پنج‌شنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۱ -
- 24 May 2012
03 رجب 1433 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۰۰ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
خواب سحابی
می‎گویند درست هنگام هماغوشی این دو - تاریکی وُ سپیدی - هرکس هر آرزویی داشته باشد و درخواست کند اجابت می‎شود.

با آرزوی سلامت و عافیت برای مهندس عزت الله سحابی

 

 

امروز سحر خواب سحابی را دیدم، در همان اتاق ICU و روی همان تختی که ده‎ها سیم و لوله و دستگاه به بینی و دهان و شکم و دست و بازو و ... او وصل است. در خوابِ من، بانویی میان‎سال با پیراهنی سبز، بر بالای سرش، سمت راست، انگاری روی لبه تخت‎اش نشسته بود. بانویی آرام و بردبار با موهای کوتاه مشکی که طرح چهره‎اش کاملاً در ذهنم نمانده است.

من، خلاف جهتی که دو روز پیش، از آن‎جا مهندس را در اتاق ICU دیده بودم و از پائین تخت بود، این بار از بالای سر و با فاصله‎ای حدود یکی دو متر در حالی‎که دری شیشه‎ای حائل میان من و او و آن بانوی سبزپوشِ بالای سرش بود، ایستاده بودم و به او می‎نگریستم. در سوی چپ من، گویی جمعیت زیادی ایستاده بود، چیزی شبیه همان ازدحامی که چند روی پیش در طبقه دوم بیمارستان در بخش ICU حضور داشت. از پشت شیشه مهندس را نگاه می‎کردم، با همان سر باندِسفید پیچیده، روی همان تخت. اما از سیم و لوله و دستگاه‎ها خبری نبود. من، همانند دیدارهای پیشین‎ام از او در اتاق ICU به چهره‎اش، اما این بار از بالا که بهتر هم دیده می‎شد، نگاه می‎کردم. ناگهان دیدم پلک‎هایش حرکت می‎کند و چشم‎هایش نیمه باز شد. لب‎هایش حرکت می‎کرد. انگاری چیزی می‎گفت. سرش به اندازه بیست سی سانتی از روی بالش بلند شد.
بی‎اختیار فریادم: سحابی به هوش آمد...


به یاد نمی‎آورم آیا کسی شنید یا نه؟ گرچه احساس کردم دو سه شبح سفیدپوش مانند پزشکان از پایین تخت به‎سوی او می‎آیند. نگاهم را دوباره به روی سحابی گرداندم. دیدم ناگهان، سرش افتاد بر روی زانو و دامن آن بانوی سبزپوش که سمت راست بالای سرش نشسته بود! از خواب پریدم.


قلبم به شدت در قفسه سینه می‎کوفت. آواز پرنده‎ای که هر روز سحر روی درخت حیاط خانه‎مان با نجوایی بسیار آرام و کوتاه می‎خواند به گوشم رسید. یادم آمد، لحظۀ «فلق» است. این پرنده که سال‎هاست، درست در همین لحظه‎هایِ جایگزینی سیاهی شب به سپیدی روز، لحظه‎ای که نه شب است و نه روز، اما خوب که دقت می‎کنی می‎بینی هم شب است و هم روز، هم سیاهی شب را می‎بینی و هم سپیدی سحر را... همان لحظه‎ای که، رندی گفته بود، شب وُ روز وَ تاریکی وُ سپیدی یکدیگر را دیدار می‎کنند، در آغوش می‎گیرند و آن‎گاه با بوسه‎ای، هریک به سوی سرنوشت خویش می‎روند: شب به محاق وُ روز به روشنایی! روی همین درخت و پشت اتاق من می‎خواند.


می‎گویند درست هنگام هماغوشی این دو - تاریکی وُ سپیدی - هرکس هر آرزویی داشته باشد و درخواست کند اجابت می‎شود. می‎گویند خداوند در این لحظۀ بس‎کوتاهِ هماغوشی این دو، آنقدر مشعوف و مسرور است و غرق لذت، که هرکه هرچه از او بخواهد اجابت می‎کند.


من، گرچه نه هرروز اما بیشتر اوقات، با «ئووِرتور» سمفونی آواز این پرندۀ سحرگاهی از خواب بیدار می‎شوم‎، اما، هیچ‎گاه مزاحم خدا نشده و چیزی از او نخواسته‎ام. دوست ندارم لذت سرورانگیز شادمانی خداوندگار از وصلت و هماغوشی این دو را، بگسلم. من هم دوست دارم این سرود سحرگاهی را بشنوم و با خدا در لذت‎بردن‎اش از این هماغوشیِ سیاهی شب و سپیدی سحر، شریک باشم.


هرگز، اما، نتوانسته‎ام این پرنده کوچک را در حالی که آواز آرام‎اش را کم‎کم رساتر و رساتر می‎کند، در لابه‎لای انبوه شاخ و برگ‎های درختان حیاط خانه‎مان پیدا کنم. آن‎گونه می‎خواند که می‎پنداری با معشوق‎ خویش نجوا ئارد، گفت‎وگو می‎کند، پرسش و پاسخ می‎کنند... حس و حال غریبی در آوایش نهفته است، آن‎سان که همۀ بندبند آدمی را می‎لرزاند. شاید نماز صبح‎گاهی‎اش را می‎گذارد!


چه می‎دانیم ما؟ مگر نه ما، تا این مقطعِ تاریخ بیش از چهار درصد از مغزمان را بیشتر نتوانسته‎ایم به کار بگیریم؟ چه‎قدر می‎دانیم بیش از آن‎چه علم به ما ارایه داده است؟ نه مگر این‎که باید خود بیافرینیم قصۀ زیبای سرود سحرگاهی/صبح‎گاهی این پرندۀ کوچک را که تنها چند دقیقه و آن هم در بزم هماغوشی تاریک و روشنایی سرودی کوتاه با آوای دل‎نشین‎اش می‎سراید!


آری چه‎ می‎دانیم ما؟ از کجا که تسبیح‎گوی «حق» نباشد، در چنین لحظه‎ای که حضور سرشار خدا همه جا گسترده است و می‎خواهد تاریکی را بزداید و نور را بیفشاند، او هم دوست می‎دارد بانگ اذان خویش بسراید!

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :

ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.

نظرات