شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ -
- 18 Nov 2017
28 صفر 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سقوط یک رهبر در فاصله دو سفر

 

از سفر سیستان تا سفر قم

 

"فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا وظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقنا هم کل ممزق ...". قران کریم؛ سوره سباء.

 

قوم سبا شهرهایشان آباد و  یکپارچه وسفرهایشان بی رنج و به هم پیوسته بود تا آنکه آنها خود بنای ناشکری و نافرمانی را گذاشتند و از خدا خواستند که میان سفرهایشان فاصله و جدائی بیاندازد و چنین شد که شهرهایشان ویران و پراکنده و سفرهایشان از هم دور و گسسته و پر رنج و  خطر شد و آنان مثل و عبرتی برای آیندگان قرار گرفتند.

 

داستان سیستان روایتی است از سفر ده روزه رهبر ایران به استان سیستان و بلوچستان در بهمن ماه سال 81 در آستانه حمله امریکا به عراق به قلم آقای رضا امیر خانی؛ که قبل از نشر به رویت و تایید رهبر ایران رسیده است.

 

اکنون با گذشت قریب به هشت سال از آن روزها و در آستانه سفر ایشان به شهر قم لازم است تا ایشان یکبار دیگر این سفرنامه را بردارند و دوباره بخوانند تا پی ببرند که چقدر میان شخصیت و رفتار ایشان و میان طبیعت و کیفیت سفرهایشان در آن سالها و این سالها دوری و جدائی افتاده است و این نیست مگر به سبب تبعیت ایشان از هوای نفس و پیروی از امر شیطان. چه آنکه شیطان هر دم به شکلی و به رنگی در می آید و در هیچ چهارچوبی نمی گنجد. در این نوشتار ما گذری و نظری به این سفرنامه می اندازیم تا شاید مسافر شهر قم  در آستانه سفر خود تجدید نظری در چگونگی برگزاری و اهداف پشت پرده این سفر شوم داشته باشد.

 

ایشان باید در حال و هوای خود و اطرافیانشان نیک و با دیده بصیرت بنگرد تا سر این تغییر شخصیت و رفتار و تباعد در شیوه سفرهایش را در یابد. لازم به ذکر است که سفر سیستان در زمان اوج اقتدار و محبوبیت اصلاح طلبان و حاکمیت آنها بر دولت و مجلس و شوراها  رخ داده است.

 

 در این سفر کسانی امثال محمد نوری زاد ایشان را همراهی می کردند که از صمیم قلب و از عمق عشق و ایمان بر دست رهبر خود بوسه می زدند و رهبر دست ملاطفت و مهربانی بر سر آنها می کشیده است.

 

در آن سفر رضا امیر خانی نویسنده محبوب و با نبوغ نسل جوان رهبر را نه از سر منفعت پرستی و شهرت طلبی بلکه از سر عشق و ایمان و کاوشگری و حقیقت جوئی همراهی می کرده و برایش سفرنامه می نوشته و هر چه که از سفر می گذشته بر میزان عشق و ارادت او به رهبرش افزوده می گشته و وی در جای جای این روایت حرکات و رفتار رهبرش را به خطبه حضرت علی به همام در وصف مومنان تشبیه می کند و در خود به داشتن چنین رهبری مردمی و فرزانه می بالد و در پوست خود نمی گنجد.

