هفته گذشته مهندس موسوي در يادداشتي، انبوهي از پرسش هاي مردم را پيش روي همگان نهاد. پرسش هايي كه حكومت نه تنها آن ها را بي پاسخ گذاشته بلكه با خط بطلان كشيدن بر نفس امر پرسشگري حتي اجازه ي طرح آنها را نيز به كسي نمي دهد اما شرف و آزادگي امثال موسوي آنها را وامي دارد تا در اين وانفسا از جان و آسايش خود بگذرند و دردهاي مشترك ملت را فرياد كنند. مهندس موسوي در بخشي از سخنانش بحث تقابل اسلام رحماني در برابر اسلام متحجرانه ي حاكم را بميان آورد و از حاكميت خواست تا به خواست مردم تن دهد و اسلام رحماني را جايگزين اسلام متحجرانه ي تشنگان قدرت كند امري كه نه تنها بزودي زود ستمگران را در بازي سياست بزانو در خواهد آورد بلكه ريشه ي اصلي ترين دشمن دموكراسي و حقوق بشر در ايران را خواهد خشكاند.
در تحليل فلسفه ي وجودي جنبش علي رغم اينكه نگارنده بر اين باور است كه راه سبز، نهضتي فراتر از هر نوع ايدئولوژي و ايسم و مذهب و مكتبيست اما بايد اذعان كرد جنبش سبز بيش از هر چيز ديگري زاييده ي تقابل دو انديشه ي مذهبيست. اسلام فاشيستي و اسلام رحماني.
البته بدون ترديد ذات دين يكيست و زماني كه ما صفتي را براي دين قائل مي شويم مرادمان نوع نگاه و تلقي دين ورزان مي باشد. در حقيقت بايد گفت نگاه و تلقي و قرائت فاشيستي و استبدادي از دين در برابر نگاه و تلقي و قرائت انساني و دموكراتيك از دين كه براي ساده تر شدن از اسلام فاشيستي و اسلام رحماني نام مي بريم. اگر هم امروز از اسلام رحماني دفاع مي كنيم به اين دليل است كه اسلام را ديني رحماني و انساني مي دانيم معتقديم كه اسلام پاك و حقيقي چون براي رفع نياز بشر آمده با دموكراسي و حقوق بشر حداكثر سازگاري و همزيستي را داراست.
حال در تحليل اين تقابل و صف كشي ابتدا به تعريف كوتاهي از فاشيسم و چگونگي تقاطع دين فاشيستي و فاشيسم ديني و سپس اسلام دموكراتيك مي پردازيم :
فاشيسم و اسلام فاشيستي
شايد بسياري از افراد فاشيسم و فاشيست را يك فحش سياسي بدانند اما در واقع فاشيسم يك نظريه ي سياسي و نوعي نظام حكومتي استبدادي است. فاشيسم از لحاظ تئوري نتيجه ي نژادباوري اروپايي بود و از لحاظ اجتماعي نتيجه ي بحران هاي اجتماعي و اقتصادي پس از جنگ جهاني اول. فاشيسم در ايتاليا بين سال هاي 1922 تا 1943 به رهبري موسوليني به قدرت رسيد و همو بود كه در سال 1932 در دانشنامه ي ايتاليا برخي از اصول فاشيسم را تبيين كرد كه با مقايسه ي آنها با شرايط امروز ايران به شباهتي عجيب و باورنكردني خواهيم رسيد كه بخوبي نشان مي دهد سخن گفتن ما از فاشيسم نه يك فحش و دشنام سياسي بلكه دقيقا تحليل درست شرايط حال حاضر ايران است و اما برخي از اين اصول :
1.تقدس رهبر تا سرحد امكان و نهايت توان
2.تبليغ روحيه ي رزم جويي و جنگ طلبي
3.مخالفت با ليبراليسم و آزادي هاي سياسي
4.مخالفت با سوسياليزم
5.نظام تك حزبي
6.عدم باور به سودمندي صلح و مذاكره
7.باور شديد به قهرمان پرستي
8.دشمني با دموكراسي و آن را خودپرستي و بي بندوباري خواندن
9.تبعيت زندگي همه ي گروه هاي سياسي و اجتماعي از دولت
10.توتاليتر بودن شكل و شمايل دولت مطبوع اين مكتب
فاشيسم در كل با همه ي تجربه هاي فردي داراي طبيعت مادي –مانند آنچه در قرن 18 اروپا رواج داشت- مخالفت مي كرد و در برابر علوم برآمده از عقل همان رفتاري را از خود نشان ميداد كه اين روزها انقلاب فرهنگي دوم مينامند و علوم انساني را با تمايلات دولت دگرگون مي كنند. فاشيسم مخالف استقلال فردي و هوادار اصالت حكومت است و براي فرد تا آنجا ارزش قائل است كه با حكومت منطبق شود و دولت را به عنوان يك واقعيت حقيقي مبنا و اصل قرار مي دهد. در مكتب فاشيسم حفظ نظام اوجب واجبات است*
شعارهاي مشهور موسوليني و هوادارنش هم ازين قرار بود : "هميشه حق با رهبر است" "بحث نه، اطاعت" "ايمان بياوريد، اطاعت كنيد و با دشمن بجنگيد"
جالب است كه در اين نظريه ي سياسي هم دشمن هميشگي وجود دارد و همه جا صحبت از دشمني مي شود كه بايد با آن به طرق نرم و سخت بجنگيم. فاشيسم هميشه از برادر فكريش نازيسم كه مي گفت :"جنگ ابدي است. جنگ، زندگي است"و شعارشان "يك كشور، يك مردم، يك رهبر " حمايت قاطع مي كرد.
و اما در ايران همه ي انديشه هايي كه از غرب وارد شده اند تلاش كرده اند تا خود را با شرايط مذهبي و تاريخي ايران همساز كنند از جمله فاشيسم و دموكراسي البته بنظر مي رسد فاشيسم بيش از آنكه در ايتاليا و غرب ريشه داشته باشد در خوي اهريمني و نفس حيواني انسان وجود دارد و اگر در هر كشوري لوازم زايش آن مهيا شود خودبخود اين موجود كينه توز و آدمخوار بدنيا خواهد آمد و بهر تقدير در ايران با توجه به مذهبي بودن اكثريت مردم لاجرم فاشيسمي كه پديد مي آيد بخاطر ذات عوامفريبانه ي اين انديشه، ظاهر و صورتي مذهبي خواهد داشت.
قرائت ضد انساني و دشمني با دموكراسي روحانيوني از جمله حجت الاسلام مصباح كه بحق لقب تئوريسين فاشيسم و خشونت ورزي برازنده ي اوست زمينه را براي ظهور موسوليني ايراني فراهم كرد تا با استفاده از بحران هاي هرروزه و نه روزه در عصر اصلاحات كه خودشان ايجاد مي كردند و هراس بيمارگونه ي بخشي از حاكميت آن روز از اصلاح طلبان، فرصت براي قدرت گرفتن اين انديشه بوجود آيد.
دين و اسلام رحماني
در مورد هر نظريه يا مكتب اگر تحت يك عنوان واحد به داوري بنشينيم و حكم يكساني براي واژگان و معاني در نظر بگيريم راه را به خطا رفته ايم. دين و دين ورزي و دينداري هم از جمله ي اين واژگانند. اگر از خود بپرسيم جامعه ي ايران ديني تر است يا آمريكا و غرب؟ يا بپرسيم جامعه ي ايران امروز ديندارتر است يا پيش از انقلاب؟ به اين نتيجه خواهيم رسيد كه تا معاني و روش ها و گونه هاي دينداري و دين ورزي را از هم سوا نكنيم پاسخ را نخواهيم يافت. آيا آن كس ديندارتر است كه مراقب نماز و روزه اش است يا كسي كه ظلم به مردم نميكند ، دروغ نمي گويد و اخلاق را رعايت مي كند اما نماز هم نمي خواند؟
بنابراين پيش از آنكه در مورد كل دين ورزي به قضاوت برآييم و همه را با يك چوب بزنيم بايد متوجه عمق اختلاف و تمايز قرائت هاي گونه گون از دين باشيم و زماني كه از دوستي يا دشمني دين با دموكراسي حرف مي زنيم مشخص كنيم و بدانيم كدام تلقي از دين است كه با دموكراسي همخوان هست يا نيست.
چه دموكراسي را ارزشي از هنجارهاي جهان مدرن بدانيم و چه روشي براي برقراري عدالت و سيستمي حكومتي كه با حقوق ذاتي بشر همخواني دارد، در هر صورت اين فهم ديني است كه بايد خود را با آن تطبيق دهد نه دموكراسي با دين. چرا كه اساس پيدايش دين و بعثت پيامبران و حكمت برقراري حكومت و دولت همه براي دستيابي به عدالت است و اين عدل نيست كه ديني و اسلاميست بلكه اين دين است كه بايد عادلانه باشد و با توجه به اينكه عدالت مقوله اي فراديني است و دين حق مقبول بشريت ناچار بايد عادلانه باشد ديگر مقولات هم اينچنين خواهند بود.
بنا بر باور مؤمنان به خدا، عدل هم مقتضاي احكام دين است و هم نقطه ي اتكاي آن ها و آنچه عادلانه نيست يقينا ديني نخواهد بود. برقراري عدالت ، اداي حقوق برابر انسان ها و از بين بردن ظلم و تبعيض است و بنابراين عدل و حقوق بشر پيوندي برقرار و دائم دارند. پيدا كردن و ساختن روش هاي عادلانه ي حكومت ورزي و تعيين حقوق قطعي بشر هم ضرورتا مبناي عقلي خواهد داشت نه ديني و دموكراسي هم تاكنون بهترين روشي است كه بشر در اين راه جسته و يا خلق كرده است.
