یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۱:۳۰ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
خنده و دموکراسی
خنده و دموکراسی

 

دموکراسی با قهقهه­ای جمعی آغاز می­شود ــ خنده و دموکراسی، خنده با دموکراسی، خنده در دموکراسی، حتی، فراتر از آن، خنده بر دموکراسی. این دموکراسی بوده که همیشه پیوند ناگزیری با خنده داشته، تا آنجا که ــ با پر و بال دادن به طنز ــ حتی اجازه می­دهد بر خودش نیز بخندند. گرچه پیدایی دموکراسی در اروپا هماره با انقلاب­های دموکراتیک پیوند خورده، گرچه دموکراسی در خون و خشونت، در درد زاییده شده و با کنش انقلابی طلوع کرده، از آغاز اما هرگز نتوانسته خندیدن را فراموش کند.

 

دموکراسی در متن انقلاب­های مدرن جان گرفت؛ انقلاب­هایی که همه به نام آزادی، برابری و عدالت از متن توده­ها برخاستند و با جدیتی خستگی­ناپذیر برای تحقق خود جنگیدند. در این انقلاب­ها ولی ردپایی از خنده نبود. آنچه بود خشونت و درد زایش بود، قربانی­شدن ثبات و انسجام اجتماعی، خستگیِ مبارزه بود؛ مردمی که جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند؛ توده­های ستمکشی که زندگی­شان را در لحظه­ای مقدّر برای «مرگ» یا «آزادی» قمار می­کنند؛ روشنگرانی که امر اجتماعی را به نام آرمان­های دوردست به جنبش درمی­آورند: ناگهان، پارگی در افق سیاست؛ بحران مشروعیت؛ فروریختن اقتدار: امر اجتناب­ناپذیر.

 

در این همه گویا نشانه­ای از خندیدن نیست. آنچه هست جدیتی است که رو به سوی مرگ دارد: مرگ خویشتن یا نظام حاکم؛ صف­آرایی چریکی است، مبارزات خیابانی، نفی نمادهای حاکم، آفرینش سراسیمۀ اسطوره­های نو، ذوب­شدن توده­ها در تحققِ ناممکن: رویایی ستیهنده که امر موجود را در تمامیتش به چالش می­کشد و نفس­ها را به شماره می­اندازد. چه می­گویی، در این گیر و دار که تاریخ یک مردم زیر و رو می­شود چه مجالی است برای خندیدن؟

 

سخن از خنده و انقلاب نیست، سخن از خنده و دموکراسی است، لحظه­ای که انقلاب پیروز می­شود و ایده­آل­های مردمی به بار می­نشینند. هنگامی که خشونت انقلابی بر امر سیاسی چیره می­شود به ناگاه خود را در خلأیی می­یابد که دیگر ابژه­ای برای اعمال خشونت ندارد. در این لحظۀ دیالکتیک است که خصم و خشونتی که به کنش انقلابی جان داده ناگهان خود را در فضایی آزاد و بی­کران می­بیند که در آن چیزی برای برخورد نیست. خشونت در خود خم می­شود و خود را به مثابه آخرین ابژۀ مبارزه نابود می­کند. خشونت انقلاب به خندۀ توده­ها بدل می­شود. دموکراسی زاییده می­شود.

 

خشونتی که به خنده تبدیل شده اما هرگز رسالت انقلابی­اش را فراموش نمی­کند. او که جزم­اندیشی و استبداد را «در واقع» نابود کرده است و در «امر واقع» چیزی برای مبارزه ندارد به حریم ایده­ها می­رود تا با راهبردی دیالکتیکْ واپسین بقایای جزم­اندیشی و خرافه و خودکامگی را به چالش کشد. در پس انقلاب­های فاتح هماره خنده­ای بوده که واژه­های بزرگ را هدف قرار داده است: رهبر، پیشوا، خلیفه، سلطان، شاه، نمایندۀ خدا بر زمین؛ واژه­هایی که، به تعبیر ماکس هورکهایمر، «نماد استبداد واقعی» بوده­اند.

 

این خنده تهاجمی است نمادین، انتقام مضاعف از واقعیت­هایی است که سال­ها ــ بلکه قرن­ها ــ تودۀ مردم را به نام ایده­آل­های واهی به خاک سیاه نشانده بوده است. «خنده»، به زعم ماکس هورکهایمر، «همیشه جلوه­ای از بی­رحمی در خود نهفته» و همین بی­رحمی است که دوباره پس از پیروزی با پژواک غریبی در حوزۀ عمومی سریان می­یابد تا ایده­های ستم را به گونه­ای نمادین مجروح کند. مردم می­خندند، به ایده­ها و واژه­هایی می­خندند که دیرزمانی آنها را به بند کشیده بود. این خنده آینۀ انتقام و پیروزی آنهاست.

 

آنچه پس از خرداد 1388 در ایران رخ داد اما متفاوت بود. معترضان به خیابان سرازیر شدند. آمدند که بگویند می­دانند واقعیت جعل شده، که می­دانند این نمایش مضحک نمی­تواند درست باشد. خیابان­ها مقهور توده­های معترض شدند؛ توده­هایی که اما برای شورش نیامده بودند. در برابر نمایش دروغین دولت، توده­های مردم خیابان­ها را اشغال کردند تا نمایشِ حقیقت را اجرا کنند. حضور خودجوش معترضین در اجتماعات چند صدهزار نفری ــ که گاه در سکوت مرعوب­کننده­اش حکومت را به وحشت می­انداخت ــ شاهد زندۀ جعلی­بودن انتخابات بود. از آغاز اما معترضین می­خندیدند، شادمان بودند.
 
در برابر نتایج انتخابات که هیچکس باورش نمی­کرد، در برابر واکنش مضطرب و سراسیمۀ دولت، در برابر حضور بی­واسطۀ مردمی که خود سند حقانیت خود بودند، معترضین خود را پیروز دیدند. برای پیروزی دیگر نیازی به مرگ و کنش خشونت­آمیز نبود. حضور مردم ترفندهای ناشیانۀ دولت برای «مهندسی انتخابات» ــ که گویا خود بخشی از «مهندسی فرهنگی» بوده است ــ را به باد داد. توده­های معترض در حضور خود خندیدند؛ خنده­ای برق­آسا، ولی بدون خشونت.

 

حاکمیت که در برابر این خنده گیج شده بود کوشید همه چیز ــ حتی حضور میلیونی ملت در خیابان ــ را کتمان کند و شرایط را به «وضع طبیعی» برگرداند، اما نتوانست: پس به سرکوب روی آورد. قوۀ قهریه، رسانه­های حکومتی و شبه­حکومتی، همۀ نیروهای مقدس (به معنایی مضاعف) «بسیجی» شدند، «بسیج» شدند تا خنده­ای که نمادها را به چالش کشیده بود سرکوب کنند. حاکمیت کوشید این خندۀ مهارناپذیر را با خشونت ساکت کند. این خنده به راستی عذاب­دهنده بود، چرا که خندۀ فردی بر فرد دیگر نبوده؛ خندۀ مردم بر نظام حاکم بوده است. حکومت که سال­ها با انحصار ایدئولوژیک آموزش و پرورش، رسانه­های ملی و تولید فرهنگیْ جامعه­ای توده­ای ساخته بود تا همه چیزش را کنترل کند با این خنده برآشفته شد.

 

سرکوب و تجاوز و کشتار و شکنجه و بازداشت و اعتراف­گیری، همه نمودی از برخورد سخت حاکمیت با خندۀ نرم مردم بود. اما واکنش مردم به این خشونت­ها چه بود؟ خندۀ آزاد توده­ها به خنده­ای هیستریک بدل شد ــ خنده­ای که از چیزی می­رنجید. هرچه نظام حاکم کوشید با نیروی مهلک­تری خنده را سرکوب کند این خنده در جلوه­های بدیع­تری تکثیر شد تا خود را از مرگ برهاند. خنده ناپدید نشد، بلکه به هزار شیوۀ ناممکن بازگشت تا برای مردمی که سالهاست از قدرت و بازنمایی، از قدرتِ بازنمایی محروم بوده­اند نیرویی پریشان­کننده ارمغان بیاورد.

 

مردم خندیدند. در تجمعات اعتراضی، دو سال پیش از انتخابات، دانشجویان معترض در کوی دانشگاه تهران با فرمانِ «بشین! پا شو!» بر پلیس ضد شورش خندیدند. پیش از انتخابات با مناظره­های احمدی­نژاد خندیدند، حتی به تورم 25 درصدی که زندگی را به کامشان تلخ کرده بود، به تلاش احمدی­نژاد برای انکار تورم و رکود اقتصادی، به «هالۀ نور» و «رگ در خون» خندیدند، در 25 خرداد خندیدند، در 16 آذر که مردم معترض در میدان انقلاب به پلیس و بسیجی­ها متلک می­گفتند خندیدند، وقتی دانشجویان صنعتی شریف در سالگرد انتخابات به سوی نیروهای لباس شخصی ساندیس پرت می­کردند خندیدند، حتی به تلاش­های بی­ثمر دولت برای کنترل شرایط خندیدند. 

اعتراضات خیابانی حتی در پرتنش­ترین شرایطی که به درگیری و حمله منتهی می­شد با سُکر و هیجانی غریب، با شور و امیدی همراه بود که نشان از خنده­ای درونی داشت. به هر رو، لحظه­های کمرشکنی که اخبار شکنجه و کشتار و تجاوز مخابره می­شد، یا هنگامی که آزادی­خواهان ناچار شدند تن به دادگاه­های نمایشی و اعترافات ساختگی بدهند شاید تنها لحظه­های سوزانی بود که مردم نتوانستند بخندند؛ لحظه­هایی که مثل آوار بر ذهن فرو ریختند و درد بر همه چیز چیره شد.

 

مردمی که پس از اصلاحات هیچ­گاه خنده را فراموش نکرده­اند (1) از آغاز خود را پیروز دانسته­اند. این خنده همیشه عنصری داشته که طبقۀ حاکم را پریشان ساخته است.  پس از انتخاباتِ 88 سیاست حاکم کوشید با هر خشونتی خندۀ مردم را به «عزا» بدل کند. گویا آنها از «اصل دیالکتیکِ خنده» بی­خبر بوده­اند. خنده می­تواند به خشونت بدل شود. خندۀ جمعیت، خندۀ توده­ها، خنده­های هیستریک همه نشانی از ناسازگاری و سرپیچی و عصیان دارند که اگر به احترام دست نیابند شورش می­کنند. لحظه­ای که توده­ها نخواهند، یا نتوانند بخندند خشونت انقلابی آغاز خواهد شد.

 

خندۀ مردم در این لحظه­های نفس­گیر گواهی است بر آن که مردم سال­هاست مستقل از حکومت به یک دموکراسی پنهان دست یافته­اند و دیگر نیازی نمی­بینند برای دموکراسی دست به خشونت برند ــ مگر آن که ناچار شوند. این خنده در خود وعده­های بسیاری برای آینده دارد و تحلیل­های بسیاری را پریشان خواهد کرد ــ فراموش نکنیم که خنده همیشه راهی برای گریز از منطق می­یابد.

 

نظام حاکم از خندۀ مردم به ستوه آمده، زیرا می­داند که به رغم سلطۀ تام بر قلمرو فرهنگ و سیاست و اقتصاد، به رغم کنترل و انحصار تامِ شبکه­های ارتباطی ملی، دیگر چیزی را نمی­تواند کنترل کند: دیگر دست کم چیزی از برنامه­ریزی و کنترلِ حکومت خارج شده: خندۀ توده­ها، خنده­ای که بی­امان بر استیلای تام قدرت یورش می­آورد و امر نمادین را مختل می­کند. این خنده که هم­اکنون در نارسایی­های فراگیر اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی با امیال هیستریک درآمیخته پیاپی «نظم چیزها» را برآشفته می­کند و نمی­گذارد دولت در برنامه­ها و چشم­اندازهای لرزانش به توفیق رسد. این خنده­ای است که با ناخرسندی و خشمِ سرکوب­شده پیوند خورده و دیگر نمی­تواند آرام گیرد. خنده­ای که با درد بارور شده و در پی آرامش یا تسلای خاطر نیست، بلکه برآشوبنده و ویرانگر است، در پی انتقام­گرفتن از زخم­های کهنه و سربازی است که در ناخودآگاهِ جامعه رخنه کرده­اند.

 

امروز توده­ها می­خندند، به رغم رنج و دلواپسی، به رغم فلاکت و تیره­روزی­شان می­خندند؛ خنده­ای که نشان از یک آگاهی درونی دارد. گویا آنها می­دانند که در لوای نظم و عصبیت موجود چیزی در حال فرسایش است. گویا می­دانند که حکومت با کفر می­ماند ولی با ستم نمی­ماند، با حماقت نمی­ماند، با شکنجۀ آزاده، با اعتراف­های دروغین نمی­ماند. تودۀ مردم خوب می­دانند چه کسی اول می­میرد، چه کسی آخر می­خندد، چه کسی فراتر از قانون است، چه کسی قربانی قانون است، حقیقت را چه کسی پوشانده، چه کسی برای حقیقت جان داده، چه کسی بر لب مهر سکوت زده، چه کسی زبان به یاوه باز کرده. آنها می­دانند، و گویا به همین خاطر خندانند، هرچند زیر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کمر خم کرده باشند. 

امروزه عامۀ مردم می­خندند. خنده را باور کن! خندۀ مردم تراژدی استبداد است، آخرین میخ بر تابوت نظم سیاهی است که با خشونت می­خواهد همه چیز را به عزای عمومی بدل کند. خنده را بارور کن! خندۀ توده­ها جنونِ خودکامگی است. این خنده می­تواند، بدون تضمین ولی، می­تواند پیام­آور برهه­ای بدیع گردد که واقعیتی مجروح در آگاهی خندانِ مردم دوباره التیام می­یابد، و دوباره خود را می­یابد، در افقی دگرگون؛ فارغ از تنش، خشونت، شکنجه، سرکوب، مرگ ــ واقعیتی برای ایده­آل­های ناممکن.

 

پی­نوشت:

1)      جای تعجب نیست که پس از خرداد 76 شاهد «انفجار جوک» در ایران بودیم، چیزی که بسیاری از جامعه­شناسان و تحلیلگران را سردرگم کرده بود. که این گواهی بر پیوستگی «خنده» و « دموکراسی» بود. جالب آن که این مردم کلان­شهرها بودند که بیشتر جوک می­گفتند و مردم و قومیت­هایی که در حاشیه بودند ابژۀ این جوک­ها بودند. در آن زمان چگالی توسعۀ دموکراسی بیش از همه در کلان­شهرها متمرکز شده بود و گویا همین شور مردم­سالاری در کلان­شهرها بود که به جوک رونق داده بود.

 

 

  *نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات