یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ -
- 12 Feb 2012
18 ربيع الأول 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۲:۳۴ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
کاش عبرت می گرفتند

 

قصد دارم با شما کمی درد دل کنم. با شمایی که مثل من طعم ناامیدی را در این چند ماه چشیده‌اید. با شمایی که آرزوها و تصویرهای کودکی‌تان را نقش بر آب دیده‌اید. هر چند بگذارید روشن کنم که قصد القاء بیهوده‌ی ناامیدی را ندارم و هدف نوشته‌ام این نیست.

 

این روزها وقتی اتفاقات پر فراز و نشیب یک سال گذشته را مرور می‌کنم، امیدهایی که برای ایران بهتر زنده شده بود، راه و حرکتی که همه آن را متعلق به خود می‌دانستیم و اتحادی که ریشه‌ای سبز دوانده بود را به یاد می‌آورم. روزهای تاریخ‌سازی می‌آمدند و صحنه خیابان‌ها سبز بود؛ یادتان هست؟! چقدر انرژی می‌گرفتیم از یکدیگر در خیابان، از اینکه می‌دیدیم هم‌فکرانمان کم نیستند، از دیدن تصاویر لرزان یک دوربین آماتور، از نوشتن بدخط شعاری روی دیوار ... کیست که درد ورنج عزیزانی که زندانی شدند، شکنجه شدند و از دست رفتند را فراموش کند ولی تصور این بود که اندکی صبر این تلخی‌ها را به شیرینی تبدیل خواهد کرد.

 

اما نهالی که می خواست تنومند شود، شد آماج بدبینی‌ها و کینه‌های کهنه. هر کس از این خوان گسترده سهمی بیشتر می‌خواست تا مبادا در فردای ایران از قافله‌ی قدرت عقب بماند. عده‌ای هم خواسته یا ناخواسته (که روی خواسته بودنش تأکید دارم) و به اسم تمرین دموکراسی شروع به تخریب همدیگر کردند که بله یادتان هست که این همانی است که فلان سال چنین کرد و چنان، آب در آسیاب قدرت‌طلبان می ریختند که بیا و تماشا کن و از این رهگذر رهبران جنبش (که خودشان از روی فروتنی و عده‌ای از کوته‌نظری همراه جنبش می‌خوانندشان) را هم بی‌نصیب نگذاشتند و کاری با آنها کردند که رسانه‌های دولتی نمی‌توانستند.

 

 از آن طرف، پس از آن عاشورای خونین، آن چنان هجمه‌ی سرکوب بر سرمان فرو ریختند، دستگیر کردند و حکم اعدام دادند که رفتیم و در خانه ها را روی خودمان چندقفله کردیم، در گوشه ای کز کردیم، زانوی غم بغل گرفتیم و چشم و گوشمان را به روی هر خبری بستیم. آن‌قدر دلمان زخم خورده بود که دست بر هر جایش می‌گذاشتیم آه و فغان از آن بلند می‌شد. دولتیان و رسانه‌هایشان هم، چنان غریو پیروزی سر می‌دادند که گوش آسمان را کر می‌کرد تا باورمان بشود ضعیفیم تا باورمان بشود سرکوب شدیم.

 

و باز نوبت مثلاً دوستان جنبش بود که دنبال مقصر بگردند و تیزی پیکان‌هایشان را به سمت همدیگر و رهبران جنبش نشانه روند، مرزبندی‌ها را شروع کنند و بگویند آنکه دقیقاً مثل ما فکر نمی‌کند از جنبش نیست و دایره‌ی هواداران را کوچک کنند. رسانه‌های اقتدارگرایان هم آن قدر در گوشمان خواندند "فتنه" که باور کنیم، این ما هستیم که فتنه‌ایم و آشوب به پا می‌کنیم و گرنه اوضاع به‌سامان است و مردم زندگی خوبی دارند و این ماییم که ساز مخالف می‌زنیم که نباید بزنیم.

 

آن جنگ و دعواها، سهم‌خواهی‌ها و جریان سازی‌ها از این طرف و آن تخریب‌ها، زندان‌ها و سرکوب ها از آن طرف، تا حدی ادامه پیدا کرد که دلزده شدیم، سرخورده شدیم و هراسی همه وجودمان را فرا گرفت که مبادا فردا روزی اگر اوضاع تغییر کرد، دیگر ایرانی نباشد و هر گروهی برای منافع حزبی و سیاسی‌اش این گوشت قربانی را تکه‌تکه کند! رخوت همه وجودمان را فرا گرفت و با خود گفتیم ما را چه به این بازی ها؟! جوزده شدیم و یک خبطی کردیم، رفتیم تظاهرات خیابانی، راهپیمایی سکوت، روز قدس، 13 آبان و ... و فکر کردیم و فقط فکر کردیم که متحد شده ایم، که می‌شود اوضاع را تغییر داد.

 

حالا روزهایی رسیده‌اند که اثر آن اتفاقات بر دوش ذهنمان سنگینی می‌کند، حالا چندپاره شدیم و هرکس مشغول امور روزمره، ناامید از هر تحول.

 

وقتی ناامید می‌شویم ، دیگر دست و دل‌ها چندان به کار نمی رود. همه با افکاری مغشوش و پریشان کارهای یکساعته را چندین ساعته انجام می‌دهند، زیرمیزی گرفتن‌ها زیاد می‌شود، دیگر دست بخشنده ای نیست که به آن کودک سر خیابان، به آن فقیر خوابیده در کنار پیاده‌رو (که روزبه‌روز تعدادشان زیادتر هم می شود) پولی بدهد و همه می بینند و به روی خود نمی‌آورند.

 

وقتی ناامید می‌شویم ، دین زده می‌شویم، شاید حتی عدل خدا راهم انکار کنیم آنجا که می بینیم مادرانی در غم از دست دادن، زندانی و شکنجه شدن فرزندانشان، خون می گریند و ظالمانی که خم به ابرو نمی آورند و حقایق را به آسانی انکار می کنند و علاوه بر دروغ‌گویی به دروغ‌سازی هم روی آورده اند و سرحال‌تر از همیشه بر قدرتشان افزوده می شود.

 

وقتی می بینیم افرادی را که حاضرند با ثمن بخسی (مانند کیک و آبمیوه) به خیابان ها بیایند و زیر بیرق جور سینه بزنند  یا با دستمزدی ناچیز ناموس مردم را هتک کنند و جانشان را بگیرند و از آن مهمتر وقتی می‌بینیم سیاسیونی را که آمر به این جنایات هستند و قدرتشان (وآن سیستمی که به آن وابسته اند) را بیشتر از مردم دوست دارند، و البته تمام ثروت های ملی و پروژه های مهم به نامشان خورده است و سرمایه های ملی را با بی‌تدبیری به باد می دهند، ناامیدی تمام وجودمان را دربرمی‌گیرد، آن وقت است که این خاک عزیز را با تمام خاطراتش رها می‌کنیم و می‌گوییم باشد مال خودتان. نخبه‌هامان، سرزمین مادریشان را که حالا زندان اندیشه‌ها شده است رها می کنند و می روند به غربتی  با همه ی مصائبش که شاید در آنجا هوایی تازه بیاید. شاید آنجا به آنکه بیشتر می داند، متخصص‌تر و شایسته‌تر است نه آنکه خود را سینه‌چاک قدرتی زمینی می‌داند، مجیز می‌گوید و خرافه می‌بافد، اهمیت بیشتری بدهند. 

 

وقتی ناامید می‌شویم، ناخودآگاه چشم به قدرتی فراتر می‌دوزیم، هرچند کارنامه‌اش سیاه باشد. تحریممان می‌کنند و نه تنها ککمان نمی‌گزد که حتی بعضی خوشحال هم می‌شوند که شاید قدرت این خودکامگان مذهبی‌نما رو به افول گذارد... ولی هیهات که این تحریم‌ها همان کار را می‌کند که با صدام کرد. تهدیدمان به حمله می‌کنند و آب در دلمان تکان نمی‌خورد!  با خود می‌گوییم حتماً هستند همان‌ها که کیک و ساندیس و باتوم به دست خیابان‌ها را به تصرف درمی‌آوردند و گلوی آزادی را وحشیانه می‌فشردند  و قلم به تحقیرمان می‌زدند، بروند و دفاع کنند.

 

ناخودآگاه ایران زمان آخرین شاه ساسانی برایم تداعی می‌شود. ارتشی عظیم و پرداخته که در مقابل لشگر پابرهنگان از هم می‌پاشد و به آسانی بجز مقاومتهایی اندک، تمام آن به تصرف درمی‌آید. شاید تنها به همین دلیل که مردم به خیر حاکمانشان امیدی نداشتند و دفاع از سرزمین مادریشان را دفاع از حکومت جائر زمان خویش می‌دانستند و حضور لشگر بیگانه را با آغوش باز پذیرفتند.

 

چرا دور می‌رویم؟! چه کسی تصور می‌کرد که عراق با آن کبکبه و دبدبه در کمتر از 40 روز به اشغال درآید. پس جنگ‌آوران عراقی کجا بودند؟! چطور به این راحتی حتی دورافتاده‌ترین روستاها هم بدون کمترین مقاومتی تسلیم ارتش بیگانه شد؟! هر چند  شاید حرجی نیست بر مردم خسته از ظلم دیکتاتور عراق...

 

و این حس... حس عمیق ناامیدی... چقدر خطرناک است! کاش مستبدان این را می‌دانستند و از گذشتگان عبرت می‌گرفتند و می‌فهمیدند که چه بر سر این آب و خاک خواهد آورد...

 

  *نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات