پیش از آغاز بحث و طرح سوال اصلی و بررسی زوایای بحث باید بگویم که آنچه مرا واداشت تا نامم را پنهان نگه دارم، به خاطر رعایت نکاتی است که طرح آن ها را در بحث ضروری می دانم. در این مقاله، پاسخ را در نهایت تبیین هایم می آورم. تبیین رابطه ی اخیر ایران با جامعه ی جهانی (طرف معارضه ی ایران بر سر انرژی هسته ای)، مستلزم در نظر گرفتن عوامل تاثیرگذار بسیاری است و بنابراین، مقاله به ناچار طولانی شده است.
بحث را با این سوال آغاز می کنم که:
"آیا در تقابل ایران و غرب در حال نزدیک شدن وضعیت جنگی هستیم؟"
به طور کلی برای این تقابل که بخش هسته ای آن عمده است، می توان سه جبهه در نظر گرفت:
1 – آمریکا و تمام کشورهایی که تا به حال بر سر ایران با آن متحد شده اند.
2 - تمام کنش گران معتقد به بقای نظام جمهوری اسلامی ایران با روش فعلی.
3 – تمام کسانی که هر یک به نحوی در میان مخالفین روش یا کلیت نظام جمهوری اسلامی ایران هستند و خود را جدای از جنبش سبز نمی دانند.
از سه منظر می توان رفتار این سه جبهه از کنش گران را در ارتباط با چالش هسته ای ایران سنجید:
1 – رفتارهای انجام شده (بررسی پیشینه).
2 – نیروهای تأثیرگذار درون سه جبهه و گفتمان های موجود در آن ها.
3 – آنچه بر اساس امکانات و شرایط سه طرف می توان از آن ها انتظار داشت.
من ابتدا از منظر پیشینه ها آغاز می کنم ولی در میان بحث از سه منظر دیگر نیز استفاده خواهم کرد. بر اساس منظر نخست، دو احتمال وجود دارد:
اول؛ امکان رسیدن به توافقی که برای دو طرف ایران و جبهه ی متحد روبرویش، حد نهایت رضایت را به وجود آورد. که دلایلی که در ادامه ذکر خواهم کرد، به طور تلویحی نشان خواهد داد که این احتمال بسیار ضعیف است.
دوم؛ امکان ادامه ی تقابل؛ که با گذاری به پایه های کسب مشروعیت دو نظام می توان به خوبی دید که ریشه های ایدئولوژیک دو نظام، آن ها را در منطقه ای به تلاقی هم درآورده که هر یک سعی در رهبری آن (برای کسب منافع خود) دارند. یکی از دیرباز و با ابزار اقتصادی و نظامی بسیار و دیگری؛ طی سه دهه ی اخیر و پس از ادعای صدور انقلابی که در ماهیت و عمل، در تقابل با نظام لیبرال غرب قرار می گیرد و همواره سعی در گسترش نفوذ خود در مطقه را داشته است.
این دو ایدئولوژی، از زمان انقلاب اسلامی ایران به این سو در منطقه ی خاورمیانه دچار تضاد منافع شده اند و اصلی ترین تلاش آن ها برای جلب نظر مسلمانان منطقه و سپس جهان (از سوی ایران) و اعراب (از سوی آمریکا)، بوده تا یکی بتواند به رویاهایش برای بسیج توده های مسلمان بر علیه نظام لیبرال و به رهبریِ رهبر وقت ایران برسد (رویای قدرت)، و دیگری آنچه از منافع اقتصادی گوناگون در میان اعراب داشته، حفظ کند.
این تضاد منافع از زمانی جدی تر شد که ایران توانست با تشکیل و تقویت گروه هایی در فلسطین و لبنان (حماس و حزب الله)، به طور جدی به منافع آمریکا و متحد اصلی اش در منطقه ضربه بزند. این بردها در شرایطی انجام می شد که شکاف های سیاسی (میان اصلاح طلبان و اصولگرایان) و شکاف های اجتماعی (میان ااصولگرایان و مطالبات روزافزون جامعه ی مدنی ایران)، باعث افراطی تر شدن دیدگاه های جبهه ی اصولگرایی شد. تا جایی که جناح اصولگرا تنها راه حفظ منافع اقتصادی اش را در حذف کامل جریان مقابل (اصلاح طلب)، دید.
اکنون این شکاف ها به جبهه ی اصولگرایان نیز رسیده است. در واقع آنچه باعث شکاف درون اصولگرایان در زمان بعد از انتخابات شد، تنها اعتراضات مردمی نبود؛ بلکه میوه های درخت ممنوعه ای بود که هاشمی رفسنجانی در زمان ریاست جمهوری اش کاشت و سپاه در زمان احمدی نژاد، با راحتی بیشتری نسبت به قبل برداشت کرد! با رادیکالیزه شدن فضای سیاسی داخل ایران، توجیهات کافی برای دور کردن سایر اصولگرایان (خصوصاً اصولگرایان واقعی که به خاطر رفتار حکومت با مردم، لب به اعتراض گشودند)، از سفره ی نفت فراهم شد. سفره ای که اکنون پس از سی سال در صنایع و طرح های سودآور دیگری نیز که در سراسر کشور گسترده است، اشتهای سپاه به بلعیدنشان را تحریک می کند و تنها در نفت خلاصه نمی شود.
ایجاد این فضای رادیکال و مدیریت کشور به دست رهبرانی که دیگر با بدیل های سیاسی شان تعدیل نمی شدند (که ادعاهای رادیکال نسبت به غرب محصول این عدم تعدیل شدن بود)، غرب را بیش از پیش متوجه خطری ساخت که در حال نزدیک شدن است و آن دست یابی به توانایی هسته ای از سوی رهبرانی است که رویای قدرتشان با آلترناتیوها و مخالفینشان تعدیل نمی شوند و هر چه در این روند پیش می روند، زنگ خطر را برای غرب به صورت جدی تری به صدا در می آورند.
از طرف دیگر؛ می توان پیشینه ی غرب و نیروهای مهم تأثیرگذار در این جبهه را به طور خلاصه به این صورت بررسی کرد که آنچه آمریکا برای مواجهه با اتحاد جماهیر شوروی سابق از آن استفاده کرد (طالبان افغانستان)، پس از فروپاشی این اتحاد، در افغانستان قدرت گرفت و پس از حادثه ی 11 سپتامبر، طرح خاورمیانه ی بزرگ برای کشورهای عضو ناتو اهمیت بیشتری یافت و پس از سرنگونی طالبان و در خطر افتادن منافع اقتصادی غرب (نفت منطقه)، که به خاطر حمله ی عراق به کویت ایجاد شد، اجماع جهانی بر علیه رژیم بعث نیز قوت گرفت. تا جایی که این رژیم بیش از پیش به عنوان یک رژیم خطرناک که می تواند برای منطقه و غرب خطری جدی باشد، مطرح شده و حمله ی نظامی صورت گرفت.
آنچه به وضوح می توان از رفتار غربی ها فهمید این است که نظام سرمایه داری بیش از هر چیز از بی نظمی و نوسان عوامل اقتصادی (خصوصاً نفت)، واهمه دارد. بنابراین ثبات در منطقه ی خاورمیانه، رابطه ی تنگاتنگی با منافع امپریالیسم دارد و آنچه رفتار رژیم های حاکم بر این کشورها را قابل کنترل و کم خطر می کند، از سوی نظام سرمایه داری دو چیز شناخته می شود: 1 – فقرزدایی از مناطق بحران خیز 2 – توسعه ی سیاسی ( که رابطه ی نزدیکی با توسعه ی اجتماعی و زمینه های دیگر دارد).