 

آقای خامنه ائی از سفر سیستان در سال 81 تا سفر قم در سال 89 سفری به درازای یک قرن و شاید به درازای تاریخ بشر را طی کرده و  چه کسی باور می کرد که یک رهبر در فاصله ائی اینچنین اندک از آن اوج محبوبیت و عزت و عظمت و شکوه و اقتدار به گردابی چنین هائل سقوط کند؟ 

 

اصلاح طلبان حاکم در آن سالها که آن استقبال با شکوه از رهبر را برگزار کرده بودند ؛ اکنون همگی در کنج زندان و انزوا به سر می برند و نوری زاد به جرم نوشتن نامه های انتقاد آمیز به رهبری ماهها است که در زندان به سر می برد و بازجویان وزرات اطلاعات دائما دست نوارش بر سر و گوشش می کشند و رضا امیر خانی نویسنده راوی این داستان و مشتاق و مرید ولایت مدتها است که زبان در کام فرو برده و مات و مبهوت از وقوع این همه تحول و دگرگونی در رهبر  و مراد خود بر جای مانده و او که در جای جای روایت خود از رفتار غریب و معصومانه رهبرش در بهت و حیرت می شده و در بند بند روایت می گفته که "مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد" حالا به چشم خود می بیند که این شیطان است که در هیچ چهارچوبی نمی گنجد و مدام پوست می اندازد و مومن لزوما باید در چهارچوبهای عقلی و شرعی و عرفی  و قانونی بگنجد.

 

در آن سالها فقط این عاشقان و پیروان و مخلصان رهبری امثال نوری زاد و امیرخانی و همراهان و مستقبیلن وی در سفر سیستان نبودند که به خواست  و رای او احترام می گذاردند؛ بلکه همان اصلاح طلبان و تحول خواهانی هم که دولت و مجلس را در اختیار داشتند و رهبر به هیچ وجه چشم دیدنشان را نداشت و آنها را به تیر غیب می زد ؛ نیز برای رای و نظر او علیرغم میل باطنی خود حرمت  قائل بودند و در موارد اختلافی او را فصل الخطاب قرار می دادند.

 

همینهائی که امروز آقای خامنه ائی آنها را سران فتنه یا خواص بی بصیرت خطاب می کند؛ آن روزها چه موضعی در برابر ایشان داشتند؟ مگر نبود همین آقای خاتمی که رای و خواست قلبی میلیونها رای دهنده ایرانی طالب اصلاحات و تغییر را علیرغم میل باطنی اش و فقط به خاطر احترام به رای و نظر آقا نادیده می گرفت و به موعظه و نصیحت و گفتار درمانی و مدارا بسنده می کرد؟   

 

مگر نبود همین آقای کروبی که در مقام ریاست مجلس ششم نظر آقا را بعنوان حکم حکومتی رهبر فصل الخطاب خود قرار داد و طرح اصلاح قانون مطبوعات را علیرغم خواست اکثریت مجلس و مردم از دستور کار مجلس خارج کرد؟  

 

مگر نبود همین آقای موسوی که علیرغم همه نارضایتی هایش از وضعیت اداره کشور و علیرغم همه اصرارها و فشارها برای کاندید  ریاست جمهوری شدن از این کار امتناع کرد و به مشاور رهبر بودن در مجمع تشخیص مصلحت رضایت داد؟ 

 

چه شد که این رهبر در دید دوست و دشمن خود چنین سقوط کرد  و چنین حرمتهای خود را به دست خویش ریخت؟ چه شد که آن سفر مردمی به سیستان اکنون به سفری چنین امنیتی و نظامی و پادگانی و رعب آور به قم تبدیل شده است ؛ بطوریکه از ماهها قبل برای آن تهیه و تدارک می بینند؟

 

آری آقای خامنه ائی لازم است برای یافتن جوابهای این پرسش قبل از رفتن به سفر قم سری به سفرنامه سیستان بزند تا ببیند که سر این تباعد بین اسفار و راز تغییر حالات درونی او چیست؟ نویسنده داستان سیستان در جائی با دیدن شور و نشاط بی نظیر مردمی در استقبال از رهبری می گوید:

 

"حال می فهمم که مردم چرا محبت کسی را در دل جای می دهند ؛ مردم نه فریفته قدرت می شوند نه گرفتار هیبت. محبت از دروازه های برزگ قدرت ؛ دل را فتح نمی کند ؛ بل از پنجره های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می کند؛ مانند هرم گرما که سیاه زمستان از زیر کرسی مادر بزگ بیرون میزند .. در حافظه ی تاریخی مردم ؛ کمک یک جوان لاغر اندام تبعیدی (سید علی خامنه ائی)  به سیل زده ها ( قبل از انقلاب )بیش تر ماندنی است تا آمدن حتی یک رهبر مملکت.."

