دوران مدرن جهانی شدن، بر همۀ مسائل تاثیر خاص خود را گذاشته است. دیگر "مرزها" شکوه و عظمت پیشینِ خود را از دست دادهاند، چه مرزهای ملی- سیاسی و چه مرزهای طبقاتی و ایدئولوژیک.
ویژگیهای امروز یک شهروند را موضع او نسبت به آزادی و دموکراسی و حقوق بشر تعیین میکند.
اگر در تاریخ اساطیری فقط معدودی ایرانی مانند کیکاووس و طوس بودند که دانسته و ندانسته، تیشه به ریشه ایرانی میزدند و اندک تعدادی "انیرانی" چون پیران ویسه بودند که بر سیاوشمان گریستند، اما امروزه روز، ایرانیانی که تیشه به ریشه مردم ایران میزنند بسیار بیشتر از دو سه نفرند، همچنان که عموم "انیرانیان" به همدردی با ایرانیان برخاستهاند.
از اساطیر و تاریخ به این سوتر که بیاییم، مفاهیم امروز حتی با مفاهیم سی سال پیش هم تفاوت دارند. اگر در گذشتهای نه چندان دور، "قهرمانان مردم" باید سلاح به دست و در گروهی کوچک، با کل سیستمهای حاکم و ارتشهای تا به دندان مسلح میجنگیدند، امروز این "مردم قهرمان" هستند که در شمارهای میلیونی و در تاریکی، سکوت شب را با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" در هم میشکنند.
همچنان که چاهِ برادندر میشود زندان اوین، و تهمتن متکثر میگردد در قامت زیدآبادی و اسانلو و تاجزاده و بهزادنبوی و...، شغاد دون نیز میشود کسی از پشت انقلاب، اما کِشتۀ کشتزاری دیگر. گردآفریدانمان نیز زلف بخون آغشته در قد و قوارههای ندا و ترانه و ...پا به خیابانها میگذارند.
اما گویی سهرابمان...
* * *
حماسۀ تاکنون سرخ یکباره "سبز" میشود و جنبش سبز خود حماسه میگردد، چیزی که شکستناپذیریاش را در گروی همین تعلقاش به جهان نوین دارد. "سبز" آن فریادیست که بر بامها سر داده میشود تا دیواری و حصاری باشد به امنیت میرحسین و کروبی و دیگر سران و اسیرانِ جنبش.
حماسهای که هزاران سال رنگ و بوی "مردی و مردانگی" داشت، روسری به سر کرده و با افتخار و سربلندی بر خیابان گام میگذارد. حماسه چیزی میشود از جنس ربٌنا و رپ.
تمامی حماسههای پیشین، در پیشِ "حماسۀ سبز" رنگ میبازد، چرا که همیشه قهرمانان نیز "مسلح" بودهاند، میزدند و میخوردند، میکشتند و کشته میشدند و برای اولین بار حماسهای غیرمسلح زاده میشود که باور دارد:"خنجر در مشت یعنی میتوان آدم کشت." مانیفستِ این جنبش را مارکس ننوشته و راهش از میان دریای خون نمیگذرد. برای تسخیر شهرها به جنگل و کوه نمیزند، بلکه مردمی شهروند با باور به مسالمت و حقوق بشر، حق خویش را در دل تاریکی بامها فریاد میزنند.
این روند در کشورمان، چیزیست دقیقاً منطبق با روند عمومی در جهان. تمامی جنبشهای چریکی و باورمند به خشونت و قهر، به راه مسالمت و رفرم و دموکراسی پا گذاشتهاند، رادیکالیسم برای اولین بار و بطوری واقعی "ریشه در انسان" داشتن، معنا میشود، از راه کشتن و شکنجه و آزارِ انسان نمیتوان به رادیکال رسید.
جهان نگاه از چهگوارا برمیگیرد و به نلسون ماندلا میدوزد. رادیکالیسمی که ریشه در انسان داشته باشد دیگر نمیتواند نسبت به "امکانات زیستی" بشر بیتفاوت باقی بماند و در راس این امکانات زیستی: "محیط زیست".
دیگر جنایت فقط زدن و کشتن انسان نیست، بنابودی کشاندن محیط زیست هم کم از آن ندارد.
محیط زیست هم در بالاترین نقطۀ "حقوق بشر" قرار میگیرد. تمامی حقوق دیگر فقط در دامن تامین حقِ سلامت محیط زیست است که میتوانند مورد بهرهبرداری قرار گیرند.
طرفه آنکه در تمام زمین، همۀ جانیان، همچنان که بر جان مردمان میتازند، به نابودی محیط زیست هم کمر همت بستهاند و تمامی مدافعین واقعی آزادی و دموکراسی و حقوق بشر به سنگر دفاع از محیط زیست میپیوندند.
حماسه در دوران معاصر ازین راهها میگذرد.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

.jpg)



