یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
تبریکی به آشنای آشتیان

 

به بهانه نیمه ماه صیام و میلاد امام مجتبی

 

چندی پیش در صفحه فیس بوک خانم ربانی املشی همسر احمد آقای منتظری عزیز، خواندم که به دیدار مجتبی لطفی رفته و نوشته است که: "... در آشتیان مهمان حجت الاسلام آقای مجتبی لطفی، از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بودیم. اواکنون یک تبعیدی است. آقای مجتبی لطفی مسئول اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی منتظری (ره) چند سال قبل از طرف دادگاه ویژه روحانیت (که در قانون اساسی جایگاهی ندارد) دستگیر و به چهارسال حبس و پنج سال تبعید محکوم شد. وی پس از گذراندن دوره حبس، دوره تبعید خود را در آشتیان آغاز کرده است و جالب توجه اینکه در آنجا دوره پنج سال تبعید ایشان به جای پنج سال، ده سال به او ابلاغ شده است. 
اقامت ما در آنجا مرا به یاد تبعیدگاه‌های پدرم و همرزمانش قبل از انقلاب انداخت، اما باور بفرمایید مظلومیت تبعیدی دیشب بیشتر بود! شاید یکی ازدلایل این بود که در آن زمان هر تبعیدی که وارد شهری می‌شد از طرف ائمه جماعات مستقل آن شهر مورد استقبال قرار می‌گرفت و بعضاً مسجد خود را اختیار آن تبعیدی قرار می‌دادند که در آن اقامه نماز جماعت و حتی سخنرانی کند و باز به ترغیب همین ائمه جماعات غیر وابسته، جوانان تشویق می‌شدند که فرد تبعیدی را تنها نگذارند، ولی دیشب ایشان را با وجود جانباز بودن و روحانی بودنشان تنها و غریب دیدیم. اگر روحانیت ما استقلال خود را حفظ کرده بود آقای مجتبی لطفی را تنها نمی گذاشتند...اللهمّ فکّ کل اسیر" 

 

چند خطی به رسم تبریک نیمه ماه صیام و میلاد امام حسن مجتبی برای مجتبای عزیز می نویسم و می سپارم به خانم ربّانی تا این بار که به دیدار آشنای آشتیان نشین ما می روند به او برسانند؛ شاید لحظاتی از غربت این روزهایش پر شود... همین!

 

سلام عزیز برادر!

نیمه ماه و خانه نو مبارک

 

این دو بیتی را که هنوز یادت نرفته نه؟! همان اثر هنری که بر دیوار دفتر آن پیر سفر کرده نقش بسته بود و یادمان می انداخت که گاهی زندان از شیران روزگار آبرو می گیرد و به گواهی "احسن القصص"، یوسف هم که باشی زندانی پاکدامنی ات می شوی!

 

قالوا تروح الی السجون فقلت ای

ان السجون مواطن الآسادی

ما کل من دخل السجون بمجرم

قدکان یوسف ذروة الامجادی

 

می بینی برادر که قصه ها را از نو نوشته اند... آن روز که در هفته نامه گوناگون به فکر تنظیم ویژه نامه هایی برای سید محمود طالقانی و سید موسی صدر بودیم و قرار بود با آیت الله منتظری گفتگو کنیم نمی دانستیم که آن همه رنج که به نام خدا برای آزادی کشیده اند چه آسان بر باد می رود و دوباره چه زندانها آبرو می گیرند و چه شهرها تبعیدگاه صدا و زندگی می شوند و باور نمی کردیم چه یوسف ها که بر زندان های این خاک بلا دیده مهمان خواهند شد...

 

قصه ها را از نو نوشته اند و آنهمه صدا و تصویر که در روزنامه های مان آرشیو کردیم تا به بهانه هایی از مشروطه و آخوند خراسانی گرفته تا انقلاب و شریعتی و خمینی... ای دریغا به برم می شکنند.

