پنج‌شنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۱ -
- 24 May 2012
03 رجب 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۰۱:۵۶ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
رکعت نهم: سلام

 

اهل حکمت گفته‌اند هر آفتاب که طلوع می‌کند سلام تازه‌ی خدا به آدمی است

تا باور کند که

ما ودّعک ربُک و ما قلی

خدا با تو وداع نکرده و نرفته است!

 

اهل زمین هریک بهره‌ای از سلام دارند؛

هابیل اگر باشی بهترین متاع را به پاسخ می‌بری و قابیل اگر هستی به گندمی بسنده می‌کنی غافل از آنکه سلام، پاسخی از جنس "تقرّب" می‌خواهد نه قربانی!

اسماعیل، سند تقرّب ابراهیم به خدا بود و قصه‌ی قربانی بهانه و تمثیلی بیش نبود.

 

زینب کبری را دیدند بر فراز قتلگاه و شنیدند که می‌خواند

 اللهم تقبّل منا هذا القربان

خداوندا این قربانی را از ما بپذیر

 

زینب، زندگی با همسرش را رها کرد تا حسین را تنها نگذارد زیرا نمی‌خواست سلام خدا را تسلیم سارقان نام خدا ببیند... و ندید.

اینک این پیکر که بی‌سر و سامان بر خاک افتاده بود لبیک تاریخی خانواده رسول الله به سلام خدا بود که اگر حسین تسلیم می‌شد اسلام أموی کاری می‌کرد با مردمان که نه بندگان، که بردگان باشند!

و چنین است که در هر زمین و هر زمان که یزیدی، اسلام را از مفهوم "سلام" تهی کند و به "تسلیم" تفسیر کند ایمان را به مذبح برده است و حسین ذبح می‌شد تا شریعت أموی، حقیقت را ذبح شرعی نکند.

 

عارفان رمز قبولی نماز را نیز در سلام آخرش جستجو می‌کنند؛

تکبیر نماز با سلام به پیامبرش (ایها النبی) و بندگان صالحش و سرانجام با سلام به "همه مردم" (السلام علیکم) به کمال می‌رسد!

 

سلام خدا آنک بر معرکه نینوا نازل شده بود تا خلق چگونه پاسخش دهند...

اگر این سلام پاسخی سزاوار می‌یافت شاید تمام شب به سلامت می‌گذشت که "سلام هی حتی مطلع الفجر"

اما لیلای لیلة‌القدر را که قدر نشناسی، این شب تاریک را چه تیغ ها می‌آلاید تا سپیده سر زند!

 

 آورده‌اند که "یزیدبن‌حصین همدانی" از ایرانیانی بود که به حسین‌بن‌علی پیوسته بود؛ از قافله‌سالار اجازه خواست تا برای آخرین بار با عمربن‌سعد گفتگو کند تا شاید حسین را و جنگ را رها کنند...

 

 به خیمه‌گاه پسر سعد رفت و بی آنکه سلام کند سخن آغاز کرد!

عمر سعد معترض شد که: "مسلمان به مسلمان که می‌رسد نخست سلام می‌کند"

و شنید: "اگر تو مسلمانی چگونه کمر به قتل عترت پیامبرت بسته‌ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی نیز از آن می‌نوشند را از آنها دریغ کرده‌ای؟"

پسر سعد اما از ابن‌حصین خواست که او را درک کند و ترک: "نمی‌خواهم با سرپیچی از فرمان ولیّ امر مسلمین، زمامداری ری را از کف دهم"...

 

مرد همدانی بازگشت و کمی بعد، شمربن‌ذی‌الجوشن را دیدند که مرکب می‌تازد تا آستانه خیمه‌های أباعبدالله؛ رسید و گفت که حامل سلام  است!

 

چه شادی زودگذری بود اگر کسی گمان برد که جبّاران، مهربان شده‌اند و به صلح می‌اندیشند؛

شمر امّا حامل أمان‌نامه‌ای بود برای عباس‌بن‌علی و دیگر فرزندان ام‌ّالبنین که از قبیله او بودند

اما لحظاتی بیشتر طول نکشید تا دریابد که این جماعت، قبیله را به نسب و سبب نمی‌دانند!

اینجا بستگان، وابستگان ایمان و شرف‌اند.

اینجا حسین‌بن‌علی برده آزادشده ابوذر را همان‌گونه بر دامن خویش می‌گیرد و برای داشتن‌اش به هستی مباهات می‌کند که پیکر فرزند برادرش قاسم‌بن‌الحسن را! هرچند کسی جز قاسم او را عمو خطاب نمی‌کرد...

آخرین سلام قاسم، طمع آب داشت

جوانک بر خاک افتاد و عمو دیده بود لبهای خشک‌اش را؛ اما آب نخواست و شنید از حسین که:

عز والله علی عمّک أن تدعوه فلایجیبک او یجیبک فلاینفعک

چه سخت است به‌خدا بر عمویت که صدای نیازت را بشنود و پاسخت ندهد و پاسخی اگر دهد نیز به کارت نیاید!

 

شبلی دید اطفالی را که با هم بر سر گردویی نزاع می‌کردند

گفت نخست بشکنیدش! اگر چیزی درونش بود نزاع کنید

شکستند و دیدند خالی است و به سلامت باز گرد هم آمدند.

 

کاروان دریافته بود که هزار گردوی ولایت ری را اگر بشکند هسته ای نمی‌یابد که سزاوار نزاع با سلام خدا باشد

 

تا غروب عاشورا که آفتاب تا ابد به مغرب می رفت ساعاتی بیش نمانده بود

و فرشتگان بلا، زلف‌ها را به کربلا بر باد می‌دادند تا عالمی بر باد رود!

 

 

 

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات