پرونده ساز او در آورید. اگر حسین شریعتمداری مشغول پرونده سازی برای استاد شجریان است چرا که او طرفدار جنبش سبز است، جناب مستطاب "اصلاح گرا" مشغول پرونده سازی برای استاد محمد رضا لطفی است چرا که او طرفدار جنبش سبز نیست! حالا تکلیف مفاخر ملی ما این وسط چه میشود کسی حالیش نیست. "میوه بر شاخه شدم،" به قول زنده یاد شاملو، "سنگپاره در کف کودک/طلسم معجزتی مگر پناه دهد/ از گزند خویشتنم/ چنین که دست تطاول به خود گشاده/ منم."   بجای انتظار "طلسم معجزتی" شاید اگر ما مردم عادی عقلهای ناقصمان را روی هم بگذاریم از مجذور شعاع ضربدر پی این دایره باطل بلکه بتوانیم بیرون بزنیم.   
 
تعلیل در تحلیل با تبدیل و تبادل استعاره ها 
 
 
در تحلیل و ارزیابی و سعی به درک و گذار از این معضل مزمن اجتماعی--یعنی گرفتاری در نظامی اجتماعی-روانی استبداد زده و استبداد زا که مرتب برای خود مرکزی کاذب متصور میشود تا جوانبی بیگانه را خلق کند تا از قبل تضاد مفروض بین آن خود-مرکزی و آن جوانب-ستیزی به حیات زالو وار خود ادامه دهد نباید از اصل قضیه طفره رفت و مرتب کاسه و کوزه را سر عوامل خیالی و استعاره های نا مربوط شکست. ولی بر عکس ما در فرهنگ سیاسی متداول ایران مرض دشمن تراشی مزمنی را شاهدیم که در جمهوری اسلامی امروز به نوعی "تورت سیندروم" تبدیل شده است، و لفظ "دشمن" نهادینه گفتار سیاسی زعمای جمهوری اسلامی است. "غرب" دشمن است و "غرب" نام جانور غریبی است که جمهوری اسلامی در ذهن معیوب خودش ساخته و پرداخته و دشمن خود و دشمن بشریت قلمداد میکند. ریشه های این پدیده البته به قبل از جمهوری اسلامی بر میگردد و به زمانی که تخم لق مفهوم پرت و پلای "غربزدگی" را مرحوم جلال ال احمد در ذهن و زبان یک نسل کاشت. آل احمد هم البته تنها کسی نبود که به وجود این جانور عجیب و غریب اعتقاد داشت. اگر کسانی مثل آل احمد "غرب" را ام الفساد دنیا میدانستند، کسانی هم مثل داریوش آشوری همین مفهوم کاذب "غرب" را دار الشفا ی همه امراض میدانستند، و بنا بر این از دو روی یک سکه وجه رایجی را نسنجیده بیشتر ترویج میدادند.

 اما حتی خود آل احمد و آشوری و لشکر کشی های متقابلشان هم در واقع مبتکر این مفهوم کاذب نبودند. ذهن استعمار زده هر دوشان این مفهوم را از مدرنیته استعماری اروپا که خودش خودش را "غرب" میخواند گرفته بود و در ذهن و زبان ما جاری کرده بود. دشمن تراشی از مفهوم کاذب "غرب" ولی خودش بخشی کوچک از پدیده ای وسیعتر از ذات دشمن زای فرهنگ ها ست که بنا به قول "کارل شمیدت،" فیلسوف حقوقدان فاشیست آلمان نازی، مستتر در صرف "سیاسی بودن" است. یعنی کل مفهوم "سیاسی بودن" را کارل شمیدت در توانایی ساختن و پرداختن یک فرهنگ سیاسی از "دشمن" قلمداد میکند. در فرهنگ راسیست ایرانی، قبل و همجوار با ساختن و پرداختن "غرب" به عنوان "دشمن" قسم خورده جمهوری اسلامی، استعاره های "عرب سوسمارخور،" "ترک خر،" "مغول ویرانگر،" و "افغان بی فرهنگ " در واقع شق خارجی همان دشمن-تراشی و دیگر-انگاری است که در نظام دیگر-انگاری داخلی "کرد" و "بلوچ" و "آذری" و "لر" و خوزستانی" را می آفریند.            
 
 
چون ریشه این دشمن-تراشی و دیگر-آفرینی خیلی عمیقتر از جدالها ی سیاسی و عقیدتی است ما بین ساختن و پرداختن "غرب" توسط جمهوری اسلامی به عنوان سمبل و نماد "دشمن" و نشانهای مشابهی از دیگر ملت ها در بین مخالفان جمهوری اسلامی مشابهت میبینیم. مثلا در نامه ای که دوست بزرگوار دکتر محسن کدیور خطاب به آیت العظمی صانعی بعد از حمله عده ای از طلبه های قم به محل سکونت ایشان مرقوم فرموده اند میفرمایند: "اخبار و تصاویر و فیلمهای حمله به دفتر حضرتعالی - آن هم در ماه حرام - حکایت از عمق کینه و عداوت جمعی سفیه پرمدّعا دارد که مایه وهن اسلام و تشیع و حوزه و روحانیت هستند. این حمله و تخریب را جز به قوم مغول نمی توان نسبت داد. نوادگان چنگیز خان به صورت شریعتمدار شده اند اما به سیرت سبعیت جاهلی را فراموش نکرده اند. 

حافظان امنیت و نظم، ناامنی و بی نظمی همکاران لباس شخصیشان را نظاره می کنند و دم نمی زنند. شورای تأمین شهر را غمی نیست. فرمانی رسیده بود، باید انجام می شد." (از نامه دکتر محسن کدیور به "محضر مبارک مرجع مبارز آیت الله العظمی صانعی دام ظلّه" مورخ ۲۵ خرداد ۱۳۸۹، مندرج در سایت شخصی دکتر کدیور). در نامه دیگری خطاب به حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ احمد منتظری، فرزند مرحوم آیت الله منتظری، نیز پیرامون حادثه مشابهی در منزل ایشان. دکتر کدیور میفرمایند: "ولایت جائر با غارت و تخریب و یورش مغول وار به دفتر استاد و دفتر مرجع مبارز آیت الله العظمی صانعی و حمله و تخریب خودروی حجت الاسلام و المسلمین کروبی بر سیئات اعمال خود افزود و خود را در پیشگاه خلق و خالق رو سیاه تر کرد." (از نامه دکتر محسن کدیور به حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ احمد منتظری
مورخ ۲۴ خرداد ۱۳۸۹، مندرج در سایت شخصی دکتر کدیور). 
 
 
چرا "قوم مغول"؟ چگونه ما به این نتیجه رسیدیم که " نوادگان چنگیز خان به صورت شریعتمدار شده اند اما به سیرت سبعیت جاهلی را فراموش نکرده اند"؟ در ذهن و زبان ما نام بعضی ملت ها--بخصوص عرب، ترک ، مغول، و افغان، بدلیل نوع به خصوصی تاریخنگاری راسیستی که از عصر رضا شاه به ما رسیده است و مبتنی است بر همین خصلت مضاعف دشمن-تراشی و دیگر-آفرینی--تبدیل شده است به استعاره های وحشیگری و یغما. یعنی همان تنفر و تحقیری را که تصور فارس-مرکز برای دیگر-شدگان ایرانی دارد، تصور شیعی-ایرانی-مرکز برای ملت های دیگر (بخصوص عرب و ترک و مغول) دارد.

 اولا اگر قوم مغول قتل و غارت و وحشیگری کرد، هولاگو ی مغول هم خواجه نصیر طوسی را فرصت و امکانات داد تا رصد خانه مراغه را بسازد که در آن ما شاهد یکی از درخشان ترین ادوار تاریخ علم در ایران و اسلام باشیم. بعد هم که دوره ایلخانیان (یعنی حکومت "نوادگان چنگیز" برای حدود یک قرن و نیم بر بخش عظیمی از ایران) یکی از درخشان ترین ادوار علم و ادب و هنر ایرانی است. بنا بر این با چه مجوزی ما "مغول" را کرده ایم استعاره غارت گری و وحشیگری و خانه سر مردم بیگناه خراب کردن؟ آیا ما خوشمان می اید اگر هندیان هم بدلیل لشگر کشی ها و قتل و غارتهای سلطان محمود غزنوی و نادر شاه افشار به سرزمینشان از کلمه "ایرانی" به عنوان استعاره وحشیگری استفاده کنند؟ آیا جنبش سبز نبایدحد اقل فکر آینده دیپلوماتیکش با جمهوری مغو لستان باشد و از این استعاره های راسیستی دیگر استفاده نکند و امید نوع دیگری از تاریخنگاری را پیریزی کند؟
 
 
بطور قطع این استعاره های دشمن آفرین محدود به ملت مغول نیست و به استعاره های "عرب و ترک و هندی و افغان" و از همه مهمتر "غرب" تعمیم پیدا میکند. زمان محمد رضا شاه پهلوی میگفتند که سربازها ی اسراییلی برای سرکوب ایرانیان آمده اند. و یا به خوبی یاد دارم زمان حمله ارتش شاه به صحن دانشگاه های در ایران زمان دانشجویی من میگفتند که این سرباز ها را از "دهات" آورده اند. امروز هم که میگویند سربازان لبنانی آمده اند برای سرکوب ملت ما--که اگر هم این شا یعه درست باشد کسی نیست بپرسد اگر حزب الله لبنان به ایران آدم فرستاده است، خود حزب الله لبنان را کی درست کرد؟ آیا شما به محله "الضاحیه" بیروت تشریف برده اید که مثل محله ای در میدان راه آهن تهران میماند با تابلو های عظیم آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای و جناب مستطاب احمدی نژاد و بین آن تابلوهای رنگ وارنگ هم پر است از مغازه های ایرانی آجیل و نقل و نبات و زعفران فروش. آیا ما ایرانیها خوشمان میاید لبنانی ها بیایند به اهواز یک ارتش مستقل مسلح درست کنند و اسمش را هم بگذارند "حزب اله" و آن ارتش هم اصلا در جنوب ایران یک حکومت خود مختار مسلح درست کند و شروع کنند با همسایه های ایران به جنگ افروزی--یعنی دقیقا کاری که ایرانیها در لبنان انجام داده اند. و البته انشااله خاطر مبارک حضرات هست که آقایان خامنه ای و احمدی نژاد هم ایرانی هستند. هر چند که اخیرا هم باز یک شایعه درست کرده ایم که این آقای احمدی نژاد اصلا کلیمی است و شیعه-ایرانی نیست، همانطوریکه میگفتند آیت الله خمینی هم هندی است ایرانی نیست!    
 
