تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۸۹, ساعت ۱۰:۳۷
رکعت هشتم: حیرت
محمدجواد اکبرین
سحر مبعث تا رسیدن به غروب، هفتادوسه سال در راه بود.
آن روز که مردی از غار حرا به پایین آمد و از راز شب با آدمیان سخن گفت:
یا أیهالمزّمل
قم الّلیل الا قلیلا
ای جامه به خود پیچیده
شب را اندکی بخواب و دیگر برخیز!
إن ناشئة اللیل هی... أقوم قیلا
کلمهای که در شب متولد میشود پایدارترین کلمههاست
و اینک "جونبنابیمالک" روایت میکند مردی را که ایستاده به نماز و "یا أیها المزمّل" میخواند تا کلمههای شبانه او، راز روزها را بگشاید. شور رازگشایی از حیرت روزها را از زندگی بگیری چه از این زمین میماند جز خور و خواب و خشم و شهوت!
اما این بار مرد از حرای کربلا به بالا میرفت تا امانت وحی را در "صحت و سلامت" به صاحب وحی بازگرداند.
آوردهاند که هر چه به عاشورا نزدیکتر میشد کاروان، آرامتر و ساکتتر میشدند و کمتر با دیگری سخن میگفتند...
راویان تاریخ بر چند دسته اند؛
کسانی که تاریخ را بر مدار عدد و رقم نوشتهاند و فتوحات و شکستها را شمردهاند.
دستهای دیگر که سخنان تاریخسازان را آوردهاند و دستهای که نه کلمات را که سکوت ها را نیز از یاد نبردهاند.
و آنانکه تاریخ را میخوانند نیز؛
دستهای سطر سطر تاریخ را میخوانند تا دریابند چه بر انسان رفته است و دستهای دیگر اما میخوانند اما خوب میدانند که آنچه بر انسان رفته است را در سطور تاریخ نیاوردهاند.
تاریخ را چه به اینکه در هیاهوی فتوحات و شکستها، بداند که چند دل شکست و آخرین نگاه مادری بر فرزندش قبل از وداع چگونه بود و عاشقی از نداشتن "هستی"اش چند شب تا صبح نخوابید!
تنها روایانی که بیش از نگرانی برای تاریخ، دلنگران انسان بودهاند به جای جستجو در صداها سکوتها را قصه گفتهاند که از قضا آنها نیز تاریخنویس نبودهاند!
شب نهم محرّم که حرام بود خواب بر محرمان حرم مگر همان اندازه که چشم را گرم کند و سبک کند نگاه را، سکوت و نشئهی "ناشئة اللیل" به اذان رسید و علی اکبر که شبیهترین مردم به پیامبر خدا بود بر وحدانیت خدا و نبوت پیامبر گواهی داد.
أشهد أن محمدا رسول الله
نماز که تمام شد حسینبنعلی، چشم در چشم اهل حرم گفت:
در آن خوابِ اندک، پدربزرگ را دیدم که گفت: ساعاتی صبوری کن؛ بزودی نزد ما افطار خواهی کرد!
ماه رمضان که نبود؛ بود؟! پس چرا هیچکس مرد را نگفت که خوابت آشفته است؟!
عجبا که یک دایره ماه پس از شب نهم، یک سرزمین آن سوتر از عراق، یزید بر سریر ولایت به اذان گوش میداد که صدای جعفر بن یرقان و خندههای یزید بلندتر از اذان نشست اما سری سرخ، بلندتر از صدای اذان و خندهی آن دو، بر نی نشسته بود!
ابنیرقان به سخره میگفت: گمان نمیکردم موی و محاسن اباعبدالله در این سن، هنوز رنگین باشد...
و باز صدای اذان بود که در صدای محفزبنثعلبه گم شد که گفت:
أتیت برأس احمق الناس و ألأمهم
ببین چه برایت آوردهام؟! سر سادهلوحترین مردم و پستترین شان را...
سادهلوح نباشی که در برابر اینهمه قدرت و شوکت أموی، راستقامت نمیایستی و از آب و آبرو محروم نمیشوی!
مقاومت در برابر جبّار -راست میگفت ابن ثعلبه- که کاری حیرتآور است که گویی از حمقاء برمیآید و بس!
یزید انگار که به صلاح نداند توهین ابنثعلبه را گفت: نه! مشکل این مرد فقط این بود که قرآن نخوانده بود آنجا که خداوند گفت قدرت از آن اوست و هر که را که بخواهد میبخشد، اینک خداوند قدرت را به ما بخشیده و کسی را یارای اعتراض به خواست خدا نیست!
یونس در دل نهنگ، ابراهیم در آتش، موسی طفلکی رها شده در نیل و برآمده از زندگی فرعون، مسیحِ لبخند بر صلیب ظلم تا تیغ اسلام محمد بر قلب شبیهترین مردم به او... انسان در فقر و بغض و هستی در رنج! خماری حیرت از راز روزها را کدامین ناشئةاللّیل علاج میکند؟
تاریخ اما در بغض ناگشودهی اینهمه حیرت، میرود و ملولان هم!
مردانی اندکاند که بر این جمع ملولانه میخندند و از حاشیههای زمین فراتر مینشینند بر بام بلند.... تا رخ ماه ببینند...
غلامان قمر در آن سوی بین الحرمین، گنبدی دیگر میشناسند که بر فراز آن نوشتهاند:
صلی الله علیک یا قمر بنیهاشم
قمر را دیدهای در قمار باختن هرچه بودش؟! آنجا که دستهایت را به تیر بلا رها میکنند تا بال و پرت بگشایند...
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم
ارسال به :
ارسال نظر
نظرات

.jpg)



