شرمسارم از اينکه دوباره مناسبتي آمد و من بيتوجه از کنار آن گذشتم و چه آزاردهنده است که در هر فرصتي تا، آغازگري نباشد و تلنگر ديگران نباشد از غفلت بيرون نميآيم. با مراجعه به سايتها براي کسب اخبار – که متأسفانه آن هم بخشي از روزمرگيهايم شده – با دو مقاله در رابطه با مردي مواجه شدم، که مردانگي را به آن دسته از نسل ما که با او مراوده داشتند منتقل کرده. در هنگام خواندن دو مطلبي که از رشادتهايش نوشته بودند، خاطراتي برايم مرور شد که هر چند کوتاه است ولي عمقي را در زندگيام اشغال کرده و از کساني است که ضرب آهنگ صبر و استقامت را در متن جامعه و کنه دل من کاشته است.
صبر و مقاومت انقلابي او قبل از سال 57 که با مقاومت در جنگ گره خورد و با مقاومت و مبارزه با قاچاق مواد مخدر در مرزهاي شرقي فاصلهاي نداشت. هنوز گرد رنجهاي قبلي پاک نشده بود که سرور استقامتي تازه را ساز کرد، صبر و استقامت در زندان براي پاسداري از حريم حقمداري و مظلوميت آيت الله العظمي منتظري در سال 71. پس از آزادي نيز، رنج تن ندادن به تهديدها و تطميعها و سپس دست و پنجه نرم کردن با بيماريها و عوارض جسمي به جا مانده از دوران جنگ.
- حاج داود کريمي نوشتن از رشادتهاي تو نمايش رشدي است در جامعه، که خود از آموزگارانش بودهاي. - من به همراه بخشي از جامعه با تو و همرزمانت معناي دفاع مقدس را فهميديم معناي ايثار، شهادت، حقطلبي و آزاده بودن و آزاده ماندن را.
من، با تو و همرزمانت معناي واژههاي اصيلي را که واژگونش کردهاند ميفهمم اصالتهايي که در امتداد زندگيات معنادارتر ميشدند.
آنزمان که از دفاع مقدس فقط سريالهاي تلويزيوني باقي مانده بود و به سرعت همه چيز رنگ سازندگي به خود ميگرفت هنوز بودند آناني که چون در دفاع مقدس حيات معنوي را تجربه کرده بودند، در ادامه زندگيشان نيز به ادامهي حق طلبي ميانديشيدند.
در سن کم چند بار حضورت را حس کردم و در هر ديدار لبريز از هيجان ميشدم و کلماتي را با خود تکرار ميکردم (مقاومت، ايثار، شهادت) که عمق آنان را نميدانسته و نميدانم. قدمهاي تو و همرزمانت تلقين استواري در منِ 8-7 ساله بود و با نگاهتان اوج ميگرفتم در بازيهاي کودکانهام همراهتان ميشدم و با شنيدن سرودهاي فلسطيني در خلوت، خود را ياور شما مييافتم.
روزها و شبها سپري ميشد و من سرگرم زندگي کودکانهام بودم که در سحرگاه 30/10/71 عدهاي سر زده وارد خانمان شدند و قصد داشتند سنگيني سکوتي را بر ما تحميل کنند. پدرم بازداشت شد و خبر بازداشت 10 تن ديگر آمد.
«حاج داود کريمي بازداشت شد» اتهام را شنيدم و «اقدام عليه امنيت ملي...» به ياد خاطراتي که حاج داود تعريف ميکرد افتادم با خود پرسيدم اقدام براي پيروزي انقلاب چه تناسبي با اتهام دارد؟ اتهام، با اقدام براي حفظ استقلال کشور چه تناسبي دارد؟ مگر امنيت از دست رفته جامعه ايران را چه کساني بازگردانده بودند؟ مگر چه کساني براي جلوگيري از ورود موادمخدر که فرو پاشاننده خانوادهها بود، اقدام کردند؟ اقدام براي رعايت اصل آزادي در حق آيت الله منتظري که اتهام نيست؟
مرور ميکردم اتهام را و اقدام را!! و پاسخ را يافتم، يافتم که اينان به دليل اقدام براي تحقق همهي اهداف متهماند؛ که اگر بخشي از اهداف را دنبال ميکردند و در کنارش بخشي از اغراض خود را پي ميگرفتند متهم نميشدند شعار و هدف اصلي استقلال آزادي و جمهوري اسلامي بود و اينان متهم شدند چون هم براي حفظ استقلال کشور اقدام کردند و هم براي آزادي با دفاع از حقيقتمداري آيت الله منتظري اقدام کردند و هم براي حفاظت از جمهوري اسلامي و جلوگيري از قلب ارزشها تلاش کرده بودند. آنجا بود که علت حذف شدنها را فهميدم. فهميدم که هر کس به ميزان اقدام براي پايبندي به شعارهاي اصلي انقلاب و قانون اساسي در مواجههاي خشنتر حذف خواهد شد. آن هم بواسطه کساني که کمتر در کارنامههاشان پايبندي علمي به شعارهاي اوليه انقلاب بوده است.
من اما ديگر حاج داود را نديدم در سالياني که گاه سرعت ميگرفت و گاه زمان به کندي ميگذشت.
در روزهاي اول پس از رفع حصر از آيت الله العظمي منتظري که بسياري از «السابقون» حضور داشتند من دنبال چند ميهمان در ميان جمع ميگشتم که ناگهان در عبور نگاهم حضور تجسمي از جسارت و متانت برجسته شد و به خاطرات زندگيام عمقي بخشيد تأملي کردم و شناختم که او کيست. لحظاتي که شايد کوتاه بود ولي به عمق بازخواني انتقال فرهنگ ايثار و شهادت در زندگيام بود. حداقل 10 سال ميشد که نديده بودمش و صداي آرامش را نشنيده بودم. از دوران کودکي فقط تصويري مبهم در ذهنم مانده بود و البته نامي بسيار نيک.
اين ديدار به يک سلام و چند دقيقه احوالپرسي گذشت تا جلسه وداع او با رفقايش.
روزي خبردار شدم که عوارض شيميايي جسم او را بسيار رنجور کرده. به همراه پدرم به تهران رفتيم وارد خانه او شديم از ابتداي ورود به خانه اولين تصويري که نظرم را جلب کرد چهره خندان او بود که تا آخرين لحظه خنده از لبانش نرفت حتي در زماني که برخي هنگام خداحافظي سر به شانهاش ميگذاشتند و گريه ميکردند.
شنيده بودم هستند کساني که با نزديک شدن به زمان شهادت تبسم بر چهره دارند اما با فاصله گرفتن جامعهمان از آن فرهنگها اين مفهوم هم در ذهنم کمرنگ شده بود. تبسم همراه با نفسهاي سنگين، نفس کشيدنش خون تازهاي به شريان لغات همسنگ مقاومت در ذهنم جاري کرد و دوباره عبارات دوران کودکي به يادم آمد و ايمان آوردم. آري ربط من با برخي از مفاهيم ديني و همچنين هويت من برگرفته از چين و چروک چهرههايي است که در هنگام رنج و سختي خندان ميشوند و دستهاي پينه بستهاي که براي حفظ شرافت خود و براي فهماندن کرامت انسان به حکام، هدايا را پس ميزنند حتي اگر آن هدايا کارگاههاي بزرگ تراشکاري باشد يا کارخانههاي صنعتي، و ميمانند بر عهد خويش و سرمايه اميدواري جامعه ميشوند.
ايمان من و اميدواري من از او و انسانهايي از قبيل اوست.
حاج داود همچنان هست و اميدمان هنوز به حضور چهرههايي مانند اوست چرا که هستند کساني که حلاوت نفس حاج داود را استشمام کردهاند و نوع زيست را ديدهاند آناني که او در سپاه (قبل از زندان سال 71) آموزگارشان بود. و چون مثل حاج داود کريمي را ديدهاند ميتوان اميد داشت و انتظار داشت بر رجرأتي که در سپاه شکل خواهد گرفت براي احياي فرهنگ جهاد، براي احياي فرهنگ دينداري و مردمداري و براي احياي شعارهاي اصيل انقلاب و پايبندي به همة قانون اساسي. روحش شاد
ج ـ د
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.