 

حال ما خوب است برادر

 

اینجا در جانِ اروپا نیز صدای انقلاب ما رسیده است؛ از همان سالها که تو در جنوب و غرب به پای آرمان های نخستین انقلاب می جنگیدی و پیکرهای برادرانت به آب و باد و خاک و آتش می پیوست و از همان روزها که مهمان بیمارستان های اهواز و تهران بودی تا بر زخم شیمیایی ات مرهمی بگذارند صدای انقلاب ما به اینجا رسیده بود... تا دلت بخواهد خاطره ها و خانواده هایی از اکثریت و اقلیت و مجاهد و نامهایی از این دست، از همان سالها پناهنده ی این غربت مدرن شده اند که پس از انقلاب ما یا به زندان رفته اند یا شکنجه شده اند و یا عزیزان شان را در تیرباران سحرگاه های اوین از دست داده اند و یا داغ این هر سه را بر سینه دارند...

 

اینجا خبری نیست برادرم!

 

حالا هم که پاره ای از دوستان من و تو، از هجران زندان تا هجرت تبعید، دور هم آمده اند به جای آنکه در این تولد تازه که جنبش سبز نام گرفته، به حرمتِ مهر و فراق وطن غصب شده ی مان غُسل تعمید کنند به منجلاب اثبات خویشتن و نفی دیگران "به هر قیمتی" افتاده اند... و قیمت ها کاش می دانستی که چقدر ارزان است!

 

این روزها دلم یک نگاه مؤمن می خواهد برادرم!

 

نگاهی که سیرابم کند از شراب ایمان و تازه ام کند برای سحرهایی که بخوانم "اللهم رب شهر رمضان..."

 

مگر من و تو چگونه مسلمان شده ایم؟ از کودکی، الهیات و فلسفه خوانده ایم و کلام؟ مگر سجاده مادربزرگ ها که با نام خدا باز می شد و با دعا برای مردم بسته می شد حجت مسلمانی ما نبود؟... مگر حکایت "مراقبت از کاهی بر پشت مورچه ای" ما را عاشق علی بن ابی طالب نکرده بود؟ مگر جوانمردی صبح عاشورا شهادتین تشیّع ما نشد؟ باز یاد آیت الله منتظری افتادم مجتبی! مگر غمی را که با هر خبر مظلومیتی بر چهره آن پیرمرد می نشست (که به سرعت می پرسید کسی خانواده اش را نمی شناسد؟ احتیاجی ندارند؟) ایمان من و تو را تازه نمی کرد؟

 

اکنون که" رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس، گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت" به کدامین نگاه، ایمان مان را تازه کنیم؟

 

 وقتی صد سال عشق و آزادی و آگاهی را رنج کشیده ایم و باز رسیده ایم به نقطه ای که همه نام ها و خاطره های زلال و پاک ابراهیمی را به پای بت ها قربانی کرده اند و با تبرهای تاب سوز تکفیر، تفکرها را ذبح شرعی کرده اند از کدامین نگاه، جان مان را تازه کنیم؟

 

من دلم برای قرآنِ نگاه آن پیرمرد که تو تا آخرین لحظه ها کنارش بوده ای تنگ شده است تا دوباره شهادتین بگویم...

 

من این روزها وجب به وجب این غربتِ جان و تن را کجا گریه کنم؟

 

اینجا خبری نیست برادرم

 

بگذار مانند "اکتاویو پاز" بگویمت که مرکز جهان آنجاست که تو نشسته ای و مگر نه اینکه "شرف المکان بالمکین"؟... و هنوز اما خسته نشده ایم مجتبی!

 

هنوز هزار لبخند ناشکفته ی سعید تو و حامد من و هزار شادی به یغما رفته ی سهراب ها و نداهای ما، حیّ علی الصلاةِ من و تواند...

 

من برای اقامه نمازی چنان و "رقصی چنین میانه میدان" انتظار دست های تو را می کشم؛

 

دستهایی که بلندتر از نگاه کوتاه این نو دولتیان بی شرافت است.

 

  *نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات