سال قبل، اول مرداد، اولين مجمع انجمن صنفي در محل انجمن واقع در خيابان كبكانيان، كوچه هفتم. قرار بود مجمع راس ساعت 11 شروع شود كه با تاخير هميشگي اعضا، تقريباً ساعت 30/11 با به آخر رسيدن سيگارِ اعضاي سيگاري در بيرون ساختمان و انباشته شدن دود به مقدار كافي در سينه آنها جلسه شروع شد.
شمسالواعظين با سرماخوردگي و به زحمت شروع به صحبت كرد، از گرفتنها گفت و گرفتاريها. از كشته شدن خبرنگاري سخن بر زبان آورد كه بنا به دلايلي نام او را ذكر نكرد. ميگفت تا جلسه بعدي نام اين خبرنگار مقتول را فاش خواهد كرد. از راه انداختن كميتهها و انجمنهاي موازي گفت و اين كه بعضي از اعضا، با كمك يك خبرگزاري خاص (فارس) و مصاحبههاي معنادار، قصد دارند تيشه به ريشه تنها تشكل بينالمللي و مورد قبول (و وثوق) خبرنگاران در ايران بزنند، اما اين انجمن كجا و آنها كجا؟ ضمنا از عشق ناپيدا (اما كاملا ريشهدار) بين خودش و قاضي مرتضوي هم نكاتي را برشمرد!
نوبت به بدرالسادات مفيدي (دبير انجمن) رسيد كه شب قبلش در بيمارستان بود و آن روز هم با هزار زحمت و فقط به خاطر به حدنصاب رسيدن و اداي دين به اعضا، در جلسه حاضر شده بود. بيرمق سخن ميگفت و هنوز بيحالي ناشي از بيماري در چهرهاش مشهود بود. گفت كه با وجود همه پيگيريهايش موفق به برگزاري مجمع در حسينيه ارشاد (همانند سال قبل) نشده بود، آن هم به دليل اين كه تامين امنيت جلسه و اعضاي شركت كننده به هيچ عنوان قابل تضمين نبود.
در حين سخن گفتنش شاهد پرخاش مودبانه يكي از خانمهاي عضو انجمن به يكي ديگر از اعضا (از آقايان) بودم كه «اين چه وضعي است؟ قبلا آر.پي.جي به دست ميگرفتيد كه تانكهاي عراقي را بزنيد اما الان با همين سلاح، داريد جوانان را درو ميكنيد...»
رديف آخر بودم و ساكت، در حال مشاهده اعضاي انجمن. سر ميچرخاندم و سعي ميكردم آشنايي بيابم يا از روي قيافهها بتوانم اشخاص را شناسايي كنم كه چشمم به يكي از دوستان قديميام خورد. يكي، دو بار نگاهمان با هم تلاقي كرد تا بالاخره به زحمت مرا شناخت. انگار حوصلهاي براي حافظهاش نمانده بود تا در آن نقبي به گذشته بزند و خاطراتي كه با او و برادرش داشتيم را مرور كند و برسد به اين كه قبلا دوست بوديم!
در زماني كه به تنفس (و نوشيدن سانديس) در حياط انجمن اختصاص داده شده بود، سيگاري دود كرد. از توقيف روزنامهها گفتيم، از بيكاري همكاران و دوري از محيط مطبوعات و اين كه در فضاي پس از انتخابات و اين همه بگير و ببند و بردن و پس نياوردنِ اين و آن، ديگر رغبتي براي كار باقي نمانده و ...
برگشتيم داخل. تعداد اعضاي حاضر به حد نصاب لازم براي برگزاري مجمع نرسيد، لاجرم مجمع دوم بايد تشكيل ميشد. قرار بر اين شد كه 15 مرداد ساعت 11 براي برگزاري دومين مجمع جهت انتخاب هيئت رئيسه و بازرسان و ... در محل انجمن حاضر شويم.
طبقه دوم شلوغ شد و كارتها بود كه براي تمديد ارائه ميشد؛ چند نفر براي عضويت، چند نفر براي تمديد كارت عضويت و تعدادي نيز براي تمديد كارت IFJ پشت ميز خانم كمالي صف بسته بودند. خانم تقوي هم طبق معمول با روي خوش در حال سرهم كردن كابلهاي كامپيوتر و پرينترش بود. ايستادم تا دوستم عكس و ساير ملزومات تمديد كارت خود و برادرش را تحويل داد و قرار شد هفته بعد جهت دريافت كارت، مراجعه كند. خداحافظي كرديم و زديم بيرون.
***
14 مرداد، ساعت 30/21 افرادي از دادستاني تهران (به رياست وقت قاضي مرتضوي) به محل انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران مراجعه، با چسباندن برچسب پلمپ آن را تعطيل و بازگشايياش را موكول به زماني نامعلوم كردند؛ درست 14 ساعت قبل از برگزاري مجمع دوم ساليانه انجمن.
روز پانزدهم جمع شديم جلوي ساختمان. با ديدن وضع موجود، بعضي از اعضا شروع كردند به نوشتن يادگاري روي درِ ورودي، بعضي ديگر منتظر ماندند تا به نتيجهاي برسند. قرار شد بزرگترهاي جمع پيگير اين قضيه شوند و نتيجه را به ديگران اطلاع دهند. پلمپ انجمن صرفاً يك امر صنفي نبود بلكه با دخالت قاضي سعيد مرتضوي، صبغهاي كاملا سياسي به خود گرفت. جالب آن كه تا آن موقع حركتي خلاف جوّ غبارآلود موجود در مطبوعات و به طور كلي جامعه (پس از انتخابات) از انجمن ديده نشده بود؛ نه بيانيهاي بر ضد نظام، نه تجمعي غيرقانوني و نه حركتي سرخود. صرفاً يك نامه سرگشاده براي دادستان جديد تهران جهت آزادي خبرنگاران دربند و بازگشايي دفتر انجمن با امضاي اكثر اعضا كه آن هم يا به دست گيرنده نرسيد يا به آن ترتيب اثر داده نشد و بينتيجه ماند تا امروز.
***
پس از اختصاص دادن يك ميليون دلار به خبرنگاران در آخرين سال رياست جمهوري حجتالاسلام خاتمي (در قالب هديه دادن 1000 لپتاپ به خبرنگاران) و تبديل آن به 3000 هديه نقدي 300 هزار توماني، از زمان روي كار آمدن دولت نهم در سال 84 شاهد از رو بسته شدن شمشير براي تنها نهاد صنفيِ قانونيِ مقبول در تمامي دنيا براي خبرنگاران ايران بوديم. گاهي به بهانه مشكلات اساسنامه، گاهي به بهانه تشكيل نشدن مجمع صنفي، گاهي با مصاحبههايي كه از برخي اعضا در ديگر سايتهاي مخالف با انجمن منتشر ميشد و خلاصه تا دلتان بخواهد «بهانه» و «بهانه». مهم اين بود كه انجمن نباشد، قيمت آن چندان اهميتي نداشت. وزارت فرهنگ و ارشاد هم كه به جاي كمك به انجمن، با قطع كمك مالي به انجمن، همسويي خود را با ديگر دشمنان اين نهاد صنفي عيان كرد.
مبارزه با وزارتخانههاي كار و ارشاد كم بود، پاي ديوان عدالت اداري نيز به ميان كشيده شد كه اين ارگان دولتي نيز اساسنامه انجمن و اساس كار اين نهاد را هدف گرفته بود.
اما ظاهراً اين انجمن «بايد» تعطيل ميشد، آن هم به هر قيمت. اين بار ديگر مسئولیت نه بر دوش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و نه بر شانه وزارت کار بود، بلکه وزارتخانهاي دیگر باید تير خلاص را شليك ميكرد. حکم پلمپ ساختمان انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران توسط دادستانی تهران الصاق شده بود به نامه وزارت اطلاعات و آن هم شبی به درِ ورودي ساختمان انجمن چسبانده شد که فردای آن قرار بود مجمع عمومی انجمن برگزار شود.
***
موج عظيم ممنوعالخروج كردن، دستگيري، اخراج، ناپديد شدن و مخفي شدن خبرنگاران پس از پلمپ انجمن به راه افتاد.
كشته داديم، زخمي داديم، دستگير شده تا دلتان بخواهد، خروج از كشور هم كه الي ماشاءالله، اما تهمت ارتباط با بيگانگان و ايجاد اغتشاش و به دنبال آن معركهاي تحت عنوان اعترافات تلويزيوني (در دادگاههايي كه چگونگي برگزاري آن بر همگان معلوم است) بيشتر سوزاندمان.
در اين ميان، رخ دادن افتضاح كهريزك و تعطيلي آن كه بركناري قاضي سعيد مرتضوي از مقام پرسروصداي خويش را به همراه داشت هرچند باعث خوشحالي اصحاب رسانه شد كه در طي سالهاي زمامداري دادستاني تهران توسط نامبرده، شاهد قلع و قمع انواع و اقسام رسانههاي مكتوب و ديجيتال و پرسنل آنها بودند، اما ضربه آخر به انجمن را همين شخص زد كه قبل از تحويل ميز و اتاقش، مدت زمان پلمپ دفتر انجمن صنفي را دو ماه ديگر نيز تمديد كرد تا جانشينش (دولتآبادي) بيايد و ببيند و بماند و بسازد آنچه را كه او نيمه ساخته بود.
***
خوشحالي فارس و ايرنا و برنا و ... از تعطيلي انجمن مباركشان، اما اخلاق حرفهاي كجا رفته بود؟ كيهان و كيهانيان كه روي آنها را نيز سفيد كرده بودند. البته از آنها انتظاري نميرفت و نميرود. نامههاي سرگشاده و سربستهاي كه به دادستان جديد تهران نوشته شد همگي بلااثر و بيجواب ماندند. تو گويي دادستان جديد طابقالنعل بالنعل تمام كارهاي سلف خود را كپي كرده و قرار بود حتي بهتر و بيشتر از او انجام دهد.
***
اكنون در يكسالگي اين رخداد ناميمون قرار داريم. بسياري از نشريات در اين يك سال توقيف يا لغو امتياز شدند و ديگر خيال هيئت نظارت بر مطبوعات و آقاي رامين و ديگران از اين راحت شد كه توقيف موقتي در كار نيست و نشريات، يكدست و يكصدا، مداح دولت شدهاند و نشريهاي كه حتي اندكي سر و گوشش بجنبد يكراست تعطيل خواهد شد. بعدازظهر دوشنبهها (روزي كه جلسه هفتگي هيئت نظارت بر مطبوعات برگزار ميشود) نيز فقط منتظريم كه خبر لغو امتياز بشنويم؛ نه اخطار و نه توبيخ.
احكام صادر شده درمورد روزنامهنگاراني چون احمد زيدآبادي، بهمن احمدي امويي، مسعود باستاني، هنگامه شهيدي و ... آينده را بسيار تيره و تار نشان ميدهد. فعالان سياسي و مدني نيز با اتهاماتي عجيب و غريب و بعضاً مضحك (همچون ايجاد راهبندان مصنوعي توسط بهزاد نبوي) به لطايفالحيل از بازداشت موقت روانه زندانهاي طويلالمدت شدند.
***
در كشوري كه طبق گفته رئيس جمهوري آن: «كاملا آزادي حكمفرماست، زنداني سياسي نداريم، تمام روزنامهها هرچه ميخواهند ميتوانند بنويسند و حتي بعضي وقتها روزنامهها عليه رئيس جمهور مينويسند!» آيا ميرسد آن روز كه روزنامهنگاران بدون استرس، بدون ترس از فرداي خود و بيواهمه از بيكاري، بتوانند واقعيات را بنويسند يا اين آرزو، رويايي است محال؟
*عضو انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران و فدراسيون بينالمللي خبرنگاران
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست


