سه‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۸ -
- 19 Nov 2019
21 ربيع الأول 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
تاملی در اندیشه و زندگی فکری آیت‌الله مطهری
مطهري‌ داراي‌ درونمايه‌ فكري‌ منطقي‌ و استدلالي‌ است اما آيا در عملكرد اجتماعي‌اش‌ اين‌ درونمايه‌ مي‌چربيد؟

مقدمه:

مطلبی که در ادامه می آید بخش‌هایی از متن منتشر نشده ای (در سطح عمومی ) در مورد زندگی و آرا مرحوم مطهری است که به علت فضای صرفا تجلیل آمیز و نه تحلیلی جاری و حاکم بر ویژه نامه های سالگرد ایشان و نیز حساسیت سیاسی و گاه امنیتی که در این رابطه وجود دارد تا کنون فرصت انتشار نیافته است. به آن امید که فتح بابی باشد برای برخورد باز و آسان و تحلیلی و انتقادی با مرحوم مطهری و رفع بزرگترین ظلمی که به این نویسنده و اندیشه ورز با دولتی کردن اش رفته است. این مبحث در کلاسهای شریعتی شناسی نگارنده در دفتر پژوهشهای فرهنگی دکتر شریعتی و در مبحث منتقدان شریعتی مطرح شده است.



سه‌ لايه‌ و سه‌ فصل‌ زندگي‌ آيت‌الله مطهري‌

به‌ نظر مي‌رسد، زندگي‌ و انديشه‌ مرحوم‌ مطهري‌ سه‌ وجه‌ يا به‌ طور تقريبي‌ سه‌ فصل‌ دارد.

 

در دوره‌ اول‌، آقاي‌ مطهري‌ پاسخگوي‌ انديشه‌ چپ‌ بوده‌ است‌. اين‌ دوره‌، دوره‌اي‌ است‌ كه‌ انديشه‌ تقي‌ اراني‌ و سپس‌ حزب‌ توده‌ در ايران‌ در حال‌ تبليغ‌ است‌ و آقاي‌ مطهري‌ سعي‌ وافري‌ دارد به‌ آنها پاسخ‌ بدهد. دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مسائل‌ فلسفي‌ و نقد فلسفه‌ ماترياليستي‌ و ماركسيستي‌ بحث‌ مي‌شود.

يك‌ لايه‌ يا يك‌ فصل‌ ديگر زندگي‌ آقاي‌ مطهري‌ پاسخگويي‌ به‌ شبه‌ مدرنيسم‌ است‌. اين‌ دوره‌، دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مثلاً بحث‌ حقوق‌ زن‌ و يا مسئله‌ خدمات‌ متقابل‌ ايران‌ و اسلام‌ و... بحث‌ مي‌شود. در اين‌ دوره‌ در جامعه‌ توسط‌ حكومت‌ مسئله‌ تبعيض‌ در قوانين‌ راجع‌ به‌ زن‌ مانند ارث‌، محلل‌، حجاب‌ و... مطرح‌ شده‌ است‌. برخي‌ فيلمهاي‌ سينمايي‌ با درونمايه‌ طنز هم‌ در اين‌ رابطه‌ها ساخته‌ مي‌شود و يا برخي‌ مجلات‌ (مثلاً مجله‌ زن‌ روز) عليه‌ اين‌ مسائل‌ مطلب‌ مي‌نويسند. آقاي‌ مطهري‌ در اين‌ مرحله‌ وارد پاسخگويي‌ به‌ اين‌ مسائل‌ مي‌شود. مطالب‌ ايشان‌ در مورد نظام‌ حقوقي‌ زن‌، مسئله‌ حجاب‌ و... كه‌ فكر مي‌كنم‌ سال‌ 46 ـ 45 نوشته‌ شده‌، در همين‌ دوره‌ است‌. به‌ نظر من‌ مرحله‌ دوم‌ زندگي‌ مرحوم‌ مطهري‌ مثبت‌ترين‌ دوره‌ زندگي‌ ايشان‌ است‌. در اين‌ دوره‌ مرحوم‌ مطهري‌ با مرحوم‌ بازرگان‌ و انجمن‌ اسلامي‌ مهندسين‌ و با اين‌ نوع‌ طيفها مرتبط‌ است‌. آقاي‌ مطهري‌ به‌ تهران‌ آمده‌ و عمدتاً در انجمنهاي‌ اسلامي‌ دانشجويي‌ سخنراني‌ مي‌كند و در دانشگاه‌ هم‌ بحث‌ يا تدريس‌ دارد. وي‌ در اين‌ لايه‌ و دوره‌ منتقد روحانيت‌ هم‌ هست‌. مقاله‌ مشكل‌ اساسي‌ سازمان‌ روحانيت‌ نوشته‌ مي‌شود و ايشان‌ خواهان‌ رفرم‌ در حوزه‌ها مي‌شود. بحث‌ مرجعيت‌ شورايي‌ را هم‌ بعد از فوت‌ آيت‌الله بروجردي‌ مطرح‌ مي‌كند.

دوره‌ سوم‌ كه‌ شايد بتوان‌ گفت‌، بين‌ اين‌ سه‌ دوره‌ ضعيف‌ترين‌ يا منفي‌ترين‌ دوره‌ مرحوم‌ مطهري‌ است‌، دوره‌ حسينيه‌ ارشاد و يا به‌ طور دقيقتر دوره‌ بعد از حسينيه‌ ارشاد است‌. اين‌ دوره‌، دوره‌اي‌ است‌ كه‌ مطهري‌ عمدتاً به‌ پاسخگويي‌ شريعتي‌ و ديگر روشنفكران‌ مذهبي‌ مي‌افتد.
در هر حال‌ اگر كل‌ زندگي‌ مرحوم‌ مطهري‌ را مرور بكنيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ يك‌ وجه‌ غالبش‌ رديه‌نويسي‌ و پاسخگويي‌ است‌. يك‌ دوره‌ ايشان‌ دارد جواب‌ ماركسيستها و ماترياليستها را مي‌دهد، يك‌ دوره‌ جواب‌ شبه‌ مدرنيسم‌ پهلوي‌ را مي‌دهد و يك‌ دوره‌ هم‌ جواب‌ شريعتي‌ و ديگر روشنفكرهاي‌ مذهبي‌ را. مثلاً در دوره‌ سوم‌ در مقابل‌ شريعتي‌ كه‌ گفته‌ علوم‌ اسلامي‌ در طول‌ تاريخ‌ به‌ انحراف‌ رفته‌ و آلوده‌ شده‌ است‌، مي‌آيد مجموعه‌ مقالات‌ و كتابهاي‌ معارف اسلامي‌ را مي‌نويسد (فلسفه‌ و منطق‌، كلام‌ و عرفان‌، فقه‌ و اصول‌) و يا به‌ موازات‌ طرح‌ هندسي‌ شريعتي‌ و بحثهاي‌ او درباره‌ جهان‌بيني‌ و انسان‌شناسي‌ و جامعه‌شناسي‌ و...، آقاي‌ مطهري‌ سير جهان‌بيني‌ اسلامي‌ را مي‌نويسد، جهان‌بيني‌ و شناخت‌ و جامعه‌ و تاريخ‌ و... كه‌ كاملاً يك‌ خط‌ موازي‌ شريعتي‌ است‌. در اين‌ دوره‌ اساساً سايه‌ شريعتي‌ روي‌ مطهري‌ محسوس‌ و واضح‌ است‌، يك‌ سايه‌ سنگين‌، و او مرتب‌ دارد، با ربط‌ و بي‌ربط‌، پاسخگويي‌ مي‌كند. در فاز سوم‌، لحن‌ آقاي‌ مطهري‌ مرتب‌ تندتر مي‌شود…

به‌ نظر مي‌رسد مرحله ی‌ اول‌، مرحله ی‌ تمرين‌ كار فكري‌ است‌، مرحله ی‌ دوم‌ مهمترين‌ و مثبت‌ترين‌ دوران‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌. در اين‌ دوران‌ مثلاً خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران‌ را مي‌نويسد يعني‌ دارد به‌ شبه‌ مدرنيسم‌ جواب‌ مي‌دهد. آنها بر ايران‌ قبل‌ از اسلام‌ تأكيد مي‌كنند. ايشان‌ مي‌آيد خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران‌ را مي‌نويسد و خيلي‌ اثباتي‌ برخورد مي‌كند. لحنش‌ هم‌ بسيار متين‌ و مؤدبانه‌ است‌ . در فاز سوم‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد ضعيفترين‌ و منفي‌ترين‌ دوره‌ باشد مرحله‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ رقابت‌ با شريعتي‌ و نوگرايي‌ ديني‌ سوسيال‌ ـ دموكرات‌ مي‌افتد.


برخي‌ مميزه‌هاي‌ مثبت در آثار‌ آيت‌الله مطهري‌
مميزه‌هاي‌ مثبت‌ يا منفي‌ كه‌ در اينجا مطرح‌ مي‌شود از زاويه‌ ديد اسلام‌ نوگراي‌ شريعتي‌ يا اسلام‌ نوگراي‌ راديكال‌ به‌ انديشه ی‌ آقاي‌ مطهري‌ و حركت‌ فكري‌ ايشان‌ مطرح‌ گرديده‌ است‌. از اين‌ منظر انديشه‌ و حركت‌ مرحوم‌ مطهري‌ اين‌ مميزه‌هاي‌ مثبت‌ را دارد:

ـ برخورداري‌ از انسجام‌ نسبي‌ و سامان‌دار بودن‌ دستگاه‌ فكري‌ . به‌ علت‌ روحيه‌ و گرايش‌ استدلالي‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ دارد، اين‌ خصيصه‌ در همه ی‌ انديشه‌اش‌ وجود دارد و ما مي‌توانيم‌ يك‌ سامان‌ فكري‌ در دستگاه‌ فكري‌ او ببينيم‌، هر چند در جاهايي‌ ممكن‌ است‌ تعارضاتي‌ هم‌ وجود داشته‌ باشد (مثل‌ نظريه ی‌ فطرت‌ يا پارادوكس‌ بين‌ گرايشي‌ كه‌ ايشان‌ به‌ تأييد آزادي‌ دارد و گرايشي‌ كه‌ به‌ فقه‌ و منابع‌ حوزوي‌ دارد). ولي‌ در مجموع‌ يك‌ سامان‌ فكري‌ و دستگاه‌مندي‌ در آثار ايشان‌ قابل‌ مشاهده‌ است‌.

ـ تقليدي‌ و تعبدي‌ نديدن‌ همه ی‌ امور و تأكيد بر بحث‌ تحقيق‌ و استدلال‌ و يك‌ نوع‌ عقل‌گرايي‌. هرچند عقلانيت‌ مورد نظر ايشان‌ عقل‌ مدرن‌ نيست‌ يا گرايش‌ فلسفي‌شان‌، گرايش‌ فلسفي‌ ما قبل‌ انديشه‌ها و نحله‌هاي‌ مختلف‌ فلسفي‌ بعد از رنسانس‌ است‌؛ اما در عين‌ حال‌ يك‌ روحيه ی‌ استدلالي‌ در آثار ايشان‌ مشاهده‌ مي‌شود و آن‌ گرايشات‌ تعبدي‌ كه‌ در برخي‌ از نحله‌هاي‌ حوزوي‌ وجود دارد در آثار ايشان‌ كمتر ديده‌ مي‌شود.

ـ تلاش‌ در جهت‌ آشنايي‌ و فهم‌ مسائل‌ و مكاتب‌ روز و ديالوگ‌ با آنها. ما اين‌ خصيصه‌ را در همه ی‌ روحانيون‌ نمي‌بينيم‌ اما ايشان‌ سعي‌ دارد مسائل‌ روز را بفهمد، خارج‌ از دروس‌ كلاسيك‌ حوزه‌ها كتاب‌ به‌ فارسي‌ بخواند، نظريات‌ فلسفي‌ (كه‌ ماركسيستها و غيرماركسيستها داشتند) را مطالعه‌ كند و... و در مجموع‌، يك‌ نوع‌ گرايش‌ و نگاه‌ به‌ بيرون‌ از حوزه‌ در ايشان‌ وجود دارد كه‌ در اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ روحانيون‌ وجود نداشته‌ است‌. آنها درسهايي‌ را از اول‌ تا آخر مي‌خواندند و به‌ همين‌ هم‌ قانع‌ و راضي‌ بودند. اما اين‌ حالت‌ در آقاي‌ مطهري‌ نبوده‌ ايشان‌ تا حدودي‌ تمايل‌ به‌ ديالوگ‌ با ديگر انديشه‌ هم‌ داشته‌ است‌. البته‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ در آن‌ زمان‌ روحانيت‌ خارج‌ از قدرت‌ قرار داشت‌. در درون‌ و بيرون‌ از قدرت‌ بودن‌ روي‌ مناسبات‌ و قواعد گفتگو تأثير مي‌گذارد. طرفين‌ يك‌ گفتگو، يك‌ موقع‌ هر دو مغلوب‌ هستند ـ يك‌ ماركسيست‌ و يك‌ مذهبي‌ روشنفكر يا رفرميست‌ ـ و هر دو از نظر ساخت‌ قدرت‌ مغلوب‌ قدرت‌ يا اپوزيسيون‌ قدرت‌ هستند. بنابراين‌ هيچ‌ كدام‌ نمي‌تواند در اين‌ گفتگو از قدرت‌ سياسي‌اش‌ نيز مايه‌ بگذارد و از اجبار و زور و قدرت‌ حكومتي‌ عليه‌ ديگر نحله‌ها بهره‌ ببرد. در نتيجه‌ اين‌ گفتگو در يك‌ فضاي‌ راحت‌تر و روانتري‌ صورت‌ مي‌گيرد.

ـ طرح‌ نظريه‌ پيشيني‌ بودن‌ عدالت‌ نسبت‌ به‌ ديانت‌. اين‌ نظريه‌ در بحث‌ عدل‌ الهي‌ مطرح‌ شده‌ است‌. طبق‌ اين‌ نظر ما بايد دين‌ را به‌ عدالت‌ بسنجيم‌ نه‌ عدالت‌ را به‌ دين‌. بدين‌ ترتيب‌ يك‌ منبع‌ و يك‌ شاخص‌ بيرون‌ از اين‌ براي‌ سنجش‌ خود دين‌ پذيرفته‌ شده‌ است‌.
اما به‌ نظر مي‌رسد اين‌ نظريه‌ در كل‌ دستگاه‌ فكري‌ آقاي‌ مطهري‌ بسط‌ پيدا نكرده‌ است‌. اگر يك‌ شاخص‌ خود بنياد خارج‌ از دين‌ در نظر گرفته‌ شود اساساً دستگاه‌ و سامان‌ فكري‌ به‌ گونه ی‌ ديگري‌ شكل‌ مي‌گيرد. ولي‌ به‌ هر حال‌ ايشان‌ اين‌ اصل‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ نظريه‌ پذيرفته‌ است‌ و اين‌ اصل‌ به‌ عنوان‌ يك‌ "رگه‌" مثبت‌ در "چارچوب‌ فكري‌" وي‌ قرار دارد، ضمن‌ اينكه‌ اين‌ نظريه‌ كاربرد علمي‌ و تسري‌ و استمرار در مجموعه ی‌ دستگاه‌ فكري‌ ايشان‌ نداشته‌ است‌.

در حوزه‌ها مي‌گويند "عقل‌" يكي‌ از منابع‌ دين‌ است‌ (قرآن‌ و سنت‌ و عقل‌ و اجماع‌) يا مثلاً مي‌گويند "ما حكم‌ به‌ العقل‌، حكم‌ به‌ الشرع‌" و يا "ما حكم‌ به‌ الشرع‌ حكم‌ به‌ العقل‌"، اينها به‌ صورت‌ يك‌ اصل‌ نظري‌ وجود دارد، اما بدون‌ اينكه‌ اين‌ نظريه‌ در انديشه ی‌ حوزوي‌ تسري‌ پيدا كرده‌ باشد. واقعيت‌ حوزه‌ها اصلاً اين‌ گونه‌ نيست‌ و اين‌ نظريه‌ هيچ‌ موقع‌ در آنجا غالب‌ و جاري‌ و ساري‌ نبوده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد نظريه‌ پيشيني‌ بودن‌ عدل‌ نسبت‌ به‌ دين‌ هم‌، ضمن‌ اينكه‌ نظريه‌ بسيار مثبت‌ و قابل‌ تأملي‌ است‌، ولي‌ بر مجموعه ی‌ فكري‌ و دستگاه‌ آقاي‌ مطهري‌ جاري‌ و ساري‌ نبوده‌ است‌. در طرح‌ نقاط‌ منفي‌ اين‌ انديشه‌ به‌ برخي‌ از مواردي‌ كه‌ نه‌ با عقل‌ و نه‌ با عدل‌ سازگار است‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد، مثلاً نظريه‌ايي‌ كه‌ راجع‌ به‌ مرتد وجود دارد. در اين‌ برداشت‌ گويا اسلام‌ يك‌ گروه‌ مافيايي‌ است‌ كه‌ هر كس‌ داخل‌ آن‌ شود ديگر نمي‌تواند خارج‌ شود و اگر بيرون‌ برود، ديگر خونش‌ گردن‌ خودش‌ است‌. يعني‌ هر كس‌ كه‌ مسلمان‌ شد ديگر نمي‌تواند تغيير عقيده‌ بدهد. اين‌ برداشت‌ و حكم‌ خطرناكي‌ است‌ كه‌ نه‌ با عقل‌ امروز جور در مي‌آيد و نه‌ با عدل‌؛ اگر عدل‌ را يك‌ شاخص‌ بيروني‌ در نظر بگيريم‌. اما از آنجا كه‌ در منابع‌ حوزوي‌ و در برخي‌ استنباط‌هايي‌ كه‌ از برخي‌ احاديث‌ و احكام‌ شده‌ است‌، اين‌ حكم‌ وجود دارد و نظرگاه‌ مرحوم‌ مطهري‌ اصالت‌ و اولويت‌ كاملي‌ به‌ برداشتهاي‌ حوزوي‌ مي‌دهد؛ نهايتاً به‌ اين‌ نقطه‌ مي‌رسد.

ـ سعي‌ در داشتن‌ مخاطبان‌ جديد و نه‌ صرفاً طلاب‌ و مخاطبان‌ سنتي‌. ايشان‌ از قم‌ به‌ تهران‌ مي‌آيد (كه‌ من‌ الان‌ نمي‌دانم‌ دليلش‌ چه‌ بوده‌ است‌) در خاطرات‌ نقل‌ شده‌ و زندگينامه‌هايي‌ كه‌ از ايشان‌ وجود دارد چيزي‌ در اين‌ مورد نگفته‌اند كه‌ به‌ چه‌ انگيزه‌اي‌ بعد از 15 سال‌ سكونت‌ در قم‌ آقاي‌ مطهري‌ به‌ تهران‌ مي‌آيد و براي‌ تدريس‌ به‌ دانشگاه‌ مي‌رود. به‌ هر حال‌ اگر وجودي‌ و تجسمي‌ برخورد بكنيم‌ بالاخره‌ يك‌ انگيزه‌ و يك‌ رگه‌اي‌ درون‌ آقاي‌ مطهري‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌ او به‌ تهران‌ مي‌آيد و به‌ دانشگاه‌ مي‌رود و با جوانان‌ حرف‌ مي‌زند و به‌ انجمن‌ اسلامي‌ مهندسين‌ و انجمن‌ اسلامي‌ پزشكان‌ مي‌رود. اين‌ رگه‌ نو جويي‌ را ما در عمل‌ ايشان‌ مي‌بينيم‌.

ـ مطالعه ی‌ به‌ روز و تحرير به‌ فارسي‌. اين‌ دو امر غريبي‌ در اغلب‌ حوزه‌ها بود! تحرير به‌ فارسي‌ كردن‌ هم‌ زياد رواج‌ نداشت‌. هر چند به‌ نظر مي‌رسد آقاي‌ مطهري‌ دقيقاً مطالب‌ حوزوي‌ را به‌ زبان‌ فارسي‌ توضيح‌ مي‌دهد و استدلال‌ مي‌كند اما همين‌ مطالب‌ را به‌ فارسي‌ و به‌ زبان‌ روز و براي‌ جوانها گفتن‌ و استدلال‌ كردن‌ هم‌ يكي‌ از نكات‌ مثبت‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌.

ـ طرح‌ نظريه‌ عوام‌زدگي‌ روحانيت‌ و وابستگي‌ مالي‌ روحانيت‌ به‌ بازار و عوام‌. ايشان‌ مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ مشكلات‌ اساسي‌ سازمان‌ روحانيت‌ دارد و در آنجا مهمترين‌ مشكل‌ اساسي‌ روحانيت‌ را عوام‌زدگي‌ روحانيت‌ ذكر كرده‌ است‌. طرح‌ و بحث‌ اين‌ مسئله‌، در آن‌ هنگام‌ موضوع‌ بسيار مهمي‌ بوده‌ است‌ و بيانگر نگرش‌ انتقادي‌ مرحوم‌ مطهري‌ به‌ وضعيت‌ روحانيت‌ و حوزه‌ها مي‌باشد. هر چند راه‌حلي‌ كه‌ مي‌دهد به‌ نظر مي‌رسد راه‌حل‌ خيلي‌ رفرميستي‌ و شايد ساده‌انگارانه‌اي‌ باشد. در اين‌ كتاب‌ وابستگي‌ مالي‌ روحانيت‌ به‌ بازار مطرح‌ شده‌، ولي‌ در عين‌ حال‌ در راه‌حلي‌ كه‌ داده‌ است‌ گفته‌ بازاريها و تجار و مردمي‌ كه‌ وجوهات‌ مي‌دهند، وجوهاتشان‌ را به‌ طور مستقيم‌ به‌ دست‌ علما ندهند بلكه‌ صندوقي‌ اعلام‌ شود تا به‌ آن‌ صندوق‌ واريز كنند. به‌ نظر مي‌رسد اين‌ راه‌حل‌ خيلي‌ ساده‌ انگارانه‌ است‌ و مشكلي‌ را حل‌ نكند. اين‌ طور نيست‌ كه‌ اگر مسئله‌ "چشم‌ تو چشم‌" نباشد، وابستگي‌ مالي‌ ايجاد نشود. فرقي‌ نمي‌كند، رسيد بانكي‌اش‌ را مي‌آورد نشان‌ مي‌دهد!

مرحوم‌ مطهري‌ نظري‌ روي‌ روحانيت‌ دارد كه‌ نهايتاً با اين‌ تعبير جمعبندي‌ مي‌كند كه‌ روحانيت‌ مثل‌ يك‌ درخت‌ آفت‌ زده‌ است‌، درخت‌ آفت‌ زده‌ را نبايد انسان‌ ببرد، بلكه‌ بايستي‌ آن‌ را اصلاح‌ كند. اين‌ نظريه‌ بعدها هم‌ تكراري‌ مي‌شود (و به‌ نوعي‌ مقابل‌ تز اسلام‌ منهاي‌ روحانيت‌ شريعتي‌ قرار مي‌گيرد). در هر حال‌ تأكيد روي‌ مشكلات‌ روحانيت‌ و برخورد انتقادي‌ با ساخت‌ حوزه‌ها يكي‌ از نكات‌ قابل‌ توجه‌ و مثبت‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌.

ـ اشاره‌ و تأكيد بر وجود رگه‌هاي‌ اخبارگري‌ در حوزوي‌ فعلي‌. وي‌ مي‌گويد در جدال‌ بين‌ اخباريون‌ و اصوليون‌، درست‌ است‌ كه‌ اصوليون‌ پيروز شدند، اما آثار آن‌ بيماري‌ در انديشه ی‌ حوزه‌ها باقي‌ ماند و آن‌ خشك‌ سري‌ تأكيد بر ظواهر احاديث‌ و عدم‌ به‌ كارگيري‌ عقل‌ و استدلال‌ هنوز هم‌ وجود دارد.

ـ طرح‌ تحريفات‌ عاشورا. آقاي‌ مطهري‌ مطلب‌ مفصلي‌ در اين‌ رابطه‌ دارد و سعي‌ كرده‌ با بخشهاي‌ غير مستند و سنتي‌ عزاداريها و روايتهاي‌ تاريخي‌ كه‌ از مسئله‌ عاشورا مي‌شود برخورد كند. طرح‌ اين‌ مسئله‌ نيز در جو آن‌ زمان‌ نشانگر نوجويي‌ و تلاش‌ ايشان‌ براي‌ خرافه‌ زدايي‌ از انديشه‌ ديني‌ مردم‌ و از جمله‌ روحانيون‌ و حوزه‌ها مي‌باشد...
بحثهاي‌ آقاي‌ مطهري‌ روي‌ تحريفات‌ عاشورا يكي‌ از بحثهاي‌ مثبت‌ و خوبي‌ است‌ كه‌ اساساً طرح‌ آن‌ و برخورد با برخي‌ لايه‌هاي‌ سنت‌ و عوام‌زدگي‌ كه‌ در جامعه‌ ما و حوزه‌هاي‌ روحاني‌ وجود دارد، از طريق‌ كسي‌ كه‌ خودش‌ هم‌ يك‌ روحاني‌ است‌، راهگشاست‌.

ـ طرح‌ نظريه‌ تضاد در فلسفه ی‌ اسلامي‌. آقاي‌ مطهري‌ ضمن‌ اينكه‌ با ماركسيستها معمولاً زاويه ی‌ جدي‌ دارد ولي‌ با وجود اين‌ ابايي‌ ندارد بگويد در فلسفه‌ اسلامي‌ هم‌ بحث‌ تضاد وجود دارد، تعريف‌اش‌ چيست‌ و چه‌ كاربردهايي‌ هم‌ دارد. طرح‌ اين‌ مسئله‌ هم‌ بيانگر يك‌ نوع‌ شهامت‌ نظري‌ بود و هم‌ يك‌ نوع‌ نوگرايي‌.

ـ مخالفت‌ با خشك‌ سري‌ و خوارج‌گري‌ مذهبي‌. يكي‌ از مهمترين‌ نكات‌ مثبت‌ آقاي‌ مطهري‌ نقد و تحليل‌ و موضع‌گيري‌ در برابر خشك‌ سري‌ ديني‌ به‌ ويژه‌ در حوزه‌ها بود. اين‌ خصيصه‌ شايد در 5، 6 اثر از آثار ايشان‌ منعكس‌ باشد كه‌ در آن‌ با خشك‌سري‌ و جمود و با عصبانيت‌ و با نفرت‌ و تندي‌ مثل‌ انصارحزب‌الله برخورد كردن‌ با انديشه‌هاي‌ ديگر و با خوارج‌گري‌ مذهبي‌ مخالفت‌ كرده‌ است‌. بعد از انقلاب‌ هم‌ ايشان‌ جمله‌اي‌ دارد كه‌ خيلي‌ مهم‌ است‌. وي‌ مي‌گويد "اگر حكومت‌ اسلامي‌ ديكتاتوري‌ كند، قطعاً شكست‌ مي‌خورد" و اين‌ يك‌ پيش‌بيني‌ و روشن‌بيني‌ است‌ كه‌ اگر دين‌ هم‌ بخواهد با ديكتاتوري‌ پيش‌ برود شكست‌ خواهد خورد. ما در اينجا به‌ جنبه‌هاي‌ پارادوكسيكالي‌ كه‌ در انديشه ی‌ ايشان‌ در مورد آزادي‌ هست‌ كار نداريم‌، ولي‌ اشاره‌ به‌ نابودي‌ دين‌ از طريق‌ استبداد نكته‌ بسيار مثبتي‌ در بحثهاي‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌.

ـ پذيرش‌ مشروط‌ حقوق‌ طبيعي‌ و حقوق‌ بشر و... . اين‌ امر در آثار آقاي‌ مطهري‌ ردپاهاي‌ روشني‌ دارد (البته‌ نه‌ در مورد زنان‌، ايشان‌ در مورد زنان‌ تبصره‌هاي‌ جدي‌ زده‌ است‌). در مجموع‌ هم‌ مي‌توان‌ گفت‌ ديدگاههاي‌ انسانشناسي‌ آقاي‌ مطهري‌ از ديدگاههايش‌ در مورد جامعه‌ و تاريخ‌ غني‌تر و مثبت‌تر است‌. اما در مورد جامعه‌ و تاريخ‌ بويژه‌ در آن‌ فاز و لايه‌ سوم‌ حركتش‌ به‌ علت‌ مقابله‌ جدي‌ كه‌ با روشنفكرهاي‌ مذهبي‌ مثل‌ شريعتي‌ و برخورد بسيار منفي‌ كه‌ با ماركسيستها دارد، نمي‌تواند خيلي‌ با تعادل‌ برخورد بكند مثلاً مي‌گويد كه‌ تاريخ‌ سراسر مبارزه ی‌ ايمان‌ و كفر است‌ نه‌ مبارزه‌ طبقاتي‌...، تاريخ‌ را بايد خيلي‌ ساده‌ كنيم‌ كه‌ بگوييم‌ در تاريخ‌ فقط‌ دين‌ و كفر (با همين‌ تلقي‌ حوزوي‌اش‌ يعني‌ خدا يكي‌ است‌ و دو تا نيست‌ و صفات‌ سلبي‌ و ثبوتي‌ و...) با هم‌ مي‌جنگيدند. كل‌ تاريخ‌ را اين‌ گونه‌ تفسير كردن‌ يك‌ مقدار لجبازي‌ در پاسخگويي‌ و مواجهه‌ با ماركسيستها و نيز انديشه ی‌ نوگرايي‌ ديني‌ است‌.

اما در مجموع‌ ايشان‌ حقوق‌ طبيعي‌ را مي‌پذيرد، ولي‌ معلوم‌ نيست‌ چقدر تبعات‌ پذيرش‌ حقوق‌ طبيعي‌ و حقوق‌ بشر و پذيرفتن‌ اين‌ مباني‌ براي‌ ايشان‌ روشن‌ بوده‌ است‌. البته‌ تأكيد مي‌كنيم‌ كه‌ پذيرفتن‌ اين‌ مسايل‌ رگه‌هاي‌ كاملاً مثبت‌ و قابل‌ بسطي‌ در آراي‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌ اما شايد شرح‌ و بسط‌ و تداوم‌ اين‌ رگه‌هاي‌ مثبت‌ به‌ شالوده‌ شكني‌ كل‌ نظريات‌ و چارچوب‌ فكري‌ ايشان‌ منجر شود. دكتر سروش‌ نقدي‌ روي‌ آقاي‌ مطهري‌ دارد كه‌ نقد جالبي‌ است‌. در سلسله‌ بحثهاي‌ محييان‌ دين‌ يك‌ بحثش‌ راجع‌ به‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌. بحث‌ دكتر سروش‌ اين‌ است‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ مي‌خواهد ورود عقلاني‌ به‌ دين‌ (ما به‌ جاي‌ عقلاني‌ مي‌گوييم‌ "استدلالي‌") كند، ولي‌ به‌ تبعات‌ اين‌ ورود عقلاني‌ پايبند نيست‌، يعني‌ تا آخرش‌ نمي‌رود. وقتي‌ مثلاً ورودتان‌ به‌ عرصه ی‌ نظريه‌ اجتماعي‌، از مبدأ حقوق‌ طبيعي‌ يا حقوق‌ بشر و... باشد، اين‌ ورود تبعاتي‌ دارد كه‌ شما تا آخرش‌ را بايد بپذيريد و معلوم‌ نيست‌ آقاي‌ مطهري‌ چقدر تبعات‌ نظرياتي‌ كه‌ مي‌پذيرد (مثل‌ پيشيني‌ بودن‌ عدالت‌، نظريه‌ حقوق‌ طبيعي‌ و حقوق‌ بشر و...) را در نظر مي‌گيرد. در حاليكه‌ مثلاً در رابطه‌ با حقوق‌ زنان‌ مي‌بينيم‌ كه‌ اين‌ تبعات‌ را نمي‌پذيرد و معتقد است‌ زنان‌ و مردان‌ از نظر خلقت‌ مساوي‌اند اما از نظر حقوق‌ مساوي‌ نيستند و ايشان‌ از تمامي‌ احكام‌ فقهي‌ حوزوي‌ در رابطه‌ با زنان‌ به‌ طور دربست‌ دفاع‌ مي‌كند: از حق‌ طلاق‌ مطلقي‌ كه‌ مرد دارد، ازدواج‌ موقت‌، مسائل‌ ارث‌ و... (ضمن‌ اينكه‌ برخي‌ ديدگاههاي‌ مثبت‌ هم‌ در رابطه‌ با زنان‌ دارد مثلاً حوا را عامل‌ اغفال‌ مرد نمي‌داند يا در جاهايي‌ "رجل‌" را به‌ معناي‌ انسان‌ مي‌گيرد نه‌ به‌ معناي‌ مرد).

ـ ماشين‌ و سرمايه‌داري‌ را مسائل‌ مستحدثه‌ دانستن‌. بحث‌ آقاي‌ مطهري‌ در كتاب‌ اقتصادي‌اش‌ ـ كه‌ خمير شد ـ اين‌ است‌ كه‌ ابزار توليد و ماشين‌ محصول‌ علم‌ بشر است‌ و مالكيت‌ بردار نيست‌. به‌ هر حال‌ ايشان‌ اجتهاد مي‌كند و اعلام‌ مي‌كند تفاوت‌ ماشين‌ به‌ عنوان‌ ابزار توليد با ابزار توليد قديم‌ يك‌ تفاوت‌ كيفي‌ است‌. اگر اين‌ نظريه‌ پايه‌ بحث‌ قرار گيرد خيلي‌ مسائل‌ و احكام‌ ديگر بايد به‌ نوع‌ ديگري‌ برداشت‌ شود. ما شاهد بوديم‌ كه‌ بعد از انقلاب‌ حتي‌ آمدند باب‌ "اجاره‌" در فقه‌ را مبناي‌ نوشتن‌ قانون‌ كار قرار دادند. يعني‌ كارگر و نيروي‌ كارش‌ را مثل‌ شيئي‌ قابل‌ اجاره‌ تلقي‌ كردند!

ـ طرح‌ بحث‌ اسلام‌ و مقتضيات‌ زمان‌. اين‌ مبحث‌ ورود و رويكرد مثبتي‌ به‌ مسائل‌ روز است‌ و حداقل‌ مي‌پذيرد كه‌ ما بايستي‌ مقتضيات‌ زمان‌ را در بحث‌ احكام‌ لحاظ‌ مي‌كنيم‌. براي‌ شروعِ در نظرگيري‌ شرايط‌ متغير در مبحث‌ احكام‌، اين‌ عنوان‌، بحث‌ خوبي‌ است‌. هر چند با توجه‌ به‌ متن‌ كتاب‌ به‌ نظر مي‌رسد چارچوب‌ طرح‌ شده‌ از عمق‌ بسيار كم‌ و سطحي‌ برخوردار است‌ يعني‌ نهايتاً افق‌ ديد كتاب‌ در حد اينكه‌ مثلاً مي‌شود خون‌ يك‌ بيمار را عوض‌ كرد محدود مي‌ماند و حوزه‌ ديد شديداً تقليل‌ پيدا مي‌كند. وقتي‌ اين‌ ايده‌ خيلي‌ كلي‌ يا تعبير خيلي‌ كلي‌ "اسلام‌ و مقتضيات‌ زمان‌" طرح‌ مي‌شود انسان‌ مسائل‌ سطح‌ بالاتري‌ را به‌ نظر مي‌آورد اما وقتي‌ كتاب‌ به‌ مثالها و نمونه‌ها مي‌پردازد مي‌بينيم‌ ظاهراً خيلي‌ دايره‌ را كوچك‌ و محدود مي‌بيند. اما در هر حال‌ طرح‌ اين‌ عنوان‌ شروع‌ و فتح‌ باب‌ مثبت‌ و خوبي‌ است‌.

ـ دفاع‌ از آزادي‌ و برخورد با استبداد و افراط‌. در آثار آقاي‌ مطهري‌ رگه‌اي‌ وجود دارد كه‌ به‌ طرح‌ آزادي‌، عدم‌ اجباري‌ بودن‌ دين‌، ضرورت‌ فرصت‌ دادن‌ به‌ مردم‌ تا آزادي‌ را تمرين‌ كنند، از بين‌ رفتن‌ حكومت‌ ديني‌ به‌ خاطر استبداد، آزادي‌ و آزادگي‌ رهبران‌ صدر اسلام‌ و... مي‌پردازد. هر چند چارچوب‌ انديشع‌ مرحوم‌ مطهري‌ در مورد آزادي‌ بويژه‌ با تفكيكي‌ كه‌ بين‌ آزادي‌ فكر و آزادي‌ عقيده‌ مي‌كند، پارادوكسيكال‌ است‌؛ اما در عين‌ حال‌ در آثار وي‌ ردپاي‌ روشني‌ در حمايت‌ از آزادي‌ وجود دارد. و اين‌ طور نيست‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ كه‌ در حساسيت‌ داشتن‌ و برخورد تند كردن‌ با روشنفكران‌ تشابهاتي‌ با آقاي‌ مصباح‌ دارد، همچون‌ آقاي‌ مصباح‌ يا شيخ‌فضل‌الله نوري‌ و امثالهم‌ از اول‌ روي‌ مفاهيم‌ و واژه‌هايي‌ چون‌ آزادي‌، دموكراسي‌ و... گارد بسته‌ داشته‌ باشد. وي‌ در گام‌ اول‌ و مرحله‌ نخست‌ با اين‌ واژه‌ها برخورد مثبت‌ مي‌كند (هر چند به‌ نظر مي‌رسد بعداً به‌ علت‌ گرايشات‌ فقهي‌ چنان‌ تبصره‌ها و قيد و بندهايي‌ بر اين‌ مفاهيم‌ مي‌زند كه‌ آنها را به‌ شدت‌ مخدوششان‌ مي‌سازد ـ كه‌ در ادامه‌ بحث‌ توضيح‌ خواهيم‌ داد).
اينها برخي‌ از نكات‌ مثبت‌ آراء آقاي‌ مطهري‌ است‌ كه‌ براساس‌ حافظه‌ يادداشت‌ كرده‌ام‌ و احتمالاً مي‌توان‌ با رجوع‌ دقيقتر به‌ كتابهاي‌ ايشان‌ بر ليست‌ ويژگيهاي‌ مثبت‌ باز هم‌ افزود.


برخي‌ مميزه‌هاي‌ منفي‌ در آثار آيت‌الله مطهري‌
به‌ نظر مي‌رسد برخي‌ از مميزه‌هاي‌ قابل‌ تأمل‌ يا منفي‌ درباره ی‌ آقاي‌ مطهري‌ كه‌ از موضع‌ نوگرايي‌ ديني‌ و نوانديشي‌ مذهبي‌ راديكال‌ قابل‌ طرح‌ و نقد است‌، چنين‌ مي‌باشد:

ـ اصالت‌ و برتري‌ دهي‌ كامل‌ به‌ روحانيت‌ و اسلام‌ حوزوي‌. ما در اينجا نمي‌خواهيم‌ وارد بحث‌ مباني‌ معرفتي‌ اين‌ رويكرد شويم‌ كه‌ ايشان‌ ملاك‌ سنجش‌ را در شناخت‌ انطباق‌ با نفس‌الامر مي‌داند. در رابطه‌ با دين‌ هم‌ گويي‌ روحانيت‌ به‌ نفس‌الامر دين‌ رسيده‌ است‌. در اين‌ رويكرد روحانيت‌ متولي‌ دين‌ مي‌شود و در امتداد آن‌ هم‌ نظريه‌ ولايت‌ فقيه‌ و در كل‌ يك‌ نوع‌ حق‌ ويژه‌ براي‌ روحانيت‌ در مي‌آيد. ايشان‌ در كتاب‌ نهضتهاي‌ اسلامي‌ صد ساله ی‌ اخير هم‌ روي‌ مسئله‌ رهبري‌ روحانيت‌ تأكيد دارد و تصريح‌ مي‌كند اين‌ دفعه‌ ما نمي‌گذاريم‌ رهبريت‌ از دست‌ روحانيت‌ خارج‌ شود. اگر آن‌ مباني‌ فكري‌ را هم‌ در كنار اين‌ مواضع‌ سياسي‌ بگذاريم‌ دقيقاً روشن‌ مي‌شود كه‌ در اين‌ نگاه‌ متولي‌ اسلام‌، روحانيت‌ است‌ و بر اين‌ اساس‌ روحانيت‌ حق‌ ويژه‌اي‌ در رهبري‌ هم‌ دارد. (آقاي‌ مطهري‌ به‌ روشنفكران‌ طعنه‌ مي‌زند و مي‌گويد شما هم‌ برويد كارهاي‌ خودتان‌ را بكنيد و اسلام‌ را به‌ دست‌ صاحبانش‌ بسپريد). از درون‌ اين‌ منظر قطعاً ولايت‌ فقيه‌ و حق‌ ويژه‌ براي‌ روحانيت‌ در مي‌آيد. البته‌ برخي‌ اينك‌ مي‌گويند كه‌ نظر آقاي‌ مطهري‌ نظارت‌ فقيه‌ است‌ نه‌ دخالت‌ فقيه‌. البته‌ مرحوم‌ مطهري‌ بعد از انقلاب‌ مدت‌ زيادتري‌ زنده‌ نماند كه‌ نظراتش‌ را ريزتر و شفافتر كند. اما شايد بتوان‌ از كنار هم‌ قرار دادن‌ نظرات‌ مختلف‌ ايشان‌ سمت‌ و سوي‌ ديدگاهش‌ در اين‌ مورد و به‌ عبارتي‌ گرايش‌ غالب‌ آن‌ را استنباط‌ كرد. با توجه‌ به‌ بحث‌ عدم‌ تكرار مشروطيت‌ ايشان‌ كه‌ در همان‌ دو، سه‌ ماهه ی‌ بعد از انقلاب‌ چند بار مطرح‌ شد و همچنين‌ برخي‌ نمونه‌هاي‌ ديگر، به‌ نظر مي‌رسد گرايش‌ غالب‌ آقاي‌ مطهري‌ به‌ سمت‌ تصدي‌ و دخالت‌ باشد، تا نظارت‌.

ـ مقابله‌ با نقش‌يابي‌ روشنفكران‌ در سياست‌. شايد تز عدم‌ تكرار مشروطيت‌ را اولين‌ بار ايشان‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. آقاي‌ مطهري‌ در بين‌ روحانيون‌ فعال‌ در آن‌ دوره‌ بيشتر از همه‌ روي‌ روشنفكرها حساسيت‌ نشان‌ داده‌ است‌. ضمن‌ آنكه‌ مرحوم‌ مطهري‌ روابطي‌ نيز با هيئت‌ مؤتلفه‌ داشت‌ و به‌ قول‌ آقاي‌ رفسنجاني‌ كتاب‌ انسان‌ و سرنوشت‌ بحثها يا آموزشي‌ است‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ در جلسات‌ خصوصي‌ مؤتلفه‌ داشته‌ است‌. همچنين‌ موقعي‌ كه‌ آقاي‌ عسگراولادي‌ به‌ نجف‌ مي‌رفته‌ است‌، وي‌ توصيه‌هايي‌ به‌ آقاي‌ عسگراولادي‌ مي‌كند كه‌ در "شما" (نشريه‌ هيأت‌ مؤتلفه‌ شماره‌ 111، 18/2/78) آمده‌ است‌. در آنجا آقاي‌ عسگراولادي‌ مي‌گويد "شهيد مطهري‌ از من‌ خواست‌ كه‌ به‌ نجف‌ بروم‌ و جريان‌ مبارزات‌ در زندان‌ و تجربيات‌ مبارزه‌ با منافقين‌ را در اختيار امام‌ قرار دهم‌ وي‌ واقعاً معتقد بود پرده ی‌ نفاق‌ با هر ضخامتي‌ بايد ديده‌ شود". اين‌ نمونه‌ و تأكيد آقاي‌ مطهري‌ بر آن‌ مسئله‌ يكي‌ از دغدغه‌هاي‌ هم‌ فكري‌ و هم‌ سياسي‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌. نمونه‌هاي‌ ديگري‌ از اين‌ حساسيت‌ را هم‌ در ادامه‌ بحث‌ خواهيم‌ آورد، حساسيتي‌ كه‌ بويژه‌ در آخر عمر تشديد هم‌ مي‌شود. اين‌ دغدغه‌ بدنبال‌ آن‌ است‌ كه‌ روشنفكرها التقاطي‌ شده‌اند و نبايد نقش‌ زيادي‌ در اين‌ نهضت‌ پيدا كنند و نبايد خدشه‌اي‌ به‌ رهبري‌ روحانيت‌ وارد شود. كتاب‌ نهضت‌هاي‌ اسلامي‌ در صد ساله‌ اخير بحثي‌ راجع‌ به‌ رهبري‌ نهضت‌ دارد و بعد به‌ آفات‌ نهضت‌ مي‌پردازد. در بخشي‌ از بحث‌ رهبري‌ نهضت‌ اشاره‌ شده‌، كه‌ در جنبشهاي‌ قبلي‌، جناحهاي‌ مختلف‌ بودند و مسئله‌ "منحصر به‌ روحانيت‌ نبود." گويا الان‌ منحصر به‌ روحانيت‌ است‌. در اين‌ كتاب‌ لحن‌ بسيار نيش‌ داري‌ نسبت‌ به‌ ديگران‌ دارد (مثلاً در صفحه ی‌ 63 درباره‌ ماركسيستها مي‌گويد "همه ی‌ راهها را به‌ شكم‌ منتهي‌ مي‌فرمايند". اين‌ لحن‌، لحن‌ پسنديده‌اي‌ نيست‌) و بالاخره‌ مطرح‌ مي‌كند كه‌ "تنها روحانيت‌ است‌ كه‌ مي‌تواند نهضت‌ اسلامي‌ را رهبري‌ نمايد". بعد در ادامه‌اش‌ مي‌آيد ديگران‌ را نقد مي‌كند و يك‌ بار هم‌ تعبيرش‌ اين‌ است‌ "براي‌ اينكه‌ تكليف‌ رهبري‌ را روشن‌ كرده‌ باشم‌". بعد در ادامه‌اش‌ به‌ نقد مطالبي‌ كه‌ آقاي‌ بني‌صدر به‌ نام‌ "در روش‌" نوشته‌ بود، مي‌پردازد. آن‌ مقاله‌ ديد سنتي‌ را نقد كرده‌ و گفته‌ اينها توانايي‌ ندارند كه‌ نهضت‌ را رهبري‌ كنند.

بعد آقاي‌ مطهري‌ نقد خيلي‌ تندي‌ روي‌ اين‌ مسئله‌ كرده‌ و سپس‌ روي‌ شريعتي‌ آمده‌ است‌. البته‌ اسم‌ او را نياورده‌ است‌ ولي‌ در عين‌ حال‌ دارد نظريه‌ او را نقد مي‌كند. ايشان‌ در صفحه ی‌ 82 مي‌گويد "برخي‌ ديگر به‌ شكلي‌ ديگر درباره ی‌ ضرورت‌ انتقال‌ رهبري‌ نهضت‌ اسلامي‌ از روحانيت‌ به‌ طبقه ی‌ به‌ اصطلاح‌ روشنفكر اظهار عقيده‌ كردند". بعد اين‌ را نظر نقد مي‌كند. سپس‌ مي‌آيد با يك‌ لحن‌ تمسخرآميزي‌ مي‌گويد "در پاسخ‌ اين‌ روشنفكران‌ محترم‌ بايد عرض‌ كنيم‌، اولاً اسلام‌ در ذات‌ خود يك‌ حقيقت‌ است‌ نه‌ يك‌ مصلحت‌، يك‌ هدف‌ است‌ نه‌ يك‌ وسيله‌ و تنها افرادي‌ مي‌توانند از اين‌ منبع‌ انرژي‌ اجتماعي‌ بهره‌گيري‌ نمايند كه‌ به‌ اسلام‌ به‌ چشم‌ حقيقت‌ و هدف‌ بنگرند نه‌ به‌ چشم‌ مصلحت‌ و وسيله‌. اسلام‌ يك‌ ابزار نيست‌ كه‌ در مقتضيات‌ قرن‌ 16 مورد استفاده‌ قرار گيرد و در مقتضيات‌ قرن‌ 20 به‌ تاريخ‌ سپرده‌ شود ]اين‌ نكته‌ اشاره‌ به‌ بحثي‌ از شريعتي‌ دارد البته‌ ما در بحث‌ استراتژي‌ شريعتي‌ دقيقاً بحث‌ كرديم‌ كه‌ او با دين‌ ابزاري‌ برخورد نمي‌كند. ولي‌ بحثي‌ هم‌ دارد كه‌ يك‌ روشنفكر ولو غيرمذهبي‌ هم‌ باشد، اگر بخواهد در ايران‌ كار كند بايد فرهنگ‌ جامعه‌اش‌ را بشناسد، فرهنگ‌ جامعه‌ هم‌ مذهبي‌ است‌. خود شريعتي‌ به‌ مذهب‌ به‌ عنوان‌ ابزار نگاه‌ نمي‌كند ولي‌ آقاي‌ مطهري‌ با بدبيني‌ تمام‌ چنان‌ تصوري‌ درباره‌ او دارد. بعد مي‌آيد با لحن‌ توهين‌آميزتري‌ مي‌گويد كه‌ آيا] هر مدعي‌ روشنفكري‌ كه‌ چند صباح‌ با فلان‌ پروفسور صبحانه‌ ميل‌ كرده‌ است‌، قادر خواهد بود اسلام‌ راستين‌ را از اسلام‌ دروغين‌ باز شناسد و به‌ سود جامعه‌ از آن‌ استفاده‌ نمايد. ثالثاً متأسفانه‌ بايد عرض‌ كنم‌ كه‌ اين‌ روشنفكران‌ محترم‌ كمي‌ دير از خواب‌ برخاسته‌اند زيرا متوليان‌ قديمي‌ اين‌ منبع‌ عظيم‌ حركت‌ و انرژي‌ نشان‌ دادند كه‌ خود طرز بهره‌برداري‌ از اين‌ منبع‌ عظيم‌ را خوب‌ مي‌دانند و بنابراين‌ فرصت‌ خلع‌ يد به‌ كسي‌ نخواهند داد. بهتر است‌ اين‌ روشنفكران‌ عزيز كه‌ هر روز صبح‌ به‌ اميد انتقال‌ از خواب‌ برمي‌خيزند و هر شب‌ خلع‌ يد خواب‌ مي‌بينند فكر كار و خدمت‌ ديگري‌ به‌ عالم‌ انسانيت‌ بفرمايند، بگذاريد اسلام‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ و منابع‌ انرژي‌ رواني‌ اسلامي‌ در اختيار همان‌ متوليان‌ باقي‌ بماند". بعد كمي‌ پايين‌تر، جملاتي‌ از نوشته‌ "ما و اقبال‌" شريعتي‌ را مي‌آورد بدون‌ اينكه‌ اسمي‌ از شريعتي‌ ببرد. آن‌ جملات‌ درباره‌ سيدجمال‌ است‌ كه‌ مي‌گويد سيدجمال‌ يك‌ لاقبا حرف‌ اعماق‌ جامعه‌ را مي‌زند. بعد مي‌گويد كه‌ آري‌ حرف‌ درست‌ همين‌ است‌. در واقع‌ خواسته‌ از يك‌ موضع‌ شريعتي‌، نقد و جوابي‌ براي‌ يك‌ نظريه‌ ديگرش‌ بياورد. ايشان‌ در اينجا سيدجمال‌ را به‌ عنوان‌ سمبل‌ روحانيت‌ گرفته‌ است‌.

مرحوم‌ مطهري‌ در جاهاي‌ مختلف‌ ديگري‌ هم‌ روي‌ نقش‌يابي‌ روشنفكران‌ به‌ ويژه‌ در رهبري‌ نهضت‌ حساسيت‌ نشان‌ داده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد اين‌ حساسيت‌ هم‌ فكري‌ ـ سياسي‌ است‌ و هم‌ يك‌ مقدار شخصي‌. اين‌ دغدغه‌ را ما در آثار آخر عمر آقاي‌ مطهري‌ رو به‌ ازدياد مي‌بينيم‌. در همين‌ كتاب‌ وقتي‌ بحث‌ آفات‌ نهضت‌ مطرح‌ شده‌ است‌ به‌ چند آفت‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ قابل‌ تأمل‌ است‌: 1 ـ نفوذ انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ يعني‌ در سالهاي‌ 56 ـ 57 اولين‌ آفت‌ نهضت‌ از نظر ايشان‌ التقاط‌ است‌. ممكن‌ است‌ در اين‌ دوران‌، اگر از فرد ديگري‌ اين‌ سؤال‌ را مي‌پرسيديد جواب‌ ديگري‌ مي‌داد مثلاً مي‌گفت‌ يك‌ مشكل‌ اين‌ است‌ كه‌ نهضت‌ سركوب‌ شود و اصلاً نابود گردد. هر كس‌ براساس‌ دغدغه‌هايش‌ آسيب‌شناسي‌ مي‌كند. براساس‌ دغدغه‌هاي‌ آقاي‌ مطهري‌ آسيب‌ اول‌، نفوذ انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ است‌. بعد مي‌گويد انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ از دو طريق‌ نفوذ مي‌كند يكي‌ از طريق‌ دشمنان‌ كه‌ مي‌آيند حرفهايشان‌ را در قالب‌ حرفهاي‌ ما مي‌زنند. يكي‌ هم‌ از طريق‌ دوستان‌ كه‌ به‌ علت‌ ناآشنايي‌ درست‌ با مكتب‌ جذب‌ انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ مي‌شوند. سپس‌ مي‌افزايد دومي‌ خطرناك‌تر است‌ كه‌ افراد مسلمان‌ اما ناآشنا به‌ معارف‌ اسلامي‌ و شيفته ی‌ مكتبهاي‌ بيگانه‌ به‌ نام‌ اسلام‌ حرف‌ بزنند (صفحه ی‌ 90، 91). بعد مي‌گويد "من‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرد مسئول‌ به‌ مسئوليت‌ الهي‌ به‌ رهبران‌ عظيم‌شأن‌ نهضت‌ اسلامي‌ كه‌ براي‌ همه‌شان‌ احترام‌ فراوان‌ قائل‌ هستم‌ هشدار مي‌دهم‌ و بين‌ خود و خداي‌ متعال‌ اتمام‌ حجت‌ مي‌كنم‌ ]ببينيد كلمات‌ چقدر تأكيدي‌ است] كه‌ نفوذ و نشر انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ به‌ نام‌ انديشه ی‌ اسلامي‌ و با مارك‌ اسلامي‌ اعم‌ از آنكه‌ از روي‌ سوءنيت‌ يا عدم‌ سوءنيت‌ صورت‌ گيرد، خطري‌ است‌ كه‌ كيان‌ اسلام‌ را تهديد مي‌كند". وقتي‌ يك‌ روحاني‌ با اين‌ ادبيات‌ تأكيدي‌ اين‌ حرف‌ را بزند، معلوم‌ است‌ خطر بسيار بزرگ‌ و مهمي‌ در پيش‌ روست‌.

ايشان‌ آفت‌ دوم‌ را "تجددگرايي‌ افراطي‌" مي‌داند و مي‌گويد برخي‌ آنچنان‌ عوام‌ زده‌ هستند كه‌ هر چيز نو را رد مي‌كنند برخي‌ هم‌ به‌ مسائل‌ روز آنقدر توجه‌ مي‌كنند كه‌ "متأسفانه‌، سخاوتمندانه‌ از اسلام‌ مايه‌ مي‌گذارند، سليقه ی‌ روز را معيار قرار مي‌دهند و به‌ نام‌ اجتهاد آزاد به‌ جاي‌ آنكه‌ اسلام‌ را معيار حق‌ و باطل‌ زمان‌ قرار دهند سليقه‌ و روح‌ حاكم‌ به‌ زمان‌ را معيار اسلام‌ قرار مي‌دهند مثلاً مهريه‌ نبايد باشد چون‌ زمان‌ نمي‌پسندد، تعدد زوجات‌ يادگار عهد بردگي‌ زن‌ است‌ ]اينها تعبيرات‌ شريعتي‌ است] ، پوشيدگي‌ همين‌ طور، اجاره‌ و مزارعه‌ و مضاربه‌ يادگار عهد فئوداليسم‌ است‌ و فلان‌ حكم‌ ديگر يادگار عهد ديگر. اسلام‌ دين‌ عقل‌ و اجتهاد است‌، اجتهاد چنين‌ و چنان‌ حكم‌ مي‌كند. بايد توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ حتي‌ معيارهايي‌ كه‌ دانشمندان‌ روشنفكر و مترقي‌ اهل‌ تسنن‌، نظير عبده‌ و اقبال‌ براي‌ حل‌ مشكلات‌ جديد ارائه‌ كرده‌اند از قبيل‌ تمايز قائل‌ شدن‌ ميان‌ عبادات‌ و معاملات‌ و تعبيرهاي‌ خاصي‌ كه‌ آنها از اجماع‌، اجتهاد، شورا و غيره‌ كرده‌اند و همچنين‌ جهان‌بيني‌ اسلامي‌ ]مرحوم‌ مطهري‌ هم‌ ديدگاه‌ احكامي‌ آنها را رد مي‌كند و هم‌ ديدگاههاي‌ تبييني‌شان‌ را] كه‌ آنها عرضه‌ كرده‌اند به‌ هيچ‌ وجه‌ براي‌ ما كه‌ پرورده‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ پيشرفته ی‌ شيعي‌ هستيم‌، قابل‌ قبول‌ نيست‌ و نمي‌تواند الگو قرار گيرد". پس‌ دو دغدغه‌ و آسيب‌شناسي‌ ايشان‌ اول‌ نفوذ انديشه‌هاي‌ بيگانه‌ است‌ و دوم‌ هم‌ تجددگرايي‌ افراطي‌ كه‌ باز تكرار همان‌ دغدغه‌ به‌ يك‌ زبان‌ ديگر است‌

. سومين‌ دغدغه‌ "ناتمام‌ گذاشتن‌" است‌ كه‌ در ادامه‌ باز هم‌ مي‌گويد مشروطيت‌ ايران‌ را روحانيت‌ به‌ ثمر رسانيد اما آن‌ را ادامه‌ نداد و بهره‌برداري‌ نكرد. (البته‌ اين‌ حكم‌ ايشان‌ كه‌ بعداً نيز زياد تكرار شده‌ قابل‌ خدشه‌ است‌). دغدغه ی‌ چهارم‌ "رخنه‌ فرصت‌طلبان‌" است‌. باز هم‌ مي‌گويد "جاي‌ دوري‌ نمي‌روم‌ انقلاب‌ مشروطيت‌ ايران‌ را چه‌ كساني‌ به‌ ثمر رساندند" و البته‌ بعدش‌ مي‌آيد عين‌الدوله‌ و امثالهم‌ را به‌ درستي‌ مي‌كوبد. آفت‌ پنجم‌ "ابهام‌ طرحهاي‌ آينده‌" است‌. ايشان‌ معتقد است‌ "ديگران‌ الان‌ طرحهاي‌ روشني‌ براي‌ آينده‌ دارند روحانيت‌ طرح‌ روشني‌ براي‌ آينده‌ ندارد (البته‌ الان‌ بسياري‌ معتقدند كه‌ ماجرا بر عكس‌ بوده‌ است‌، اما در هر حال‌ ايشان‌ معتقد است‌:) تجربه‌ نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ روشن‌ نبودن‌ طرح‌هاي‌ آينده‌ ضايعه‌ به‌ بار مي‌آورد و روحانيت‌ هم‌ طرح‌ روشن‌ ندارد". البته‌ ايشان‌ مي‌افزايد: "خدا را سپاس‌ گذار كه‌ از نظر مواد خام‌ فرهنگي‌ فوق‌العاده‌ غني‌ هستيم‌ و نيازي‌ در اين‌ منظر به‌ هيچ‌ منبع‌ ديگري‌ نداريم‌ ]باز هم‌ دغدغه‌ ايشان‌ مسئله‌ انحراف‌ و نياز يا عدم‌ نياز به‌ منابع‌ ديگر است‌] . باز خوشبختيم‌ كه‌ اين‌ بيداري‌ در حوزه‌هاي‌ علميه‌ ما آغاز شده‌ است‌". يعني‌ ما همه‌ چيز را مي‌توانيم‌ از درون‌ حوزه‌ها در بياوريم‌. دغدغه ی‌ ششم‌شان‌ هم‌ "دغدغه‌ معنا"ست‌ و البته‌ اين‌ دغدغه‌ نكته ی‌ مثبتي‌ است‌. در اين‌ دغدغه‌ تأكيد بر حفظ‌ اخلاص‌ و عدم‌ انحراف‌ از مسير خدايي‌ و اينكه‌ ما آرام‌آرام‌ خودمان‌ به‌ لحاظ‌ شخصيتي‌ استحاله‌ بشويم‌، است‌.

به‌ هر حال‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ در 5 آفت‌ و دغدغه‌ از 6 آسيب‌شناسي‌ كه‌ ايشان‌ مطرح‌ كرده‌ يك‌ نوع‌ ترس‌ از انحراف‌ و التقاط‌ ـ كه‌ باني‌ و حاملش‌ هم‌ قطعاً روشنفكرها خواهند بود ـ و خروج‌ رهبري‌ ازدست‌ روحانيت‌ و... مي‌باشد. سايه‌ و هاله‌ اين‌ دغدغه‌ها هميشه‌ بالاي‌ سر آقاي‌ مطهري‌ است‌. ما آزمون‌ عملي‌ اين‌ دغدغه‌ها، يعني‌ غلبه‌ روحانيت‌ و فاصله‌گيري‌ از روشنفكرها را در دو دهه‌ اخير به‌ خوبي‌ تجربه‌ كرده‌ايم‌ و مي‌دانيم‌ در عمل‌ به‌ كجاها كشيده‌ مي‌شود.

ـ مقابله‌ با نقش‌يابي‌ روشنفكران‌ در دين‌ شناسي‌. در اين‌ دغدغه‌ و رويكرد، اينكه‌ روشنفكران‌ بيايند مستقلاً بحث‌ ديني‌ بكنند، امر مثبتي‌ تلقي‌ نمي‌شود. در بسياري‌ جاها ايشان‌ روشنفكرها را از يك‌ موضع‌ بسيار بالا به‌ بي‌سوادي‌ ناآگاهي‌ از منابع‌ ديني‌ و فلسفه‌ اسلامي‌ و... متهم‌ مي‌كند. اين‌ موضع‌ را در رابطه‌ با اقبال‌، شريعتي‌، سيدجمال‌ و... مي‌گويد و همين‌ طور درباره‌ بني‌صدر، پيمان‌ و... . در اين‌ منظر سواد و اطلاع‌ ديني‌ يعني‌ آگاهي‌ بر اسلام‌ حوزوي‌. اين‌ نكته‌ (مقابله‌ با نقش‌يابي‌ روشنفكران‌ در دين‌شناسي‌) هم‌ به‌ هر حال‌ يك‌ خصيصه‌ است‌ كه‌ واقعيتش‌ را در مرحوم‌ مطهري‌ كسي‌ نمي‌تواند منكر شود ولي‌ از نظر ارزش‌ گذاري‌ ممكن‌ است‌ برخي‌ آن‌ را منفي‌ و برخي‌ مثبت‌ و ضروري‌ بدانند. پس‌ ما يك‌ رسالت‌ و حالت‌ معلمي‌ و غلط‌گيري‌ كردن‌ از ديگران‌ از موضع‌ خيلي‌ بالا در وي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ گويا ايشان‌ متعهدند اشكالات‌ و انحرافات‌ همه‌ را به‌ عنوان‌ غلط‌ ديكته‌ از املايشان‌ بگيرند. مثلاً مسئله‌ ختم‌ نبوت‌ اقبال‌ را نقد مي‌كنند و مي‌گويند كه‌ اين‌ ختم‌ نبوت‌ نيست‌، اين‌ ختم‌ ديانت‌ است‌. اما بالاخره‌ اقبال‌ يك‌ فيلسوف‌ مسلمان‌ است‌ و از زاويه‌ ديد اسلامي‌ دارد بحث‌ مي‌كند، اين‌ نقد بسيار تند و تيز است‌ و يا در رابطه‌ با شريعتي‌ مي‌گويد كه‌ بحثهاي‌ او اسلام‌شناسي‌ نيست‌، اسلام‌ سرايي‌ است‌. اين‌ تعبيرها همه‌ يك‌ بار رواني‌ هم‌ دارند كه‌ فرد مورد انتقاد را خيلي‌ پرت‌ و ناآشنا با دين‌ معرفي‌ مي‌كند. آقاي‌ صالح‌ نجف‌آبادي‌ هم‌ در آن‌ مصاحبه‌اش‌ همين‌ احساس‌ را دارد و تصريح‌ مي‌كند كه‌ مطهري‌ چرا با من‌ اينقدر تند برخورد كرده‌ است‌ در حاليكه‌ من‌ كتابم‌ را به‌ او دادم‌ تا او نقدش‌ را به‌ خودم‌ بگويد. ايشان‌ مي‌گويد اصلاً من‌ از اين‌ تعابير شديدي‌ كه‌ راجع‌ به‌ كتاب‌ من‌ آورده‌ است‌، تعجب‌ كردم‌. اين‌ احساس‌ مشابه‌ اكثر كساني‌ است‌ كه‌ مطهري‌ آنها را نقد كرده‌ است‌. ما در ادبيات‌ مطهري‌ برخورد تند و كم‌ تحملانه‌ اما از يك‌ موضع‌ بالا را زياد مي‌بينيم‌. مثلاً يك‌ تعبير ديگر ايشان‌ ماترياليسم‌ منافق‌ است‌ كه‌ تعبير بسيار تندي‌ است‌ و نزديك‌ مي‌شود به‌ ادبياتي‌ كه‌ معمولاً آقاي‌ مصباح‌ و امثالهم‌ به‌ كار مي‌برند.

ـ محدود كردن‌ آزادي‌ بيان‌ و بحث‌ كتب‌ ضاله‌. ايشان‌ بحثي‌ درباره ی‌ كتب‌ ضاله‌ در تفسير سوره ی‌ عبس‌ و تولي‌ دارد كه‌ مي‌گويد "يك‌ عده‌ مي‌گويند كه‌ آقا اين‌ برخلاف‌ اصل‌ آزادي‌ است‌. بايد افراد آزاد باشند هر كتابي‌ را بخوانند، اختيار با خودشان‌ است‌. اينكه‌ فقه‌ اسلام‌ مي‌گويد كتب‌ ضلال‌ را نبايد خريد و فروش‌ كرد، نبايد نگهداشت‌، مگر افرادي‌ كه‌ صلاحيت‌ علمي‌ دارند؛ با اصل‌ آزادي‌ منافات‌ دارد، با اصول‌ كلي‌ حقوق‌ بشر منافات‌ دارد ]اگر كسي‌ مباني‌ حقوق‌ بشر را بپذيرد، واقعاً هم‌ منافات‌ دارد. بعد ايشان‌ مي‌گويد] اگر كسي‌ اين‌ غربال‌ فكري‌ و روحي‌ را داشته‌ باشد كه‌ هر چه‌ داخل‌ آن‌ ريخت‌ غربال‌ كند و سنگريزه‌ها را دور بريزد و گندمهاي‌ خوبش‌ را نگهدارد؛ اين‌ شخص‌ هر كتابي‌ را مي‌تواند بخواند، هر سخني‌ را مي‌تواند گوش‌ دهد، اشكالي‌ ندارد. ]بعد در ادامه‌اش‌ مي‌گويد] يك‌ عده‌ از افراد هستند هر چه‌ را كه‌ جلويش‌ بگذاريد غربال‌ ندارد، اساساً همه‌ را يك‌ جا مي‌بلعد، مثل‌ بچه‌اي‌ كوچك‌. مثلاً فرض‌ كنيد شما يك‌ ماهي‌ را به‌ يك‌ آدم‌ بزرگ‌ بدهيد، آن‌ را باز مي‌كند، استخوانهايش‌ را كه‌ در گلو گير مي‌كند، جدا مي‌كند و گوشتش‌ را مي‌خورد. اما شما اگر به‌ يك‌ بچه‌ دو ساله‌ يا چهار ساله‌ كه‌ تازه‌ غذا خور شده‌ است‌ بدهيد، سه‌ لقمه‌اش‌ را بخورد، صدايش‌ بلند مي‌شود. مي‌بينيد كه‌ استخوان‌ ماهي‌ در گلويش‌ گير كرده‌ است‌ و بايد برود با عمل‌ جراحي‌ از گلويش‌ در بياورد. پس‌ اين‌ است‌، اكثريت‌ مردم‌ ]نكته‌ مهم‌ بحث‌ آقاي‌ مطهري‌ همين‌ جاست‌ "اكثريت‌ مردم‌"] مجذوب‌ يك‌ سلسله‌ افكار و انديشه‌ها مي‌شوند بدون‌ آنكه‌ قدرت‌ تجزيه‌ و تحليل‌ داشته‌ باشند. پس‌ رهروان‌ و رهبران‌ جامعه‌ بايد با كمال‌ حسن‌ نيت‌ غربال‌ كنند، مثل‌ يك‌ پدر و مادري‌ كه‌ مي‌خواهد به‌ بچه‌اش‌ ماهي‌ بدهد. پس‌ غربال‌ شده‌ را در اختيار جامعه‌ قرار بدهد".

پس‌ مي‌بينيم‌ كه‌ ايشان‌ با همه ی‌ بحثهايي‌ كه‌ روي‌ حقوق‌ بشر، آزادي‌ و امثالهم‌ دارد، اما وقتي‌ به‌ يك‌ بحث‌ فقهي‌ به‌ نام‌ كتب‌ ضلال‌ برخورد مي‌كند همه‌ آن‌ نظرات‌ كمرنگ‌ مي‌شود و بحث‌ كتب‌ ضلال‌ در منابع‌ فقهي‌ اصل‌ قرار مي‌گيرد و بايد به‌ هر شكل‌ از آن‌ دفاع‌ كرد و آن‌ را توجيه‌ كرد و ديگر عقل‌ و عدل‌ و... هم‌ به‌ عنوان‌ اصول‌ پيشيني‌ قرار ندارند و بايد اين‌ بحث‌ فقهي‌ را به‌ هر نحوي‌ توجيه‌ كرد. توجيه‌اش‌ هم‌ اين‌ است‌ كه‌ اكثريت‌ مردم‌ مثل‌ بچه‌ مي‌مانند و بايد تيغهاي‌ ماهي‌ را جدا كنيم‌ و بعد بدهيم‌ بچه‌ بخورد. پس‌ ما بايستي‌ كتابها را غربال‌ كنيم‌ بعد بدهيم‌ مردم‌ بخوانند. اين‌ فلسفه‌ كتب‌ ضلال‌ است‌.

در جاي‌ ديگر ايشان‌ بحثي‌ دارد كه‌ متنش‌ را "شوراي‌ نظارت‌ بر نشر آثار استاد" كه‌ تحت‌ نظر پسر مرحوم‌ مطهري‌ است‌ به‌ كيهان‌ داده‌ و در كيهان‌ 27/8/77 و يك‌ بار هم‌ در كيهان‌ 12/2/78 چاپ‌ شده‌ است‌. من‌ اگر اين‌ مطلب‌ از طرف‌ خود كيهان‌ چاپ‌ شده‌ بود، به‌ آن‌ اعتماد نمي‌كردم‌. چون‌ ظاهراً در دين‌ جديدي‌ كه‌ برخي‌ آورده‌اند دروغ‌ گفتن‌ ثواب‌ دارد! اما چون‌ شوراي‌ نشر آثار مرحوم‌ مطهري‌ خودش‌ متن‌ را داده‌ است‌ مي‌توان‌ بدان‌ استناد كرد. گويا اين‌ متن‌ از دست‌ نوشته‌هاي‌ ايشان‌ است‌. در آنجا گفته‌ است‌ "اسلام‌ براي‌ اهل‌ كتاب‌ آزادي‌ عقيده‌ قائل‌ است‌. به‌ معني‌ اينكه‌ خود آن‌ عقايد را جرم‌ نمي‌دانيم‌. اما شرك‌ را و ماديگري‌ را جرم‌، قابل‌ تعقيب‌ و حتي‌ اعدام‌ مي‌دانيم‌". دقت‌ كنيد ايشان‌ ماديگري‌ را جرم‌، قابل‌ تعقيب‌ و حتي‌ اعدام‌ مي‌داند. شما با اين‌ ديدگاه‌ مي‌توانيد همه ی‌ ماركسيستها را اعدام‌ كنيد چرا كه‌ ماديگري‌ نه‌ تنها نادرست‌، بلكه‌ جرم‌ هم‌ هست‌. خوب‌ اين‌ ديگر اساساً با آزادي‌ و حقوق‌ بشر و حقوق‌ طبيعي‌ و پيشيني‌ بودن‌ عدل‌ و امثالهم‌ تطابقي‌ ندارد. اينجا همان‌ پارادوكسي‌ است‌ كه‌ در بحث‌ آزادي‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌ كه‌ يكجا در حوزه‌ بينش‌ آزادي‌ پذيرفته‌ مي‌شود، اما چون‌ در حوزه‌ منبع‌، منبع‌ و روش‌شناسي‌ حوزوي‌ آزادی را نمي‌پذيرد، پارادوكس‌ بوجود مي‌آيد. اين‌ پارادوكس‌ يك‌ جايي‌ بايد حل‌ بشود. اين‌ رويكرد قصد دارد با منبع‌شناسي‌ و روش‌شناسي‌ حوزوي‌؛ بينش‌ جديد را بپذيرد. اما در مواردي‌ مثل‌ بحث‌ ارتداد، كتب‌ ضلال‌ و... مشكلات‌ جدي‌ بوجود مي‌آيد. در مواردي‌ تطبيق‌ اين‌ دو حالت‌ با تمهيداتي‌ صورت‌ مي‌گيرد مثلاً هم‌ ولايت‌ فقيه‌ مطرح‌ مي‌شود و هم‌ پارلمان‌ و جمهوري‌ و به‌ شكلي‌ اين‌ پارادوكس‌ رفع‌ و رجوع‌ مي‌شود. اما مواردي‌ مثل‌ بحث‌ ارتداد و كتب‌ ضلال‌ و... را به‌ هيچ‌ نحو نمي‌توان‌ رفع‌ و رجوع‌ كرد. اما به‌ علت‌ غلبه‌ و اولويت‌ گرایش حوزوي‌ در دستگاه‌ فكري‌ آقاي‌ مطهري‌، ايشان‌ بدون‌ هيچ‌ ترديد و مكثي‌ به‌ رويكرد و درونمايه ی‌ حكم‌ حوزوي‌، اصالت‌ مي‌دهد و از آن‌ دفاع‌ مي‌كند. و خيلي‌ صريح‌ هم‌ مي‌گويد كه‌ اين‌ امر با بحث‌ آزادي‌ غربي‌ نمي‌خواند. يا مثلاً يك‌ جا مي‌گويد "دموكراسي‌ اسلامي‌ انساني‌ است‌، اما دموكراسي‌ غربي‌ حيواني‌ است‌". ولي‌ معلوم‌ نيست‌ دموكراسي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌ ديگر چه‌ مفهومي‌ در اسلامي‌ و غيراسلامي‌ بودنش‌، دارد. مگر اينكه‌ بخواهيم‌ فلسفه‌اي‌ براي‌ هر يك‌ بتراشيم‌ و تبصره‌هايي‌ به‌ آن‌ بزنيم‌ و آنچنان‌ مقيدش‌ بكنيم‌ كه‌ ديگر چيز مهمي‌ از آن‌ باقي‌ نماند. البته‌ مرحوم‌ مطهري‌ به‌ علت‌ اينكه‌ بعد از انقلاب‌ زياد زنده‌ نماندند، نتوانستند نظرياتشان‌ را شفاف‌ كنند كه‌ مثلاً بين‌ دموكراسي‌ اسلامي‌ كه‌ انساني‌ است‌ و دموكراسي‌ غربي‌ كه‌ حيواني‌ است‌؛ در عمل‌ چه‌ فرقي‌ وجود دارد و كجاها بايد آنها را از هم‌ تفكيك‌ كرد. در مورد كتب‌ ضلال‌ هم‌ به‌ نظر نمي‌رسد منحصراً كتابها و عكسهاي‌ مبتذل‌ منظور باشد. كتب‌ ضلال‌ يعني‌ كتبي‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ فكري‌ گمراه‌ كننده‌ است‌ و در جاي‌ ديگر هم‌ كه‌ گفتند ماديگري‌ جرم‌ است‌. مهمترين‌ ماديگري‌ دوران‌ ما هم‌ ماركسيسم‌ است‌.

ـ برخي‌ بي‌انصافيها در برخورد با شريعتي‌. مثالهاي‌ اين‌ مسئله‌ متعدد است‌ من‌ خيلي‌ نمي‌خواهم‌ وارد اين‌ بحث‌ بشوم‌ فقط‌ خواستم‌ تيترش‌ را گفته‌ باشم‌. اگر شما كتاب‌ "جامعه‌ و تاريخ‌" را بخوانيد به‌ موارد زيادي‌ از اين‌ مسئله‌ برخورد خواهيد كرد. و مسايلي‌ به‌ شريعتي‌ و اين‌ نحله‌ منتسب‌ مي‌شود كه‌ اساساً بحث‌ و منظور آنها نبوده‌ است‌ مثل‌ برخورد ابزاري‌ با اسلام‌ يا تبديل‌ ابوذر پارسا و مجاهد به‌ ابوذر شكم‌. كجا شريعتي‌ ابوذر را به‌ ابوذر شكم‌ تقليل‌ داده‌ است‌ يا طرح‌ اينكه‌ از ديدگاه‌ شريعتي‌ "يگانه‌ نيروي‌ اصلي‌ حاكم‌ بر انسان‌ اقتصاد است‌" (كه‌ مي‌دانيم‌ نظر شريعتي‌ و ديگر نوگرايان‌ ديني‌ اصلاً اينچنين‌ نيست‌) و يا به‌ كارگيري‌ واژگاني‌ همچون‌ تأويل‌ مسخره‌، برداشت‌ وحشتناك‌، توجيه‌ خيالي‌ و... نامه‌اي‌ كه‌ ايشان‌ به‌ آقاي‌ خميني‌ نوشته‌ است‌ ديگر اوج‌ اين‌ بي‌انصافي‌هاست‌. متأسفانه‌ مي‌بينيم‌ آقاي‌ مطهري‌ وقتي‌ به‌ عكس‌العمل‌ مي‌افتد حتي‌ گاه‌ برخي‌ چيزهاي‌ ابتدايي‌ را هم‌ زير پا مي‌گذارد. در همين‌ كتاب‌ جامعه‌ و تاريخ‌ آيه ی‌ وَ نريد اَن‌ نمن‌ علي‌ الذين‌... را ماضي‌ معنا مي‌كند، در حاليكه‌ دوستاني‌ كه‌ عربي‌ خوانده‌اند مي‌دانند "نريد" فعل‌ مضارع‌ است‌، نه‌ ماضي‌. اما ايشان‌ پس‌ از ماضي‌ معني‌ كردن‌ اين‌ فعل‌ مضارع‌ اشاره‌ مي‌كند اين‌ آيه‌ ربطي‌ به‌ اين‌ حرفها كه‌ شما مي‌گوييد (آخر تاريخ‌ مستضعفين‌ پيروز مي‌شوند) ندارد، بلكه‌ يك‌ واقعه‌اي‌ بوده‌ كه‌ همان‌ موقع‌ اتفاق‌ افتاده‌ و تمام‌ شده‌ است‌. البته‌ ايشان‌ مي‌توانست‌ بگويد فعل‌ مضارع‌ كه‌ در آيه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ براي‌ يك‌ مقطع‌ زمان‌ خاصي‌ در آينده‌ نزديك‌ در همان‌ موقع‌ بوده‌ است‌، ولي‌ ايشان‌ نمي‌تواند فعل‌ مضارع‌ را ماضي‌ معني‌ کند . جالب اینکه ما در نهج البلاغه هم میبینیم حضرت علی این آیه رادر مورد آینده و انتهای تاریخ می بیند.

ـ معرفي‌ معارف‌ تاريخي‌ مسلمانان‌ به‌ عنوان‌ معارف‌ اسلامي‌. ايشان‌ اساساً كلام‌، فقه‌ و اصول‌، منطق‌ و فلسفه‌ (حداقل‌ اين‌ دو را همه‌ مي‌گويند يوناني‌ زده‌ است‌) به‌ عنوان‌ علوم‌ اسلامي‌ معرفي‌ مي‌كند و يكي‌ از اصطكاكهاي‌ جدي‌ بين‌ شريعتي‌ و مطهري‌ (و بلكه‌ نوگرايي‌ ديني‌ با سنت‌گرايي‌ يا با رفرميسم‌ ديني‌) همين‌ معارف‌ تاريخي‌ است‌. شريعتي‌ (در م‌.آ 16، ص‌ 72) از "كنار گذاشتن‌" و "اي‌ كاش‌ نبودن‌" اين‌ معارف‌ حرف‌ مي‌زند. از منظر نوگرايي‌ مذهبي‌ ما تنها به‌ عنوان‌ فرهنگ‌ مي‌توانيم‌ از آنها استفاده‌ كنيم‌. شريعتي‌ هم‌ يك‌ جا مي‌گويد وقتي‌ كه‌ غربي‌ها مي‌آيند مثلاً يك‌ فيسلوف‌ بزرگي‌ را به‌ عنوان‌ ميراث‌ و مفاخرشان‌ مطرح‌ مي‌كنند ما هم‌ ابوعلي‌سينا را جلويشان‌ مي‌گذاريم‌ يعني‌ ما هم‌ مي‌گوييم‌ چه‌ پشتوانه‌هاي‌ تاريخي‌ و فرهنگي‌ داريم‌ ولي‌ ما نمي‌آييم‌ بگوييم‌ كه‌ حرف‌ ابوعلي‌سينا همان‌ قرائتي‌ است‌ كه‌ ما از دين‌ قبول‌ داريم‌. آن‌ قرائت‌ فلسفي‌ ما قبل‌ مدرني‌ كه‌ فلسفه‌ (چه‌ مشائي‌ و چه‌ صدرائي‌اش‌) از اسلام‌ داشتند را ما به‌ عنوان‌ اسلام‌ اصيل‌ معرفي‌ نمي‌كنيم‌. و يا اساساً منطقي‌ كه‌ در حوزه‌ها تدريس‌ مي‌شود را كه‌ ديگر ما نمي‌توانيم‌ به‌ عنوان‌ منطق‌ اسلامي‌ و جزئي‌ از معارف‌ اسلامي‌ معرفي‌ كنيم‌ و يا آن‌ را شرط‌ ورود و شناخت‌ معارف‌ ديني‌مان‌ قرار بدهيم‌. تا آنجا كه‌ در الميزان‌ گفته‌ شده‌ هر كسي‌ مي‌خواهد قرآن‌ را بفهمد بايد اين‌ منطق‌ را خوانده‌ باشد. يعني‌ ما بايد با منطق‌ يوناني‌ نگاه‌ واقع‌گراي‌ قرآن‌ را بفهميم‌. اين‌ دو نگاه‌ اساساً جنس‌شان‌ يكي‌ نيست‌. حتي‌ در همين‌ بحثي‌ كه‌ دكتر سروش‌ الان‌ مطرح‌ مي‌كند و اسلام‌ها را به‌ سه‌ نوع‌ تقسيم‌ مي‌كند اسلام‌ معرفت‌انديش‌، تجربت‌انديش‌ و مصلحت‌انديش‌، جاي‌ الگوي‌ اسلام‌ "پيامبرانه‌" در ميان‌ اين‌ سه‌ نوع‌ اسلام‌ معلوم‌ نيست‌. اسلام‌ پيامبرانه‌ را نه‌ مي‌شود به‌ اسلام‌ عرفاني‌ تقليل‌ داد و نه‌ به‌ اسلام‌ فلسفي‌ و... همانطور كه‌ نمي‌شود به‌ اسلام‌ فقهي‌ هم‌ تقليل‌ داد. اسلام‌ قرآن‌ و پيامبر يك‌ نوع‌ خاصي‌ است‌ كه‌ شايد فقط‌ بتوان‌ گفت‌ "اسلام‌ پيامبرانه‌"، اسلامي‌ كه‌ شريعتي‌ مي‌گويد اسلام‌ مجاهدپرور است‌. بعضي‌ها فكر مي‌كنند منظور از اين‌ اسلام‌ فقط‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ بزن‌ و بكش‌ است‌ يا فقط‌ مي‌خواهد انقلاب‌ كند در حاليكه‌ خود شريعتي‌ مي‌گويد بايد با دو بال‌ ابوذر و مولوي‌ حركت‌ كرد و نمي‌خواهد عرفان‌ را از ايدئولوژي‌اش‌ بيرون‌ بگذارد.

همچنين‌ تلقي‌اي‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ از توحيد دارد هم‌ شايد از نظر مسائل‌ بينشي‌ مهم‌ باشد. ايشان‌ توحيد را دقيقاً به‌ يك‌ قالب‌ كلامي‌ ـ فلسفي‌ با صفات‌ سلبي‌ و ثبوتي‌ خداوند و... تقليل‌ مي‌دهد، همان‌ بحثهايي‌ كه‌ ايشان‌ گاه‌ در قالب‌ فلسفه‌ مشائي‌ و گاه‌ در قالب‌ فلسفه‌ صدرائي‌ مي‌خواهد توحيد را معرفي‌ بكند.
ـ "خود" اسلام‌ پنداري‌. شايد اين‌ نقطه‌ ضعف‌ و نقطه‌ منفي‌ مهم‌ را نه‌ تنها در آقاي‌ مطهري‌ بلكه‌ در بسياري‌ از روحانيون‌ ببينيم‌ كه‌ حرف‌ خود و حوزه‌ها را "اصل‌" اسلام‌ مي‌پندارند. يعني‌ وقتي‌ حرف‌ مي‌زنند و برداشتها و مواريث‌ تاريخي‌شان‌ را بيان‌ مي‌كنند، مي‌گويند: "نظر اسلام‌ اين‌ است‌ كه‌...". ما اين‌ تعبير را روي‌ منبرها زياد شنيده‌ايم‌. يا مثلاً ايشان‌ مي‌گويد اقبال‌ لاهوري‌ و امثالهم‌ با معارف‌ اسلامي‌ آشنا نيستند. يعني‌ معارف‌ حوزوي‌ معادل‌ معارف‌ اسلامي‌ معرفي‌ مي‌شود، همان‌ معارف‌ حوزوي‌ كه‌ علامه‌ طباطبايي‌ (در جلد 11 الميزان‌ صفحه‌ 117) درباره‌ آن‌ اذعان‌ كرده‌ است‌ كه‌ "سيستم‌ درسي‌ حوزه‌ها به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ فرد مي‌تواند در آن‌ مجتهد بشود اما دست‌ به‌ جلد قرآن‌ هم‌ نزند". يعني‌ در دين‌شناسي‌ حوزوي‌ يك‌ سري‌ آيات‌ احكام‌ را جدا كرده‌ و در متون‌ فقهي‌ و درسي‌ ريخته‌اند و در فقه‌ اساساً خود قرآن‌ غايب‌ است‌. خوب‌ اگر دغدغه ی‌ استناد هم‌ داشته‌ باشيم‌ اين‌ چه‌ نوع‌ دين‌شناسي‌ است‌ كه‌ منبع‌ و مرجع‌ اصلي‌ دين‌ در آن‌ غايب‌ است‌. پس‌ چگونه‌ مي‌توان‌ سيستمي‌ كه‌ اين‌ لنگي‌ اساسي‌ را دارد به‌ عنوان‌ نظر اصلي‌ اسلام‌ معرفي‌ كرد.

ـ عدم‌ نسبي‌ نگري‌. نسبي‌ نگري‌ در انديشه ی‌ آقاي‌ مطهري‌ جايي‌ ندارد (نسبي‌نگري‌ نه‌ نسبي‌گرايي‌). ايشان‌ اساساً يك‌ شاخص‌ نهايي‌ شده‌ و مطلق‌ دارد، يك‌ جاي‌ ثابت‌ ايستاده‌ است‌ و از آنجا همه‌ جاي‌ دنيا و همه‌ مقولات‌ را مي‌بينيد و همه‌ چيز را نقد مي‌كند (يكي‌ از نقدهايي‌ هم‌ كه‌ آقاي‌ مطهري‌ به‌ روي‌ ماركسيسم‌ دارد همين‌ است‌: نسبيت‌ در شناخت‌). اين‌ هم‌ نكته‌اي‌ است‌ كه‌ بايد بعداً به‌ طور مستقل‌ و تفصيلي‌تري‌ روي‌ آن‌ بحث‌ كرد.

ـ فلسفي‌ دانستن‌ جهانبيني‌ مذهبي‌. ايشان‌ دقيقاً براساس‌ آن‌ جايي‌ كه‌ خودش‌ ايستاده‌ است‌ جهانبيني‌ ديني‌ را بسيار نزديك‌ به‌ جهانبيني‌ فلسفي‌ مي‌داند. اما به‌ نظر مي‌رسد نگاه‌ پيامبران‌ و جهانبيني‌ پيامبرانه‌ای که مثلا در قرآن آمده را به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌شود به‌ يك‌ نگاه‌ فلسفي‌ تقليل‌ داد، هر چند اين‌ نگاه‌ درونمايه ی‌ فلسفي‌ هم‌ دارد.

ـ فرا تاريخي‌ ديدن‌ احكام‌. در اين‌ مورد آقاي‌ مطهري‌ حتي‌ از آقاي‌ باقر صدر هم‌ عقبتر است‌ و از همه‌ احكامي‌ كه‌ در فقه‌ آمده‌ به‌ طور دربست‌، دفاعي‌ مطلق‌ مي‌كند، در مورد مهر زنان‌، دفاع‌ شديد از حق‌ طلاق‌ و... و در يك‌ جا مي‌گويد "اگر زن‌ مرد را نخواهد، مرد او را براه‌ مي‌آورد، اما توهين‌ به‌ زن‌ است‌ كه‌ اگر مرد او را نخواهد در خانه ی‌ او زندگي‌ كند!" اين‌ استدلالي‌ است‌ كه‌ ايشان‌ آورده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد ريشه‌ اين‌ رويكرد به‌ روش‌ اسلام‌شناسي‌ ايشان‌ برگردد. اما حتي‌ مرحوم‌ باقرصدر در كتاب‌ سنتهاي‌ تاريخ‌ در قرآن‌ مي‌گويد مزارعه‌، مضاربه‌ اجاره‌، مساقات‌ و... ربطي‌ به‌ اسلام‌ ندارد. اينها مسايل‌ اقتصاد 800 سال‌ پيش‌ است‌. اما مرحوم‌ مطهري‌ مي‌گويد بعضي‌ها خيلي‌ تجددگرا شده‌اند و مي‌گويند مضاربه‌ مال‌ قديم‌ است‌، آن‌ يكي‌ مال‌ دوره ی‌ فئوداليته‌ است‌ و... يعني‌ يك‌ نوع‌ فيكس‌ كردن‌ و فرا تاريخي‌ ديدن‌ احكام‌ در آموزه‌هاي‌ ايشان‌ وجود دارد. يك‌ ريشه‌ ديگر اين‌ رويكرد نگاه‌ كلامي‌ و جدلي‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌. و يك‌ مقدار هم‌ بخاطر دور بودن‌ از عرصه ی‌ بحثهاي‌ عيني‌تر و بخصوص‌ بحثهاي‌ اقتصادي‌ است‌. اما مثلاً مرحوم‌ باقر صدر وقتي‌ وارد بحثهاي‌ اقتصادي‌ مي‌شود آرام‌، آرام‌ در ذهنش‌ تغيير و تحولي‌ اتفاق‌ مي‌افتد و در همان‌ كادر نظرگاه‌ حوزوي‌، اما عيني‌تر و روشنتر با اين‌ مسايل‌ برخورد مي‌كند. حتي‌ خود آقاي‌ مطهري‌ هم‌ در اواخر عمر كه‌ وارد بحث‌ و تأمل‌ در مباحث‌ اقتصادي‌ مي‌شود، به‌ نظرگاههاي‌ عيني‌تر و جديدتري‌ مي‌رسد و مثلاً مي‌گويد ماشين‌ يك‌ امر مستحدثه‌ است‌، سرمايه‌داري‌ يك‌ امر مستحدثه‌ است‌. يعني‌ وقتي‌ يك‌ مقدار وارد جزئيات‌ مي‌شود پيش‌ فرضهاي‌ مسلمي‌ كه‌ گويا به‌ طور فيكس‌ و قطعي‌ بايد از آن‌ دفاع‌ بكند را تا حدودي‌ كنار مي‌گذارد يا حداقل‌ تعارضي‌ بين‌ نظرگاههاي‌ استدلالي‌ و اجتهادي‌ جديد و آموزه‌هاي‌ قديم‌ احساس‌ نمي‌كند. (به‌ درستي‌ و نادرستي‌ نظرگاههاي‌ جديدشان‌ كاري‌ نداريم‌). ولي‌ وقتي‌ بحث‌ كتب‌ ضلال‌ پيش‌ مي‌آيد، ديگر گويي‌ بايد از آن‌ به‌ هر نحو شده‌، به‌ طور دربست‌ دفاع‌ كرد.

ـ عدم‌ كار جدي‌ روي‌ قرآن‌ و تاريخ‌ اسلام‌. آقاي‌ مطهري‌ در آن‌ حدي‌ كه‌ روي‌ متون‌ و علوم‌ تاريخي‌ حوزوي‌ كاركرده‌ است‌ روي‌ قرآن‌ و تاريخ‌ صدر اسلام‌ كار نكرده‌ است‌. نگاه‌ تاريخي‌ و مستندات‌ تاريخي‌ افراد خيلي‌ جالب‌ و قابل‌ توجه‌ است‌. مرحوم‌ بازرگان‌ همه‌اش‌ به‌ قرآن‌ يا تاريخ‌ پيامبر مثال‌ مي‌زند اما مثلاً از امام‌ حسين‌ كمتر بحث‌ مي‌كند. مرحوم‌ محمدتقي‌ شريعتي‌ هم‌ نگاه‌ قرآني‌ دارد، اما در بحث‌ تاريخي‌اش‌ گهگاه‌ به‌ امام‌ حسين‌ هم‌ مثال‌ مي‌زند و كتاب‌ "چرا حسين‌ قيام‌ كرد؟" را هم‌ مي‌نويسد. شريعتي‌ بيشتر به‌ امام‌ علي‌ و پيامبر و ابوذر و جنبشهاي‌ شيعه‌ ـ به‌ ويژه‌ سربداران‌ ـ استناد مي‌كند، دكتر سروش‌ بيشتر از آنچه‌ كه‌ به‌ پيامبر استناد كند به‌ امام‌ محمد غزالي‌ يا به‌ مولوي‌ استناد مي‌كند. نگاه‌ و استنادات‌ تاريخي‌ دغدغه‌هاي‌ افراد را نشان‌ مي‌دهد. يا آقاي‌ طالقاني‌ بيشتر به‌ قرآن‌ توجه‌ دارد و هر موقع‌ هم‌ بحث‌ سياسي‌ مي‌كند، در ابتدا يك‌ آيه‌ مي‌خواند بعد شروع‌ مي‌كند به‌ تفسير كردن‌ و بعد بحث‌ سياسي‌ و نتيجه‌گيري‌ كردن‌. در حوزه‌ها، در اين‌ اواخر، شروع‌ شده‌ بود كه‌ روي‌ قرآن‌ هم‌ بحثهايي‌ بكنند و يا تفسير قرآن‌ هم‌ جزء درسهاي‌ حوزه‌هاي‌ جديد التأسيس‌ قرار گرفته‌ بود و يا روي‌ تاريخ‌ اسلام‌ هم‌ توجهي‌ مي‌كردند. تاريخ‌ اسلام‌ واقعاً در حوزه‌ها غايب‌ بود. كتاب‌ فروغ‌ ابديت‌ آقاي‌ جعفر سبحاني‌ اين‌ اواخر كتب‌ درسي‌ حوزه‌ها شده‌ بود. در مورد آقاي‌ مطهري‌ هم‌ اين‌ مسئله‌ به‌ طور نسبي‌ وجود داشت‌. البته‌ آقاي‌ مطهري‌ نسبت‌ به‌ برخي‌ ديگر از افراد حوزوي‌، روي‌ قرآن‌ و نهج‌البلاغه‌ بيشتر كار كرده‌ است‌ و شايد بتوان‌ ريشه‌ برخي‌ از نگاههاي‌ مثبت‌تري‌ كه‌ در آراء ايشان‌ بويژه‌ در ديدگاه‌ اجتماعي‌ وجود دارد را به‌ آشنايي‌اش‌ با نهج‌البلاغه‌ نسبت‌ داد. چون‌ مطالب‌ نهج‌البلاغه‌، مباحثي‌ بسيار عيني‌ است‌. يك‌ دولتمرد (در عين‌ حال‌ دين‌شناس‌ و متفكر) دارد حرف‌ مي‌زند و صرفاً سخنراني‌ و بحث‌ ديني‌ نيست‌. براي‌ فرماندارانشان‌ نامه‌ نوشته‌ و روي‌ حوداث‌ پيش‌ آمده‌ سياسي‌ نظر داده‌ و مثل‌ مجموعه‌ مقالات‌ و يادداشتهاي‌ سياسي‌ و فكري‌ يك‌ دولتمرد مي‌باشد. اينها خيلي‌ عيني‌ است‌: مالك‌ وقتي‌ به‌ مصر رفتي‌ مردم‌ يا در دين‌ با تو برادرند يا در آفرينش‌ با تو برابرند. اين‌ جمله‌ را هر آدمي‌ بخواند بالاخره‌ مي‌فهمد يعني‌ چه‌، يا فرض‌ كنيد با من‌ با مداهنه‌ حرف‌ نزنيد، و اگر انتقاد داريد خيلي‌ جدي‌ بگوييد، با من‌ مثل‌ جبارها حرف‌ نزنيد و...، اينها ديگر خيلي‌ روشن‌ و عيني‌ است‌ و كمتر قابل‌ تفسيرهاي‌ ذهني‌ است‌ و دايره‌ معنايي‌اش‌ خيلي‌ محدود و روشن‌ است‌. اين‌ خصيصه‌ در آقاي‌ منتظري‌ در يك‌ سطح‌ بالاتر وجود داشت‌ و آن‌ چيزي‌ كه‌ باعث‌ شد آيت‌الله منتظري‌ خودش‌ را از برخي‌ روندها جدا كند و كنار بكشد، همين‌ آشنايي‌اش‌ با نهج‌البلاغه‌ بود.

ـ نگاه‌ عمدتاً منفي‌ نسبت‌ به‌ غرب‌. هر چند آقاي‌ مطهري‌ به‌ برخي‌ از فيلسوفهاي‌ غربي‌ استناد مي‌كند ولي‌ اكثراً آنها را مي‌كوبد و هر جا مثلاً نقل‌ قولي‌ از آنها مي‌آورد يك‌ نقل‌ قول‌ هم‌ از فيلسوف‌هاي‌ اين‌ طرف‌ مي‌آورد و مي‌خواهد بگويد ما خودمان‌ بهترش‌ را داريم‌! و يك‌ نوع‌ مصاف‌ ميليمتري‌ با آنها دارد. آن‌ تسامحي‌ كه‌ در علامه‌ طباطبايي‌ وجود دارد در آقاي‌ مطهري‌ كمتر است‌. علامه‌ طباطبايي‌ با هانري‌ كربن‌ ارتباط‌ دارد و مي‌نشيند و گفتگو و بحث‌ مي‌كند اما آقاي‌ مطهري‌ يك‌ مقدار خودش‌ را كنار مي‌كشد. در عرصه‌هاي‌ نظري‌ هم‌ تسامحي‌ كه‌ در آراي‌ آقاي‌ طباطبايي‌ هست‌، بيشتر است‌. (مثلاً بحثي‌ كه‌ ايشان‌ روي‌ اعتبارات‌ دارد را آقاي‌ مطهري‌ نمي‌پذيرد و نقد مي‌كند).

ـ آزادي‌ فكر، نه‌ آزادي‌ عقيده‌. آقاي‌ مطهري‌ بحثي‌ تحت‌ عنوان‌ آزادي‌ فكر و آزادي‌ عقيده‌ دارد و آزادي‌ فكر و آزادي‌ عقيده‌ را تفكيك‌ مي‌كند. وي‌ مقاله‌اي‌ تحت‌ همين‌ عنوان‌ در كتاب‌ "در پيرامون‌ انقلاب‌ اسلامي‌" دارد كه‌ دوستان‌ حتماً آن‌ را بخوانند. خلاصه‌ و چكيده‌ اين‌ بحث‌ اين‌ است‌ كه‌ ما در اسلام‌ آزادي‌ فكر داريم‌، همه‌ آزاد هستند فكر بكنند، اما آزادي‌ عقيده‌ نداريم‌. هر كس‌ آزاد است‌ كه‌ فكر بكند اما ما هر عقيده‌اي‌ كه‌ افراد به‌ آن‌ برسند را قبول‌ نداريم‌ و آزاد نمي‌دانيم‌. مثلاً بت‌پرستي‌، ديگر آزاد نيست‌. از اين‌ مثالها شروع‌ مي‌كند و آرام‌ آرام‌ جلو مي‌آيد و به‌ نظر مي‌رسد در پايان‌ ما به‌ اينجا برسيم‌ كه‌ فقط‌ بايد اسلام‌ حوزه‌ها را قبول‌ كنيم‌. اين‌ موضع‌ پارادوكسيكال‌ و واقعاً عجيب‌ است‌. خودتان‌ حتماً اين‌ متن‌ را به‌ طور كامل‌ بخوانيد. در صفحه ی‌ 98 بعد از توضيحات‌ مي‌گويد: "شما هيچ‌ مي‌توانيد باور كنيد كه‌ يك‌ بشر با فكر و عقل‌ آزاد خودش‌ به‌ اينجا برسد كه‌ بت‌ را بايد پرستش‌ كرد و فكر منطقي‌ به‌ اينجا برسد كه‌ گاو را بايد پرستش‌ كرد، اينها ريشه‌هايي‌ غير از عقل‌ و فكر دارد. مثلاً در ابتدا افرادي‌ پيدا مي‌شوند، سودجو و استثمارگر كه‌ مي‌خواهند افراد ديگر را به‌ زنجير بكشند ]بعد در ادامه‌اش‌ در صفحه ی‌ بعد مي‌گويد] آيا با اينها بايد مبارزه‌ كرد يا نبايد مبارزه‌ كرد؟ يعني‌ آيا آزادي‌ فكر كه‌ مي‌گوييم‌ بشر "فكر"ش‌ بايد آزاد باشد شامل‌ "عقيده‌" به‌ اين‌ معنا هم‌ مي‌شود. مغالطه‌اي‌ كه‌ در دنياي‌ امروز وجود دارد، در همين‌ جاست‌ از يك‌ طرف‌ مي‌گويند فكر و عقل‌ بشر بايد آزاد باشد و از طرف‌ ديگر مي‌گويند عقيده‌ هم‌ بايد آزاد باشد، بت‌پرست‌ هم‌ بايد در عقيده ی‌ خودش‌ آزاد باشد، گاو پرست‌ هم‌ بايد در عقيده ی‌ خودش‌ آزاد باشد، اژدها پرست‌ هم‌ بايد در عقيده ی‌ خودش‌ آزاد باشد، هر كسي‌ هر چه‌ را كه‌ مي‌پرستد، هر چيزي‌ را كه‌ به‌ عنوان‌ عقيده‌ براي‌ خودش‌ انتخاب‌ كرده‌ است‌ بايد آزاد باشد و حال‌ آنكه‌ اينگونه‌ عقايد ضد آزادي‌ فكر است‌ ]بعد در ادامه‌ مي‌گويد] خود اعلاميه‌ حقوق‌ بشر هم‌ همين‌ اشتباه‌ را كرده‌ است‌ "هر عقيده‌اي‌ كه‌ خودش‌ براي‌ خودش‌ انتخاب‌ كرده‌ محترم‌ است‌"، عجبا! ممكن‌ است‌ بشر خودش‌ براي‌ خودش‌ زنجير انتخاب‌ كند و به‌ دست‌ و پاي‌ خودش‌ ببندد ]بعد در ادامه‌ مي‌افزايد] آيا اين‌ است‌ كه‌ ما بشر را هدايت‌ بكنيم‌ در راه‌ ترقي‌ و تكامل‌، يا اين‌ است‌ كه‌ بگوييم‌ آقا چون‌ تو بشر هستي‌، انسان‌ هستي‌ و هر انساني‌ احترام‌ دارد، تو اختيار داري‌ هر چه‌ را كه‌ خودت‌ براي‌ خودت‌ بپسندي‌، من‌ هم‌ براي‌ تو مي‌پسندم‌ و برايش‌ احترام‌ قائل‌ هستم‌ ولو آن‌ را قبول‌ ندارم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ دروغ‌ و خرافه‌ است ]بعد در ادامه‌ مي‌گويد] اين‌ بزرگترين‌ اشتباه‌ است‌ ]و در صفحه‌ 103 مي‌افزايد] بنابراين‌ بسيار تفاوت‌ است‌ ميان‌ آزادي‌ تفكر و آزادي‌ عقيده‌ ]براي‌ فهم‌ اين‌ موضع‌ آقاي‌ مطهري‌ ما نبايد تنها به‌ مثالها و مصاديقي‌ كه‌ خود ايشان‌ مطرح‌ كرده‌ توجه‌ كنيم‌. وقتي‌ ما يك‌ حكم‌ كلي‌ مي‌دهيم‌، مصاديق‌ را خودمان‌ تعيين‌ نمي‌كنيم‌. بلكه‌ يك‌ روش‌ و رويكرد را پايه‌گذاري‌ مي‌كنيم‌ ايشان‌ در اينجا دارد يك‌ روش‌ را پايه‌گذاري‌ مي‌كند و مي‌گويد] اگر اعتقادي‌ بر مبناي‌ تفكر باشد، عقيده‌اي‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ ريشه ی‌ آن‌ تفكر است‌، اسلام‌ چنين‌ عقيده‌اي‌ را مي‌پذيرد. غير از اين‌ عقيده‌ را اساساً قبول‌ ندارد. آزادي‌ اين‌ عقيده‌، آزادي‌ فكر است‌ اما عقايدي‌ كه‌ برمبناهاي‌ وراثتي‌ و تقليدي‌ و از روي‌ جهالت‌، به‌ خاطر فكر نكردن‌ و تسليم‌ شدن‌ در مقابل‌ عوامل‌ ضد فكر ]دقت‌ كنيد كلمات‌ چقدر كلي‌ و كش‌دار است‌] در انسان‌ پيدا شده‌ است‌، اينها را هرگز اسلام‌ به‌ نام‌ آزادي‌ عقيده‌ نمي‌پذيرد. ]در ادامه‌ مي‌گويد] ايراد ما هم‌ همين‌ است‌. ما مي‌گوييم‌ طرز تفكر شما در باب‌ دين‌ غلط‌ است‌ آن‌ ديني‌ كه‌ تو مي‌گويي‌، عقيده‌ به‌ آن‌ دين‌ آزاد است‌ را اصلاً من‌ قبولش‌ ندارم‌. من‌ دين‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ راه‌ واقعي‌ براي‌ سعادت‌ بشر معتقدم‌، در راه‌ واقعي‌ براي‌ سعادت‌ بشر نبايد گفت‌ عقيده‌ يك‌ انسان‌ ولو آنكه‌، آن‌ عقيده‌ برمبناي‌ تفكر نباشد آزاد است‌ ]بعد پايين‌تر مي‌گويد] اگر مردم‌ منطقه‌اي‌ دلشان‌ مي‌خواهد كه‌ تراخم‌ داشته‌ باشند، صدي‌ نودشان‌ كه‌ تراخم‌ دارند، خودشان‌ تراخم‌ را انتخاب‌ كرده‌اند، آيا شما مي‌رويد از آنها اجازه‌ بگيريد كه‌ آيا به‌ ما اجازه‌ مي‌دهيد كه‌ تراخمهاي‌ شما را معالجه‌ كنيم‌ يا از هر طريق‌ ممكن‌ بتوانيد، ولو آنها را اغفال‌ كنيد و گولشان‌ بزنيد، ولو دست‌ و پايشان‌ را ببنديد، تراخمشان‌ را معالجه‌ مي‌كنيد و مي‌گوييد من‌ به‌ اينها خدمت‌ كرده‌ام‌، خودشان‌ نمي‌فهمند. ]مثال‌ تراخم‌ براي‌ فكر و تفكر خيلي‌ قابل‌ بحث‌ است‌. ما هر عقيده ی‌ مخالفي‌ را مي‌توانيم‌ بگوييم‌ اين‌ تراخم‌ فكر است‌. چه‌ كسي‌ بايد تراخمي‌ بودن‌ يا نبودن‌ يك‌ فكر را تشخيص‌ بدهد؟ اين‌ مسئله‌ خيلي‌ مهم‌ است‌. آنها مي‌توانند بگويند ماركسيسم‌، ليبراليسم‌ و... و حتي‌ همه‌ انديشه‌ها بجز انديشه‌ خود ما، همه‌ تراخم‌هاي‌ فكر بشر هستند. بعد ايشان‌ مي‌گويد] آنكه‌ مي‌گويد من‌ مي‌خواهم‌ جهالت‌ را انتخاب‌ بكنم‌، من‌ نمي‌خواهم‌ با سواد شوم‌، او نمي‌فهمد، بزور بايد با سوادش‌ كرد، بزور بايد به‌ او خدمت‌ كرد. بنابراين‌ خلاصه ی‌ عرايض‌ امشب‌ ما اين‌ شد كه‌ در اسلام‌ آزادي‌ تفكر هست‌ و آزادي‌ عقيده‌اي‌ كه‌ بر مبناي‌ تفكر درست‌ شده‌ باشد، هست‌، اما آزادي‌ عقيده‌ كه‌ مبنايش‌ فكر نيست‌ هرگز در اسلام‌ وجود ندارد ]البته‌ در ادامه‌ ايشان‌ مي‌گويد] دين‌ اكراه‌ بردار نيست‌. اساساً ايماني‌ كه‌ اسلام‌ مي‌خواهد قابل‌ اجبار كردن‌ نيست‌، امكان‌ اجبار ندارد. مگر مي‌شود كسي‌ را آن‌ طور كه‌ اسلام‌ از او ايمان‌ مي‌خواهد، مجبور كرد ]بعد در انتها، جمع‌بندي‌شان‌ اين‌ است] لااكراه‌ في‌الدين‌ قد تبيين‌ الرشد من‌ الغي‌، ديگر اكنون‌ حقيقت‌ آشكار شده‌ است‌، راه‌ هدايت‌ از راه‌ ضلالت‌ آشكار شده‌ است‌، اگر كسي‌ راه‌ هدايت‌ را نگيرد، جز بيماري‌ چيز ديگري‌ نيست‌. ]ببينيد تأكيد بر اين‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ راه‌ هدايت‌ را نگيرد جز "بيماري‌" چيز ديگري‌ نيست‌. در ادامه‌ ايشان‌ مي‌آيد روي‌ اجباري‌ نبودن‌ دين‌ بحث‌ مي‌كند و بعد مي‌گويد] بسياري‌ از مسائل‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ اگر سرپرستهاي‌ اجتماع‌ افراد بشر را هدايت‌ و سرپرستي‌ نكنند گمراه‌ مي‌شوند، اگر هم‌ بخواهند ولو با حسن‌ نيت‌ تا چه‌ برسد به‌ آنكه‌ سؤنيت‌ داشته‌ باشند به‌ بهانه‌ اينكه‌ مردم‌ قابل‌ و لايق‌ نيستند و خودشان‌ نمي‌فهمند آزادي‌ را از آنها بگيرند به‌ حساب‌ اينكه‌ مردم‌ خودشان‌ لياقت‌ ندارند اين‌ مردم‌ تا ابد بي‌لياقت‌ باقي‌ مي‌مانند ]پس‌ در اينجا بحث‌ مي‌آيد بر سر اينكه‌ بايد به‌ مردم‌ آزادي‌ داده‌ شود كه‌ بتوانند تجربه‌ كنند، بتوانند فكر بكنند. اما در ادامه‌اش‌ اين‌ بحث‌ است‌ كه‌ ما عقيده‌اي‌ را قبول‌ داريم‌ كه‌ در نهايت‌ براساس‌ فكر باشد. در اينجاست‌ كه‌ همان‌ پارادوكس‌ بزرگ‌ شكل‌ مي‌گيرد. اما در همين‌جا ايشان‌ مي‌گويد] اينها هم‌ يك‌ سلسله‌ مسائلي‌ است‌ كه‌ بشر را اصلاً بايد در اين‌ مسائل‌ آزاد گذاشت‌ تا به‌ حد رشد و بلوغ‌ اجتماعي‌ لازم‌ برسد ]بعد مي‌گويد] اگر ما بگوييم‌ كه‌ شما فكر نكنيد، اينها هميشه‌ درا نحراف‌ مي‌مانند ]و مي‌افزايد] با عصبانيت‌ نمي‌شود دين‌ خدا را قائم‌ و راست‌ كرد. با عصبانيت‌ برهان‌ خدا ظاهر نمي‌شود. ]اما جمع‌بندي‌ نهايي‌ بحث‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌گويد] شما نظير و شبيه‌ اينها را در كجا پيدا مي‌كنيد ]بعد از بحثي‌ كه‌ راجع‌ به‌ آزادي‌ فكر مي‌كند مي‌گويد شبيه‌ و نظير اين‌ آزادي‌ را شما كجا پيدا مي‌كنيد. بعد مي‌گويد] اين‌ براي‌ چه‌ بود؟ براي‌ اينكه‌ اسلام‌ به‌ منطق‌ خودش‌ اعتماد داشت‌. اسلام‌ چون‌ به‌ منطق‌ خودش‌ اعتماد داشت‌ هيچ‌ وقت‌ نمي‌آمد مردم‌ را بترساند و بگويد درباره ی‌ اين‌ مسائل‌ فكر نكن‌، درباره ی‌ خدا فكر نكن‌، بلكه‌ مي‌گفت‌ هر چه‌ دلت‌ مي‌خواهد فكر كن‌ ولي‌ به‌ شرط‌ اينكه‌ اساسي‌ فكر كنيد، روي‌ منطق‌ فكر كنيد. دقت‌ كنيد بحث‌ ما سر همين‌ قسمت‌ است‌ مي‌گويد اسلام‌ مي‌گويد فكر كن‌، اينها مسائلي‌ نيست‌ كه‌ روي‌ آن‌ فكر نكني‌ ولي‌ "به‌ شرط‌" اينكه‌ اساسي‌ فكر كني‌، روي‌ منطق‌ فكر كني‌. آيا معناي‌ اين‌ قيد جز اين‌ است‌ كه‌ اگر فكر كردي‌ بايد حتماً به‌ نتيجه‌اي‌ كه‌ ما مي‌گوييم‌ برسي‌؟ پارادوكس‌ بزرگ‌ اينجا شكل‌ مي‌گيرد كه‌ ما بگوييم‌ آزادي‌ فكر هست‌ اما آزادي‌ عقيده‌ نيست‌. چرا كه‌ بعضي‌ از عقايد ريشه‌اش‌ در فكر نيست‌. آزاد هستي‌ كه‌ فكر كني‌ به‌ شرط‌ آنكه‌ "خوب‌ فكر كني‌"! اين‌ پارادوكس‌ در نهايت‌ به‌ اينجا مي‌رسد كه‌ ماديگري‌ جرم‌ قابل‌ تعقيب‌ و حتي‌ اعدام‌ است‌. ماديگري‌ ديگر بت‌پرستي‌ نيست‌، ماديگري‌ ديگر گاوپرستي‌ نيست‌ كه‌ ايشان‌ مثال‌ مي‌زند، امروزه‌ ماديگري‌ يعني‌ ماركسيسم‌. ما مي‌توانيم‌ يك‌ مكتب‌ را نقد كنيم‌ و قبول‌ نداشته‌ باشيم‌ ولي‌ نمي‌توانيم‌ بگوييم‌ اعتقاد به‌ آن‌ جرم‌ يا قابل‌ مجازات‌ و اعدام‌ است‌. اما در اينجا چون‌ مباني‌ اين‌ ديدگاه‌ از برخي‌ منابع‌ حوزوي‌ (در رابطه‌ با ارتداد) ريشه‌ گرفته‌ است‌، نهايتاً به‌ همين‌ پارادوكس‌ مي‌رسد. پس‌ خلاصه‌ كلام‌ ايشان‌ همين‌ است‌ كه‌ ما آزادي‌ فكر را قبول‌ داريم‌، آزادي‌ عقيده‌ را قبول‌ نداريم‌ و نيز مي‌گويد دموكراسي‌ غربي‌، دموكراسي‌ حيواني‌ است‌، دموكراسي‌ اسلامي‌، دموكراسي‌ انساني‌ است‌. اما توضيح‌ داده‌ نمي‌شود كه‌ انساني‌ يا حيواني‌ بودن‌ يك‌ "روش‌" چه‌ معنا و چه‌ پيامدهاي‌ عملي‌ دارد. بايستي‌ اين‌ مواضع‌ يك‌ مقدار در عمل‌ پيشتر مي‌رفت‌ تا روشنتر و دقيقتر مي‌شد ولي‌ متأسفانه‌ عمر مرحوم‌ مطهري‌ به‌ اين‌ مسئله‌ كفاف‌ نداد. اما عدم‌ اعتقاد به‌ آزادي‌ عقيده‌ معناي‌ روشنترش‌ عدم‌ اعتقاد به‌ آزادي‌ بيان‌ آن‌ عقيده‌ است‌. پس‌ به‌ زبان‌ ديگر مرحوم‌ مطهري‌ به‌ آزادي‌ فكر معتقد است‌ اما به‌ طور كامل‌ به‌ آزادي‌ بيان‌ معتقد نيست‌. هر دو رويكرد ياد شده‌ در آثار ايشان‌ وجود دارد: هم‌ اشاره‌ به‌ آزادي‌ و حقوق‌ طبيعي‌ و... و هم‌ تأكيد بر بحث‌ كتب‌ ضاله‌ و بحث‌ ارتداد و اينكه‌ ماديگري‌ جرم‌ قابل‌ تعقيب‌، مجازات‌ و حتي‌ اعدام‌ است‌. اين‌ دو سوي‌ يك‌ ماجرا است‌. به‌ دليل‌ همين‌ مباحث‌ است‌ كه‌ ما از اصطلاح‌ رفرميسم‌ براي‌ ايشان‌ استفاده‌ مي‌كنيم‌. يعني‌ شما در عرصه‌ بينش‌ برخي‌ رگه‌هاي‌ مثبت‌ را مي‌پذيريد اما در حوزه‌ منبع‌ و روش‌ به‌ علت‌ اينكه‌ منبع‌ و روش‌تان‌ متصلب‌ است‌ و مشكل‌ دارد در موارد مهمي‌ به‌ پارادوكس‌ مي‌رسيد.
در پايان‌ تأكيد كنيم‌ كه‌ هم‌ در رابطه‌ با نكات‌ مثبت‌ و هم‌ در رابطه‌ با نكات‌ منفي‌ كه‌ در آراء ايشان‌ وجود دارد، مي‌توان‌ بر فهرستي‌ كه‌ ما ذكر كرديم‌، افزود...

طرح‌ يك‌ سؤال‌
اگر مرحوم‌ مطهري‌ زنده‌ مي‌ماند پارادوكس‌ و تناقض‌ جدي‌ كه‌ در آراء ايشان‌ بويژه‌ در مورد آزادي‌ وجود دارد را در جهت‌ چه‌ سمت‌ و سويي‌ حل‌ مي‌كرد و تأثير مطهري‌ در قدرت‌ و حكومت‌ چگونه‌ مي‌بود؟ متأسفانه‌ به‌ علت‌ اينكه‌ ايشان‌ پس‌ از انقلاب‌ عمر زيادي‌ نكرد نمي‌توان‌ جواب‌ قاطع‌ و مطلقي‌ به‌ اين‌ سؤال‌ داد و با قطعيت‌ روشن‌ كرد آيا وي‌ در مسير دموكراتيزه‌ كردن‌ حكومت‌ پيش‌ مي‌رفت‌ يا در جهت‌ حذف‌ روشنفكران‌ و سختگيري‌ بر دگرانديشي‌ و نوگرايي‌ مذهبي‌. اما متأسفانه‌ همانگونه‌ كه‌ در ابتداي‌ بحث‌ هم‌ گفتيم‌ مطهري‌ از سوي‌ قدرت‌ در هاله‌اي‌ از تقدس‌ قرار گرفت‌ و همين‌ امر از نقد و بررسي‌ او و شفاف‌ شدن‌ آراءاش‌ جلوگيري‌ كرد. اما اگر امكان‌ بررسي‌ انتقادي‌ و شفاف‌ مطهري‌ فراهم‌ بود در چالش‌ بين‌ مدافعان‌ و منتقدانش‌ حداقل‌ بخشهاي‌ مهمي‌ از آراء او روشن‌ مي‌شد و در برخورد با نظرات‌ مخالفان‌، نظرات‌ خود او هم‌ صيقل‌ مي‌خورد. اين‌ اتفاق‌ براي‌ شريعتي‌ رخ‌ داد و الان‌ دارد براي‌ سروش‌ هم‌ رخ‌ مي‌دهد. مثلاً روي‌ برخي‌ نظرات‌ شريعتي‌ مثل‌ بحث‌ دموكراسي‌ متعهد، امت‌ و امامت‌ و...، موافق‌ و مخالف‌ بحث‌ مي‌كنند اما در اين‌ ميان‌ يك‌ طيف‌ سوم‌ به‌ عنوان‌ خوانندگان‌ و شنوندگان‌ هم‌ وجود دارند كه‌ آنها هم‌ قضاوت‌ خودشان‌ را مي‌كنند. اما در رابطه‌ با مطهري‌ اين‌ اتفاق‌ نيفتاد و به‌ نظر مي‌رسد اگر اين‌ اتفاق‌ مي‌افتاد به‌ نفع‌ خود مطهري‌ هم‌ بود. بعد از انقلاب‌ از مطهري‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حربه‌ عليه‌ روشنفكرها استفاده‌ شد و اين‌ حالت‌ خود يك‌ هيستري‌ و حساسيت‌ منفي‌ روي‌ ايشان‌ ايجاد كرد و حساسيتهاي‌ قبلي‌ را تشديد نمود. اما واقعاً اگر مطهري‌ زنده‌ مي‌ماند به‌ كدام‌ سمت‌ مي‌رفت‌. شايد پاسخ‌ دادن‌ به‌ اين‌ سؤال‌، بسيار سخت‌ و مثل‌ يك‌ پيش‌بيني‌ پيامبرانه‌ باشد. جدا از بحثهاي‌ نظري‌ و فكري‌ انسانها به‌ لحاظ‌ فردي‌ و شخصي‌ نيز داراي‌ اراده‌اند و بنابراين‌ قابل‌ تغيير هستند. ممكن‌ است‌ يك‌ انسان‌ با يك‌ انديشه ی‌ مثبت‌ در يك‌ پروسه‌ تبديل‌ به‌ يك‌ آدم‌ منفي‌ شود و ديگري‌ با يك‌ انديشه ی‌ منفي‌ تبديل‌ به‌ آدم‌ مثبتي‌ شود. و يا در دوگانگي‌ها و پارادوکسهايي‌ كه‌ در انديشه‌اي‌ وجود دارد، صاحب‌ آن‌ فكر ـ نه‌ براساس‌ الزامات‌ منطقي‌ فكري‌ ـ بلكه‌ براساس عوامل شخصيتي‌ يا الزامات‌ اجتماعي‌ به‌ يك‌ سمت‌ بچرخد.

اما به‌ نظر مي‌رسد به‌ طور كلي‌ سه‌ "مصلحت‌" مهم‌ براي‌ خود آقاي‌ مطهري‌ و متأثرين‌ از افكار او مطرح‌ بوده‌ و هست‌. متأثريني‌ مانند آقاي‌ علي‌ مطهري(پسر آقاي‌ مطهري‌) و يا آقاي‌ علی لاريجاني‌ كه داماد آقاي‌ مطهري‌ هم‌ هست‌، و يا آقاي‌ حداد عادل‌، رسول‌ جعفريان‌، دكتر سروش‌ ،در فاز اول‌ حركتش‌، و... كه‌ به‌ طور كامل‌ اولويت‌ اول‌ فكريشان‌ آقاي‌ مطهري‌ است‌. همچنين‌ برخي‌ ديگر نيز هستند كه‌ ظاهراً دو اولويتي‌ هستند يعني‌ مي‌گويند ما هم‌ مطهري‌ را قبول‌ داريم‌ و هم‌ شريعتي‌ را مثل‌ مجاهدين‌ انقلاب‌ ، ولي‌ به‌ هر حال‌ هر كدام‌ از اين‌ افراد با سه‌ مصلحت‌ مواجه‌ هستند: يكي‌ مصلحت‌ مردم‌، جامعه‌، انقلاب‌، ايران‌، آزادي‌، عدالت‌ و... يعني‌ مفاهيمي‌ كه‌ در يك‌ برخورد ظاهري‌ خيلي‌ مباحث‌ ديني‌ نيستند. ديگري‌ مصلحت‌ اسلام‌، يعني‌ يك‌ نوع‌ دغدغه ی‌ دينداري‌ و دغدغه ی‌ خلوص‌ دين‌ كه‌ در آقاي‌ مطهري‌ زياد است‌. اما مثلاً در مهندس‌ بازرگان‌ يا شريعتي‌ يا سروش‌ فعلي‌ يا مثلاً مجتهد شبستري‌ اين‌ دغدغه‌ كه‌ خودشان‌ را متولي‌ دين‌ بدانند و يا اظهار كنند ما مي‌خواهيم‌ به‌ اسلام‌ خدمت‌ كنيم‌، آنچنان‌ برجسته‌ نيست، هر چند همه‌ اينها تعلق‌ خاطر ذهني‌ و قلبي‌ شديد به‌ مذهب‌ و اسلام‌ دارند اما دغدغه‌ عمده‌شان‌ يا آزادي‌ است‌ يا عدالت‌ يا معنويت‌ و... و دين‌ را هم‌ نه‌ "مذهب‌ هدفانه‌" بلكه‌ به‌ عنوان‌ "راه‌" براي‌ رسيدن‌ به‌ همين‌ اهداف‌ و دغدغه‌ها مي‌دانند. اما در آقاي‌ مطهري‌ رگه‌اي‌ بسيار قوي‌ از مذهب‌ هدفي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. البته‌ اين‌ سه‌ مصلحت‌ به‌ عنوان‌ سه‌ لايه‌ در افراد مي‌تواند جابجا شود. براي‌ يكي‌ مصلحت‌ آزادي‌ و عدالت‌ و...، بعد از مصلحت‌ مذهب‌ هدفانه‌ مطرح‌ باشد و براي‌ ديگري‌ برعكس‌. اما مصلحت‌ سوم‌ كه‌ بعد از انقلاب‌ بوجود آمد، مصلحت‌ "قدرت‌" است‌. قدرت‌ براساس‌ كاركردها و مناسباتش‌، الزاماتي‌ دارد و ممكن‌ است‌ در مواردي‌ از خود دين‌ هم‌ براي‌ قدرت‌ هزينه‌ شود و به‌ جاي‌ حكومت‌ ديني‌، دين‌ حكومتي‌ تجلي‌ پيدا كند. مثلاً يك‌ دوره‌ براساس‌ مصلحت‌ يا عملكرد قدرت‌، اقتصاد اسلامي‌ همه‌اش‌ دولتي‌ تلقي‌ شود، يك‌ دوره‌ همه‌اش‌ آزاد محسوب‌ شود و... يعني‌ هر طرف‌ چرخيديم‌، اسلام‌ همانطوري‌ تفسير شود كه‌ ما ايستاده‌ايم‌. اما آقاي‌ مطهري‌، چون‌ بعد از انقلاب‌ عمر طولاني‌ نكرد، در كادر مصلحت‌ سوم‌ آزمون‌ زيادي‌ پس‌ نداد تا در اين‌ وضعيت‌ نظريه‌ پردازي‌هاي‌ روشنتري‌ بكند. آقاي‌ مطهري‌ داراي‌ درونمايه‌ فكري‌ و شخصيتي‌ منطقي‌ و استدلالي‌ است‌. اما آيا در عملكرد اجتماعي‌اش‌ اين‌ درونمايه‌ مي‌چربيد يا آن‌ گرايش‌ مذهب‌ هدفي‌اش‌؟ آيا گرايشي‌ كه‌ هميشه‌ خواهان‌ مرزبندي‌ با روشنفكرها بود و دغدغه‌اش‌ روي‌ التقاط‌ و انحراف كه‌ نمونه‌ها و كدهايش‌ را خوانديم، غلبه‌ مي‌يافت‌ يا آن‌ مخالفتهاي‌ با خشك‌سري‌ و افراط‌ و خوارج‌گري‌؟



*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.