در واقع شکاف میان سبک زندگی کشورهای عقب افتاده ی منطقه، زمین حاصلخیزی است که بسیار مستعد رشد و ظهور گروه های متعدد تروریستی است. رفتار غرب در تولید برنامه های مجانی در شبکه های متعدد را نیز می توان در جهت توسعه ی اجتماعی کشورهای منطقه (البته با معیارهای خودشان که موضوع بحث دیگری است)، ارزیابی کرد که در نهایت، زمینه را برای دموکراسی فراهم کرده و دموکراسی باعث کنترل حکومت های این منطقه می شود (باز هم تأکید می کنم که این دلایلی است در توجیه طرح خاورمیانه ی بزرگ مطرح است و قضاوت در مورد درستی چنین موضوع بحث برانگیزی در مجالی دیگر ممکن است). این کنترل از درون، ثبات را به همراه می آورد و ثبات یعنی رشد سرمایه داری.
در واقع رفتار ایران در منطقه را که به ناآرامیها کمک می کند، می توان در همان تقابل ایدئولوژیکی دانست که در نهایت یکی می خواهد آنچه دارد را حفظ کند (آرامش منطقه و جذب منابع آن) و دیگری می خواهد به رویایش هر چه بیشتر برسد (درست مثل تقابل بلوک شرق و غرب سابق اما نه این بار به آن توازن!).
به همین خاطر است که آمریکا هیچ گاه نتوانست با ایران بر سر میز مذاکره بنشیند. ایران دو بار خواست با غرب بر سر منافعش معامله کند و هر دو بار نیز شکست خورد چرا که پس از همکاری، چیزی نگرفت. یکی همکاری با ناتو بر سر سرنگونی طالبان بود که ناتو ایران را در تصمیم گیری در این کشور سهیم نکرد و دیگری هنگامی بود که اصلاح طلبان وارد مذاکره با غرب شده و پس از اجابت خواست های غرب (تعلیق کامل غنی سازی)، به هیچ چیزی نرسیدند. هر دوی این تجارب، ایران را به سمتی برد که گفتمان ضد غربی و دشمن تراشی جناح های رادیکال تر در فضای سیاسی ایران چنان هژمونی یابد که صحبت از تعامل تا مدت ها به حاشیه رانده شده و سیاست عدم شفافیت و فریبکاری پیشه شود.
با رو شدن فریبکاری های ایران (مثلاً سایت اتمی قم که به اطلاع آژانس نرسیده بود)، و نیز نحوه ی برخورد با معترضین داخلی، آمریکا توانست چنان خطری را برای اروپائیان و حتی چین و روسیه معرفی کند که آن ها را بر سر تحریم ها به توافق برساند. در واقع این خطر برای غرب و تا حدی روسیه و چین چنان جدی احساس شد که سیاستمداران اروپایی که پیش از این قادر به اقناع شرکت های سرمایه گذاری شان (طرف قرارداد ایران)، نبودند، اینک به طور جدی با هم به توافق رسیده و توانستند؛ تحریم هایی پشت سر هم بر علیه ایران تصویب کنند.
اما چرا چین و روسیه به طور کامل با غرب همراه نمی شوند؟
چین و روسیه به دلیل حفظ آرامش منطقه یک همکاری نصفه نیمه کاره (از نظر غربی ها)، با غرب کردند. چرا که همان دلیل سرمایه داری که ذکر آن رفت، برای این دو کشور مطرح است. درست مثل سرمایه داری غربی. اما دو علت اساسی باعث می شود که چین و روسیه با غرب همکاری کامل نکنند:
1 – آنچه غرب را به خاطر افزایش قدرت ایران (خصوصاً توان نظامی)، تهدید می کند، چین و روسیه را تهدید نمی کند. یعنی اگر ایران بخواهد به هر نوع پیشرفت نظامی برسد، برای غرب مضر است چرا که از نظر غرب، سبب گسترش ناآرامی ها در مناطق مورد ادعا (فلسطین، افغانستان و عراق)، به خاطر ارسال سلاح می شود. این ناآرامی ها از طرفی به لحاظ سیاسی، هر کدام از جناح ها ی سیاسی کشورهای عضو ناتو را که در کشورشان (هر کدام از کشورهایی که در این مناطق از منابع مادی و جانی رأی دهندگان داخلی شان استفاده می کنند)، بر سر کار باشند، در مقابل این افکار عمومی قرار می دهد و موفقیت در این مناطق به یک عامل برای بقای حزب سیاسی شان تبدیل می شود.
از طرف دیگر منافع سرمایه داریِ این کشورها در کار است که توضیح داده شد. حال چین و روسیه چون در مناطق مذکور این منافع استراتژیک را ندارند، برایشان مهم نیست که ایران در آن مناطق چه می کند. اما اگر بخواهد به سلاح اتمی دست یابد، درست از این نقطه به بعد است که با غرب برای مقابله و مخالفت با سیاست های ایران همراه می شوند. چرا که دست یابی به توانایی ساخت سلاح اتمی یعنی دامن زدن به مسابقه تسلیحاتی در منطقه و این یعنی عدم ثباتی که شریان حیاتی هر سرمایه داری و از جمله سرمایه داری چین و روسیه است.
2 – از نظر این دو کشور، فشارها به جمهوری اسلامی ایران نباید در حدی باشد که زمینه را برای تغییر رژیم ایران فراهم کند. چرا که اگر رژیم ایران تغییر کند، احتمالاً چین بخش بزرگی از بازار پر سود داخل ایران را از دست می دهد. همچنین اگر منجر به پیروزی جنبش سبز در مقابل حکومت شود، می تواند الگویی برای مردم چین و چالشی جدی برای حکومت غیر دموکراتیک این کشور شود. برای روسیه نیز همین عامل اقتصادی در مقیاس کوچک تر مطرح است اما عامل مهم تر برای روسیه عقد قراردادهای کلانی است که در واقع باج های رژیم ایران به روسیه در مقاطع گوناگون دولت احمدی نژاد بوده است. همچنین روسیه سعی در راضی نگه داشتن نسبی ایران دارد تا بتواند تا آخرین لحظه نیز با زمزمه ی هذیان های بقاء رژیم در گوش رهبران ایران، به باج گیری ادامه دهد (آنگونه که با صدام حسین در عراق رفتار کرد).
بنابراین کاملا طبیعی بود که غرب بیش از قطعنامه ی اخیر شورای امنیت نمی توانست روی کمک این دو کشور حساب کند و ترجیح داد بقیه ی راه را خودش برود.
حال چرا رژیم ایران تا زمانی که به آخر مسیر برسد، همچنان فرار رو به جلو می کند؟ و بر این اساس چرا جنگ، گزینه ای بسیار محتمل است؟
در واقع رژیم ایران با بحرانی روبرو شده که عاملی از پشت سر، او را به سمت پرتگاه می راند و عاملی از روبرو آن را می خواند. در مواجهه با غرب با جریان روبه تزایدی روبه روست که یک پیام روشن برایش می فرستد: "یا زودتر بیا بر سر میز مذاکره و هر آنچه می گوییم را بپذیر و حق چانه زنی و مذاکره ی مشروط را هم نداری یا تحریم ها را بیشتر می کنیم و جنگ نیز محتمل است".
در واقع به نفع رژیم ایران است که هر چه زودتر پای میز مذاکره برود و هر آنچه در طول 31 سال در منطقه به دست آورده را واگذار کند (و نه فقط انرژی هسته ای) و امیدوار باشد که شاید و فقط شاید غرب این امتیاز را به او بدهد که با حقوق بشر داخل ایران کاری نداشته باشد ( معامله ای که با توجه به شرایط ضعیف ایران، بسیار نامحتمل است و اگر هم انجام شود قولی است که سیاستمداران کشورهای دموکراتیک، با توجه به اثر جنبش سبز روی افکار عمومی شان و فشارهای این افکار عمومی به سیاستمداران، هرگز نمی توانند به طور قطع به طرف ایرانی بدهند و اگر هم بدهند بسیار شکننده خواهد بود. به هر حال نباید تأثیر تلاش های ارزنده ی ایرانیان خارج از کشور بر روی افکار عمومی داخلی کشورهای دموکراتیک و مجامع حقوق بشری را نادیده گرفت).
رژیم ایران از این جهت به سوی مذاکره و دادن امتیاز به غرب، خوانده می شود که؛ تلاش کند تا شاید کارش به جنگ و سرنگونی نکشد (بلایی که بر سر صدام و طالبان آمد هر چند که آن ها نیز در زمینه ی توان نظامی، ادعاهای غیر واقعی بسیاری، حتی تا آخرین لحظات نیز داشتند). اما رژیم ایران نمی تواند چنین شرایطی را بپذیرد. چرا که اگر بپذیرد، از پشت سر ( موافقان داخلی رژیم و نیز جنبش سبز)، به سمت پرتگاهش رانده می شود. چگونه؟
به دو صورت:
1 – افزایش بحران هویتی در میان موافقان (چیزی که فراتر از بحران مشروعیت است و به توجیه های ایدئولوژیکی مربوط می شود که موافقان رژیم، طی سالیان آن ها را کاملاً پذیرفته اند و باقیمانده های ضعیف آن توده های یک صدا بر اساس آ ن ها هنوز بسیج می شوند). در صورت پذیرش شرایط غرب، این بحران هویتی به صورت شکاف های بسیار شدید و مهیب در بدنه ی اصول گرا و صداهای اعتراضی که بلندتر از اکنون خواهد بود، رخ می نمایاند (اگر رژیم راضی به پذیرش خواسته های رو به تزاید غرب شود).
بنابراین از پشت سر به سمت عدم پذیرش خواست های غرب و پرتگاه جنگ رانده می شود. نباید فکر کرد که ایران توانایی دریافت امتیاز از غرب را دارد. چرا که هیچ مذاکره کننده ای نمی تواند در شرایط ضعف، امتیاز بگیرد بلکه مجبور است هر آنچه آن طرف میز می گوید قبول کند وگرنه شرایط افزایش تحریم ها تا سرانجام حمله ی نظامی را در پیش خواهد داشت.
2 – در صورت پذیرش شرایط غرب، ضعیف شدن جناح حاکم و موافقان حکومت (به سبب بروز شکاف های شدید) و پیوستن به صف مخالفین، سبب خواهد شد که مردم ایران به راحتی بتوانند امارتی پر شکاف و ترک را با اشارتی خراب کنند. که رژیم ایران آن را به خوبی درک کرده و می داند عقب نشینی در مقابل غرب و پذیرش تعلیق غنی سازی، در حکم خوابیدن در قبری است که خود در طی سالیان و با تبلیغ "عدم عقب نشینی در مورد انرژی هسته ای" برای خود کنده است و چاره ای جز پافشاری بر مواضع و رسیدن به شرایط جنگی ندارد.
در نتیجه، رژیم حاکم بر ایران مجبور است رو به جلو فرار کند؛ با تنها یک امید و آن "دست یابی به دست کم یک بمب اتمی!"
تنها این ابزار است که می تواند رژیم ایران را از تمام این خطرات برهاند و اگر لازم شد با قدرت بر سر میز مذاکره بنشیند و از طرف غربی، در ازای دست کشیدن از مداخله در مناطق استراتژیک (فلسطین، عراق و افغانستان)، عدم مداخله ی غرب در امور داخلی را بخواهد تا بتواند با شدت هر چه بیشتری دست به سرکوب داخلی نیز بزند (البته این محاسبه ی طرف ایرانی است که می توان از روی قراین و شواهد و عملکردهای این چند ساله استنباط کرد و میزان عملی بودن این معامله، بحث جدایی است)، در چنین شرایطی، تحریم ها به نفع رژیم ایران می شود. چرا که ارتباط داخل و خارج کشور نیز بسیار ضعیف تر شده و به نفع جنبش سبز نیست.
و اما غرب که متوجه ی این خطر بزرگ است (دست یابی به سلاح اتمی و باج خواهی های پی در پی ایران و خطر مسابقه ی تسلیحاتی)، به سرعت در حال تنگ تر کردن حلقه ی محاصره به دور ایران است تا هر چه سریعتر به مقصد نهایی خود یعنی فلج کردن پیشرفت هسته ای و در صورت عدم نیل به این هدف، به سرنگونی رژیم با گزینه ی نظامی برسد. اما دقیقاً به همان دلیلِ حفظ ثبات در منطقه است که هدف اول برایش کم هزینه تر است ولی در صورت دیر شدن و اتلاف وقت از سوی ایران گزینه ی نظامی انتخاب خواهد شد. چون هرچقدر هم ضرر داشته باشد، ضررش از وجود یک ایران هسته ای کمتر است.
با توجه به پیشینه ی رفتار غرب با رژیم بعثی که شامل تحریم های پشت سر هم و فشار شدید برای بازرسی و کنترل کامل داخل این کشور از سوی این کشورها و از سوی دیگر؛ رفتار مشابه ایران (شامل فریبکاری و عدم همکاری شفاف و تهدید متحدان غربی)، که چنین اجماعی را به وجود آورده، بدون تردید حمله ی نظامی هدف اصلی خواهد بود. چرا که جهت حرکت ایران به این سمت با توجه به دلایلی که ذکر کردم، اصلا یک رفتار انتخابی نیست و به خاطر دو نیروی مذکور (رانش و خوانش)، در حال رفتن به این سمت است. خصوصاً اینکه ما رفتار رژیم های مشابه (توتالیتر)، را در تاریخ داریم که به خاطر تبلیغات گسترده ی "قدرتمند بودن" توسط سران این رژیم ها، امر بر خود آن ها نیز مشتبه شده و تا آخرین نفس در مقابل واقعیات از خود مقاومت نشان می دهند.
تا جایی که حتی نزدیکانی را که به این هذیان ها (تفکرات غیر واقعی)، باور ندارند و اعلام خطر می کنند هم با خشونت حذف می کنند (بارزترین نمونه، هاشمی رفسنجانی است). تنها تفاوتی که موضوع ایران با عراق برای غرب دارد این است که این بار غرب مطمئن است که اگر دیر بجنبد، ایران به بمب اتمی دست خواهد یافت (بر خلاف عراق که تصور می شد دست یافته و شواهد نیز، بسیار ضعیف تر بود) ولی آنچه غرب را از عمل عجولانه در قبال ایران تا به حال باز داشته، چشیدن طعم تلخ جنگ در عراق و افغانستان است. هر چند که دست یابی ایران به سلاح اتمی برایشان به مراتب تلخ تر خواهد بود.
در نتیجه هر دو بازیگر در حال مسابقه ای برای دست یابی به هدف خود هستند که هر طرف زودتر برسد برنده خواهد بود و می تواند به هدف سالیان خود که مبتنی بر ایدئولوژی خاصی است، برسد. ایران برای گسترش استیلای خود بر مسلمانان جهان، سعی دارد تا حوزه ی نفوذ نسبی خود بر فلسطین و عراق و افغانستان و شاید در یمن را حفظ کند (که البته ترکیه با گسترش نفوذ خود بر جهان عرب شرایط روانی را برای رهبران ایران سخت تر کرده است). رژیم ایران برای بقاء و رسیدن به این هدف، نیازمند سلاح اتمی است. از طرف دیگر؛ غرب نیز باید پیش از ایران، از بابت خطر رو به تزاید انرژی هسته ای ایران رها شود و تعلل در مقابل ایران را جایز نمی داند. بنابراین تنگ تر کردن حلقه ی محاصره و اگر نشد، حمله ی نظامی بسیار بدیهی است.
تنها عاملی که می تواند از جنگ پیش رو جلوگیری کند و ما را از تبعات آثار پس از جنگ برهاند، این است که جنبش سبز بتواند پیش از این دو طرف معارضه به یکی از این دو هدف برسد:
1 – یا بنا به خواست اصلاح طلبانی عمل کند که معتقد به دموکراتیزه کردن تدریجی جامعه و حکومت هستند و با روش ریزش (از جناح حاکم) و رویش (همان ها در جبهه ی جنبش مردمی)، تا به حال عمل کرده اند و به نتایج درخشانی نیز رسیده اند ولی بدون در نظر گرفتن شرایط فعلی، جامعه را در شرایطی فرض می کنند که فرصت کافی برای این کار وجود دارد.
2 – بنا به خواست اصلاح طلبانی عمل کند که خواستار سرنگونی هر چه سریعتر دستگاه حاکم هستند و اصلاحات تدریجی را با وجود پارادوکس اساسی موجود در قانون اساسی غیر ممکن می دانند و معتقدند که با وجود اختیارات رهبری در قانون اساسی و تضاد آن با خواست ملت، این امر دست کم به لحاظ ساختاری غیر ممکن است و اصلاحات در نهایت مجبور به ساختار شکنی خواهد شد.
بحثی که به نظر می رسد در شرایط فعلی به آن بی توجهی می شود و بسیار مهم است شرایط اضطراری ایران در مواجهه با جامعه ی جهانی است که لزوم انتخابی ناگزیر برای ملت ایران را هر روز پررنگ تر خواهد کرد و آن انتخاب گزینه ی براندازی است پیش از آنکه حمله ی نظامی انجام شود. بی شک انتخاب اصلاحات تدریجی راهی است که در شرایط ایده آل (بدون تهدید نظامی از خارج)، بسیار بهتر از تغییرات سریع و ناگهانی است و برای نگارنده کاملاً قابل درک است که حکومت های دموکراتیک از جوامع دموکراتیک برمی خیزند و بقاء می یابند اما اگر فرصتی برای این کار باشد. ریسک کردن بر سر این احتمال ضعیف که ایران در ازای دریافت امتیازاتی در مقابل غرب کاملاً تسلیم شود و گزینه ی نظامی کاملاً منتفی شود، ریسکی بسیار خطرناک است.
چرا که در صورت حمله، ایران دچار مشکلاتی به مراتب بیشتر از فردای انقلابات خواهد شد. وضعیتی مشابه اختلافات شیعه و سنی و دامن زدن به مشکلات فرقه ای داخل ایران از سوی اعراب و کشورهای همسایه و یار کشی ها در شرایطی که اتحاد کافی بر سر موضوعات ملی به وجود نیامده و نیز خطر تجزیه ی اقوامی که نارضایتی سال ها برخورد ناعادلانه از سوی حکومت مرکزی در آن ها انباشته شده است، تنها بخشی از مصیبت هایی است که در صورت تعلل جنبش و امید بستن به نیروی خارجی، کیان ایران را تهدید می کند. این در حالی است که سقوط این رژیم به دست خود مردم می تواند انگیزه ی کافی برای ایجاد اتحاد و مواجهه با خطرات پیش رو را ایجاد کرده و اگر هم حمله صورت پذیرد، ملت ایران را در مقابل آثار و تبعات فردای حمله ی نظامی مصون سازد.
امید است که در این مقطع حساس، رهبران با حرکت های سنجیده و با در نظر گرفتن نظر تمام دلسوزان این آب و خاک، بررسی های همه جانبه را انجام داده و اقدامات جدی در این برهه ی حساس از تاریخ ایران را انجام دهند و رسالت رهبری را با جدیت بیشتر و به طور کامل بر عهده گیرند و فعالان سیاسی و بدنه ی مردمی جنبش، خطر جنگ و آثار آن را جدی گرفته و پیش از آنکه دیر شود، سرنوشتمان در دستان خودمان رقم بخورد.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.