 

حالا تو ای رهبر فرزانه باید بدانی که چرا چنین مهرت از دلها بیرون رفته و سفری مانند سفر سیستان دیگر هرگز برایت مقدور و مسیر نخواهد بود؟ حتی در زمان حاکمیت دولتی که تو آنرا بسیار دوست می داری و او نیز بسیار تو را. چون که تو بر خلاف رویه معهود و در اثر وسوسه خناسان دچار بیماری عجب و غرور شدی و مردم  فهیم و بصیر را عوام و نادان پنداشتی و بر طبق این فرضیه نادرست خواستی تا آنها را بجای ارائه خدمت صادقانه و بی ریا  فریفته قدرت و گرفتار هیبت خود کنی.

 

حالا چنین کردی و تو اکنون با این هیبت مخوف وترسناک و عبوست می خواهی  در خیابانهای شهر قم به راه بیفتی و از صف مراجع مرعوب قدرت و شیفته ثروت سان و رژه ببینی و از بازار دین به دنیا فروشان متاع مشروعیت بخری.

 

به روایت کتاب در جائی گفته اید که اگر گعده های عصرانه راشد یزدی نبود دوران تبعید خیلی بر  شما سخت می گذشت ؛ بدا بحالتان که هنوز هم هر گاه که از "سیاه نمائی ها و حسادتها"ی به قول خودتان سران فتنه و از "لغرشهای خواص بی بصیرت" دلتان بگیرد به گعده هایی در این سطح، پناه می برید؛ در سفر قم هم یادتان نرود که برخی را نیز چون سفر سیستان حتما به همراه خود ببرید تا مایه انبساط خاطر مبارک را فراهم نماید. اما یادتان باشد که همین گعده ها و مزه پراکنیها و  لطیفه شنیدنها بود که کار دستتان داد و دلتان را سیاه و شما را از احوال خود و از کار تدبیر ملک غافل نمود.

 

یادتان هست که در سفر سیستان به مردم چه گفتید؟ اما حالا به آنها چه می گوئید و با آنها چه می کنید؟ خودتان مقایسه کنید:

 

" سیاست ما باید در خدمت مردم باشد این هدف و مبنای ماست .. مسئولان نوکر مردم اند در نظام اسلامی مردم صاحب حکومتند همه چیز متعلق به مردم است همه ی حق مال مردم است ؛این سیاست ماست "...

 

حالا دوستان و طرفدارانتان از زبان شما به مردم چه می گویند؟ بنا به گفته رئیس دولت و امام جمعه برگزیده شما مردم معترض به نتیجه انتخابات خس و خاشاک و  مشتی گوساله و بزغاله اند و به حکم قاضی و دادستان منصوب شما آن میلیونها نفری که در 25 خرداد در اعتراض به رای سرقت شده شان با سکوت و متانت به خیابان آمدند مشتی فریب خورده و نوکر اجنبی و مستحق زندان و شکنجه و اعدام اند و بنا به گفته مرجع تقلید رسمی شما رای مردم زینتی و تشریفاتی و به گفته آن سینه چاک شما جمهوریت نظام امری  زائد  و اضافی و بیخودی است ؛ و بنا به نظر شورای نگهبان منصوب شما حکم، حکم شما است و مردم فاقد درک و شعور و قدرت  تشخیص و انتخاب و عوام کالانعام هستند و لذا باید تسلیم و مطیع محض امر مولی و رهبر خود باشند وباز به قول رئیس دولت محبوب شما مجلس دیگر در راس امور نیست و بنا به فرمانده سپاه منصوب شما امام بیخود گفته که نیروهای نظامی نباید در سیاست دخالت کنند و دخالت در سیاست حق  و وظیفه آنهاست و این مردم و احزاب سیاسی اند  که حق مداخله در امور سیاسی را ندارند!

 

اما ریشه این تغییر در شخصیت شما چیست و چرا و از کجا حادث شده؟ برای یافتن جواب به سفرنامه سیستان بر گردید. در آن سفر پسرانتان مسعود و میثم چونان دو آدم ناشناخته و معمولی در بازار مشغول خرید و گشت و گذار و چانه زنی بودند.

 

"خدای بزرگ من! شکر می کنم تو را که در مملکتی می زیم که فرزندان بزرگترین مسئولش مانند مردم عادی در بازار راه می روند. مانند مردم عادی چانه می زنند و مانند مردم عادی خرید می کنند. و البته جز این نباید باشد . اما آن قدر خلاف قاعده دیده ایم که قاعده مبهوت مان می کند.. هیچیک از مغازه دارهای پاساژ کویتی ها منطقه ی آزاد چاه بهار بو نبردند که در شب جمعه آن دو جوانی که اجناس را براندازمی کردند فرزندان رهبر بوده اند.. خوشا بحالم ؛ خیلی خوش حالم . خیلی خوش حال انگار روی ابر راه می روم. از این سفر همین مرا کفایت می کند".

 

اما این خوشحالی نویسنده دیری نپائید که پسران رهبر معروف عام و خاص و شهره آفاق و مدعی حکومت و دولت و وغارتگر بیت المال و مجری اصل 44 و صاحب سهام شرکت مخابرات و مغضوب ملت ایران شدند. بجای مردم خود رئیس دولت برگزیدند و درس ناخوانده ملا شده و ادعای اجتهاد و فقاهت نمودند و اکنون که به قم می روید گویا یکی از اهداف مهم سفرتان اخذ درجه اجتهاد برای آقازاده است و شاید تاکید اکیدتان بر تثبیت نظام استاد محوری در حوزه قم نیز از همین جا ریشه و نشآت می گیرد.

 

گویا یادتان رفته است که به پسرانتان گفته بودید ؛ که اگر خواستند وارد کار اقتصادی شوند بر آنها عیب و عار نیست اما اول باید شناس نامه شان را باطل کنند و شناسنامه ائی جدید با نام خانوادگی و نام پدری جدید بگیرند. اما شما هرگز اینکار را نکردید و پسرانتان به اعتبار شما و با نام  پدری و نام خانوادگی شما وارد کار اقتصادی و سیاسی و نظامی و اطلاعاتی شدند و قدرت را در کشور قبضه کردند و اکنون ادعای ارث و میرات و تاج و تخت پدری را دارند. چگونه رطب  خورده خود منع رطب کند؟ چگونه فرزندان هاشمی را عیب می کنید و بر آنها بهتان می بندید اما پسران خود را مستثنی و فراموش می کنید؟ مگر حکومت جمهوری و ولائی ارثی است که از پدران به پسران به ارث برسد؟

 

امان از دست این آقا وحید که همه جا صدای او از دهان شما به گوش می رسد ؛ همچنانکه صدای مروان بن حکم  همه جا از دهان خلیفه مقتول به گوش می رسید. در سفر سیستان هم صدای آقا وحید به گوش می رسید:

 

 "آقا وحید از مسئولان دفتر  رهبر به امام جمعه که مشعول سخن رانی است می گوید توی این شلوغی تو را به خدا کوتاهش کنید ! وحید حواسش نیست که صدایش در همه جا می پیچد".

 

اکنون نیز در استانه سفر به قم باز هم این صدای آقا وحید عزیز است که به گوش می رسد وگویا او حواسش نیست که بلند گو روشن است و صدایش دارد پخش می شود و همه صدایش را می شنوند که می گوید؛ سخنان آقای احمدی نژاد در سازمان ملل را همه باید تکرار و تایید کنند و در سفر قم زهره را در دل همه آب کنید و مراجع و علما را چنان مرعوب کنید که جلوی اقا لنگ بیاندازند و برای استقبال از او صف بکشند و بنده وار به خدمت او بیایند و از او طلب توبه و آمرزش گناهان کنند و مراتب اخلاص و ارادت و بندگی خود نسبت به وی را ابراز نموده و هم مواضع و عملکرد دولت را در بست تایید و حمایت کنند.

 

نویسنده داستان سیستان در حالی روایت خود را به پایان می برد که رهبر را محکم در آغوش گرفته و به او می گوید: " آقا ما فرزندان خمینی بسیار به آینده امیدواریم" و رهبر هم به او می گوید "ما هم بسیار امیدواریم".

 

اما شیطان در هیچ چهارچوبی نمی گنجد و مدام از شکلی به شکل دیگر در می آید ؛ او حتی می تواند به شکل خمینی هم ظهور و بروز کند و به نام خمینی راه او را منحرف کند و دوستانش را طرد و اعدام و خاندانش را منزوی و میراثش را تاراج کند.

 

چه شد که چنین شد و رهبری  که در اوج اقتدار اصلاح طلبان چنین با عزت و اقتدار و محبوبیت به سفر سیستان می رود ؛ او اکنون در اوج اقتدار اصولگرایان مطیع محض رهبر در محیطی آکنده از ترس و رعب و تحت تدابیر شدید امنیتی قصد عزیمت به شهر قم را دارد؟

 

این نیست مگر آنکه عزت تنها در نزد خدا و در گرو کسب رضایت مردم است و آنکه عزت را در راهی غیر از این بجوید راه خواری و خفت را پیموده است و ای بسا که کسی چیزی را که برای او بد است دوست دارد و چیزی که برای او خوب است دوست ندارد.

 

اقای خامنه ائی وجود اصلاح طلبان را در حاکمیت ابدا دوست نمی داشت و آنها را رقیب و مزاحم و دشمن خود می پنداشت در حالیکه وجود آنها برای دوام و بقای حکومت او بسیار سودمند و مفید بود و ایشان حکومتی را دوست می داشت که مطیع محض اوامر او باشد در حالیکه این حکومت برای او بسیار مضر و بد بوده و پایه های مشروعیت او را سست  و لرزان کرده بطوریکه او اکنون برای بقای حکومت در حال فروپاشی خود دست نیاز به سوی قم و از سوی دیگر به سوی همان خارجیانی برده که مدام کوس دشمنی با آنها را در هر کوی و برزن نواخته است.

 

اکنون کار به جائی رسیده که از دید آقا؛ هاشمی و کروبی و موسوی و خاتمی و سید حسن خمینی و دستغیب و صانعی و همه یاران و دوستان خمینی با انقلاب و نظام بیگانه و بازیچه دشمن و جزو سران فتنه و خواص بی بصیرت شده اند و دوستداران القاعده و طالبان جزو دوستان و یاران و هم پیمانان انقلاب اسلامی در سطح منطقه شده اند. فاعتبروا یا اولی الابصار.

 

در پایان ضمن عرض پوزش از اقای رضا امیر خانی عزیز که بر خلاف دوست و همکار و همفکر دیروزش محمد نوری زاد به گوشه ائی خلوت خزیده ؛ امیدوارم که این نوشته سبب نشود تا خلوت او شکسته شده و ماموران بیت رهبری بار دیگر به سراغ او بروند و وی را علیرغم میل باطنی اش برای تاریخ نویسی همراه رهبر به زور به سفر قم ببرند تا  شاید او به مدد نبوغش سفرنامه ائی دروغین به سبک داستان سیستان از دل آن بیرون بیاورد.    

 

 

  *نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.