 این قبیل استعاره ها در واقع بیگانه سازی های مکرر و ملال آور و همچنان تعلیق مسؤلیت از خود است، یعنی نوعی عدم توانایی رویارویی با این واقعییت تلخ که از ماست که بر ماست--و آنها یی هم که امروز در خیابانها و سیاهچالهای جمهوری اسلامی چوب و چماق بر فرق سر بچه های ما خرد میکنند ایرانی شیعی اثنی عشری، فرزندان غیور کوروش و داریوش و پیروان امیر المومنین علی علیه سلام هستند. جملگی این برادران حمله ور به خانه آقایان آیات عظام مرحوم منتظری و صانعی نیز باز ایرانی خلص بودند و نه مغول، مسلمان و نه پیروان "شمانیسم"، شیعه و نه سنی، طلبه و نه دانشجوی دانشگاه تهران یا شیراز. چرا اولا این براءت از ایرانیان مسلمان خلص شیعه اثنی عشری طلبه حوزه های قم و بعد هم کاسه و کوزه ها را همه سر بیچاره "مغولان" و "نوادگان چنگیز" شکستن؟ "نوادگان چنگیز" امروز در جمهوری مغولستان برای خودشان یک جمهوری آباد و آزادی درست کرده اند و تا آنجاییکه ما هم خبر داریم شهروندان خودشان را از وسط خیابان نمیربایند، به زندان نمیبرند، شکنجه و آزار نمیدهند، تجاوز نمیکنند، و بعد هم به اتهام شرعی "محاربه با خدا" حلق آویز نمیکنند. 

من فکر نمیکنم در سرتاسر جمهوری مغولستان و در میان هیچ کدام از "نوادگان چنگیز" امروز شما یک آیت الله مصباح یزدی، یک عدد حسین شریعتمداری و یا یک فقره فاطمه رجبی، یا یک نفر از آن انبوه طلابی که به منزل آقای صانعی و مرحوم آیت الله منتظری حمله ور شدند پیدا کنید--و تازه هم اگر پیدا کنید آنها به کار ما کاری ندارند. این نوع فرا فکنی ها خود نمونه بارزی از عدم توانایی نظری و یا آمادگی روانی برای رویارویی با مسائل معتنابه فرهنگی و از ان هم مهمتر تعلیل در تحلیل با تبدیل سلسله وار استعاره ها به یکدیگر است. اینها طلبه مسلمان شیعه نبودند مغول بودند! "جمعی سفیه پرمدّعا" بودند! خیر--با کمال تاسف ایرانی بوده و هستند، و نیز مسلمان و نیز شیعه و نیز طلبه، و چه بسا اگر رو به دوربین هم میکردند جای مهرشان هم بر پیشانی، و چه بسا از قضای روزگار یک از انها هم بزودی بشود یک فقیه عالیقدر و عضو مجلس خبرگان رهبری یا رییس قوه قضاییه. و همین اشخاص کاری هم با محل سکونت عالیترین و محترم ترین مراجع شیعه و روحانیون طراز اول ایران کردند که شخص رضا شاه و نیز محمد رضا شاه هرگز با هیچ روحانی نکردند. حالا چه؟ حالا باید چه کار کرد؟ نمیشود که چون باید ساحت "اسلام" از هرگونه خطایی بری باشد و حلقه طناب "اسلامی" حتما گردن "جمهوری" ما آویزان باشد ما بگوییم اینها مسلمان نبودند، مغول بودند.
 
 
به وضوح از ویدئو جلوی در خانه آقای صانعی و مرحوم منتظری میتوان شنید طلبه غیرتی پر خروشی را که فریاد میزند: " ما طلبه ها که اينها را بزرگشون کرديم خودمونم کوچيکشون می کنيم." کجای این حرف مغولی است؟ این حرف از ناف قم و از بطن عرف و عادات حوزوی بیرون آماده است. در ضمن این طلبه ها کار عجیب و غریبی هم نمیکنند. لابد هنوز یادمان هست این فرمایش بنیانگذار جمهوری اسلامی را که یک موقع فرموده بود: "بايد جوانهاى ما عمامه اينها را بردارند. عمامه اين آخوندهايى كه به نام فقهاى اسلام، به اسم علماى اسلام، اين طور مفسده در جامعه مسلمين ايجاد مى‏كنند بايد برداشته شود. من نمى‏دانم جوانهاى ما در ايران مرده‏اند؟ كجا هستند؟ ما كه بوديم اين طور نبود؟ چرا عمامه‏هاى اينها را بر نمى‏دارند؟ من نمى‏گويم بكشند؛ اينها قابل كشتن نیستند؛ لكن عمامه از سرشان بردارند. مردم موظف هستند، جوانهاى غيور ما در ايران موظف هستند كه نگذارند اين نوع آخوندها (جل جلاله گوها) معمم در جوامع ظاهر شوند و با عمامه در بين مردم بيايند. لازم نيست آنها را خيلى كتك بزنند؛ ليكن عمامه‏هايشان را بردارند؛ نگذارند معمم ظاهر شوند. اين لباس شريف است، نبايد بر تن هر كسى باشد." (به نقل از "نگاهي به برخي ديدگاههاي سياسي امام خميني" مندرج در سایت خبرگزای پارس در ۱۶ خرداد ۱۳۸۸: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=۸۸۰۳۱۶۰۵۸۶ و نیز مندرج در سایتhttp://basijjahani.blogfa.com/). در مقابل نص آیت الله خمینی که لابد دیگر اجتهاد جایز نیست.    
 
 
ما به هیچ وجه قصد اهانت به هیچ کدام از آقایان را نداریم ولی ما راخواهند بخشید که ما درست حالیمان نیست بالاخره از سر کی باید عمامه برداشت و از سر کی بر نداشت. ما که اصولا اهل عمامه از سر کسی بر داشتن نیستیم. ما چیزی جز احترام برای اهل عبا و عمامه نداریم.  راستش فرق عمامه با عمامه را هم ما مردم عادی درست نمیفهمیم. ولی ظاهرا بین اهل منبر وطلاب قم مرسوم و معتبر است که هر از چند گاهی برخی عمامه ها را باید برداشت و برخی را سر جایش نگاه داشت. در این میان ما مردم بیگناه که ازقضا عبا و عمامه ای هم نداریم مانده ایم متحیر که بالاخره این مقوله حقوق ساده شهروندی ما مردمان که نمیخواهیم شاهد حلق آویز شدن هموطنانمان باشیم چیست؟ به محض اینکه مردم ما میخواهند به یکی از آن آیات عظام بدلیل شجاعت و صراحتشان در مقابل ظلم دیگر آیات متوصل و امیدوار شوند، طلبه سابق دیگری با اطلاع از سوابق ایشان از گوشه ای خبر میدهد که مواظب باشید: "یوسف صانعی [کذا: بدون ذکر عنوان "آیت الله"] در سال‌های دادستانی کل کشور (۱۳۶۴ -۱۳۶۱ ) سیمای قاضی سخت‌گیر و رعب‌آفرینی را داشت که به برخوردهای تند با فعالان سیاسی و حتی متهمان جرایم عادی مانند گران‌فروشی آوازه داشت. او به اظهارنظرهای افراطی خود نیز شهره بود. جدا از اعدام و حبس بدون گذراندن رویه‌ی قانونی، چنین سخنانی از او بسیار شنیده شد «ضد انقلاب باید آن قدر از شما بترسد که عکس شما را ببیند فرار کند و اگر این جور شد، مسلمان صددرصد هستید» (روزنامه‌ جمهوری اسلامی، یازدهم اسفندماه ۱۳۶۱ ). 

او گرچه در سال‌های اخیر دیدگاهِ خود را درباره‌ ولایت فقیه تعدیل کرد، تا سال‌های نخست رهبری آیت الله خامنه‌ای، از هواداران برداشت مطلق‌گرایانه از ولایت فقیه بود. او حتی در خردادماهِ سال شصت و هشت، در یک سخنرانی در قم گفت «من به عنوان یک مسأله‌ شرعی می‌گویم که تخلف از فرمان آیت الله خامنه‌ای خروج از ولایت الله و ورود به ولایت شیطان است». نمونه‌ دیگر، احمد آذری قمی از فقیهان بلندپایه‌ انقلابی است که مدتی در آغاز انقلاب، دادستان بود. او نیز در اواخر عمر خود با حکومت درافتاد و سرانجام خود و خانه‌اش آماج نیروهای اطلاعاتی حوزوی تحت امر آیت الله خامنه‌ای قرار گرفت و پس از اندی درگذشت. او که به منتقد آیت الله خامنه‌ای بدل شده بود، پیشترها درباره‌ ولایت فقیه گفته بود «ولی فقیه تنها نیست که صاحب اختیار بلامعارض در تصرف در اموال و نفوس مردم می‌باشد، بلکه اراده او حتی در توحید و شرک ذات باری‌تعالی نیز موثر است و اگر بخواهد می‌تواند حکم تعطیل توحید را صادر نماید و یگانگی پروردگار را در ذات و یا در پرستش محکوم به تعطیل اعلام دارد». (روزنامه رسالت، نوزدهم تیرماه شصت و هشت) (مهدی خلجی، "روحانیت؛ سلطنت سکوت" مردمک ۲۶ خرداد ۱۳۸۹).
 
 
حالا این وسط تکلیف ما مردم ساده، "عامی" به قول علمای روحانی و طلاب قدیم و جدید محترم قم ، چیست که میخواهم نوعی زندگی بکنیم که تا عکس کسی را دیدیم نترسیم و فرار نکنیم؟  
 
 
تحکیم پایه های نظری وحدت ملی
 
 
خصلت مضاعف دشمن-تراشی و دیگر-آفرینی در فرهنگ سیاسی ما را میتوان مبتنی بر تداخل خلاق سه نظام تو در تو ی "لاکانی" در خلق تخیلی واقعییت اجتماعی و قرار دادن تصور "فاعلیتی دانا" در مقابل آن واقعییت دانست تا از قبل این تقابل ما "واقعییتی" را بسازیم و ببینیم و بعد هم یا ان را بپذیریم یا حتی با آن مبارزه کنیم، و بعد هم با پذیرش و یا مبارزه با ان واقعیت ساختگی روان خلاق مادر خدمت قراتی از حیات اجتماعی ما باشد که متضمن منافع صنفی و طبقاتی و یا حرفه ای و یا جنسیتی ما باشد. یعنی شما اگر "کرد" و "لر" و "آذری" را از آن "فارس" مفروض بگیرید کل نظام کذب هویت آفرینی او از بنیان فرو میریزد؛ همچنانکه اگر شما "غرب" را از حسین شریعتمداری بگیرید اسلامش را از دست میدهد، و یا تنفر از بشر و بشریت را از فاطمه رجبی بگیرید امام زمانش را از دست میدهد،
 
و در این سوی معادله سیاسی هم اگر دوست بزرگوار من آقای دکتر کدیور بپذیرد که آنهایی که به منزل مرحوم استاد ایشان آیت الله منتظری و آیت الله صانعی حمله کردند مغول نبودند--شیعه خلص طلبه حوزه های علمیه مالوف و معرف حضور ایشان بودند (یعنی "خود" او بودند در روایاتی دیگرگونه و خلاق/مخرب از خود بالقوه او)--آن وقت ممکن است ایشان مرحمت بفرمایند که این حلقه طناب "اسلامی" را با اجازه ایشان و دیگر روحانیون محترم ما از گردن نحیف جمهوریت ما بردارند تا هم جمهوریت ما نفس راحتی بکشد و هم دین آباء و اجدادی ما از مظان اتهام استبداد گرایی و وحشیگری و ظلم و زور و حکومت با چوب و چماق و آدم ربایی و شکنجه و تجاوز و قتل عمد برهد و به بستر خلاق تاریخ و وجدان پویای مردمان برگردد وشکوفایی جوانه های سبز و جوان تازه ای را نوید بدهد و حتی شاهد شود. همین اصل البته در میان به تصور خودشان "سکولار" ها هم برقرار است. یعنی آقای داریوش آشوری تصوری سنتی از مدرنیته دارد؛ آقای آرامش دوستدار طلبه جزم اندیش، مطلق گرای، مستبد، و مکبری است که دارد با ذهن استعمار زده خود-اورینتالیزه شده اش (او برنارد لویسی است که فکر کرده فیلسوف است و فارسی مینویسد) قمه به دست و الله اکبر گویان در از پاشنه خانه فرهنگ آبا و اجدادی خودش میکند، و قس علی هذه.      
 
 
برای رهایی از کلاف تو در توی دشمن-تراشی و غیر-آفرینی داخلی و خارجی (از "کرد" و "بلوچ" گرفته تا "مغول" و "عرب" و "غرب") باید بدنبال تحکیم پایه های نظری وحدت ملی ما بود. باید آنرا از چنبر قضا و قدر رهانید و از دور باطل تجزیه طلبی و سرکوب نجات داد.   منطق روایی خوف-دیگری سازی را باید شکست. باید به دنبال تجارب مشترک بود--از طریق خردی جدلی که در میان جمع ما نهفته و همواره ناتمام است و مغایر تمامیت خواهی روایی و سیاسی (که توامان همند). سازمان تداخل بین رویت و روایات خود-و-دیگری، فرد-و-جامعه، هویت-و-تاریخ را باید تغییر داد. این سازمان خود به خود تغیر نمیکند. این سازمان با خرد نقاد و خلاق و از همه مهمتر خردی جدلی که همیشه منتظر و معطل حرکت متضاد خود است تغیر میکند. در عین حالیکه نباید این "خرد" را خردی مسجل و مسلم دانست در ضمن نباید استنباطی ساختاری-عملکردی از آن سازمان روانی-اجتماعی دشمن-تراشی و غیر-آفرینی داشت. باید به نقش ذوق و خرد خلاق در اختلال در این نظام قائل بود.   گرفتاری مفهو م "دولت-اندیشی/governmentality " میشل فوکو همین تصور ساختاری-عملکردی مستتر در قدر قدرتی قدرت است. راه فراری از آن نیست. 

ما خودمان محمل قدرقدرتی قدرت شده ایم.   کسی ما را نگاه نمیکند. پلیس و پاسبانی در کار نیست. ما نگاه ترسناک قدرت را ذاتی وجودمان کرده ایم. این تصور "فوکویی" از نظام روانی-اجتماعی مبتنی بر استنباطی توتالیتر از حیات اجتماعی-سیاسی است. و یا به قول "ژان بودریا" در رساله موجز و زیبای "فوکو را فراموش کن/Oublier Foucault" (منتشر در سال ۱۹۷۷) فوکو هنگامی از نظام های قدرت حرف میزند که گویی آن نظام ها دیگر تمام شده اند و خود ضد-نظام فکری او آخرین نفس همین نظامهای فکری قدرتند. ولی حتی سوای نقد پسا مدرن "ژان بودریا،" و پیش و پس از آن، "فوکو" در وضع ضد-نظام ضد-روایی خود تصوری توتالیتر از روایت را با خود حمل میکرد--و در این گذر یا اصلا عنایتی به حیطه مخرب/سازنده هنر نداشت و یا تصورش از هنر مبتنی بود بر استنباطی ارسطویی از "تشبیه/mimesis". تخریب خلاق سازمان درونی شده "غیر-آفرینی" نیز در هنر خیلی زودتر اتفاق می افتاد--به همین دلیل است که نیرو های سرکوب جمهوری اسلامی بطور غریزی بسیار به هنر و هنرمندان حساسیت دارند و صرف هنر مستقل را دشمن خود میپندارند و درست هم فکر میکنند. 
 
 
ولی این فرو پاشی نظام "غیر-آفرین" در هنر همواره تلویحی و به استعاره است--و باید هم چنین باشد. قدرت القا و پایداری تصویری و عاطفی هنر هم در همین اصل استعاره و تلویح مندرج است. به همین دلیل این فروپاشی نظام مبتنی بر دشمن-تراشی در هنر همواره منتظر نقد نظری است و تا در حیطه نظر روایی نشود به حیطه عملکرد اجتماعی تبدیل نمیشود. هنر ضمیر ناخود آگاه جامعه و تاریخ است--خوابی است که مردمانی دیده اند و منتظر تعبیر.   تعبیری که هنر آبستن آن است و هنری که جامعه آبستن آن دو طفل همزادند، متولد بر بستر تاریخ و مستتر در تلویحات یک فرهنگ. تقابل و تعامل هنر و نظر حرکت های اجتماعی را رفیق و دلیل راهند.   ولی ظلم و زور و ترور و ارعاب طبیعی است که این دو طفل همزاد را میترساندشآن و پنهانشآن میکند. اینجاست که هنر خلاق اجتماعی و نظریه پردازی اجتماعی توامان حرکت های اجتماعی هستند و باید باشند تا از این گذر در حیطه هنر و نظر (که توامان روایی و تصویری همند) جهت جنبش های اجتماعی را تعبیری نظری و تخیلی خلاق دهند. بدون مداخله هنر و نظر ( که در حیطه اشارات و تنبیهات به جنبش های اجتماعی ابعاد شکوفای تخیل و تغزل میبخشند) جنبش های اجتماعی حتی اگر به پیروزی سیاسی هم برسند (یا به عبارت اصح بخصوص اگر به پیروزی سیاسی برسند) همچنان سترون میمانند. 

هنر و نظر از ساختار شکنی های خلاق و زندگی ساز جنبش های اجتماعی پرده پرداری میکنند و در واقع کشف المحجوب چهره و تن زیبای انانند. از این پرده برداری شایسته و بایسته است که فرهنگ محجوب ما درکی زیبا شاختی و استدراکی مبتنی بر سلامت روند تاریخ داشته باشد. گفتارهایی که تاریخ و جامعه را مریض میدانند ("غرب زدگی می‌گویم همچون وبازدگی،" مرحوم ال احمد میگوید، "و اگر به مذاق خوشایند نیست، بگوییم همچون سرمازدگی یا گرمازدگی. اما نه، دست کم چیزی است در حدود سن زدگی") و عقب مانده (داریوش شایگان و داریوش آشوری) و یا مریض و ممتنع از تفکر (آرامش دوستدار) و یا رو به زوال و انحطاط و اضمحلال (جواد طباطبایی)، و یا معیوب و به دور افتاده از اصل خویش (علی شریعتی) و یا از سنت گرایی مطلوب (سید حسین نصر) نه فقط به روند شکوفای زیبا شناختی این جنبش ها کورند و کر بلکه اصولا دریافتشان از تاریخ و تفکر خلاق مغلوط و مقرون به نوعی روان پریشی اجتماعی مزمن. 
 
 
فرزاد کمانگر معلم کرد ایرانی بود
 
بافت جامعه را اما ممکن است که سالم هم دید، سالم هم دانست، سالم هم تصور کرد . این جامعه ممکن است سی سال به یک جمهوری دغل و دروغ به قول خودش "اسلامی" فرصت بدهد، همانطوریکه بیش از نیم قرن به دو پهلوی فرصت داد. ولی بالاخره طغیان میکند و طغیانش خشمی شریف و حرکتی زیبا و جهشی تنومند و رو به تعالی دارد. در جریان چنین جنبش هایی همانقدر خصلت جهانشهری ما (که نقطه تلاقی ما باجهان است) مجال نمود میابد که خصیصه ایرانشهری ما (که نقطه تلاقی تفرقه های پیش-ملتی ماست). این خصیصه ایرانشهری مبتنی بر نوعی ناسیونالیسم فرا-قومی است که تجارب جمعی را به شعوری جمعی و خردی خلاق مبدل میکند. منظورم از "ایرانشهری" چیزی نیست جز انسجام خرد جمعی و عاطفه ملی جاری و زنده و خلاق و پویا در میان ما مردم ایران، مبتنی بر تجارب تاریخی معاصر و متأثر از خاطره تجارب قدیم. انقلاب مشروطه را ما معمولا بالاترین تجلی ناسیونالیسم جدید ایرانی میدانیم. این ناسیونالیسم ضد استبدادی و ضد استعماری در واقع کانال تولد مردم و ملیتهای مختلفه ما به عنوان یک "ملت/nation" واحد در عصر جدید است. برتری این ناسیونالیسم فرا-قومیتی به ناسیونالیسم های قومیت گرا در این اصل است که در ذاتش فرهنگی چند قومی در تپش و مستتر است--دور بینی است رو به ایران و جهان و متشکل از چند لنز متداخل.

 از پیگری همین تجارب مشترک تاریخی است که این مفهوم "ایرانشهری" شکل میگیرد--مفهومی که از دل تجربیات و تخیلات معاصر تاریخی استخراج میشود. انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن صنعت نفت، قیام خرداد ۱۳۴۲، قیام سیاهکل، انقلاب بهمن ۱۳۵۷ از جمله مهمترین شاخصه های شکل گیری بعد سیاسی این فرهنگ "ایرانشهری" است. ولی این فرهنگ به بعد سیاسیش (خوشبختانه) محدود نیست، و ابعاد فرهنگی، هنری، و ادبیش خیلی بیشتر و پیشتر در شکل گیری آن سهیمند. شکل گیری این فرهنگ "ایرانشهری" همانقدر در جریان بحرانهای اجتماعی صورت میگیرد که از خلال خلاقیت های هنری.   جنبش ملی شدن صنعت نفت همانقدر در خاطره مشترک این فرهنگ "ایرانشهری" دخیل است که داستانهای صادق هدایت؛ کودتای ۲۸ مرداد همانقدر که شعر "زمستان" مهدی اخوان ثالث، خاطره حکومت پهلوی دوم که فیلم "گاو" داریوش مهرجویی، و قس علی هذا.      
 
 
در انقلاب مشروطه همه ایرانیان از هر قشر و قماشی شرکت کردند و به تعبیری اصلا مفهوم "ایران" به معنی جدید آن به عنوان یک "ملت/nation" در عصر جدید محصول صرف همین انقلاب مشروطه و مقدمات نظری آن است. از آذری و کرد و لر و ترکمن و ارمنی و زرتشتی و ارمنی و مسلمان و زن و مرد در کوره انقلاب مشروطه و مبارزات اجتماعی بعد از آن ملت واحدی به وجود آمد. یعنی به قول "فردیناند تونیس" (۱۹۳۶-۱۸۵۵)، جامعه شناس آلمانی، از مجموعه "Gemeinschaft/قوم" های پراکنده ما یک "Gesellschaft/جامعه" واحد پدید آمد. شکل کیری این فرهنگ نوین مستتر در گذار تاریخی از این Gemeinschaft های متفرق و حتی متضاد به Gesellschaft واحدی را همراه با شکل گیری خاطره جمعی مشترک فرایند فرهنگ "ایرانشهری" نوین است. شکل گیری این ملت واحد از احاد و اقشار مختلفه ما بود که فرهنگ "ایرانشهری" ما را رقم زد و از تفرقه قومی ما یک "مردم" ساخت. ملت ها در جریان مبارزاتشان شکل میگیرند، موقعییکه تلاششان بر علیه ظلم واحدی هدف واحدی را برای جمع متفرق آنها خلق میکند. واحد ساختاری این ملت در جریان انقلاب مشروطه تولد مفهوم "شهروند" در میان مردم ما بود. نظریه پردازی علمای مترقی شیعه نظیر میرزای نائینی و آخوند خراسانی که برای انقلاب مشروطه توجیه شرعی و فقهی و شیعی میافتند صد البته پدیده میمون و مبارک و مسرت بخشی بود و ملت ما را در جهت نیل به اهداف دموکراتیکش یاری کرد. ولی بدون آن نظریه پردازی ها و مشروعیت بخشیدن ها هم انقلاب مشروطه به نتیجه میرسید و اساس حقوق دموکراتیک ملت ما را بر اساس رکن رکین شکل گیری حقوق شهروندی ما در جامعه نوین و "ایرانشهری" (به معنی یک "ملت مدرن/modern nation ") رقم میزد. 

در شکل گیری ملیت فرا-قومی و فرا-مذهبی ما از طریق انقلاب سرنوشت ساز مشروطه هر مسلمانی شهروند بود ولی هر شهروندی مسلمان نبود. در نظر و عمل پیدایش این "ایرانشهری" مدرن، "ملت ایران" را شهروندانش تشکیل میدادند، و مسلمانی شرط این شهروندی نبود. ولی توجیه فقهای مترقی شیعه از مشروعیت مشروطیت امری میمون و مبارک بود (تا آنکه در نسل های بعد امر بر بعضی از این فقها مشتبه شد و با فراموشی نقش روحانیونی چون شیخ فضل الله نوری --که درست نقطه مقابل میرزای نایینی و آخوند خراسانی بودند--کل مشروطییت ما را مشروعه میخواستند و میدانستند). 
 
 
برای شاهد این مدعا و شکل گیری فرهنگ ایرانشهری از خلال جنبش های اجتماعی معاصر که از طریق آن مدنیت مدرن ما در حیطه سمبولیک "ایران" به عنوان یک ملت مدرن شکل میگیرد مثالهای عدیده ای میتوان آورد ولی من مایلم به دلیل حوادث دردناک گذشته استدلالم را براساس نامه "معلم اعدامی زندان اوین فرزاد کمانگر،" انچنان که او خودش انرا امضا کرده است (به تاریخ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹)، بیان کنم. این نامه یکی از ماندگار ترین اسناد ادبی-تاریخی جنبش آزادیخواهی مردم ایران در این تاریخ است (برای متن اصلی و ترجمه انگلیسی این نامه به این سایت رجوع کنید: http://www.astreetjournalist.com/2010/04/29/teacher-on-death-row-farzad-kamangar-writes-new-letter-“.)
 
 
این نامه با اشاره و تلمیحی به قصه معروف "ماهی سیاه کوچولو" (۱۳۴۶) زنده یاد صمد بهرنگی (۱۳۴۷ - ۱۳۱۸) نویسنده شهیر آذربایجانی ایران شروع میشود. "یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد . . . یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست." صرف این تلمیح، بیش و پیش از هرچیز، مبین نوعی تصور ایرانشهری اجتماعی و ادبی است که در آن معلم کرد با همتای آذری خود هم به عنوان یک معلم روستایی و متعهد به بچه های فقیر و هم در مقام یک نویسنده قصه های کودکان همذاتپندار است. این همذاتپنداری بزودی ابعاد سیاسی پیدا میکند وقتی که فرزاد کمانگر بلا فاصله اضافه میکند که: "هم بندی ، هم درد سلام شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود." ولی این اشاره سیاسی در محدوده سیاست سترون نمیماند و اضلاع متبلور ادبی میابد: "شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید. 

مرا هم که به یاد دارید منم ، بندی بند اوین منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن منم، همان رفیق اعدامیتان." تلفیق خلاق سیاست و ادب، خشونت نهفته در ساحت زندان و عطوفت جاری در استعاره ماهی و دریا را بهم میامیزد تا از طریق تلمیح این نامه ما هم همدرد زندانیان دربند و هم همآواز سرود آزادیی باشیم که فرزاد کمانگر و همبندانش میخوانند. بدین ترتیب در چند سطر اول این نامه، معلم کرد ایرانی با همتای آذربایجانی خود در حیطه سمبولیک زبان و ادبیات فارسی کودکآن و نیز تعهد به نوعی پداگوژی که زنده یاد بهرنگی در کتاب ماندگار خود "کند و کاو در مسائل تربیتی ایران" (۱۳۴۴) به تشریح توضیح داده بود وجه مشترکی فرا-ملیتی و ایرانشهری میابد--ایرانشهری بدین معنی که خاطره ماندگار نظریات و فعالیتها و قصه های صمد بهرنگی در دهه ۱۳۴۰ امروز دیگر جزء خاطره جمعی ایرانیان فراسوی هر گونه قومیت گرایی قرار میگیرد. بعبارت دیگر اگر زنده یاد فرزاد کمانگر در حیطه زبان و ادبیات صرفا "کردی" و یا صمد بهرنگی در حیطه مشابه "آذری" باقی میماندند برد عام و فرا-قومیتی و ایرانشهری آنها محدود و اصلا ناممکن میماند. در عین ریشه عمیق داشتن در کردستان و آذربایجان ایران، فرزاد کمانگر و صمد بهرنگی در حیطه وسیعتر زبان و ادبیات فارسی تار و پود خرد و عطوفت گسترده تری را در تصور ایرانشهری ما بهم بافته اند. ولی مهم است که بیاد داشته باشیم که حلول فرزاد کمانگر به حیطه سمبولیک ایرانشهری نه از طریق وساطت مفهوم کاذبی به اسم "فارس" که از مدخل مرجعیت نویسنده ای آذری که خودش به حوزه عمومی ادبیات ایرانشهری متعلق است صورت میگیرد. 
 
 
این مفهوم فرا-قومیتی در نامه فرزاد کمانگر--و همچنان از طریق اشاره و تلمیح به قصه "ماهی سیاه کوچولو"--بتدریج ابعاد سمبولیک وسیعتر و بطور اخص جغرافیایی پیدا میکند. "حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند…ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد…ماهی کوچولو خواست ته آب برود .می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، ۱۰۰۰۰تایی میشدند،که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت:به دریا خوش آمدی رفیق." این "دریا" را میتوان اینجا نمادی از مفهوم "ایرانشهری" خواند--نه فقط در اصل قصه بهرنگی که در قرآئت کمانگر از آن. همین تمثیل جغرافیایی ولی باز بزودی ابعاد سیاسی مشخصتری میابد و دقیقا به سوی "دریایی" میرود که از همه رودخانه ها جاری در ایران شکل میگیرد: "همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند ؟ مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد." از این صریحتر، زیباتر، و شیواتر نمیتوآن تمثیل جغرافیایی "ایرانشهری" را بیان کرد. در این جمله فرزاد کمانگر، "فرزندان این آب و خاک" دیگر فقط فرزندان کرد و یا آذری و یا لر و یا بلوچ و یا هیچ "ماهی رودخانه دیگری" نیست چرا که اکنون همه ماهی ها به دریا ریخته اند. صرف عبارت "ماهیان کوچولوی این سرزمین" در نامه فرزاد کمانگرکوس رسوایی حکومت جائر دروغگوی دغل بازی است که فرزاد کمانگر را به تهمت تجزیه طلبی کشته است--یا بر عکس کسانی که از خاطره او برای نیات تجزیه طلبی بخواهند سوء استفاده کنند. ذهن متعالی برتری که از "ماهیان کوچولوی این سرزمین" و یا "چشمهای فرزندان این آب و خاک" حرف میزند تنگ چشمی و کوته نظری تجزیه طلبی ندارد.   
 
 
از اینجای نامه به بعد هر کجا فرزاد کمانگر از "معلم بودن،" "دم زدن،" و یا "تدریس کردن،" سخن میگوید دیگر زبانش زبان ایرانشهری ماست و از ذهن و زبان یک ملت (نه این یا آن قوم) سخن میگوید: "مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟ مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟" ولی شاه بیت این غزل آنجاست که فرزاد کمانگر سرزمین همه ما را "سرزمین صمد" مینامد، "ارس" را جاودانه کرده و رودی میبیند که در روایت مرگ صمد زندگی ما را تعریف کرده است: "نمی توانم تصور کنم در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟ می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد “برای تو معلم آزاده” ، تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان ماهیخوار."
 
