با آرزوی سلامت و عافیت برای مهندس عزت الله سحابی
امروز سحر خواب سحابی را دیدم، در همان اتاق ICU و روی همان تختی که دهها سیم و لوله و دستگاه به بینی و دهان و شکم و دست و بازو و ... او وصل است. در خوابِ من، بانویی میانسال با پیراهنی سبز، بر بالای سرش، سمت راست، انگاری روی لبه تختاش نشسته بود. بانویی آرام و بردبار با موهای کوتاه مشکی که طرح چهرهاش کاملاً در ذهنم نمانده است.
من، خلاف جهتی که دو روز پیش، از آنجا مهندس را در اتاق ICU دیده بودم و از پائین تخت بود، این بار از بالای سر و با فاصلهای حدود یکی دو متر در حالیکه دری شیشهای حائل میان من و او و آن بانوی سبزپوشِ بالای سرش بود، ایستاده بودم و به او مینگریستم. در سوی چپ من، گویی جمعیت زیادی ایستاده بود، چیزی شبیه همان ازدحامی که چند روی پیش در طبقه دوم بیمارستان در بخش ICU حضور داشت. از پشت شیشه مهندس را نگاه میکردم، با همان سر باندِسفید پیچیده، روی همان تخت. اما از سیم و لوله و دستگاهها خبری نبود. من، همانند دیدارهای پیشینام از او در اتاق ICU به چهرهاش، اما این بار از بالا که بهتر هم دیده میشد، نگاه میکردم. ناگهان دیدم پلکهایش حرکت میکند و چشمهایش نیمه باز شد. لبهایش حرکت میکرد. انگاری چیزی میگفت. سرش به اندازه بیست سی سانتی از روی بالش بلند شد.
بیاختیار فریادم: سحابی به هوش آمد...
به یاد نمیآورم آیا کسی شنید یا نه؟ گرچه احساس کردم دو سه شبح سفیدپوش مانند پزشکان از پایین تخت بهسوی او میآیند. نگاهم را دوباره به روی سحابی گرداندم. دیدم ناگهان، سرش افتاد بر روی زانو و دامن آن بانوی سبزپوش که سمت راست بالای سرش نشسته بود! از خواب پریدم.
قلبم به شدت در قفسه سینه میکوفت. آواز پرندهای که هر روز سحر روی درخت حیاط خانهمان با نجوایی بسیار آرام و کوتاه میخواند به گوشم رسید. یادم آمد، لحظۀ «فلق» است. این پرنده که سالهاست، درست در همین لحظههایِ جایگزینی سیاهی شب به سپیدی روز، لحظهای که نه شب است و نه روز، اما خوب که دقت میکنی میبینی هم شب است و هم روز، هم سیاهی شب را میبینی و هم سپیدی سحر را... همان لحظهای که، رندی گفته بود، شب وُ روز وَ تاریکی وُ سپیدی یکدیگر را دیدار میکنند، در آغوش میگیرند و آنگاه با بوسهای، هریک به سوی سرنوشت خویش میروند: شب به محاق وُ روز به روشنایی! روی همین درخت و پشت اتاق من میخواند.
میگویند درست هنگام هماغوشی این دو - تاریکی وُ سپیدی - هرکس هر آرزویی داشته باشد و درخواست کند اجابت میشود. میگویند خداوند در این لحظۀ بسکوتاهِ هماغوشی این دو، آنقدر مشعوف و مسرور است و غرق لذت، که هرکه هرچه از او بخواهد اجابت میکند.
من، گرچه نه هرروز اما بیشتر اوقات، با «ئووِرتور» سمفونی آواز این پرندۀ سحرگاهی از خواب بیدار میشوم، اما، هیچگاه مزاحم خدا نشده و چیزی از او نخواستهام. دوست ندارم لذت سرورانگیز شادمانی خداوندگار از وصلت و هماغوشی این دو را، بگسلم. من هم دوست دارم این سرود سحرگاهی را بشنوم و با خدا در لذتبردناش از این هماغوشیِ سیاهی شب و سپیدی سحر، شریک باشم.
هرگز، اما، نتوانستهام این پرنده کوچک را در حالی که آواز آراماش را کمکم رساتر و رساتر میکند، در لابهلای انبوه شاخ و برگهای درختان حیاط خانهمان پیدا کنم. آنگونه میخواند که میپنداری با معشوق خویش نجوا ئارد، گفتوگو میکند، پرسش و پاسخ میکنند... حس و حال غریبی در آوایش نهفته است، آنسان که همۀ بندبند آدمی را میلرزاند. شاید نماز صبحگاهیاش را میگذارد!
چه میدانیم ما؟ مگر نه ما، تا این مقطعِ تاریخ بیش از چهار درصد از مغزمان را بیشتر نتوانستهایم به کار بگیریم؟ چهقدر میدانیم بیش از آنچه علم به ما ارایه داده است؟ نه مگر اینکه باید خود بیافرینیم قصۀ زیبای سرود سحرگاهی/صبحگاهی این پرندۀ کوچک را که تنها چند دقیقه و آن هم در بزم هماغوشی تاریک و روشنایی سرودی کوتاه با آوای دلنشیناش میسراید!
آری چه میدانیم ما؟ از کجا که تسبیحگوی «حق» نباشد، در چنین لحظهای که حضور سرشار خدا همه جا گسترده است و میخواهد تاریکی را بزداید و نور را بیفشاند، او هم دوست میدارد بانگ اذان خویش بسراید!
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

.jpg)



