آقای مهاجرانی اخیرا مقاله ای نوشته اند به اسم ویلای لواسانات که بخش اولش توضیح در مورد جنبه های اقتصادی زندگی سیاسی شان است که از آن می گذرم. البته بهتر بود به جای پرداختن به زندگی شخصی خود در یک اشل بزرگتر آقایان اصلاح طلب در مورد سیاست های اقتصادی نیولیبرالی شان و قدرت محوری شان (در مقابل مردم محوری که به جای باج دادن به قدرت باید به مردم باج می دادند) در طول هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی توضیح می دادند که منجر به انتخاب شدن فردی شد که شعارهای پوپولیستی سر می داد مبنی بر آوردن منابع ملی مردم بر سر سفره های شان به جای صرف آن منابع در ایجاد اشتغال، تولید، و البته حفظ آن منابع برای نسل های آینده و ارایه ی راه حل برای رهایی از اقتصاد تک محصولی. گویی تا قبل از آن در سفره های مردم جز منابع خام ملی چیز دیگری هم بوده است یا گویی هنر بزرگی ست که دولتی منابع ملی مردم را پول کند و اندکی اش را دستشان بدهد و باقی را صرف هزینه های هنگفت از جمله انرژی هسته ای کند تا وانمود کند که از طریق فعالیت های پر هزینه ی هسته ای که از جیب مردم پرداخت می شود "دروازه های تمدن را قرار است بگشاید".
البته بنده منکر این نیستم که سیاست های شفاف سازی نسبی دولت آقای خاتمی منجر به محدود کردن فعالیت های اقتصادی زیرزمینی شده بود و بطور نسبی اوضاع معیشتی مردم را نسبت به دوران قبل و بعد از خود بهبود بخشیده بود ولی بهرترتیب شیوه ی برخورد دولت اصلاحات با اعتراض معلم ها و ندادن حق سندیکاهای مستقل کارگری به کارگران (که البته از ابتدای تشکیل حکومت بعد از انقلاب پنجاه و هفت، کارگران ایران از این حق محروم بوده اند) و ترویج سیاست های اقتصادی نیولیبرالی و قدرت محوری در سیاست (در مقابل مردم محوری یا همان با موج مردم حرکت کردن) منجر به یاس گسترده ی سیاسی میان مردم و انتخاب شدن آقای احمدی نژاد شد.
این میان کاندیدا شدن آقای میرحسین موسوی در انتخابات بیست و دوی خرداد سال هشتادوهشت و اولین سخنرانی ایشان در نازی آباد تهران و استقبال پرشور مردم از ایشان با شعار میرحسین قهرمان، حامی مستضعفان و بعد حمایت گسترده ی مردم از یک چهره ی سیاسی که به مخالفتش با خصوصی سازی و توجهش به اقشار کم درآمد معروف است خود نشان از این دارد که جنبش کنونی مردم در ایران برای عدالت در کنار آزادی و رفع تبعیض های گسترده ی سیاسی-اقتصادی است و نه برای بازگشایی مک دونالد و مو به مو اجرا کردن توصیه های بانک جهانی آنطور که عده ای تصور باطل کرده اند و الا هم اکنون دولت آقای احمدی نژاد مشغول خصوصی سازی، حذف یارانه ها (به اصطلاح "هدفمند" کردن یارانه ها)، واردات بی رویه ی کالاهای ارزان قیمت، مبارزه با کارگران ماهها حقوق نگرفته و باج دادن به بازاریان می باشد، طرفه اینکه همین دولت در سالگرد بیست و دوی بهمن سال هشتادوهشت سرمایه داری را هم دفن کرد به خیال آنکه مردم از حال و روز رضا شهابی ها و منصور اسانلوها و محمود صالحی ها بی خبرند. بگذریم.
در بخش دیگری از همان مقاله، آقای مهاجرانی به گرایش های مختلف در جنبش سبز از دید خودشان اشاره کرده اند. به این ترتیب:
الف: گرایش انقلابی"آقای مهاجرانی:
این گرایش می خواهد از اساس نظام جمهوری اسلامی را بر اندازد. سه مشخصه دارد. از بنیاد با انقلاب اسلامی ، امام خمینی، اسلام مخالف است. سی سال هم هست که همین مواضع را تکرار می کند.
دوم: گرایش انقلابی –اصلاحی
این گرایش به تغییر قانون اساسی و حذف ولایت فقیه باور دارد.
سوم: گرایش اصلاحی
این گرایش بر اجرای ظرفیت های اجرا نشده قانون اساسی تاکید می کند و پس از دخالت نهاد های نظامی و امنیتی در انتخابات، و تغییر نتیجه انتخابات، این گرایش با شعار رای من کجاست شکل گرفت. آقایان موسوی و کروبی و خاتمی و اکثریت کسانی که به هر دلیل به زندان افتادند در همین گرایش قرار می گیرند." (پایان نقل قول)
آقای مهاجرانی گفته است که"این گرایش با شعار رای من کجاست شکل گرفت". منظور از گرایش در مورد سه باید همان جنبش سبز باشد. اقای مهاجرانی اسم جنبش سبز را به گرایش اصلاحی تغییر داده است آن هم بی رای گیری. رای من کجاست آقای مهاجرانی؟ آیا تا ابد شعارهای به قول شما "گرایش اصلاحی" و خواسته هایش همان رای من کجاست، ماند یا خواسته های بیشتری در خیابان های ایران و در نامه های ارسال شده ی شهروندان از زندان و غیره مطرح شد و بخش های بیشتری (که اتفاقا انتخابات را هم برگزار می کنند) زیر سوال رفت؟ چرا اقای مهاجرانی تنها به شعار رای من کجاست اشاره می کنند؟ آیا سانسور باقی داستان برای این است که در قدوقواره ی پروپاگاندای آقای مهاجرانی اندازه نمی شوند؟
آقای مهاجرانی گفته اند که "آقایان موسوی و کروبی و خاتمی و اکثریت کسانی که به هر دلیل به زندان افتادند در همین گرایش قرار می گیرند". آیا شما از نظرات افرادی که به زندان افتاده اند مطلع هستید؟ آیا انتخاباتی در زندان کجویی، گوهردشت، اوین، کهریزک و باقی برگزار کرده بودید و ما را بی خبر گذاشته اید؟ از دوستی که تازه از زندان آزاد شده است می پرسم که آیا در انتخابات زندانی ها شرکت کرده بوده است. جواب می دهد خیر و می گوید از اقای مهاجرانی بپرسم "رای من کجاست".منصفانه نیست که شخصی خود را سخنگوی شهروندان زندانی کند و برای آنها هویت سیاسی بسازد. نه آقای مهاحرانی، نه آقای احمدی نژاد، نه اقای شریعتمداری از روزنامه ی کیهان، نه هیچ شخص دیگری نمی تواند وانمود کند که تاریخ از یک سال پیش آغاز شده است و برای شهروندان ایران هویت سازی کند.
در جواب به هویت سازی ها و کاتاگوری سازی های سطحی و بی اخلاق وار اینچنینی، پدر زنده یاد ندا اقا سلطان مجبور شده است مطرح کند که فرزندش یک آزادیخواه بوده و اصلا رای هم نداده بوده است و اتفاقا از نتایج انقلاب سال پنجاه وهفت هم دل خوشی نداشته است (نقل به مضمون). چرا حرفی زده شود که یک پدر داغدار مجبور شود مقابل هویت سازی ها بایستد و بگوید که به نفع انحصار طلبی قدرت توسط هیچ یک از دو شق حکومت، عزیزش کشته نشده است و تنها یک آزادیخواه بوده است؟آقای مهاجرانی، آیا منظور از این گفتمان های شما این است که ندا آقا سلطان بخشی از جنبش سبز که شما به آن گرایش اصلاحی لقب داده اید نمی تواند باشد؟ محبت کنید و یک لیست از خودی ها و غیرخودی ها ارایه کنید که لااقل بدانیم در کجای مختصات این مبارزه ایستاده ایم.