 
صرف نقل قول آخر قصه "ماهی سیاه کوچولو" صمد بهرنگی در انتهای نامه فرزاد کمانگر بازخوانی آن در یکی از حاد ترین برهه های تاریخ معاصر ما برای ملتی است که درزندگی و مرگ دو قهرمان ملی خود زندگی و هویت ملی خود را یافته است: "ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است.۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…" هر فکری که آن ماهی سیاه کوچولو و آن ماهی سرخ کوچولو داشتند و دارند بطور قطع امروز به حافظه پهنای دریا از خودش سپرده شد و از یاد رفتنی نیست.  
 
 
آخرین نامه فرزاد کمانگر، نویسنده-معلم-شاعر کرد ایرانی، اولین سند ادبی و منشور سیاسی ما میتواند باشد برای دریافت و استنباطی مجدد از فضا و هوا و الفت جغرافیایی و تاریخی ایرانشهری ما در تصوری از ایران که مرکزیتش همانقدر در تهران است که در تبریز، اردبیل، آستارا، یا مراغه؛ گرانیگاه عاطفیش همانقدر در شیراز است که در میاندوآب، مهاباد، یا مریوان؛ بعد هم اصفهان را میگیرد و مثل باد صبا دور ایران میگردد از سنندج و کرمانشاه و خرم اباد راه میافتد تا برسد به دزفول و شوشتر و اهواز و آبادان و خرمشهر ما؛ بعد هم بچرخد به طرف کازرون و شیراز و کرمان تا برسید به زاهدان؛ از انجاهم برویم پایین سری بزنیم به طرف بوشهر و بندر عباس و گناوه، یا اگر دلمان خواست که برویم بالا به طرف بیرجند و گناباد و تربت حیدریه تا برسیم به نیشابور و مشهد و بعد هم یک دور قمری بزنیم به طرف گنبد کاووس و گرگان و ساری تابرسیم به بابلسر و چالوس رشت و بندر انزلی.
 
آخرین نامه فرزاد کمانگر، نویسنده-معلم-شاعر کرد ایرانی، اولین سند ادبی و منشور سیاسی ما میتواند باشد برای دریافت و استنباطی مجدد از فضا و هوا و الفت جغرافیایی و تاریخی ایرانشهری ما در تصوری از ایران که مرکزیتش همانقدر در تهران است که در تبریز، اردبیل، آستارا، یا مراغه؛ گرانیگاه عاطفیش همانقدر در شیراز است که در میاندوآب، مهاباد، یا مریوان؛ بعد هم اصفهان را میگیرد و مثل باد صبا دور ایران میگردد از سنندج و کرمانشاه و خرم اباد راه میافتد تا برسد به دزفول و شوشتر و اهواز و آبادان و خرمشهر ما؛ بعد هم بچرخد به طرف کازرون و شیراز و کرمان تا برسید به زاهدان؛ از انجاهم برویم پایین سری بزنیم به طرف بوشهر و بندر عباس و گناوه، یا اگر دلمان خواست که برویم بالا به طرف بیرجند و گناباد و تربت حیدریه تا برسیم به نیشابور و مشهد و بعد هم یک دور قمری بزنیم به طرف گنبد کاووس و گرگان و ساری تابرسیم به بابلسر و چالوس رشت و بندر انزلی.
 
 
چگونگی فرهنگ ایرانشهری
 
 
نامه فرزاد کمانگر از زندان به عنوان یکی از اسناد بیشمار جنبش آزادی خواهی سبز ما مردم ایران یاد آور ماهیت ایرانشهری وحدت ملی ماست. قرآئت این نامه تعلق خاطر فرزاد کمانگر را به ناسیونالیسمی فرا-قومیتی که او در آن خود را هموطن و همکار و همقدم و هم پیمان صمد بهرنگی در حیطه ادبیات رهایی بخش کودکان--سوای آنکه این کودکان از کجای ایران باشند--در فرهنگی ایرانشهری مسجل میکند. 
 
 
مفهوم "ایرانشهری" درتاریخ تفکر سیاسی و فلسفی ما سابقه ای دارد که کاملا متفاوت است با آنچه من اینجا در نظر دارم. ریشه این مفهوم به استنباط مستشرقان از فرهنگ ایرانی قبل از اسلام بر میگردد. مستشرقینی نظیر "ولادیمیر گریگوروویچ لوکونین،" "جاکوب نویزنر،" و "محمد دندامایف" و نیز مورخینی نظیر "ابراهیم پور داوود" و ادیبانی نظیر "مجتبی مینوی" خودمان هم ابعاد نظری و نهادی فرهنگ سیاسی قبل از اسلام را از اوائل قرن بیستم بدین سو مورد مداقه و تحقیق قرار داده اند. بعد از این نسل هم ایرانشناسان و اسلام شناسانی نظیر "الساندرو باوزانی" و حتی بیشتر از وی "هنری کربن"--دو مستشرق اروپایی--به نحو مبسوطی رد افکار ایرانی قبل از اسلام را در تاریخ تفکر عهد اسلامی پیگری کرده اند. "هنری کربن" بخصوص نظام فلسفه شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی را ما حصل پیوندی خلاق میدانست بین اندیشه های باستانی ایران و فلسفه عهد اسلامی. در اوج شیفتگی ایرانیان به تمدن اروپایی نیز، حسین کاظم زاده ایرانشهر (۱۳۴۰-۱۲۶۲) مجله ای "مصور علمی و ادبی" به همین نام بین سالهای ۱۳۰۱ و ۱۳۰۶ در برلین چاپ میکرد تا از طریق آن "اسرار ترقی ملتهای اروپا را ایضاح و احتیاجات حقیقی ایران را به تمدون اروپایی شرح دهد." (ایرانشهر، شماره اول، صفحه دو، برلین، ۱ ذی القعده ۱۳۴۰). 
 
 
بعد از این مقدمات، دوست فرزانه استاد سید جواد طباطبایی به نحو بسیار مبسوط تر و منسجم تری اندیشه سیاسی "ایرانشهری" را به عنوان یکی از مهمترین رگه های تداوم تفکر سیاسی در ایران رد یابی کرد (رجوع کنید به کتاب ارزشمند ایشان "در آمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران"/۱۳۶۷). دکتر طباطبایی اندیشه سیاسی "ایرانشهری" را به عنوان یکی از سه رگه تفکر سیاسی--در کنار فلسفه سیاسی یونانی و فقه سیاسی شریعت ماب--در ایران مورد توجه و تحقیق قرار داده اند. بنظر ایشان اگر "سیاستنامه" خواجه نظام الملک (در تداوم "نامه تنسر") را نمونه تداوم تفکر "ایرانشهری" قرآئت کنیم، "الاحکام السلطانیه" ابو الحسن ماوردی نمونه تفکر سیاسی شریعتمدار و "آراء اهل مدینه فاضله" ابو نصر فارابی نمونه تفکر سیاسی منبعث از فلسفه یونانی است. مفهوم "ایرانشهری" را در نتیجه دکتر طباطبایی به صورت یکی از سه "تیپ ایده ال" ساخته و پرداخته است، و پیشنهاد این سه "تیپ ایده ال" در اثار دکتر طباطبایی از ابزار متدولوژیک یک از مهمترین و معتبرترین روایات از تاریخ تفکر سیاسی در ایران است. 
 
 
در نظام پوزیتیویستی فکری و روایات کلان دکتر طباطبایی از تفکر سیاسی در ایران، ساختن و پرداختن مقوله "ایرانشهری" بیشتر به صورت ""تیپ ایده ال" باقی میماند و مدخلی به بستر تاریخ نمییابد. رگه فکری "ایرانشهری،" همچنانکه دو رگه دیگر در تقسیم بندی دقیق ایشان از تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، بیشتر نظامی تحلیلی است تا منظری تاریخی، دائربر نوعی متودلوژی مجرد از متن است تا متمایل به نظریه پردازی زندگی آن متن در گذر تاریخ، مبتنی بر هرمنوتیکی بسته در دائره متن است تا جاری در جریانهای زندگی ساز جامعه. نه از "نیات" متنوع نویسندگان این متون در نحوه قرات دکتر طباطبایی از آنها نشانی هست و نه از "نیات" مختلف و بعضا حتی مغایر قاریان متفاوت انها (اگر ما صرفا به تقسیم بندی ساده تاویلگرای معاصر "امبرتو اکو" از حضور سه "نیت" در یک متن بسنده کنیم) نشانی در هرمنوتیک مستتر و مفروض در روایت ایشان از سیر اندیشه ها، و ایشان فقط به "نیت متن"--آنچنان که ایشان ان را میخوانند--بسنده میکند. مفهوم "ایرانشهری" در نظام تاریخنگاری دکتر طباطبایی در نتیجه حکم یک متر و معیار برای ردیابی و تبار شناسی صرف مجرد اندیشه سیاسی را دارد تا مفهومی باشد مبتنی و بر خاسته از تجارب تاریخی حی و حاضر ما. ایران "ایرانشهری" ایشان نشان ایده ال رگه های اندیشه سیاسی ایران باستان است در قرون خالیه ما. ایران "ایرانشهری" مورد نظر من حافظه جمعی ملت ما از تجارب تاریخی و فرهنگی معاصر ماست. 


تصور دکتر طباطبایی از "ایرانشهری" منجمد در متن است، استنباط من از "ایرانشهری" جاری در حوادث تاریخ معاصر ملت ما، و دقیقا هم به همین دلیل است که در مقطع تجدد--یعنی در هنگام و هنگامه رویارویی ایرانیان و مسلمانان با مدرنیته اروپایی--روند خرد "ایرانشهری" مورد نظر من تازه شروع به شکلی گیری نووینش میکند در حالیکه کلام کلان تاریخنگاری اندیشه دکتر طباطبایی درمیماند و به بن بست میرسد و به گفتاری حتی کلان تر و مقرون به اضمحلال و زوال و انحطاط تفکر و عمل سیاسی در ایران قائل میشود، و نه به قراتی مفروض بر سلامت و صحت و درستی جامعه و تاریخ. دلیل رسیدن به این بن بست در تاریخنگاری نزد دکتر طباطبایی علاوه بر داشتن تصوری انتزاعی از تاریخ اندیشه استنباطی اروپا-مرکز و برهنه از فاکتور استعمار از مدرنیته است. این تصور انتزاعی (و همچنان بری از تاریخ) به تقابلی ازلی بین "سنت و مدرنیته" می انجامد، که در یک سوی آن ایران و یا اسلام متحجر و عقب مانده است (که زمانی عصری طلایی داشته) و در سوی دیگر اروپای مترقی پیشرفته (که امروزه به تعالی رسیده و معیار جهانی ترقی شده است). چنین است که به نحو غریبی دکتر طباطبایی و بسیاری دیگر از متفکرین متجدد ایران (داریوش شایگان، داریوش آشوری، آرامش دوستدار، رامین جهانبگلو) تصوری سنتی از مدرنیته و تصوری مدرن از سنت دارند. مدرنیته نزد ایشان یک سنت مسجل شده است منتزع از تاریخ و بری از تضادهای درونی، همچنانکه تصور ایشان از "سنت" نیز تصور منسجمی است که مدرنیته اروپایی در تقابل مفروض با خود قرون وسطایی خود و دیگر گونه ساختن فرهنگ های مغایر ایشان در دور دنیا خلق کرد تا حقانیت خود را باور کند.
 
متفکرینی مثل فیلسوف اسلامی دربار پهلوی سید حسین نصر هم دقیقا همین تصور را از "سنت و مدرنیته" و تقابل آنها با یکدیگر دارند، منتها او جانب حقانیت و برتری "سنت" را بر "مدرنیته" میگیرد. "سنت" سید حسین نصر و پیروان ایشان در جمهوری اسلامی همانقدر غیر-تاریخی و بتواره است که "مدرنیته" سید جواد طباطبایی و داریوش آشوری و دیگر متفکرین شبیه آنها.   (دوست فرزانه دکتر علی میر سپاسی در کتاب اخیرشان به انگلیسی، "دموکراسی در ایران معاصر،" [۲۰۱۰] به تفصیل به بررسی آراء این متفکرین پرداخته است). فصل مشترک جملگی این متفکرین هم (با کمال تاسف)--و چه در جناح "مدرنیته" و چه در جناح "سنتش"--ذهنی استعمار زده و در بست تحت تاثیر اورینتالیسم اروپایی است که تصور انها را از تاریخ خودشان رقم زده است.   
 
 
استنباط اروپا-مرکزی جملگی این متفکرین از "مدرنیته" هم موجب ان میشود که در نظام فکری منتزع از تاریخ ایشان جامعه ایران جامعه مریضی میشود که در رویارویی با مدنیت برتر اروپا به مرخصی تاریخی میرود (شایگان)، رو به زوال و اضمحلال و انحطاط میگذارد (طباطبایی)، باید بدود و به اروپا برسد (آشوری)، اصلان از بیخ و بن معیوب است چرا که در DNA ان دینخویی تزریق کرده اند و از امکان تفکر ممتنع است (دوستدار)، و یا بر عکس باید اصلا بر گردد و برای مداوای مرض مدرنیته به سنت خویش باز گردد (نصر--و دقیقا به دلیل همین پاتولو ژی است که زعمای جمهوری اسلامی حاضرند سوابق درباری سید حسین نصر را زیر سبیلی در کنند چونکه میخواهند خود را نمونه بازگشت به آن سنت در مقابل "غرب" و "غربزدگی" معرفی کنند). 

خصیصه دیگر این تضاد متقابل بین "سنت و مدرنیته" در بین متفکرین ایرانی فراغت خیال از هر گونه اطلاع و یا توجهی به متفکرین آسیایی، آفریقایی، و یا امریکا لاتینی به مسائل مشابه است. دلیل این عدم توجه هم دقیقا فاکتور گرفتن و نادیده انگاشتن مقوله استعمار از پدیده مدرنیته اروپایی است. تمام پهنه جهان تقسیم میشود بین "غرب مدرن" و "ایران عقب مانده" (همین پاتولوژی در میان بسیاری متفکرین عرب و ترک هم هست)--و صورت مساله میشود چرا "غرب" جلو رفت و "ایران" و یا "شرق" عقب ماند، و یا بر عکس "شرق" میشود سنتی و زیبا و لطیف و آسمانی و "غرب" پلید و مادی و منحرف، بنا بر این "شرق" باید به "خودش" برگردد. دقیقترش را بگویم: خط مستقیمی هست بین افکار سید حسین نصر فیلسوف و نظریه پرداز دربار پهلوی و سرمقاله های حسین شریعتمداری تئوریسین طراز اول جمهوری اسلامی--و آن روی همین سکه رایج هم "سکولار" هایی هستند که به قول مرحوم اخوان خردلی هم در دلشان شک نسبت به محوریت "مدرنیته اروپایی" وجود ندارد.      
 
 
بر خلاف این تصور کاذب، استعمار جهانی زائده ای اتفاقی بر کلیت عمکرد سرمایه و فرهنگ بورژوازی آن نبود و نیست--تعریف وجودی ان بوده و هست. خود این فاکتور گیری از موضوعیت استعمار هم مبتنی برتصوری محدود و مسدود از کل پدیده مدرنیته اروپایی و عصر روشنگری است که مرکزیت نقش سرمایه و تبعات استعماری ان--(و از آنها هم مهمتر در ابزاری شدن خرد ارسطویی در جریان "تولید" که متفکرینی مثل "تئودور آدورنو" فقط بعد از مصیبت "هولوکوست" متوجه ان شدند در حالیکه تبار شناسی نقد آن خرد ابزاری را حد اقل تا رشد "رومانتیسم" اروپایی، ترانسندانتالیسم امریکایی، و از همه مهمتر در فلسفه "نیچه" و "کرکگور" میتوان راد یابی کرد)--در شکل گیری این دو پدیده توامان از مد نظر متفکرین ایرانی به دور مانده است، چه در تفکر جلال ال احمد که "غرب" را ام الفسادجهان میدانست، و چه در تفکر داریوش آشوری و رفقا که همین غرب را دارالشفای عالم میدانند. در مقابل "مدرنیته استعماری" اروپا البته میتوان و باید به مقوله "مدرنیته ضد استعمار" قائل بود--یعنی نوعی "مدرنیته" که در مقابله با استعمار و استبداد شک میگیرد، مقوله ای که بیش از سی سال است (یعنی درست طول عمر جمهوری اسلامی) یکی از ارکان اصلی تفکر و نوشته های من بوده است و طی ان به دنبال نوعی از خرد و زیبا شناسی خلاق تمامیت-پرهیز بوده ام که "مدرنیته" را نه در نمایش "اراده به قدرت" که در بیان "اراده مقابله با قدرت" و در حیطه پسا/استعماری و در جریان جنبشهای ضد استبداد/استعمارجستجو میکند (تفصیل این نظریات جملگی در کتابها و مقالات انگلیسی من است).  
 
 
"ایرانشهری" بنا بر این میگویم یعنی از لیموی ترش مرزهایی که از تقابل مستمر ظلم بومی و استعمارخارجی به ما به ارث رسیده لیموناد گوارایی بسازیم و بنوشیم که فردای آباد و آزاد ایران بری از راسیسم باشد. ایرانشهری میگویم یعنی حلول و حضور مدنیت شهری محصول تجارب تاریخ معاصر ما مردم ایران در چهار گوشه عالمی که ایران ماست. ایرانشهری میگویم بر اساس منطق مادی هر مدنییت شهری که منتجه حضور ماست در دنیا. ایرانشهری میگویم بمثابه رویکرد فرهنگ جهانشهری ما در حیطه جغرافیایی که ما امروز ایرانش مینامیم. جهان همچنان در فرهنگ جهانشهری ما جاری است که ایران در فرهنگ شهرنشینی ما. کمتر کابوسی در دنیا وحشتناک تر از کابوس ملی گرایی قومی است. زیباترین فرهنگ ها فرهنگ های چند قومی و چند ملیتی و چند مذهبی است. راسیسم محض است تصور ملی گرایی مبتنی بر تصور ذاتی و ماهوی یک قوم، یا یک ملیت، یا یک مذهب واحد. فاشیسم آریایی در آلمان نازی، صهیونیسم در "کشور یهود/Jewish State،" ، بنیاد گرایی در امپراتوری مسیحی، بنیاد گرایی هندو، ناسیونالیسم بودایی و صد البته اسلامگرایی محض و تمامیت طلب در جمهوری اسلامی جملگی از یک قماشند. ذات زیبای فرهنگهای چند قومی و چند ملیتی و چند مذهبی در تلفیق طبیعی و خلاق و تاریخی آنهاست--شرکتشان در ساحت خلاقیتی مشترک. 

شما فقط نگاهی بکنید به لیست اسامی شعرا و نویسندگان ما برای دریافت "یرانشهری" که مد نظر من است . مسعودی مروزی، شهید بلخی، ابو اسحاق جویباری، منطقی رازی، خسروی سرخسی، ابو العلاء شوشتری، فرخی سیستانی، قطران تبریزی، مخلدی گرگانی، بدیع الزمان همدانی، ابو الفرج اصفهانی، ناصر خسرو قبادیانی، نظامی گنجوی، فردوسی طوسی، حافظ شیرازی، ابو اسعد گرگانی،محمد جریر طبری، میرزا آقا خان کرمانی، خیام نیشابوری، شهاب الدین سهروردی، شمس طبسی، افضل الدین کاشانی، الاخره . . . . هر کس از هر گوشه ایران گلی داشت به سر ساحت مشترک ما در "ایران" و به کله گوشه زبان و ادب فارسی زد. زبان و ادب فارسی میراث مسجل ایرانشهری ماست و محصول بهترین و زیباترینی که هر کدام از ما از هر گوشه ایران توش و توان آنرا داشته ایم--بر طبق اخلاص نهاده ایم و پیشکش همگی کرده ایم. نیما از مازندران آمد، اخوان از خراسان، سپهری از کاشان، فروغ فرخزاد از تهران، و احمد شاملو از چهار گوشه ایران. صادق هدایت از تهران آمد، ابراهیم گلستان از شیراز، احمد محمود از خوزستان، صادق چوبک از بوشهر، محمود دولت آبادی از خراسان، هوشنگ گلشیری از اصفهان، غلامحسین ساعدی از آذربایجان. امیر نادری آبادانی را بردارید چیزی جبران ناپذیر از سینما ی ایران کم میشود؛ آذربایجان را بردارید انقلاب مشروطه اتفاق نمی افتد. فرهنگ "ایرانشهری" معاصر و زنده و زیبای ما از حیطه قوم و قومیت گذشته و به پهنه استعاره های معنوی پیوسته است:    "اهل کاشانم،" سهراب سپهری برای همه ما میگفت:
 
 
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است.
 
 
فرهنگ "ایرانشهری" خلاق و خردمند و پر عطوفت ما از محدوده زمان و مکان گذشته و در افق های تخیل شاعرانه تغزلی ما به بینهایت پیوسته است:   "من بامدادم . . . " شاعر ملی ما شاملو میگفت:
 
 
نسبم با یک حلقه به آوارگان کابل می پیوندد.
نام کوچک ام عربی ست
نام قبیله یی ام ترکی
کنیت ام پارسی.
نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم
تنها هنگامی که توام آواز می دهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.
 
 
فرهنگ "ایرانشهری" شوخ و ساختار شکن ما از تنگنای هر سنت پر طمطراق دلمرده گذشته و در عمق تجربیات اجتماعی ما هویت شاداب دیگری را برای ما رقم زده است: "فاتح شدم،" خواهرما فروغ میسرود و در قهقهه شاد و رهایی بخش طنزش ما متولد میشدیم و میدانستم که ایرانی هستیم درست موقعیکه او به تمسخر میگفت:
 
 
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستی‌ام به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از تهران.
 
 
فرهنگ "ایرانشهری ما از تاریخ هم قراتی مقرون به غرور اعصار دارد: "پوستيني كهنه دارم من،" مهدی اخوان ثالث برای همه ما بود که معنی آباء و اجداد مان را خلاصه کرد:
 
 
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبارآلود
سالخوردي جاودان مانند 
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود. 
جز پدرم آيا كسي را مي شناسم من! 
كز نياكانم سخن گفتن؟ 
نزد آن قومي كه ذرات شرف، در خانه ي خونشان 
كرده جا را بهر هر چيز دگر، حتي براي آدميت، تنگ، 
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن، كه من گفتم. 
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشاختم هرگز. 
نيز او چون من سخن مي گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم، 
كاندر اخم جنگلي،‌خميازه كوهي 
روز و شب مي گشت، يا مي خفت
 
 
و در همین لحظاتی که این سطور را مینویسم دل دریایی شاهین نجفی در سوگ برادر کوهستانی کردش فرزاد کمانگر در تلاطم است و با خشم و غرور سروده و خوانده:
 
 
بر باد از دست رفت این دریا دریا بنال پای کوه دریا
ا ز من فردا چی می مونه بر جا اگه نخونم و نگم از تو فرزاد 
وقتی قلم کم میاره پیش وصف تو وقتی هر چشمی مست از رسم تو
من و ببخش ببخش مردآهنکوه به عزم جزم رزمت،مرگ تو-
میشه شروع شکوفه گل بر دار تو سر بالا رفتی پای چوبه ی دار
وقتی خوف میندازه تو دل کفن تو حتی می ترسن پس بدن جسدتو
دیگه چی مونده چیزی واسه از دست دادن رفیق کوه و کتاب کمانگر
بر سر نمی زنم ووقته مرثیه نیست و سرم پر خشم و ارثیه-
جز اشک و بدن سفیدت تو خاک جز چشمِ کُرد و کُردی چشمات
جز تفنگی که تو دست تو قلم بود اونا تفنگدار بودن و تو قلمدار ...
 
 
و من نیز که نیمیم ز خوزستان است و نیمیم (به قول مولانا ) ز دردانه چنین نشسته ام در سوگ لحضه ای که سر برادر کوچک کردم بالای دار رفت و قلب مادر بلوچم گریست و پای خواهر خراسانیم با زبان روزه در سلول انفرادی به بند بود و خشم نجیب برادر بزرگ آذریم درقلم و قدمش خلاصه میشد و دل برادر کوچک انزلیم از درد میخروشید. این یعنی تداخل کارون و کرخه و ارس و جاجرود، تداعی هراز و دز و سفیدرود و تجن و اترک و قزل‌اوزن، و از آنجا هم به مهران و جراحی و جاجرود، تا همه بریزند به کرج و چالوس و زاینده‌رود زرینه‌رود--و از آنجا هم یا به بحر خزر و یا جاری در خلیج فارس: "آنچه از دریا به دریا میرود." این یعنی تولد دوباره ما--کرد و آذری و بلوچ و خوزستانی و خراسانی و انزلی و بوشهری--برای مادرمان "نایی" در "باشو: غریبه کوچک" آقای بیضایی تا برای ما بگوید که چگونه بچه سیه چرده خوزستانی او (برادر من، برادر ما): "مانند همه بچه ها فرزند آفتاب و زمین است."   
 
گذار از "اقلیت"
 
ضرورت بررسی و دریافت چند و چون این فرهنگ ایرانشهری در آن است که ما از مقوله کذب "اقلیت"--چه اقلیت های قومی و چه اقلیت های مذهبی--بگذاریم و به درک صریحتری از مرکزیت اصل "شهروندی" بدون هیچ قید و شرطی در شکل گیری دموکراسی در ایران نائل شویم. اصل نوزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در تکذیب مزیت هیچ "قوم و قبیله" ای بر دیگری در واقع وجود آنها را تایید میکند. "مردم ایران،" بر اساس این اصل، "از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی ‌برخوردارند و رنگ‌، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود." این اصل که قرار است حقوق شهروندی را تثبیت کند در واقع تبعیض ماهوی مردم ایران را بر اساس "قوم و قبیله" و حتی "رنگ، نژاد، و زبان" تایید و تثبیت میکند.   و دقیقا هم بر همین منوال است که اصل سیزدهم همین قانون اساسی "اقلیتهای مذهبی" را هم به این اقلیت های تلویحی قومی میافزاید. "ایرانیان زرتشتی‌، کلیمی و مسیحی،" بر اساس این اصل، "تنها اقلیتهای دینی‌شناخته می‌شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خودآزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی برطبق آیین خود عمل‌می‌کنند." اینکه ایرانیان بهایی حتی به عنوان اقلیت دینی هم در این اصل شناخته نمیشوند کمترین مساله این اصل است. مساله بسیار مهمتر تعمیم و ترویج اصل "اقلیت" سازی این قانون اساسی از حیطه "قوم و قبیله و رنگ و نژاد و زبان" به حوزه دین است. طریقی هم که باز همین قانون اساسی "اسلامیت" جمهوری خود را تثبت میکند فقط این نیست که اصل دوازدهم ان صراحت دارد که "دین‌رسمی ایران‌، اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری‌است و این اصل الی‌الابد غیرقابل تغییراست،" بلکه در همین اصل باز خاصیت "اقلیت" سازی خود را بروز میدهد و بلا فاصله می افزاید "ومذاهب دیگر اسلامی‌اعم از حنفی‌، شافعی‌، مالکی‌، حنبلی و زیدی دارای احترام کامل‌می‌باشند و پیروان این مذاهب در انجام مراسم مذهبی‌، طبق فقه‌خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج‌،طلاق ، ارث و وصیت‌) و دعاوی مربوط به آن در دادگاهها رسمیت‌دارند و در هر منطقه‌ای که پیروان هر یک از این مذاهب اکثریت‌داشته باشند، مقررات محلی در حدود اختیارات شوراها برطبق آن‌مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پیروان سایر مذاهب‌." 

یعنی باز هم از طریق تظاهر به دموکراسی در واقع خاصیت "اقلیت" سازی خود را از حیطه قوم و قبیله به حوزه مذاهب تعمیم میدهد. در اصل شصت و چهارم هم باز همین خاصیت "اقلیت" سازی تکرار میشود، آنجاییکه قانون اساسی صراحت دارد که "عده نمایندگان مجلس شورای اسلامی‌دویست و هفتاد نفر است و از تاریخ همه‌پرسی سال یکهزار وسیصد و شصت و هشت هجری شمسی پس از هر ده سال‌، با در نظرگرفتن عوامل انسانی‌، سیاسی‌، جغرافیایی و نظایر آنها حداکثربیست نفر نماینده می‌تواند اضافه شود. زرتشتیان و کلیمیان هر کدام یک نماینده و مسیحیان آشوری وکلدانی مجموعا یک نماینده و مسیحیان ارمنی جنوب و شمال هرکدام یک نماینده انتخاب می‌کنند. محدوده حوزه‌های انتخابیه و تعداد نمایندگان را قانون معین می‌کند." ولی حتی به این هم کفیت نمیکند و "اکثریت روایی را که به این ترتیب برای اسلامییت جمهوریتش رقم زده به جهان پیرامون هم متصل میکند و در اصل یازدهم مصر است که "به حکم آیه کریمه «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون» همه مسلمانان یک امتند و دولت جمهوری اسلامی ایران‌موظف است سیاست کلی خود را بر پایه ائتلاف و اتحاد ملل‌اسلامی قرار دهد و کوشش پیگیر به عمل آورد تا وحدت سیاسی‌،اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام را تحقق بخشد." باز هم اینجا فقط مساله شونات و تشخص ملی ایران به عنوان یک "ملت-دولت/nation state" مستقل نیست که مساله این اصل است؛ بلکه مساله به مراتب اساسی تر آن است که از طریق اتصال "اکثریت" مجعول در روایت این قانون اساسی برای آنکه اسلامیت "جمهوری اسلامی" را تثبیت کند این "کشور اسلامی" را به "ملل اسلامی" دیگر هم وصل میکند. 
 
 
عبور از ترفند روایی "اقلیت" منجر به رسیدن به اصالت شهروندی است. و در آن صورت موضوع "اسلامی" و یا "ایرانی" بودن جمهوری ما هم خود به خود منتفی میشود. این جمهوری را هیچ احتیاجی نیست ما "اسلامی" بنامیم یا "ایرانی." اگر ما مردمی مسلمان هستیم که جمهوری ما هم خود به خود اسلامی است ولی "جمهوری اسلامی" نیست؛ و اگر هم ما مردمی ایرانی هستیم طبیعی است که جمهوری ما هم یک جمهوری مردم ایران است ولی "جمهوری ایرانی" نیست. اصل فرض اصالت شهروندی است، فرض خصوصییات عقیدتی، قومی، نژادی، و یا زبانی این شهروند دخلی به حقوق و وظایف شهروندی او ندارد. صراحت قانون اساسی جمهوری اسلامی که "دین‌ رسمی ایران‌، اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری‌است و این اصل الی‌الابد غیرقابل تغییراست" تشویشی باز مانده از قرون خالیه و نظام شاهنشاهی و سلطانی است که در آنها خطبه به نام پادشاه و سلطان وقت میخواندند و سکه به نام او میزدند و به مصداق "الناس علی دین ملوکهم" تصریح به مسلمان بودن وی میکردند. امروز اگر ما ادعای داشتن یک جمهوری را داریم دیگر آن تشویش های قرون ماضی موردی ندارد. عین همین اصل در مورد "ایرانی" بودن این جمهوری صادق است. به عنوان دو صفت، "اسلامی" و "ایرانی" نمادهای سرکش و شناوری هستند که سر به تسلیم هیچ سیستم واحد ایفاد معنی نمیدهند. 

