یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سانسور و سكولاريسم!

 

خدا رحمت كند شادروان "احمدعلي بابائي" را!... نسل امروزشايد نام او را هم نشنيده باشند، اما از نسل قبل، كسي اگراز دورهم دستي برآتش داشته، بسيار بعيد است با اين نام، كه حدود چهل سال در متن مبارزات مردمي بود، آشنائي نداشته باشد؛ از عضويت در شوراي مركزي نهضت آزادي ايران از بدو تاسيس تا آستانه انقلاب و تحمل شش سال زندان گرفته تا همكاري بسيارنزديك با دكتر شريعتي و محوريت دفترآيه الله طالقاني درماه هاي قبل از انقلاب و بالاخره پيوستنش به جنبش مجاهدين و رفتن به فرانسه و اختلافات عميق بعدي و نامه نگاري هاي مفصل با مسعود رجوي كه بعدها به صورت كتابي درآمد.

 

نگارنده در ميان شخصيت هاي سياسي مذهبي كه در زندگي خود شناخته، كمتر كسي را ديده است كه همانند او درد و غم مردم داشته و بي تاب از مصائب و مشكلاتشان بوده باشد. اگر مي توانستيم درصد ِميزان توجه و تعلق مردم به مسائل شخصي يا تعهدات اجتماعي را اندازه گيري و آماربرداري كنيم، بي شك نمره مرحوم علي بابائي در تعهدات اجتماعي بسيار چشمگيربود.

 

 حتي تعطيلات نوروزي را هم، كه معمولا مردم به سفرهاي تفريحي مي رفتند، صرف سركشي به تبعيد شدگان درگوشه و كنار مملكت مي كرد! هم روحيه مي داد و هم كمك مالي مي كرد.  او سر از پا نمي شناخت و يك سره در فكر طرحي نو و كاري تازه براي نجات مردم بود. علاوه برآن، بسيارهم عاطفي و احساسي بود و همين غلبه احساسات هم باعث مي شد بعضا تند روي و شدت و حدتي از خود بروز دهد كه كساني را ناخوشايند مي آمد.

 

خدايش رحمت كند كه حدود دهسال قبل، پس ازمدتها بيماري درغربت غرب از دنيا رفت، درحالي كه اميد و آرزويش ايران بود.

 

غرض از اين ذكر خير، بيان خاطره اي است در ارتباط با مسئله "سانسور" كه از ايشان به خاطرم مانده و اخيرا با مشاهده طنز يكي ازسايت هاي خبري برايم تداعي شد.

 

اوائل انقلاب بود و هر كسي هركاري از دستش برمي آمد مي كرد. ما هم با تمام بي تجربگي و خامي در كارمطبوعات، روزنامه "ميزان" را منتشر مي كرديم و در آن حال و هوا و نيم نسيم آزادي، از صبح تا چهار بعد از نيمه شب كه روزنامه بايد زير چاپ مي رفت ، يك پا بايد تلاش مي كرديم تا اول صبح، قبل از روزنامه هاي ديگر،ميزان را روي دكه روزنامه فروش ها بياوريم.

 

 يادش به خير، وقتي در آن ساعات نيمه شب، كه به دليل جنگ و حملات هوائي و ممنوعيت حركت در خيانان ها و روشن كردن چراغ، مجبور بودم با ماشين خاموش و كارت تردد روزنامه را  به چاپخانه كيهان ببرم ، جناب مير حسين را هم، كه در آن موقع سردبير روزنامه جمهوري اسلامي بود، مي ديدم كه مشغول تكميل و تنظيم نهائي بود و در رقابتي نامرئي دائما تلكس كيهان را هم چك مي كرديم تا اگرخبر مهمي باشد تيتر اول را عوض كنيم و براي فردا صبح خبر داغ تري داشته باشيم. حيف از آن انرژي ها و اميدها كه به سرعت به باد رفت وعمرميزان به يك سال هم نرسيد و مرحوم شد!

 

ازساعت چهار يا پنج سحرگاه كه روزنامه زير چاپ مي رفت فرصت داشتم تاساعت هشت صبح كه كارمندان كيهان مي آمدند، با همان كت و شلوار در نمازخانه كيهان با كيف سامسونايت زير سر بخوابم و فردا روز از نو روزي از نو!! خدا پدر لاجوردي را بيامرزد كه در مقام دادستان انقلاب بي هيچ سئوال و جواب ومحاكمه اي ميزان را تعطيل و ما را خلاص كرد تا استراحتي بكنيم! جاي شكرش باقي كه جان ما را مثل خيلي ها خلاص نكرد!

 

باري در يكي از همين صبح هاي خسته از كار نيمه شب بود. تازه به دفترميزان در خيابان مطهري رسيده بودم كه مرحوم علي بابائي بدون قرار قبلي و سرزده وارد دفتر شد وباسلام عليكي مختصر بدون مقدمه گفت:

 

" مگه اين روزنامه ارث پدرتونه كه هرچي ميفرستم چاپ نمي كنين!؟ مردم انقلاب كردن، شهيد دادن كه به آزادي برسن و بساط اين سانسوربازي ها جمع بشه"!!

 

پيش كسوتي و سوابق مبارزاتي و سن و سال و احترام او مانع مي شد در مقام پاسخ گوئي برآيم ، همين قدر گفتم مقالات شما آنقدر تند و تيز است كه با چاپ كردنش در اين اوضاع و احوال و حساسيت ها، سر ميزان به باد مي رود! اما قول دادم با حك و اصلاحي بعضي از آنها را مورد استفاده قرار دهيم.

 

 آن روز با كمك همكاران و موافقت خودش، دندان هاي نيش سه تا از مقالاتش را كشيديم! ومتن اصلاح شده را در بخش هاي مختلف روزنامه جا داديم.  

 

فردا صبح باز هم سر و كله جناب علي بابائي پيدا شد!... خدا به داد برسه! ديگه چه خطائي كرده ايم!؟

 

تا وارد شد بازهم بي مقدمه گفت :

 

 نه به اين شوري شوري ، نه به اون بي نمكي! آخه چرا سه تا مقاله منو يه جا چاپ كردين؟ همه فكر مي كنن ما با هم ساخت و پاخت كرديم!!"

 

امروز هم كه در جرس خدمت دوستان مختصرهمكاري مي كنم، مي بينم نه كساني كه تريبوني ندارند و قلمشان به جائي نميرسد، بلكه كساني كه تريبون هاي پرطنين ترتشكيلاتي هم دارند و خودشان به ندرت حاضر مي شوند ازدگرانديشانشان چيزي درج كنند، و سانسور و حذف را "حق طبيعي اديتور" مي دانند، از چپ و راست جرس را متهم به سانسور مي كنند! گوئي اولويت را دراين شرايط خطير تاريخي ايجاد تفرقه و تشتت و تراشيدن سر رسانه هاي ديگر مي بينند و در اين سلماني كار اصلاحي ديگري سراغ ندارند!

 

در آماري كه جرس اخيرا از مصاحبه شدگان اين سايت منتشر كرده بود، نشان مي داد بيش از نيمي از مصاحبه ها با هموطنان سكولاربوده و كمتر از يك سوم آن با اهالي جرس، آنهم در سالگرد تولدش، گفتگو شده است. اين تازه مصاحبه هاست، اگر به آمار مقالات نيز مراجعه كنيد ، اين نسبت را چه بسا بيشتر ببينيد.

 

آري درست است مردم انقلاب كردند كه بساط سانسور برچيده شود، اما فرق است ميان امكانات دولتي كه متعلق به همه مردم است و هيچ مقامي حق ندارد انديشه اي را، هرچند مخالف نظريات اكثريت، سانسور و حذف نمايد و گزينشي عمل كند ( مگر در مواري كه قانون مشخص كرده است). اما نهادهاي مردمي و مستقلي كه رسانه اي حقيقي يا مجازي را به راه مي اندازند، دردموكرات ترين جوامع هم خود را مجبور نمي بينند هرآنچه را هركس مي فرستد، بدون ارزيابي منافع يا مضار آن درج كنند.

 

اين قلم در سال هاي گذشته به كرات نوشته هاي ناقابلي را براي برخي سايت ها ارسال كرده است، اما بجز مواردي كه واسطه و توصيه اي در كار بوده است، در بقيه موارد منتقدين محترم از همين حق  منطقي استفاده كرده و برخورد دگرانديشي كرده اند. گله كه ندارم هيچ، ازآن موارد استثنا هم ممنونم.

 

به اميد روزي كه هواي بام رسانه هاي ما هم يكي شود!

 

عبدالعلي بازرگان

۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ، چهارم سپتامبر ۲۰۱۰

 

  *نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات