اين نوشته را به پاس احترام و نشانه تحسين به شهيدان، اسيران و مبارزان آزاده جنبش سبز مردم ايران پيشکش می کنم.
کس ندانست که پايان ره سبز کجاست/اين قدر هست که بانگ جرسی می آيد
*****
ابوحامد محــمـّــد غــزالی (زنده از 450 تا 505 هجری)، متفکـّـر نام آور، در کتاب مهم احياء علوم الدّين، نظر عجيبی ابــراز نموده، و لعـنت کردن بر يــزيد بن معاوية بن ابی سفيان (ف 63)، خليفه بدنام و زشت کــردار اموی را ناجايـز شمرده است. اين داوری فقهی را می توان با نظريه سياسی گوينده مرتبط دانست که قوام پذيری (legitimacy) دستگاه خلافت را بر پايه حقّ الهی بنا می نهاده و خليفه را ولیّ امـر مردم و نماينده خدا در ميان خلق می انگاشته است.
غزالی در بخش چهارم از رُبــع مهلکات، آنجا که بيست آفت زبان را نام برده، سه صفت کفــر و بدعت و فسق را مقتضی لعنت دانسته، اما در پاسخ به اين پرسش که "لعنت بر يزيد برای آنکه کشنده حسين است يا فرماينده آن روا باشد يا نه؟" گفته است:
اين اصلاً ثابت نشده است ... مسلمان را به کبيره نسبت نبايد کرد بی تحقيق... روا نباشد که گويی او کشت يا بفرمود، تا کار به لعنت کردن رسد.... روا نباشد که مسلمانی را به فسق و کفر نسبت کرده آيد بی تحقيق... [1]
اين طور نيست که خاطره خطايا و مفاسد فاحش يــزيـد تا سده پنجم و ششم از کتابها زدوده شده يا از يـادها رفته باشد. قصـّه تخلـّـفـات اخلاقی يـزيد بن معاوية شبيه است به بـَـدفعـليهايی که از بسياری حکمرانان ديگر در جوامع گوناگون و دوره های متفاوت نقل کرده اند. از هماننديها گذشته، گناهان هول انگيز ويژه ای در کارنامه اين دوّمين فرمانفرمای اموی يکجا کنار هم آمده است: در محاصره گرفتن حرمين شريف مکه و مدينه به دست سربازان تحت امر او، سنگباران کردن و آتش زدن کعبه، شکستن ديوار خانه خدا، و دستور کشتار کربلا، قتل پاره تن پيامبر، و به اسارت بردن محارم و بستگان اهل بيت. اينهمه را غزالی با آن احاطه شگـرف به معلومات زمانه خويش لابد می دانسته است. پرسش اين است که چرا از سرزنش خليفه اموی پرهـيــز می دهــد؟ بی رسميهای يزيد آيا جايی برای عذرتراشی گذاشته است؟
در نگاه شيعيان، بيــزاری جستن از دشمنان خـدا جزو شروط ايمان است، و بدخواه اهل بيت پيامبـر دشمن خدا شمــرده می شود، و مستحق لعنت. [2] اخبار و روايات، کشندگان حضرت سيدالشهداء را به نام و نشان مشمول لعنت الهی معـّـرفی می کند: همه آنها را که پا به پای هم دادند، نقاب بر چهره و لگام بر ستوران زدند، همـرکاب شدند، و همدستی کردند، حتی آنان را که خبر چنان ظلم وحشت افزايی را شنيدند و رضايتمندانه سکوت کردند. پيداست که شيعه امامی نمی تواند توصيه غزالی را در لعنت نکردن يزيد بپذيرد.
نويسندگان شيعه، غزالی را به ويژه برای ترديد در لعن بر يزيد شماتت کرده اند. از آن ميان حتی کسانی که شأن او را بشايستگی ارج می نهاده اند، موضع شاذّش را خلاف انصاف ارزيابی نموده، و گله کرده اند. ندرة ً هم بوده است که سخنش را برخاسته از پرهيزگاری و فروگذاری آفتهای زبان شمرده و معــفــوّ انگاشته اند.
آنچه نزد همه نظر دهندگان، به رغم فاصله زياد فکری که ميانشان هست، مشترک بوده، انگشت نهادن بر صبغه اخلاقی سخن، و تخطئه يا احياناً تلاش در تبرئه گوينده است. خود غزالی هم بر انگيزه اخلاقی خويش تأکيد کرده و گفته است:
اين برای آن آورديم که مردمان لعنت کردن را آسان گرفته اند، و زبان را مطلق گردانيده بدان. و مؤمن لعنت کننده نباشد. پس نبايد که زبان را به لعنت مطلق کند مگر در حق کسی که بر کفر ميرد يا بر انواع مردمان که به صفتها معروف باشند نه بر اشخاص معين. و مشغولی به ذکر خدا اولی. و اگر اين نباشد در خاموشی سلامت است.
البته اگر غـزالی در نسبت دادن کفــر و فسق و بدعت به تعـليميان، يا اهل فلسفه و ساير حريفان فکريش همان قدر خويشتنداری و احتياط روا می داشت که در حق کافـر فاسق مبتدعی همچون يزيد به خرج داده است، شايد پندش را می شد جدّیتر گرفت. باری، انگيزه اخلاقی او هر چه باشد، روشنگرتر و سودمندتر آن است که اينک نزديک به هزار سال پس از ادای سخن، مدار بحث را از کنکاش بر سر قبح اخلاقی به جای ديگر منتقـل سازيم، و تأمل کنيم تا ببينيم اين نصيحـت نکــرآور در منظومه فکــری گوينـده چــه می کند، و بويژه چه ربطی با مفروضات او درباره بنياد قوام پذيری يا مبنای مشروعيت دستگاه خلافت دارد. آيا پاسبانی از حــريم خلفا و بزرگشماری هر کس بر تخت سروری بنشيند چندان اساسی و حياتی است که يزيد را هم لعنت نبايد کرد؟ بار سياسی توصيه غـزالی آنگاه آشکارتر می شود که ملاحظه کنيم بسياری از مـحـدّثـان مورد وثوق عامه – از جمله ابن تيميه - در تأييد و تنفيذ آن با او همداستان بوده اند، و بسياری – بويژه در مذهب وهـّـابيت- همچنان بر همان اعتقاد هستند. می گويند خليفه را بايد چندان محترم داشت که تا زنده است کسی شرعاَ جرأت سرپيچی از فرمان او را نداشته باشد، و بعد از مرگ او هم نبايد از او زشت ياد کرد. غزالی در توجيه نظر پيشگفته روايتی آورده که معاذ جبل از پيامبر نقل کرده است، و ديگران هم بدان تمسک جسته اند:
باز می دارم تو را که مسلمانی را دشنام زنی يا اميری [در متنِ عربی "امام"] عادل را بی فرمانی کنی. و تعـرّض مردگان صعب تر است....
آيا خلفا را به رغم آنچه در وقايعنامه ها از بيدادگری و جورشان نوشته اند، مصداق اميران يا امامان عادل می توان قلمداد نمود؟ کدام مصلحتی تن دادن به چنين دروغ رسوايی را توجيه تواند کرد؟ داوری غزالی و همنوايی محـدّثان با او از سر بیخبری تاريخی يا امری استحسانی و اتفاقی نبوده، بلکه با نظريه سياسی مفروض آنان که خلافت را مثال اعلای حکومت اسلامی و صورت مقدّس آن می پنداشتند تناسب تام و سنخيت کامل داشته است.
نظریه خلافت نقطه پرگار اندیشه سیاسی در میان متفکران اسلامی بوده است. سه مسأله امارت، سلطنت، و وزارت مستقیماً تحت موضوع خلافت مطرح گشته، و دو مسأله فراگیرتر ولایت و امامت، که گذشته از جنبه سیاسی دارای ابعاد کلامی و اعتقادی نیز هست، با امر خلافت پيوند نزدیک دارد. نخستین اختلاف حادّ نظـری و عملی که پس از رحلت پیامبرصلوة الله علیه در جامعه مسلمین رخنه کرد بر سر مسأله خلافت بود. آن اختلاف بنیادین تنها به دهه های نخستین تاریخ سیاسی اسلام محدود نماند، بلکه در طیّ چهارده قرن از آن هنگام تا امروز خط ممتدّی آمیخته به خون و دوات مرکـّـب نشانی می دهد از ستیز مستمر در این باب.
نزد غزالی و همفکرانش، خلافت يعنی حکمرانی به نمايندگی از جانب خدا، و خليفه نماينده خدا در ميان خلق است. آنان بنياد قوام پذيری يا مبنای مشروعيت حکومت را ناشی از اراده الهی می دانستند و تنها شکل "مشروع" و پذيرفتنی حکومت را همانـا در خلافت به معنای نمــاينــدگی خـداوند می جستند. ريشـه اين نظر يا نظريه را هم به صدر اسلام و سنـّـت سـلف صـالح می رساندند.
بنا بر گواهی منابع تاريخی، نخستين کسی که در صدر اسلام لقب خليفة الله (= نماينده خدا) را بر خويشتن نهاده ظاهراً جناب عثمان بن عفـّان بوده که خود را "بنده خدا و خليفه او" معرفی نموده؛ و حقّ خود را در رديف حق الله ياد کرده است.[3] معاوية بن ابی سفيان نيـز دعوی داشت که "زمين ملک خداوند است و من خليفه (= نماينده يا جانشين) او هستم"، [4] و يزيد با همين عنوان بر تخت پدر پيمانشکنش تکيه زد. سردار سپاه اموی مسلم بن عقبة که در صفين رو در روی امام علیعليه السلام شمشير کشيد، وخشونت نظامی را با وقاحت چاپلوسانه در رفتار و گفتار خويش مجتمع کرده بود بر رسميت بخشيدن به اين عنوان پافشاری می کرد، و پسر معاويه را "امام مسلمانان و نماينده يا جانشين (=خليفه) پروردگار جهانيان" می خواند.[5]
در دوره مروانيان نظريه خلافت پرورده تـر شد. عبدالملک بن مروان نخستين دينارها را به نام خود با عنوان خليفة الله سکـّه زد. همين تعبيـر و مفاهيم مرتبط با آن در زبان شاعران مديحه گوی و ترانه سرايان که مبلغان دستگاه اموی بودند – و در آن دوره نقشی شبيه به رسانه ها در عصر جديد بر عهده داشتند- ورز و بروز بيشتر يافت. جرير و اخطل و فرزدق، سه شاعر نام آور عصر اموی، قصيده های بسيار سروده اند که برداشت رايج در نيمه دوّم سـده نخست هجـری درباره خلافت و نماينده يا جانشـين خدا پنداشتن خليفـه را بازتـاب می دهد. محض نمونه، فرزدق به هشام بن عبدالملک خطاب می کند:
هشامٌ خيارُالله للنـّـاس و الـّـذی به ينجلی عن کلّ أرضٍ ظلامها
و انت لهذا الناس بعد نبيهم سماءٌ يرجی للحمول غمامها
(هشام را خداوند برای مردم برگزيد تا بواسطه او تاريکيهای زمين روشنايی يابد؛ و تو پس از پيامبر اين مردم، اميدشان را به فرود آمدن باران [برکت] از ابرهای تيره افزون کردی) [6]
فتوحات اسلامی/عربی پس از هشام در دوره خلافت ده ساله برادرش ولید از 86 تا 96 هجـری به اوج رسـيـد چندان که مسافرت از مشرق تا مغرب سـرزمینهای زیر امـر او با وسايل آن زمان شـش مـاه طـول می کشید. ابن ســریج، خواننده و نوازنده مشهور، پیش اين خليفه مديحه ای را به آواز خواند و گفت:
صلّی الذی الصلواتُ الطیِّبات له و المؤمنونَ اذا ما جمَّعوا الجمعا
(درود فرست بر آن کس که پاکان و مؤمنان هر گاه در نماز جمعه گرد هم می آیند بر او درود می فرستند)
عُذنا بذی العرش ِ أن نحیا و نفقُدَه و أن نکون لِراع ٍ بعدَه تبعا
(به خداوند عرش پناه می بریم که مبادا زنده بمانیم و او را از دست داده باشیم، یا مبادا پس از او چون گله دنباله روی شبان راهبر دیگری گردیم)
إنَّ الولیدَ امیرُالمؤمنینَ له مُلکٌ علیه اعانَ اللهُ فارتفعا
(براستی که ولید فرمانروای مؤمنان است، حکمرانی از آن اوست و خداوند در این فرمانفرمايی یاريش نموده و کار او از آن بلندمرتبه گرديده است)
همان "هنرمند" ترانه تملق آميز ديگری در ادامه قبلی بر خواند و گفت:
و لقد أرادَ الله إذ ولاّکَها مِن اُمَّة ٍ اصلاحَها و ارشادَها
براستی که خداوند با ولایت بخشیدن تو بر این امت اصلاح و ارشاد آن را اراده فرموده است
تخیَّره ربُّ العباد لِخلقِه ولیّاً و کان اللهُ بالناس ِ أعلما
پروردگارِ بندگان او را برای ولایت بر آفریدگان خويش برگزیده، و بدرستی خداوند بر [صلاح امور] مردم آگاهتر است.
یَنالُ الغِنی و العِزَّ مَن نالَ وُدَّه و یَرهَبُ موتاً عاجلاً مَن تشأّما
هر کس به مرتبه دوستداری او رسد بی نیاز و سربلند گردد، ولی هر که روی از او بگرداند دلش از مرگ زودرس لرزان باشد.[7]
اين چند بيت تنها مشتی است نمونه وار از آنچه صفحات ديوانها را آکنده است و جنبه مهمی از انديشه سياسی بعضی از مسلمانان قرن اوّل را منعکس می کند. سخنوران دوره عباسی نيز در سده های دوّم و سوّم از اين دست سخنها فراوان گفته و خليفه های خونريز و ظالم را -از سفـّاح تا متوکـّل- نمايندگان خدا و دارای حقّ الهی شناسانده اند. در سده های بعدی، انديشه سياسی از جمله در آثار فلسفی، اخلاقی و فقهی به قالب نثـر فنـّی ريخته شد. ادبيات فارسی، به نظم و نثر، سرشار است از بيان همين نظريه که فرمانروايان را نماينده خدا يا سايه خدا می کند. قالب شعـری يا زبان مصنوع گويندگان ابداً مستلزم کم اهميت بودن سخن شاعران و مرصـّع نويسان نيست. بلکه دست کم گرفتن سخنان جدّی و مهمی که در قالب منظوم يا به زبان مصنوع ادا شده، نشانه بزرگ ناآشنايی با منابع انديشه در فرهنگ اسلامی است.
ابوحامد غزالی وقتی در سال 487 دوش به دوش ساير مهتـران بغـداد در مراسم بر تحت نشينی مستظهر بالله خليفه شانزده ساله عباسی حضور يافت، با انديشه قوام پذيری يا مشروع و مقبول بودن حکمرانی خلفـا کلنجار می رفت. نشان اين دغدغه فکری را در کتاب المستظهر که به دفاع از مبنای شرعی فرمانروايی خليفه جوان و بی کفايت عباسی نوشته، و در ساير آثار او می توان ديد. تراشيدن پايه های الهی برای حکومت خليفه، کار را به تبرئه زنجيره خليفگان و اميران کشاند تا بدانجا که حتی يزيد در آن ميان مشمول چشم پوشی قرار گرفت.
لازمه عملی نظريه ای که حاکم را نماينده برگزيده خدا معرفی می نمود، از ابراز وفاداری سياسی فراتر می رفت، و پيوندی ناگسستنی ميان رستگاری دينی و اطاعت از خليفه خدا برقرار می ساخت. در دوره اموی اهل شام وقتی به بنی هاشم می تاختند می گفتند "وای بر شما که از راه سنت و جماعت جدا شده ايد و از امر خليفه خدا سرپيچی کرده ايد."[8] ساير ستمگران نيز به همين دستاويز دينی حکم به محاربه و تکفير مخالفان سياسی می داده اند.
اشکال کار صرفاً در اين نبوده که غزالی، انديشه ورزان سياسی عامه، يا هواداران دستگاه خلافت در تشخيص مصداق خليفة الله خطا کرده، و خلفای اموی يا عباسی را اشتباهاً نمايندگان برگزيده خدا شناسانده اند. مشکل هم در تعيين مصاديق است هم در صورتبندی مفهومی پايه های قوام پذيری حکومت. در انديشه شيعی، به معنای گسترده-اعم از زيدیان، اسماعيليان، اماميان و ديگران- مصاديق خليفه خدا غير از آنهاست که عامه پذيرفته اند. در ميان شيعيان امامی به طور خاص، فراتر از تجديد نظر در مصاديق، تحوّل مفهومی بنيادينی پديد آمده است. شاهکار کلامی اماميان آن بوده است که مبنای حکمرانی هيچ حاکم دنيوی را، حتی پادشاهان شيعه را، نمــايندگی از جـانـب خدا نشناخته اند. بحث معصوميت امامان بر حق که در انديشه امامی جايگاه کانونی دارد، نمايندگی خدا را در امامان معصوم و منصوص منحصر می سازد، و دست مدّعيـان قدرت پرست دنيوی را از آن ساحت کوتاه می سازد. حاکمان خطاپذير، هر که باشند و پايه های فرمانروايشان بر هر چه نهاده باشد، نماينده خدا نيستند.
نظريه ای که فرمانروايان را برگزيده، نماينده يا جانشين خدا معرفی می کند، پيشينه تاريخی بلندی دارد. مشهور است که فرعون خود را خداوندگار مردم جا می زد؛ خدايی پنداشتن شخصيت و اساس حکومت امپراتوران روم و پادشاهان ساسانی در رسوخ اين انديشه در جامعه مسلمانان مؤثر افتاد؛[9] در فرانسه و انگلستان ِ چند صد سال پيش پادشاهان را نماينده خدا و منبع کرامت و فيض و شفا می پنداشتند.[10] همه آن دعاوی درباره يکايک آن فرمانفرمايان که در ايام خود جبروتی داشته اند امروز ناپذيرفتنی، بلکه مسخره، می نمايد: "نه تنها شد ایوان و قصرش به باد/ که کس دخمه نیزش ندارد به یاد".
بر همان قياس که بنياد انديشه بشری در علم نجوم، طب يا شناخت مواد دگرگون شده، دانش سياسی و اجتماعی نيز در سده های اخير بر قــرار پيشين نمانده است. مبانی متفاوت و مفاهيم سنجيده تری برای صورتبندی امور سياسی و اجتماعی مطرح گشته است، و قوام پذيری حکومت را با تکلـّـف به مبانی الوهی گره نمی زنند. قوام پذيری حکومت را از يک طرف به "مشروعيت" الهی تکيه دادن يا از سوی مقابل به "مقبوليت" عمومی فروکاستن، برداشتی ساده انگارانه است. قوام پذيری هر حکومتی بدان است که در چارچوب نهادهای اجتماعی عمل کند و در مسير تأمين آرمانهايی برآمده از اراده جمعی پيش رود: نهادها و آرمانهايی که محصول صيرورت تاريخی جامعه است. حکومت حول شخصيت حاکم تعريف نمی شود– خواه قيصر، خواه کسری، خواه خليفه. زيرا حاکم هر اندازه شخصاً و شخصيةً ممتاز و محترم باشد، همچنان مؤظف به رعايت حدودی است که در قالب نهادهای تاريخی-اجتماعی تبلور و نمود يافته، و ملتــزم به پاسداشت ارزشها و آرمانهايی است که هويت مردم جامعه نسلاً بعد نسل در نسبت با آنها شکل گرفته است. در ميان نهادهای اجتماعی، نهاد قانون برجستگی کانونی دارد، و آرمانهای جمعی عدالت و آزادی از شأن ويژه برخوردار است. حکومت بر محور آرمانها و بر مدار نهادها قوام می پذيرد. نه خورشید به دور زمین می گردد، نه حکومت به دعوی نمايندگی حاکمان خطاپذيــر از جانب خدا راست می شود.
ارجاعات:
[1] ابوحامد غزالی، احياء علوم الدّين، ترجمان مؤيدالدّين خوارزمی، به کوشش حسين خديوجم؛ تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1352، ص 338؛ متن عربی، مع مقدمة بقلم بدوی طبانه، دار احياء الکتب العربية، المجلد الثالث، ص 121
[2] بنگريد به فيض کاشانی در المحجة البيضاء، جلد 5، صص 220 تا 223؛ فيض نظر غزالی در لعنت نکردن بر يزيد را شايسته نقل نشمرده است.؛ در نسبت ميان احياء العلوم غزالی و محجة البيضاء فيض بنگريد به مقاله عبدالکريم سروش، احياء علوم الدّين، در جلد هفتم دائرة المعارف بزرگ اسلامی، به سرپرستی سيد محمـّـد کاظم موسوی بجنوردی، تهران
[3] ابوالفرج اصفهای، اغانی، جلد 16، صص 325 تا 326؛ ابن عبدربـّـه، عقدالفريد، جلد 4، ص 301
[4] بلاذری، انساب الاشراف، جلد 4، ص 17؛
[5] ابن قتيبة، الإمامة و السياسة، صص 202 و 203
[6] علی عبدالرازق، الاسلام و مبانی الحکم، ترجمه فارسی، اسلام و مبانی حکومت، ص 129؛ عبارت ترجمه از نويسنده اين يادداشت است
[7] حسين مشايخ فريدنی، برگزیده اغانی، ترجمه و تلخیص و شرح از دکتر محمد حسین مشایخ فریدنی. چاپ 1368، انتشارات علمی و فرهنگی-تهران: صص 89 تا 90. ترجمه های من با راهنمایی جستن از ترجمه مرحوم مشایخ است، ولی اندکی با عبارت ایشان تفاوت دارد.
[8] حمزة الاصفهانی، تاريخ سنی ملوک الارض و الأنبياء، ص 217؛
[9] Aziz Al-Azmeh, Muslim Kingship: Power and the Sacred Muslim, Christian and Pagan Polities, I. B. Tauris, 2001
[10] Marc Bloch, Les Rois thaumaturges. Étude sur le caractère surnaturel attribué à la puissance royale particulièrement en France et en Angleterre
*****
اين يادداشت کوتاه شده فصلی از کتاب نويسده در تطوّر مفهوم و مباتی قوام پذيـری حکومت نزد مسلمانان است.