آقای مهاجرانی به حضور آقایان میرحسین موسوی و کروبی و خاتمی در جنبش اشاره می کنند که به نظر برسد ادعای شان چندان بی پشتوانه هم نیست. آقای مهاجرانی، جنبش را مردم در اصناف و گروههای مختلف تعریف می کنند نه رهبرانش، هرچند که آقای موسوی و کروبی به دلیل دفاع نامشروط و انسانی شان از مردم و دیدارشان از ستمدیده ترین شهروندان ایران مانند آقای منصور اسانلو، مورد احترام اند و البته همچنان نقدپذیر و ما عکس هیچ کدام شان را در ماه نمی بینیم و قرار نیست ببینیم.
البته ناگفته نماد که تنها دیدار با خانواده ی منصور اسانلو کافی نیست، شایسته است که آقایان میرحسین موسوی و کروبی از حق مسلم کارگران ایران به تشکل و یونیون های مستقل، حق اعتراض و برگزاری روز یکم ماه می که روز جهانی کارگر است دفاع کنند و همزمان از اعلام کردن حداقل دستمزد که باید بالاتر از خط فقر باشد، و از غیرقانونی اعلام کردن پاره وقت و روزمزدی کردن کارگران که رویه ی دولت اقای احمدی نژاد بوده است دفاع کنند و سیاست های ضد کارگری پس از انقلاب که در دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد به اوج خود رسیده است را به شدت نقد کنند. احترام به منصور اسانلو به عنوان سمبل زحمتکشان و حق طلبی اتحادیه های کارگری تنها بخشی اش ملاقات با خانواده ی ستمدیده ی او ست بخش مهم ترش همسنگر شدن با او و همکارانش در راه مبارزه ی به حق شان است.
وظیفه ی جنبش سبز است که خواسته های مطرح شده از جانب اصناف مختلف کارگری را با صدای بلند مطرح کند و عملی شدن این خواسته ها را سرتیتر اهداف خویش قرار دهد که ازادی بی عدالت تنها آزادی برای عده ی قلیلی خواهد بود. اما برای دریافت خواسته های جنبش سبز نه اشاره به رهبران جنبش که باید خواسته های اصناف یا گروهها را در نظر گرفت مانند مادران عزادار، جنبش زنان، جنبش های سیاسی-معیشتی کارگران، دانشجویان و دانش آموزان، فعالین سندیکایی، معلم ها، بیکاران، خبرنگارها، نویسندگان، فیلم سازها، اساتید دانشگاه، شهروندان زندانی (نه تنها سیاسی حتی آن دسته از زندانیان که نامشان اشرار است و به قول قدرتمندان کهریزک برای آنها ساخته شده بوده است)، معتادان، کودکان کار، کارتون خواب ها و باقی. جالب آن است که اقای مهاجرانی کوچکترین احترامی برای نظرات آقای میرحسین موسوی و یا خانم زهرا رهنورد قایل نیستند و موجب شک می شوند که دلیل این سخنان خودسرانه شان چیست و چنین تفرقه افکنی هایی که احتمالا ناخودآگاه انجام می دهند به چه کسی سود می رساند؟ مسلما نه به جنبش سبز.
همین چندی پیش خانم رهنورد در مصاحبه ای با خانم فرشته قاضی مطرح کرده بودند که "آقای موسوی بارها این نکته را اعلام کرده و قطعا هیچ نماینده و سخنگویی در خارج از کشور ندارد...جنبش سبز یک جنبش تکثر گرا است و همه کسانی که به تغییر و تحول به سوی آزادی، دموکراسی، انتخابات آزاد، عدم دخالت نظام و حکومت در زندگی شخصی مردم اعتقاد دارند، سبز هستند...ما حول محور قانون اساسی دور هم جمع شده ایم و نکته توافق ما همین است، اما این بدان معنا نیست که قانون اساسی وحی منزل است و نمی توان تغییری داد. هیچ یک از قانون اساسی ها در هیچ جای جهان وحی منزل نیستند و هر ده یا دوازده سال یکبار مورد بازنگری قرار می گیرند."
یا اقای میرحسین موسوی گفته اند که "قانون اساسی وحی منزل نیست و همانطور که سال ۶۸ یکبار تغییر پیدا کرد می توان با توجه به نیازهای فکری مردم و مطالبات مردم و تجربیات ملی گام های مهمی در جهت کارآمدسازی بیشتر آن برداشت" یا اینکه "در جنبش سبز هر شهروند یک رسانه است و راه سبز هیچ نماینده و سخن گویی در خارج ندارد." با این وجود به نظر می رسد که حتی خانم رهنورد یا آقای موسوی هم کاملا در گرایش سومی که اقای مهاجرانی گرایش اصلاحی نام داده است جای نمی شوند("این گرایش بر اجرای ظرفیت های اجرا نشده قانون اساسی تاکید می کند" )، تنها در گرایش دوم است که ایشان تغییر احتمالی قانون اساسی را به عنوان یک خواسته در نظر گرفته است.
آیا اصلاحات بی تغییر قوانین امکان پذیر است؟ هیچ کس به خوبی جنبش زنان ایران نمی داند که تغییر قوانین تبعیض آمیز اولین قدم برای اصلاح و رفع تبعیض است، مسلما همه ی راه نیست اما قدم ضروری اول است. به عنوان مثال، ابتدا تغییر قوانین باید برابری زنان با مردان در دو حوزه ی عمومی و خصوصی را تضمین کند و بعد می توان با مشکلات دیگر (از قبیل فرهنگی) برای رفع هرگونه تبعیض جنسیتی فعالیت کرد. تغییر قوانین قدم اول برای اصلاح کردن است.
گروهی که به تغییر قوانین تبعیض آمیز اعتقادی ندارد و انعطاف پذیری برای تغییر قوانین تبعیض آمیز از خود نشان نمی دهد، نمی تواند خود را اصلاح طلب بنامد. بسیاری از فعالین جنبش زنان ایران به اصلاح طلب ها در انتخابات های مختلف رای داده اند اما این حق مسلم و ابتدایی زنان برای رفع هرگونه تبعیض با قدم اول تغییر قوانین تبعیض آمیز به قوانینی که برابری حقوقی زنان و مردان در دو حوزه ی خصوصی و عمومی را تضمین کند به اسم تغییرناپذیر بودن قانون اساسی زیر پا له شده است.چطور اصلاحات در ساختار یک سری قوانین تبعیض آمیز علیه تقریبا نیمی از جمعیت ایران تنها به دلیل جنسیت شان (زن بودن شان) امکان پذیر است؟ آیا رفع هرگونه تبعیض از قوانین قدم اول اصلاحات واقعی(نه تنها در کلام!) نیست؟ آیا کسانی که کوچکترین انعطافی برای تغییر قوانین تبعیض آمیز از خود نشان نمی دهند را می توان اصلاح طلب در نظر گرفت؟ خیر!
در جنبش سبز شخصی نمی تواند نقش شورای نگهبان یا خبرگان رهبری را بازی کند و با نظارت استصوابی تعیین کند که هر کس بنا بر خواسته اش از جنبش مردم ایران در چه کاتاگوری باید مبارزه کند. بازتولید فرهنگ خودی و غیرخودی و ساختن کاتاگوری هایی از این دست و هویت سازی کردن برای مردم در جنبش سبز با دادن القابی همچون "منافق"، "ضدانقلاب"، و یا "برانداز"،"رای من کو"، "اصلاحی"، "اصلاحی-انقلابی"، "انقلابی" و غیره مسلما سبب حذف خواسته ی عدالت و دموکراسی بین ایرانیان نمی شود بلکه سبب حذف اصلاح طلبانی با این نوع دیدگاه تبعیض آمیز از جنبش می شود.
اصلاح طلبان هویت و تمایز ساز مقابل آقای میرحسین موسوی می ایستند و با او مخالفت می کنند به عنوان مثال آقای میرحسین موسوی با هویت سازی و خودی غیرخودی کردن در جنبش سبز مخالف است همانطور که خود گفته است:" توصیه بنده به نیروهای انتظامی و بسیج ، مهربانی و ملاطفت با مردم است و توصیه من به طرفداران جنبش سبز آن است که تمایز خود را با بقیه مردم، چه کم و چه زیاد ،کم کنند. این نهضت از میان مردم برآمده و متعلق به مردم است. همه به شدت باید مراقب اعتقادات، مقدسات و عرف و هنجارهای جامعه باشند."
عطش عدالت و دموکراسی و حکومت قانون بین ایرانیان نه آنطور که اقای مهاجرانی ادعا می کنند از یک سال پیش بلکه لااقل بطور مکتوب از صد و چند سال پیش در ایران مطرح بوده است. ایرانیان کم و بیش حدود صد سال است که می پرسند "پس مجلس من کجاست؟"، "پس سندیکای مستقل من کجاست"، "پس حق بیان من کجاست؟"، "پس مطبوعات مستقل من کجاست؟"، "پس عدالت اقتصادی و رفع تبعیض های جنسیتی و قومی من کجاست؟". از هر کس که وانمود می کند تاریخ از دیروز یا پارسال یا پنج سال پیش آغاز شده است باید هراسید. از هر کس که حوادث اجتماعی-سیاسی را از کانتکست تاریخی شان خارج می کند و وانمود می کند که از تمام حوادث قبل و بعد خود مستقل اند باید به شدت هراسید.
مبارزه کردن و زندانی شدن در راه عدالت و آزادیخواهی از زندان رفتن و مقاومت کردن امثال آقای تاجزاده و یاران اصلاح طلب آقای مهاجرانی شروع نشده است (که البته امیدوارم سریعتر آزاد شوند و قصد کم اهمیت جلوه دادن مبارزه شان را ندارم) بلکه حتی از قبل از مبارزات و زندان کشیدن های امثال فرخی یزدی، مصدق، خسروگلسرخی، طاهره قرت العین، از تمامی نیروهای مبارز قبل از انقلاب اعم از چپ، سکولار، ملی گرا، ملی-مذهبی ... شروع شده است که در کتاب تاریخ آقای مهاجرانی حضور ندارند چرا که انقلاب را ایشان اسلامی می خواند (همانطور که اقای دباشی در کتاب ایران گفته اند انقلاب اسلامیزه شد، اسلامی نبود) و تاریخ مبارزات مردم ایران برای ایشان از شعار رای من کجاست شروع و در همان شعار به اتمام می رسند. تنها کشتارهای دهه ی شصت و ممنوع اعلام کردن فعالیت سیاسی احزاب مختلف و حذف نیروهای سکولار، ملی، ملی-مذهبی از صحنه ی قدرت نیست که عملی غیرانسانی و غیردموکراتیک محسوب می شود بلکه حذف مبارزات و حضور این گروهها، حزب ها و نقش شان در پیروزی انقلاب پنجاه و هفت و جدا کردن شان از جنبش مردمی سبز به اندازه ی کشتارشان سبعانه و خشن است و با هدف انحصارطلبی انجام می شود.
جنبش سبز برای تقسیم کردن مردم ایران به وجود نیامده است بلکه برای مبارزه با هویت های ساختگی و مبارزه با کاتاگوریزه کردن مردم ایران ایجاد شده است.حذف مبارزه ی نیروهای مختلف سیاسی از قبیل جبهه ی ملی، مجاهدین خلق، ملی-مذهبی ها، توده ای ها، چریک های فدایی خلق از فرایند انقلاب و اسلامی خواندن انقلاب در یک توصیف تاریخی به خشنی عملکرد غیردموکراتیک حذف این گروهها از صحنه ی سیاسی ایران بعد از انقلاب است و به همان منظور انحصارطلبی قدرت یا لااقل توجیه آن انحصارطلبی چنین حذفی در توصیفات تاریخی صورت می گیرد.
آقای دباشی در فصل پنجم کتاب تاریخ ایران که عنوان آن فصل "انقلاب اسلامی" است بطور مفصل توضیح داده اند که اگر برای بررسی انقلاب پنجاه و هفت از کودتای بیست و هشت مرداد شروع کنیم انقلاب ملی گرایانه تعبیر خواهد شد، اگر از مبارزات سال هزاروسیصدوچهل ودوی ایت الله خمینی شروع کنیم انقلاب اسلامی (یا شیعه ای) تعبیر خواهد شد، و اگر از قیام سیاهکل در سال هزارو سیصد و چهل و نه شروع کنیم انقلاب تعبیری مارکسیستی و چپی خواهد داشت که اضافه می کنند که روشی که کتاب شان برای بررسی انقلاب اتخاذ می کند در نظر گرفتن هر سه ی این نقاط تاریخی است که مولفه های گوناگون موثر در انقلاب با سهل انگاری نادیده گرفته نشوند.
در همان فصل اشاره می شود که این میان اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری به مدت چهارصدوچهل و چهار روز که منجر به اسلامی کردن انقلاب و حذف نیروهای موثر در انقلاب شد را نمی توان مبدا در نظر گرفت و به عقب رفت و به کل مبارزات پیش از انقلاب مردم تعمیم اش داد، ناگفته نماند که نیروهای ملی گرا و مبارزات ملی-ضد استعماری شان را شاه پس از کودتای بیست و هشت مرداد به شدت سرکوب کرده بود و همچنین به دلیل خشنود نگاه داشتن آمریکا در جریان جنگ سرد که نشان بدهد که از خطر توسعه ی کمونیسم در منطقه جلوگیری می کند با مشتی آهنین به سرکوب نیروهای مارکسیست پرداخته بود. بهرترتیب در سالهای آخر قبل از انقلاب دو حزبی که مقابل حزب رستاخیز شاه ایستاده بودند یکی نیروهای چریک های فدایی خلق و مجاهدین بودند و دیگری نهاد روحانیت شیعه به رهبری آیت الله خمینی.
این میان نیروهای چپ گرا و سکولار و ملی به دلایل استراتژیک و ایجاد وفاق ملی برای براندازی حکومت سلطنتی با رهبری ایت الله خمینی موافقت کردند. آنچه که مسلم است این است که فرایند اسلامی کردن انقلاب در بحران های مختلفی که پس از انقلاب در کشور رخ می دهد صورت می گیرد و انقلاب اسلامی نمی شود مگر با حذف فعالین سیاسی از دیدگاههای چپ، سکولار-ملی، ملی-مذهبی و باقی.نکته ی مهم دیگری که در همان فصل اشاره می شود این است که بزرگترین تیوریسین نیروهای اسلامگرای رادیکال آقای علی شریعتی خود تحت تاثیر فرانتس فانون، ژان پل سارتر، مارکس، چه گوارا بوده است.
آقای دباشی خاطره ای تعریف می کنند که دوستی همدانشگاهی از دوستداران شریعتی او را به حسینیه ارشاد می برد و در آنجا حین گوش دادن به شریعتی، اقای دباشی به این نتیجه می رسد که شریعتی همان عقاید مارکسیست ها را با الفاظی اسلامی مطرح می کند. حالا چطور شخصی مانند اقای مهاجرانی تاریخ پیچیده ی انقلاب یک ملت از دیدگاههای گوناگون را به نفع برنده و دارنده ی تیغ، سانسور می کند و آن را انقلاب اسلامی می نامد بحثی است مربوط به انصاف و صداقت مدعیان دموکراسی و تکثرگرایی!