در قرائت و تلقي دموكراتيك و انساني از دين و اسلام، محور عدالت فرض مي شود نه حكومت. يعني همان اختلافي كه هم اكنون در جريان است و حاكميت، دين و احكام آن و عدالت را فداي مصلحت خود نموده است در حالي كه دين ورزان اسلام رحماني، اين را در تضاد با ذات و خواسته ي اسلام مي دانند. پس از انقلاب و بويژه پس از دوم خرداد قرائتي از اسلام جان گرفت كه به باور باورمندانش كاملا همساز با دموكراسي و حقوق بشر است و اين قرائت هم اكنون در جدال فكري و عملي و مبارزه با قرائت فاشيستي از اسلام است.
و اما بعد ...
شايد بسياري از انديشمندان سكولاريسم را راه رسيدن به دموكراسي و رهايي از مشكلات در ايران بدانند اما وراي باورهاي ديني حتي از نظر سياسي وزمان شناسي هم اين سخن نمي تواند براي ايران امروز درست باشد. در برابر اسلام فاشيستي حاكم، تنها انديشه اي كه توان آگاه سازي و پتانسيل متحد كردن مردم و پيروزي بر استبداد را دارد تلقي رحماني و دموكراتيك از دين است. با سكولاريسم نميتوان به جنگ اسلام طالباني رفت و پيروز شد. عدم توفيق اين امر در افغانستان و عراق اثبات شده و اگر در آن كشورها هم خوب مي انديشيدند و آلترناتيوي مبتني بر اسلام نوانديشانه مي يافتند امروزه اوضاعشان بسيار متفاوت بود چرا كه سكولاريسم تنها صورت مسئله را پاك مي كند و براي انديشه هاي خطرناكي كه مي توانند در ذهن يك دين ورز استبدادزده پديد آيد كاري نمي تواند بكند. سكولاريسم مي خواهد دين را از عرصه ي عمومي جدا كند و اين چيزي نيست كه غالب دينداران بپذيرند. حال فرض كنيم حكومت سكولار شود با دين ورزاني كه از يك سو با سكولاريسم مخالفند و از سوي ديگر هيچ جايگزيني جز همان نگاه متحجرانه نمي بينند چه مي توان كرد؟
اسلام رحماني يك پروسه ي طولاني و يك تحول عميق در نگاه انسان ها به دين و خداست كه خواهد توانست ريشه ي دين ورزي فاشيستي را بخشكاند.
از آن سو شايد استبداد و فاشيسم مذهبي چند دهه باشد كه جلوي دموكراسي را سد كرده اما مذهب فاشيستي و متحجرانه صدها سال است همين كار را مي كند و جلوي پيشرفت ملت رامي گيرد. سكولاريسم مي تواند به حكومت استبداد مذهبي خاتمه دهد اما هيچ گاه نخواهد توانست مذهب استبدادي را شكست دهد. مگر پهلوي سكولار نبود؟ مذهب بسادگي بر او پيروز شد. امروز هم اگر به فرض حاكميت بگويد من خيلي راحت كنار مي روم تا سكولارهاي عزيز حاكم شوند مطمئن باشيد ظرف چند سال دوباره يك انقلاب مذهبي در ايران رخ مي دهد كه اگر شانس بياوريم شايد بدتر از حاكمان كنوني نباشند.
اكنون بنابر آنچه گفته شد اين نتيجه بدست مي آيد كه براي رسيدن به دموكراسي و حقوق بشر در ايران بايد از راه صحيح آن وارد شد و بنظر مي رسد راه رسيدن به دموكراسي در ايران از گذرگاه زيبا ي اسلام رحماني مي گذرد.
· در مكتب آيت الله خميني حفظ عدالت اوجب واجبات است و چون برقراري عدالت بدون تشكيل حكومت امكان ندارد حفظ حكومت از اوجب واجبات تلقي مي شود. اما امروزه از آن پاك شده و چنان تبليغ مي شود كه گويي آيت الله خميني با فاشيسم حاكم موافق بوده اند و خودشان خبر نداشتند در حالي كه حتي زماني كه گفتند براي حفظ نظام ميتوان نماز را هم تعطيل كرد نگفتند مي شود عدالت را هم تعطيل كرد. بنابر خود قرآن و جريان روزه گرفتن شبانه ي سپاه اسلام حرف امام قابل پذيرش است ليكن اين موضوع در حد حق الله است و حق الناس را شامل نمي شود. حتي پيامبر اگر حق الناسي را ضايع كند طبق دين و سيره ي خودشان حتي حاضر به قصاص ضربه ي چوبي به يك رهگذر بوده اند.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.