جمهوری اسلامی، دولت یهود، امپراتوری مسیحی، بنیاد گرایی هندو، و ناسینالیسم بودایی سر و ته یک کرباسند. باید این شباهت ها را دید تا به اصالت تجربه تاریخی ایرانشهری و نیز اصالت مفهوم شهروندی رسید. کوچکترین تفاوتی بین یک "جمهوری اسلامی" و یک "دولت کلیمی/Jewish State" (آنچنان که اسرائیل خود را مینامد) وجود ندارد. یکی دولتی است اسلامی که مسلمان بودن را شرط شهروند ممتاز بودن میکند و دیگری دولتی است کلیمی که یهودی بودن را میزان تبعیض بر علیه فلسطینیان مسیحی و یا مسلمان در سرزمین خودشان قرار میدهد.    شما نمیتوانید مخالف اسرائیل ولی مدافع یک جمهوری اسلامی باشید. اگر مذهب را ملاک شهروندی ممتاز قرار دادن غلط است (که غلط است) دیگرفرقی نمیکند این مذهب اسلام است یا یهودیت. جمهوری اسلامی و اسرائیل طابق نعل به نعل دو روی یک سکه واحداند--و به همین دلیل هم هست که رهبران آنها اینقدر از هم متنفرند، چونکه عین همند. هر دو این رژیم ها هم الان نمونه مسجل "دولتی پادگانی" (به قول "هارولد لاسول" جامعه شناس امریکایی در مقاله معروفش در سال ۱۹۴۱) هستند. یکی شرط اول شهروندی را منوط به مسلمان شیعه بودن میکند و دیگری به کلیمی بودن. در اسرائیل هم شهروندان فلسطینی (که به آنها "اسراییلی های عرب" میگویند) از برخی حقوق شهروندی برخوردارند--ولی حقوق شهروندان درجه دو، حقوق اقلیتی که در میان اکثریتی کلیمی قرارگرفته اند؛ درست مثل حقوق کلیمیان یا زرتشتیان در جمهوری اسلامی. در نتیجه همان رابطه قدرتی که اسلام به عنوان یک نماد شناور و درنتیجه روحانیون به عنوان نمایندگان آن نماد بر دیگر شهروندان و بر کل نظام جمهوری اسلامی ایفا میکنند کلیمیان به طور کلی و صهیونیستهای دو آتشه به طور اخص بر کل جامعه اسرائیل و نظام حکومتی صهیونیسم بازی میکنند.   
 
 
مهمترین دلیل ضرورت پرداختن به این مقوله "ایرانشهری" بنا بر این تمرکز بر اصالت وجودی مقوله شهروندی و عبور از عبارت "اقلیت" و حقوقی درجه دو که برای آنها قائل میشوند--در کنار "اکثریتی" که وجود خارجی ندارد و صرفا محمل روایی قدرت یک طبقه بر کل جامعه است. صرف مقوله "اقلیت" مبتنی بر "اکثریت" مفروض کاذبی است که تصور این "اقلیت" ها بر ان مترتب و متواتر و استوار است. ولی عملکرد روایی صرف مقوله "اقلیت" ان است که به مفهوم متقابل خود یعنی "اکثریت" مرجعیت میبخشد تا حکومت/state حاکم مرجعیت خود را از وجود ان "اکثریت" اتخاذ کند. ولی چونکه این "اکثریت" اصلا وجود خارجی ندارد (اگر آن را "اکثر یت قومی" بخوانیم) و یا درصرف هویت شهروندان جمهوری مستتر است (اگر آن را "اکثر یت مذهبی" قرات کنیم) مرجعیت و حقانیت و مشروعیت نظام را در واقع مبتنی برتجریدی کاذب میکند و صرف محض اکثریت حقیقی را که اکثریتی حقوقی و اجتماعی و سیاسی است (و از طریق رای مردم معلوم میشود) مفقود الاثر میکند و بالطبع کل جمهوری اسلامی را بجای آنکه متکی بر آراء اکثر مردم باشد متکی بر مفهوم کاذب "اکثریتی روایی" میکند که وجودی خارجی ندارد. این تصور کاذب ولی نامرئی "پاشنه آشیل" و "دم خروس" (دو استعاره که به یک حقیقت راه میبرند) دروغ جمهوریت "جمهوری اسلامی" را بر ملا میکند. 

به عبارت دیگر صرف مقوله کاذب "اقلیت" اصل "اکثریت" واقعی را مخدوش و مخفی میکند و حکومت/state را در موضع اعطاء و یا عدم اعطاء حقوق حقه شهروندی قرار میدهد نسبت به کلیه احاد و افراد شهروندان و در نتیجه کل رابطه مرجعیت را در حکومت بر عکس میکند: بجای آنکه مردم به حکومت اعطاء حقانیت کنند، دولت به مردم اعطاء حقوق میکند--با تقسیم بندی آنها به "اقلیت" و "اکثریتی" کاذب. یعنی مفهوم "اقلیت" که به صورت استثناء به حقوق اکثریت "اضافه/supplement" میشود در واقع کل حقوق اکثریت را با قدر قدرتی حکومت "جایگزینی/supplant" کرده و اصل جمهوریت "جمهوری اسلامی" را خود به خود تعطیل و کان لم یکن میکند. جمهوری اسلامی (و نه فقط این جمهوری اسلامی به خصوص، و همچنان که مرحوم آیت الله منتظری فرمود) نه جمهوری است نه اسلامی--چرا که اسلامیتش جمهوریتش را خنثی و جمهوریتش اسلامیتش را مخدوش میکند. 
 
 
مخلص کلام
 
 
از دل تجربه های تاریخی معاصر و ادغام خلاق آنها با خاطرات تجارب گذشته مفهوم "ایرانشهری" به عنوان خاطره مشترک یک مردم--یعنی چیزی که آن را ابن خلدون به طور عام "عصبیت" و امیل دورکهایم "شعور مشترک/conscience collective" و "فردیناند تونیس" گذار از "قوم/Gemeinschaft" به "جامعه/Gesellschaft" میخواندند--محملی میشود که به صرف آن این مردم یک ملت میشوند. برایند نهایی آن تجارب و خاطرات و وساطت این "ایرانشهری" مفهوم و نهاد "شهروند" ایرانی شکل میگیرد که دیگر به هیچ گونه اکثریت و اقلیتی قابل تقسیم نیست--مگر آنچه در پای صندوق های رای رخ میدهد. بین این دو مفهوم توامان "ایرانشهری" و "شهروندی" است که حوزه عمومی و خرد جمعی شکل میگیرد. این نحوه تلقی از جامعه و تاریخ و دنیا مردمان و ملت ها را سالم و درست و زیبا و خلاق و قابل خیر میداند--و نه مبتلا به مرض و عقب ماندگی و انحطاط و زوال و یا سرنوشتی محتوم و ممتنع از تفکر و یا مهجور و سفیه. تاریخ مبارزات اجتماعی ما برا ی نیل به آزادی و دموکراسی و حقوق بلا فصل شهروندی و نیز شعر و ادب و هنر ما جملگی بستر شکل گیری و رستنگاه امید های این فرهنگ ایرانشهری بوده و خواهد ماند. دولت ها می آیند و میروند. اگر به این اصل ساده وقوف پیدا کردند خواهند ماند--و گر نه خواهند رفت.  
 
 
همانطوریکه جنبش سبز بازگشت فرهنگ جهانشهری ماست، همین جنبش نیز محل تجلی فرهنگ ایرانشهری ماست--اگر اولی محل تلاقی فرهنگ ملی ما با جهان است، دومی محل ملاقات فرهنگهای درون مرزی متشکله ما با یکدیگر در جهت حفظ و صیانت و شکوفایی فرهنگ ملی ما برای همه ماست. در محل تلاقی این دو فرهنگ متداخل و ارگانیک جهانشهری و ایرانشهری با هم، جنبش سبز نهضتی است متکی بر اخلاقیاتی متعالی برخاسته از تجارب تاریخی ما و به هیچ دین و مذهبی قابل نقصان و تقسیم نیست، در حالیکه با هیچ دین و مذهبی هم سر عناد و ستیز ندارد. آنچنان که من آنرا میبینم، "ایرانشهری" ناسیونالیسم فارس-مرکز، دیگر ستیز، متکی بر اهانت و تحقیر و خرده انگاری فرهنگهای بومی تلقی شده نیست؛ فرهنگی است ملی و شعوری است جمعی برخاسته از تجارب تاریخی و دنیایی همه مردم ما و متکی بر احقاق حقوق بلا شرط شهروندیشان. در محل تلقی همین دو فرهنگ توامان جهانشهری و ایرانشهری جنبش دموکراتیک عظیمی از دل مردم صبور و مقاوم ما برخاسته و باعث اعجاب خود ما و جهانیان شده است. ایرانیان از چهار گوشه ایران و از چهار گوشه عالم به این جنبش ملحق شده اند--تو گویی گمشده ای را میابند. آن "گمشده" نه سنت است و نه مدرنیته ولی با سنت و مدرنیته هم عنادی ندارد؛ نه مذهبی است و نه سکولار ولی با کسانی که خود را مذهبی و یا سکولار میدانند نیز ستیزی ندارد؛ نه اسلامی است و نه ضد اسلامی، نه ایرانی شوونیست است و نه با لایه های ضد استبداد و ضد استعمار ناسیونالیسم خود بیگانگی دارد. آن "گمشده" ما از بطن خود ما، از بطن "مام میهن ما،"--آنچنان که باشو از نایی به تمثیل و تجربه--بیرون آمده است. "طفلی" است به قول استاد شفیعی کدکنی (در یکی از زیباترین بیان های شاعرانه این مفهوم ایرانشهری ما)   
 
 
به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق 
با گیسویی بلند به بالای آرزو 
هرکس از او نشانی دارد 
ما را کند خبر 
این هم نشان ما 
یک سو خلیج فارس 
سوی دگر خزر
 
 
***
 
 
سپاسگزار دوستان فرزانه دکتر علی میرسپاسی، دکتر حسین کمالی، سر کار خانم مینا خانلرزاده، و همسرم دکتر گلبرگ باشی هستم که پیش نویس این مقاله را خوانده و مرا در باز نویسی آن راهنمایی کردند.   ساحت جملگی این عزیزان البته از خطاهای نظری من بری و پاک است.  


*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست    
ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.