آقای مهاجرانی در انتها گفته اند که " این شیوه ای آشناست. همیشه می توان از هر سخنی عبارتی را شکار کرد و به هیاهو پرداخت. در واقع مخالفت با امام خمینی و انقلاب و ولایت فقیه در چهارچوب همان گرایش اول( انقلابی) مطرح شد و نه خارج از آن چارچوب، سخنم این بوده و هست گروه هایی که در صدد براندازی جمهوری اسلامی هستند و اتفاقا با نئوکان ها هم همدل و همراه شده اند و برای بولتون در پاریس و مک کین در واشنگتن کف می رنند سرخند و نه سبز ، این همان میوه ممنوعه ای است که من خورده ام و از بهشت سرخهای سبز رانده.شیوه ای که ظاهرا سی سال است در خارج کشور جاری است." "در واقع مخالفت با امام خمینی و انقلاب و ولایت فقیه در چهارچوب همان گرایش اول( انقلابی) مطرح شد و نه خارج از آن چارچوب". منظورتان این است که مخالفت و نقد مواردی که نام برده اید در گرایش های دوم و سوم قانونی ست ولی در گرایش اول نیست؟ چرا؟ منظورتان این است که استانداردهای دوگانه اعمال می کنید، آقای مهاجرانی؟
"سخنم این بوده و هست گروه هایی که در صدد براندازی جمهوری اسلامی هستند...".گرایش دومی هم که نام برده اید همانطور که می دانید منجر به تغییر نظام می شود یا به قول شما براندازی نظام جمهوری اسلامی می شود. پس این ادعا که آنچه مطرح کرده اید تنها در مورد گرایش اول است اشتباه است. "و اتفاقا با نئوکان ها هم همدل و همراه شده اند و برای بولتون در پاریس و مک کین در واشنگتن کف می رنند سرخند و نه سبز ،" آیا شما در این جمله دارید پیشنهاد می کنید که گروههای منتقد از ولایت فقیه، یا منتقد از راهی که انقلاب پیموده است (منتقد از مسیری که انقلاب در پیش گرفت و الا انقلاب که متعلق به مردم ایران است و ارث پدری هیچ کسی نیست)، یا منتقدین دو دهه ی اول پس از انقلاب، همه شان همپیاله ی نیوکان ها هستند؟ جالب انکه خیلی از این افراد منتقد حضور آقای مهاجرانی در لابی اسراییل هستند.
این انتهای بی انصافی آقای مهاجرانی است که هویتی ساختگی برای چنین منتقدینی می سازد و در مانوری شبیه روزنامه ی کیهان برای همه ی این منتقدین پرونده سازی می کند که همپیاله ی نیوکان ها هستند یا اگر چنین منظوری نداشته اند که همه ی این افراد را به یک چوب برانند باید توضیح می دادند که خیلی از منتقدین مواردی که نام برده اند منتقدین اساسی سیاست های اقتصادی نیولیبرالی و سیاست های امپریالیستی در منطقه هستند حتی بسیار بیشتر از دو شق اصلاح طلب و اصولگرا که دستورات بانک جهانی را مثل آیه های یک کتاب آسمانی اجرا می کنند، کارگران را زندانی می کنند، در مقابل اعتراضات بازاریان به پرداخت مالیات سریع کوتاه می آیند و قانون را به نفع شان تغییر می دهند درست وقتی محمود صالحی، یک فعال کارگری هزینه ی عمل کلیه اش را هم ندارد و سالها به دلیل فعالیت های صنفی-کارگری زندانی بوده است.
ما فعالین جنبش سبز نه تنها باید با تمام مردم مبارز در جنبش سبز(اسمش جنبش سبز است نه جنبش اصلاحی!) فارغ از گرایشات مذهبی-سیاسی شان حول آزادی، استقلال، عدالت اجتماعی و رفع انواع تبعیض های اقتصادی-اجتماعی-سیاسی گرد هم جمع آییم بلکه باید با بسیجیان، زندانبانها، بازجوها، کارمندان سپاه و باقی مردم ایران که با هزینه کردن از منابع ملی مردم ایران برایشان اسلحه خریده اند و یا حقوق شان داده اند که مقابل مردم ایران بایستند که از منافع طبقه ی حاکم دفاع کنند، حول عدالت و حقوق شهروندی که خود آنان نیز از این حقوق بهره خواهند برد گرد هم آییم و برای آینده ای بهتر فارغ از هرگونه تبعیض و بی عدالتی و حق مسلم بیان مبارزه کنیم و الا فرزند آقای روح الامینی (از افراد نظام) هم از نبود عدالت در امان نخواهد بود و در سیستم بی عدالتی به شهادت خواهد رسید. این میان امثال آقای مهاجرانی یا به مبارزه ی ما و عشق ما به مردم فارغ از دیدگاههای سیاسی و مذهبی شان می پیوندند یا خود گوشه ی عزلت گزیده و تفرقه افکنی نمی کنند.
پی نوشت: با سپاس فراوان از آقای دکتر حمید دباشی برای خواندن پیش نویس این متن و پیشنهاد و راهنمایی های مهم و ارزنده شان
نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست




