
دموکراسی با قهقههای جمعی آغاز میشود ــ خنده و دموکراسی، خنده با دموکراسی، خنده در دموکراسی، حتی، فراتر از آن، خنده بر دموکراسی. این دموکراسی بوده که همیشه پیوند ناگزیری با خنده داشته، تا آنجا که ــ با پر و بال دادن به طنز ــ حتی اجازه میدهد بر خودش نیز بخندند. گرچه پیدایی دموکراسی در اروپا هماره با انقلابهای دموکراتیک پیوند خورده، گرچه دموکراسی در خون و خشونت، در درد زاییده شده و با کنش انقلابی طلوع کرده، از آغاز اما هرگز نتوانسته خندیدن را فراموش کند.
دموکراسی در متن انقلابهای مدرن جان گرفت؛ انقلابهایی که همه به نام آزادی، برابری و عدالت از متن تودهها برخاستند و با جدیتی خستگیناپذیر برای تحقق خود جنگیدند. در این انقلابها ولی ردپایی از خنده نبود. آنچه بود خشونت و درد زایش بود، قربانیشدن ثبات و انسجام اجتماعی، خستگیِ مبارزه بود؛ مردمی که جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند؛ تودههای ستمکشی که زندگیشان را در لحظهای مقدّر برای «مرگ» یا «آزادی» قمار میکنند؛ روشنگرانی که امر اجتماعی را به نام آرمانهای دوردست به جنبش درمیآورند: ناگهان، پارگی در افق سیاست؛ بحران مشروعیت؛ فروریختن اقتدار: امر اجتنابناپذیر.
در این همه گویا نشانهای از خندیدن نیست. آنچه هست جدیتی است که رو به سوی مرگ دارد: مرگ خویشتن یا نظام حاکم؛ صفآرایی چریکی است، مبارزات خیابانی، نفی نمادهای حاکم، آفرینش سراسیمۀ اسطورههای نو، ذوبشدن تودهها در تحققِ ناممکن: رویایی ستیهنده که امر موجود را در تمامیتش به چالش میکشد و نفسها را به شماره میاندازد. چه میگویی، در این گیر و دار که تاریخ یک مردم زیر و رو میشود چه مجالی است برای خندیدن؟
سخن از خنده و انقلاب نیست، سخن از خنده و دموکراسی است، لحظهای که انقلاب پیروز میشود و ایدهآلهای مردمی به بار مینشینند. هنگامی که خشونت انقلابی بر امر سیاسی چیره میشود به ناگاه خود را در خلأیی مییابد که دیگر ابژهای برای اعمال خشونت ندارد. در این لحظۀ دیالکتیک است که خصم و خشونتی که به کنش انقلابی جان داده ناگهان خود را در فضایی آزاد و بیکران میبیند که در آن چیزی برای برخورد نیست. خشونت در خود خم میشود و خود را به مثابه آخرین ابژۀ مبارزه نابود میکند. خشونت انقلاب به خندۀ تودهها بدل میشود. دموکراسی زاییده میشود.
خشونتی که به خنده تبدیل شده اما هرگز رسالت انقلابیاش را فراموش نمیکند. او که جزماندیشی و استبداد را «در واقع» نابود کرده است و در «امر واقع» چیزی برای مبارزه ندارد به حریم ایدهها میرود تا با راهبردی دیالکتیکْ واپسین بقایای جزماندیشی و خرافه و خودکامگی را به چالش کشد. در پس انقلابهای فاتح هماره خندهای بوده که واژههای بزرگ را هدف قرار داده است: رهبر، پیشوا، خلیفه، سلطان، شاه، نمایندۀ خدا بر زمین؛ واژههایی که، به تعبیر ماکس هورکهایمر، «نماد استبداد واقعی» بودهاند.
این خنده تهاجمی است نمادین، انتقام مضاعف از واقعیتهایی است که سالها ــ بلکه قرنها ــ تودۀ مردم را به نام ایدهآلهای واهی به خاک سیاه نشانده بوده است. «خنده»، به زعم ماکس هورکهایمر، «همیشه جلوهای از بیرحمی در خود نهفته» و همین بیرحمی است که دوباره پس از پیروزی با پژواک غریبی در حوزۀ عمومی سریان مییابد تا ایدههای ستم را به گونهای نمادین مجروح کند. مردم میخندند، به ایدهها و واژههایی میخندند که دیرزمانی آنها را به بند کشیده بود. این خنده آینۀ انتقام و پیروزی آنهاست.
آنچه پس از خرداد 1388 در ایران رخ داد اما متفاوت بود. معترضان به خیابان سرازیر شدند. آمدند که بگویند میدانند واقعیت جعل شده، که میدانند این نمایش مضحک نمیتواند درست باشد. خیابانها مقهور تودههای معترض شدند؛ تودههایی که اما برای شورش نیامده بودند. در برابر نمایش دروغین دولت، تودههای مردم خیابانها را اشغال کردند تا نمایشِ حقیقت را اجرا کنند. حضور خودجوش معترضین در اجتماعات چند صدهزار نفری ــ که گاه در سکوت مرعوبکنندهاش حکومت را به وحشت میانداخت ــ شاهد زندۀ جعلیبودن انتخابات بود. از آغاز اما معترضین میخندیدند، شادمان بودند.
در برابر نتایج انتخابات که هیچکس باورش نمیکرد، در برابر واکنش مضطرب و سراسیمۀ دولت، در برابر حضور بیواسطۀ مردمی که خود سند حقانیت خود بودند، معترضین خود را پیروز دیدند. برای پیروزی دیگر نیازی به مرگ و کنش خشونتآمیز نبود. حضور مردم ترفندهای ناشیانۀ دولت برای «مهندسی انتخابات» ــ که گویا خود بخشی از «مهندسی فرهنگی» بوده است ــ را به باد داد. تودههای معترض در حضور خود خندیدند؛ خندهای برقآسا، ولی بدون خشونت.
حاکمیت که در برابر این خنده گیج شده بود کوشید همه چیز ــ حتی حضور میلیونی ملت در خیابان ــ را کتمان کند و شرایط را به «وضع طبیعی» برگرداند، اما نتوانست: پس به سرکوب روی آورد. قوۀ قهریه، رسانههای حکومتی و شبهحکومتی، همۀ نیروهای مقدس (به معنایی مضاعف) «بسیجی» شدند، «بسیج» شدند تا خندهای که نمادها را به چالش کشیده بود سرکوب کنند. حاکمیت کوشید این خندۀ مهارناپذیر را با خشونت ساکت کند. این خنده به راستی عذابدهنده بود، چرا که خندۀ فردی بر فرد دیگر نبوده؛ خندۀ مردم بر نظام حاکم بوده است. حکومت که سالها با انحصار ایدئولوژیک آموزش و پرورش، رسانههای ملی و تولید فرهنگیْ جامعهای تودهای ساخته بود تا همه چیزش را کنترل کند با این خنده برآشفته شد.
سرکوب و تجاوز و کشتار و شکنجه و بازداشت و اعترافگیری، همه نمودی از برخورد سخت حاکمیت با خندۀ نرم مردم بود. اما واکنش مردم به این خشونتها چه بود؟ خندۀ آزاد تودهها به خندهای هیستریک بدل شد ــ خندهای که از چیزی میرنجید. هرچه نظام حاکم کوشید با نیروی مهلکتری خنده را سرکوب کند این خنده در جلوههای بدیعتری تکثیر شد تا خود را از مرگ برهاند. خنده ناپدید نشد، بلکه به هزار شیوۀ ناممکن بازگشت تا برای مردمی که سالهاست از قدرت و بازنمایی، از قدرتِ بازنمایی محروم بودهاند نیرویی پریشانکننده ارمغان بیاورد.
مردم خندیدند. در تجمعات اعتراضی، دو سال پیش از انتخابات، دانشجویان معترض در کوی دانشگاه تهران با فرمانِ «بشین! پا شو!» بر پلیس ضد شورش خندیدند. پیش از انتخابات با مناظرههای احمدینژاد خندیدند، حتی به تورم 25 درصدی که زندگی را به کامشان تلخ کرده بود، به تلاش احمدینژاد برای انکار تورم و رکود اقتصادی، به «هالۀ نور» و «رگ در خون» خندیدند، در 25 خرداد خندیدند، در 16 آذر که مردم معترض در میدان انقلاب به پلیس و بسیجیها متلک میگفتند خندیدند، وقتی دانشجویان صنعتی شریف در سالگرد انتخابات به سوی نیروهای لباس شخصی ساندیس پرت میکردند خندیدند، حتی به تلاشهای بیثمر دولت برای کنترل شرایط خندیدند.
اعتراضات خیابانی حتی در پرتنشترین شرایطی که به درگیری و حمله منتهی میشد با سُکر و هیجانی غریب، با شور و امیدی همراه بود که نشان از خندهای درونی داشت. به هر رو، لحظههای کمرشکنی که اخبار شکنجه و کشتار و تجاوز مخابره میشد، یا هنگامی که آزادیخواهان ناچار شدند تن به دادگاههای نمایشی و اعترافات ساختگی بدهند شاید تنها لحظههای سوزانی بود که مردم نتوانستند بخندند؛ لحظههایی که مثل آوار بر ذهن فرو ریختند و درد بر همه چیز چیره شد.
مردمی که پس از اصلاحات هیچگاه خنده را فراموش نکردهاند (1) از آغاز خود را پیروز دانستهاند. این خنده همیشه عنصری داشته که طبقۀ حاکم را پریشان ساخته است. پس از انتخاباتِ 88 سیاست حاکم کوشید با هر خشونتی خندۀ مردم را به «عزا» بدل کند. گویا آنها از «اصل دیالکتیکِ خنده» بیخبر بودهاند. خنده میتواند به خشونت بدل شود. خندۀ جمعیت، خندۀ تودهها، خندههای هیستریک همه نشانی از ناسازگاری و سرپیچی و عصیان دارند که اگر به احترام دست نیابند شورش میکنند. لحظهای که تودهها نخواهند، یا نتوانند بخندند خشونت انقلابی آغاز خواهد شد.
خندۀ مردم در این لحظههای نفسگیر گواهی است بر آن که مردم سالهاست مستقل از حکومت به یک دموکراسی پنهان دست یافتهاند و دیگر نیازی نمیبینند برای دموکراسی دست به خشونت برند ــ مگر آن که ناچار شوند. این خنده در خود وعدههای بسیاری برای آینده دارد و تحلیلهای بسیاری را پریشان خواهد کرد ــ فراموش نکنیم که خنده همیشه راهی برای گریز از منطق مییابد.
نظام حاکم از خندۀ مردم به ستوه آمده، زیرا میداند که به رغم سلطۀ تام بر قلمرو فرهنگ و سیاست و اقتصاد، به رغم کنترل و انحصار تامِ شبکههای ارتباطی ملی، دیگر چیزی را نمیتواند کنترل کند: دیگر دست کم چیزی از برنامهریزی و کنترلِ حکومت خارج شده: خندۀ تودهها، خندهای که بیامان بر استیلای تام قدرت یورش میآورد و امر نمادین را مختل میکند. این خنده که هماکنون در نارساییهای فراگیر اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی با امیال هیستریک درآمیخته پیاپی «نظم چیزها» را برآشفته میکند و نمیگذارد دولت در برنامهها و چشماندازهای لرزانش به توفیق رسد. این خندهای است که با ناخرسندی و خشمِ سرکوبشده پیوند خورده و دیگر نمیتواند آرام گیرد. خندهای که با درد بارور شده و در پی آرامش یا تسلای خاطر نیست، بلکه برآشوبنده و ویرانگر است، در پی انتقامگرفتن از زخمهای کهنه و سربازی است که در ناخودآگاهِ جامعه رخنه کردهاند.
امروز تودهها میخندند، به رغم رنج و دلواپسی، به رغم فلاکت و تیرهروزیشان میخندند؛ خندهای که نشان از یک آگاهی درونی دارد. گویا آنها میدانند که در لوای نظم و عصبیت موجود چیزی در حال فرسایش است. گویا میدانند که حکومت با کفر میماند ولی با ستم نمیماند، با حماقت نمیماند، با شکنجۀ آزاده، با اعترافهای دروغین نمیماند. تودۀ مردم خوب میدانند چه کسی اول میمیرد، چه کسی آخر میخندد، چه کسی فراتر از قانون است، چه کسی قربانی قانون است، حقیقت را چه کسی پوشانده، چه کسی برای حقیقت جان داده، چه کسی بر لب مهر سکوت زده، چه کسی زبان به یاوه باز کرده. آنها میدانند، و گویا به همین خاطر خندانند، هرچند زیر فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کمر خم کرده باشند.
امروزه عامۀ مردم میخندند. خنده را باور کن! خندۀ مردم تراژدی استبداد است، آخرین میخ بر تابوت نظم سیاهی است که با خشونت میخواهد همه چیز را به عزای عمومی بدل کند. خنده را بارور کن! خندۀ تودهها جنونِ خودکامگی است. این خنده میتواند، بدون تضمین ولی، میتواند پیامآور برههای بدیع گردد که واقعیتی مجروح در آگاهی خندانِ مردم دوباره التیام مییابد، و دوباره خود را مییابد، در افقی دگرگون؛ فارغ از تنش، خشونت، شکنجه، سرکوب، مرگ ــ واقعیتی برای ایدهآلهای ناممکن.
پینوشت:
1) جای تعجب نیست که پس از خرداد 76 شاهد «انفجار جوک» در ایران بودیم، چیزی که بسیاری از جامعهشناسان و تحلیلگران را سردرگم کرده بود. که این گواهی بر پیوستگی «خنده» و « دموکراسی» بود. جالب آن که این مردم کلانشهرها بودند که بیشتر جوک میگفتند و مردم و قومیتهایی که در حاشیه بودند ابژۀ این جوکها بودند. در آن زمان چگالی توسعۀ دموکراسی بیش از همه در کلانشهرها متمرکز شده بود و گویا همین شور مردمسالاری در کلانشهرها بود که به جوک رونق داده بود.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.




