یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸ -
- 08 Dec 2019
10 ربيع الثاني 1441 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
نگاهی متفاوت به «گفتمان شریعتی»
شريعتي، با ممزوج‌كردن عرفان مومنانه با عرفان عاشقانه، توانست هم فردسازي كند و هم جامعه سازي.

 

 
بهرغم آنانیکه شریعتی را تا حد «ایدئولوگ»بودن، که محترمانهتر و دوستوارانهتر از دیگرانیست که او را به بسیاری خصلتهایِ برگرفته از ذهنیت متصلب و متعصبشان، که برچسب روشنفکری نیز به آن افزودهاند متهم کردهاند، دیدگاههای «شریعتی» را میتوان بهعنوان «گفتمان»، با همان مفهوم و معنای: «پرداختن مفصل و جزءبه‌جزء یک موضوع، در قالب نوشتن یا گفتن [...] به بیانی دیگر، به‌کاربردن زبان در گفتار و نوشتار، بهر پدیدآوردن معنا و مفهوم» (ویکیپدیا) پذیرفت. دیدگاههایی که خالی از تصّلب اندیشه و تهی از تعصّب باورمندیهای نابخردانه و از همه مهمتر «گفتمانی» پویا و همزمانیست.
 
منبر این باورم که شریعتی، با شخصیت و فردانیت چند بُعدی، ویژۀ و استثنایی انسانیِ کاملاً منحصر به فردی که داشت، به میزانی از رشد و آگاهی فردی رسیده بود که رسالتی جدی در رابطه با بازخوانی مفاهیمی که در جامعۀ ایران شیعی ما از مفهوم و کارکرد پویا (Dynamic) به کارکردی ایستا (Static)تبدیل شده بودند؛ (به نقل از خودش پویندگی و حرکت (Movement) را که به نهاد یا (Institution) تبدیل شده بود) ساختارزدایی کند تا بتواند پوستینی را که وارونه پوشیده شده (یا پوشانده شده) است در قالب «گفتمان»ی نو و روزآمد قابل درک و فهم کند.
 
بنابراین، برای ورود به تبیین و تفسیر و تاویل «گفتمان شریعتی» میبایست هم «شخصیت و فردانیت» شریعتی را و هم «شرایط تاریخی، جغرافیایی» دورانی که او در آن میزیست شناخت و لحاظ کرد. بیشک هیچ اندیشه، تئوری، نظریه، باور و... بیشناختِ بیانکننده و شرایط او  (آنچه شریعتی خود، آن را «جغرافیای حرف» مینامد)، بیطرفانه تلقی نمیشود. در عینحال هرنوع تفسیر و تاویل علمی و منطقی از این گفتمان تا آنجا که خالی از غرض و مرض باشد قابل احترام و چالش است. با توجه به اینکه شیفتگی و ضد شیفتگی نیز ارزش نقد، بررسی، تفسیر و تاویل این گفتمان را فرو میکاهد.
 
از آنجا که انسان خود را اشرف مخلوقات و در حقيقت مركز جهان مي‌داند و جزيي كوچك و نمونه از كلي بزرگ كه هستي است، شريعتي بر اين باور است كه انسان خداگونه‌اي‌ست در تبعيد كه برای «شدن» و رفتن به سوي وضعيت «انساني»‌اش با اشعار و آگاهي‌يي كه طبيعت، بالقوه در اختيارش نهاده‌است خودش، خودش را مي‌آفريند. با توجه به پويا (ديناميك) بودن و نونو شدن هستي و جهان، انسان و انديشۀ انسان نيز هميشه در حال شكل‌گيری و نوشدن از هستي و جهان و انسان، يعني خودش است. از اینروست که انسان در خويشتن‌شناسی و خويشتن‌سازی خویش هر لحظه، نونو مي‌شود. اصيل‌ترين، مهم‌ترين، اولين و آخرين دغدغه و بهانۀ شریعتی خود «انسان» است و روند شدن و صيرورت او. بنابراین آن‌چه شريعتي در عمر كوتاه چهل و چهارساله‌اش خوانده، نوشته، گفته و انديشيده و تجربه و تجزيه تحليل كرده بر حول محور خداگونگی انسان و «شدنِ» او بوده است.
 
در گفتمان شریعتی هدف روشناييدادن به مسيریست که شدن انسان را رقم میزند، همان هدفي كه همۀ پيامبران در سرداشتند و در اين روند، همان‌گونه كه خود باورمند بود، هيچ انساني را تافته‌اي جدا بافته در هستي و طبيعت نمي‌ديد و نمي‌دانست و هركس را در حد شدن‌اش مي‌ستود. شریعتی، خود محصولِ همان چهار زندانِ خويشتن‌خويش، جامعۀ خويش، تاريخ خويش، و طبيعت خویش بود که عقیده داشت به دليل هبوط آدم از بهشت ناآگاهي جبري به بهشتِ آگاهي اختياري، انسان را در حصار خود گرفته‌ است و بر این باور بود که براي ورود به مسیر شدن انساني و براي تسهيل صعود به این مرحله و عبور از حصارهاي دودگرفته و فسيل‌شده و بستۀ این مقولات، ساختارزدايي از آنها را گریزناپذیر میدانست.       
 
شريعتي يك اومانيست است كه به انسان به عنوان يك سوژۀ خودبنياد و خودآفرين باورمند است. همانگونه که خانم ژوليا كريستِوا فيلسوف فرانسوی، انسان را سوژه‌ای سخن‌گو میداند شریعتی نیز بر این باور است که انسان، به عنوان یک «سوژه» مي‌تواند و بايد خود، سرنوشت خود را رقم زند. شریعتی در توازي با اين نگاه اومانيستی به انسان، نگاهی قدسی هم دارد، زيرا انسان را با طبيعت و معنای كل جهان و هستی، که هرکس به نامی میخوانَدَش: خدا، الله، الوهیم، اهورامزدا، god، ،Dieu نیروانا، زئوس و ... هم‌ذات و برانگارۀ او می‌پندارد. بدینجهت او به سوي خويش‌شناسي [عرفان]، جامعه‌شناسي [اجتماعيات] و تاريخ‌ شناسي اسطوره‌اي/ ديني [آزادي] رو مي‌كند و اين سه مقوله را كه سه ضلع مثلث يك واحد کُل هستند با هم ربط مي‌دهد تا بتواند با شناخت اين سه، معناي هستي را بشناسد و بشناساند. اين سه مثلث و يا سه بُعد عرفان، برابري، آزادي، كه انسانِ خداگونه را مي‌سازند در سه مقولۀ پندار و گفتار و كردار خود را مي‌نمايانند. در واحد يگانۀ «انسان»، هنگامیکه اين سه بُعد با هم درآمیزند، انسان از تعادل روان‌شناختیِ منطقي/ حسي برخوردار میشود و فردانيت انسانی در او نمود آشكار پیدا میکند.
 
شريعتي، از نوادر انسان‌هاييست كه اين سه مقولۀ پندار و گفتار و كردار در درونۀ او با هم درآمیختهاند. بنابراين چنين افرادي، هيچ مصلحت و منفعتي را قرباني اين انطباق و برابري، كه «حقيقت» وجوديشان را ساخته است نمي‌كند. آن‌چه جادوي انديشه و كلام و رفتار در او تلقي مي‌شود، بي‌شك از اين هم‌آميزي و انطباق سرچشمه مي‌گيرد؛ هم‌آميزي و انطباقي كه در درونۀ انساني او با نماد يگانگي عقل و اشراق، (نماد نيرويهای «انیمایی» یا زن/مادرانه و «انیموسی» یا مردانه) به‌هم بيخته‌اند. آن‌چه، نه تنها در شريعتي، بلكه در همۀ انساني‌هاي رو به تكامل از نظر ما نوعي پارادوكس تلقي مي‌شود، به‌كارگيري نسبي اين دو نيروی عقل و اشراق است كه آنان را از مطلق‌بودن، مطلقاندیشی، يك‌سونگري، تك‌صدايي و... میرهاند و به شخصيت‌هايي نسبی، متعادل، پلوراليستي، تکثرگرا و... تبدیل میکند. پروانۀ عقل و عشق در مهراوۀ درونۀ شریعتی، در زير سقف وجودی او آن‌چنان به‌هم بيخته‌بودند وخانه داشتند كه او هميشه سوار بر هردو بال پرواز مي‌كرد. شايد از اين‌رو بود كه در يك‌جا، هم بود و هم نبود...
 
اما، تفاوت اومانيسمِ دينی شريعتی با اومانيسم غربی در اين است كه اومانيسمِ دينی شريعتی انسان را در جهان تنها و سرگردان نمی‌بيند و به‌وجود حلقۀ اتصالی ميان انسان و ساحتِ قدسی، يعنی خدا، قايل است. نگاه تجميع‌گرايانۀ موحدانۀِ شريعتی به انسان نگاهي خداگونه است. او انسان را دارای ارزشی قدسی، همراه با ارزش و وجهی اگزيستانسياليستی و گيتيانه و دنيوی میداند و بينش و نگاهِ جامع‌گرای قدسی/ دنيوی يا آسمانی/ زمينیِ واحد به انسان دارد. بهزعم شریعتی انسان علاوه بر قوۀ تعقل و انديشيدن و باورمندبودن، يعنی ايمان‌داشتن، از قوۀ درونیِ سيالِ اشراقی و غيبی نيز بهرهمند است. از اینروست که شریعتی انسان را برآيندِ دیالکتیکی سائق و رانش مجموعۀ اين دو قوه و نیرو میداند.
 
حالا، با اين نگاه به انسانی كه قدسی/ دنيوی و يا آسمانی/ زمينی است، میخواهيم وضيعت و جايگاه اجتماعی/ سياسی/ اقتصادی/ فرهنگی/ و...و... او را با توجه به شرايط امروز یعنی شرايط زمانی (=diachronic/ مكانی (= synchronic) بررسی و بازسازی كنيم. اين دو شرطِ زمانی و مكانی بسيار مهم است. ما در شرق زندگی می‌كنيم و در دوران تاريخی ويژۀ خودمان، با فرهنگها، آئینها، باورها، تابوها، تعصبها و بسیاری دیگر ویژگیهای جغرافیایی (بومی) و تاریخی (سنتگرایی و تابویی)ی خود. همين ويژگیها موجب می‌شود تا ما، با انسان‌هايی كه در غرب و در زيرمجموعه عقلانيت مدرن مذكر زندگی می‌كنند و با آن عقلانيت مدرن و ويژگی‌های‌ تاريخی/ جغرافیایی خودشان هنوز هم سرگردان‌اند، تفاوت داشته باشیم. «بازگشت به خويش» شريعتي، اینجاست که معناي قدسی/ دنيوی و یا آسمانی/ زمینی خود را، در ساختِ هستی‌ شناسی انسانِ دينی، پيدا مي‌كند.
 
من بر این باورم که پروژۀ فكري/ فرهنگي شریعتی كه امروز بيش از هر زمان ديگري بايد به آن پرداخت، «انسان» است. زيرا اصل بنيادين انديشه و ايمان او «هستيشناسي محوری انسانِ دينی» است در ساحت تجميع قدسی/ دنيوی و يا آسمانی/ زمينی آن. (نمیگویم هستی‌‌شناسی محوریِ دينیِ ‌انسان، چون باورمندم و اینگونه میفهمم که دين، در نگاه شريعتی، برای انسان است و نه انسان برای دين).
 
اينك ما با دو پرسش روبرو هستيم: كدام انسان؟ كدام دين؟
مسئلۀ عمده، پاسخ به اين دو پرسش است تا پس از يافتنِ آن بتوانيم وضعيت انسانِ دينی تعريف‌شده شريعتی را با توجه به داده‌های هم‌زمانیِ انديشه و بينش و نگاه او، بفهمیم:
«كدام انسانِ» شریعتی را منانسانِ عقلی/ اشراقی؛ يعنی انسان زمينی/ آسمانی و يا دنيوی/ قدسی میدانم و «كدام دينِ» شریعتی را نیز،دين دنيا و زندگي، دينِ ايمان و عشق؛ يعنی دين زمينی/ آسمانی و يا دين دنيوی/ قدسی میفهم.بنابراین شريعتي را نمیتوان در پارادايم‌هاي از پيش‌ تعيين‌شده‌اي كه ذهن فلسفي، ادبي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، اخلاقي، ديني، اسطوره‌اي، انديشيدگي/ ايماني عقلانیت یک بُعدی مدرنیته تعريف كرد. انسان و دين در نگاه شريعتی هم اين‌جهانی و هم آن‌جهانی (جهان غيب) مفهوم می‌شود، زيرا در زيرساخت انديشۀ شريعتی اين دو در يك نگرش، بينش، باور، ايمان و ارزشِ يك‌پارچه و توحيد‌گرايانه معنا می‌شوند. شريعتی، اين بينش توحيدی و يك‌پارچه انگارانه را در نسبت انسان با طبيعت نيز معنا می‌كند و انسان را بخشی از طبيعت و پيوسته به آن و از آن می‌داند.
 
با اين زيرساخت انديشواری، شريعتی دغدغۀ انسان را «شدنِ مُدام» می‌داند و ابزار اين صيرورت را، كه رو به سوی معنای كل‌ هستي و جهان يعنی خدا دارد، چيزی جز «عمل»، برای رسیدن به «آگاهی و ايمانِ انسانی»، كه نمود عينی‌اش حضور فعال و گستردۀ در طبیعت و بهره‌وری از همه امكاناتیست كه طبيعت در اختيارش نهاده است، نمیداند: «لیس للانسان الا ما سعی». شريعتی براين باور است كه انسان برای رسيدن به آن درونۀ قدسی خود و برای دستیابی به «مِهراوۀ» خویش، یعنی آن‌چهكه او را به كل هستی پيوند میدهد، میبايست به «عمل» (کنشگری) بپردازد؛ عمل و كرداری همراه با انديشه و ايمان ‌و عشق‌ در اين جهان و به این جهان و همۀ پدیدههای آن. اين عمل‌گرايی در دیدگاه پراگماتیستیِ شريعتی، پیش از هر چیز با آگاهیبخشی و نونوسازیِ انديشۀ انسان آغاز می‌شود. آگاهی‌بخشی‌يی كه آغازگران آن پيامبران و ادامهدهندگان آن دانشمندان و عالِمان هستند. اين امر یعنی صیرورت، نونوشدن و به خویشاوندی رسیدن انسان با کل هستی و طبیعت، در روند حضور فيزيكی/ انديشه‌ایی عملِ توام با تئوری (=اندیشه) ثمربخش خواهد‌بود.
 
شريعتي انديشه و راهكار مطلق و ثابت و ازپيش تعيين‌شدهای نداشت، بلكه در طول زندگي، به همان صورت كه شكل مي‌گرفت، «مي‌شد» و تجربۀ اين شدن‌ها را با اين ذهنيت و انديشه، كه ناآگاهانه ولي در اثر آگاهي زيستي خود بدان دست يافته بود به انسان عصر خويش منتقل مي‌كرد، بي‌آن‌كه براي اين امر نقشۀ قبلي و از پيش تعيين‌شده‌اي داشته باشد. فراموش نکنیم بههمين دليل است که بهرغم بسیاری از منتقدان شریعتی، نهمي‌توان براي او «استراتژي» سیاسی تعريف كرد و نه میتوان او را در حد «ایدئولوگ»بودن تقلیل داد. حركت و روند ديالكتيكي و نير صيرورت شريعتي در مسيري بود كه نمي‌توان اندیشه و گفتمان او را محدود به مولفه‌ها و داده‌هاي صرفاً عقلاني دوران مدرنيته و مدرنیسم منتسب كرد.
 
شريعتی «ارزش»(valeur=value) را، انتخابی میداند که در مجموعۀ بينش توحيدی معنا می‌شود. بنابراین آن‌چه ما از آن به عنوان ارزش‌گذاری یا ارزشيابی نام می‌برم، ارزش‌گذاری‌ تحميلی از سوی نظام‌های تکجنسی، تکزبانی، تکساحتیِ و یکسویۀ اقتدارگرايانۀ محصول دوران مرد/ پدرسالاریست كه با معيارهاي صرفاً مادی و جنسی، تحميل پديده‌های همان نظام‌های اقتدارگرا می‌شود. مانند سفيد و سياه، بلند و كوتاه، دارا و ندار، زن و مرد و... كه، در بينش يك‌پارچه‌نگر توحيدانگارانه، اين ارزش‌ها عملاً منتقی هستند. زیرا در نگاه توحيدیِ يك‌پارچه به انسان دیگر جايی براي ارزش‌گذاریهای تفکیکگرایانه زن و مرد در طبيعت و در پی آن در جامعه وجود نمیتواند داشته باشد. گرچه در جهان قرن بيست و يكم و در دنيای ديجيتالی الكترونيك امروز ما با اين ارزشگذاریهای دوگانه در تقريبا اكثر قريب به اتفاق همه جوامع، به نسبت‌های متفاوت، روبه رو هستيم. بنابراین برای جامعههایی که «دین» با اصل بنیادین مولفههای توحید و عدالت، داعیۀ به یگانهرساندن (توحید) این ارزشگذاریهای دوگانه را داشته، اما خوانش مردمحورانۀ این دین درونیِ «دینباوران»اش شده، که هم هنوز در چنبرۀ این دوگانگی دست و پا میزند، میبایست با بازگشت دوباره به مولفههای همان «دین» و ارایه خوانش نو و روزآمد توحید و عدالت – دو اصل اولیه آن - از سوی زنان و مردان (تواماً) بتوان آنان را به حقوق عادلانۀ انسانیشان رهنمون شد. این کار میسر نخواهد شد مگر با بازخوانی و تفسیر و تاویل نوین «دین» و بازگرداندن اصول اولیه آن به انسانهایی که باورمندی به «دین» درونیشان شده است. از این روست که شریعتی، برای جامعههای دینباور، اصلاح «دین» و بازگرداندن مفاهیم «انسانوارانۀ» اولیۀ آن را، که در طول تاریخ (و به زعم من تاریخ مردمحور) دگرگون گشته و به قول علی پوستین خود را وارونه پوشیده یا پوشانیده شده است، ضروری میداند.
 
مسئله حقوق نابرابر و نا عادلانۀ انسانیِ بخش نامتوازن و نامتعادل جامعۀ انسانی ناشی از دوآليسمیست که به دوگانگیِ زن/ مرد، دارا/ ندار، استعمارگر/ استعمارشو، استكبار/ استضعاف و بالاخره جهان اول/ جهان دوم (يا سوم و يا شمال و جنوب) منجر شده است. نواندیشی دینی بايد بخش عظيمی از نيروها و تواناییهای خود را در راه آگاهی‌بخشی انسانها بهجهت نزديك‌كردن و بههم پیونددادن اين «یگانۀ» «دوگانهشده» به کار گیرد. دوگانهای، كه بی‌شك در آغاز، يك دوآليسم ديالكتيكی پويا و ديناميك و به‌هم‌پيوسته و سازنده مكمِل يك‌ديگر بوده است.
 
برای من، بهعنوان يك زن، كه با انديشه‌های شريعتی و با خود شريعتی از نزديك محشور بوده‌ام و نگاه يك‌پارچۀ توحيدگرانۀ او را در عمل و ايماناش ديده‌ام، جای شگفتیست که چرا هیچیک از منتقدین شریعتی به این اندیشۀ او که سراسر ایجاد هماهنگی و یکپارچگی میان همۀ انسانها که مهمتریناش بینش فراجنسیِ شریعتی به عدالت انسانیست نمیپردازند؟ برای شریعتی «انسان»، بی تمییزگذاری جنسی، نژادی، زبانی، ایمانی، دینی و... سوژهای آفرینشگر و خداگونه است که توانایی آفرینش و ساختن انسانی (هابیلی) خود را بالقوه داراست. از اینرو شریعتی «دین» را وسیله و چراغ راهی برای بالفعلساختن این بالقوه میداند تا هر آنکه «ارادۀ» ساختن خویش را دارد با کارگیری آن «مهراوۀ» درون خویش – آن دانۀ «ذر»، را آبیاری کرده و به فلاحت برساند: «قدافلح من زکاها و قدخاب من دساها».
 
شريعتي را، بي عنايت به بُعد عرفاني/ كويري‌اش شناختن و شناساندن نامهربانیست در حق او و انديشۀ پلوراليستي/ ديالكتيكي او. با يك نگاه به متنِ نوشته‌هاي او و لحاظ كردن زندگي فردي او، كه دقيقا آميخته با زندگي جمعياش بود و همچنین سير تكوين و شدن او كه گرچه آگاهانه و انتخاب خود او بوده است، آنسان كه هر انسانی محكوم به انتخاب است و هيچكس را در اين جهان گزيري از آن نیست زيرا زندگي و نحوۀ گذراندن آن همان انتخاب فرد است؛ مي‌توان دريافت كه شريعتي بيش و پيش از هر دانشي كه در طول زندگي‌اش چه آگاهانه فرا گرفته باشد و چه ناآگاهانه، در پي جستجوي «خويشتن خويش» بود و در روند اين جستجو دريافت كه بي‌حضور ديگر هم‌نوعان‌اش، يافتن خويشتن خويش معنا ندارد. اينگونه است که من توحید و بینش توحیدی را در شریعتی مي‌فهمم. بدیهیست منظور از بینش توحیدی، اندیشۀ و عمل توامان است. بهعبارتی دیگر آنچه زیرساخت باورمندی انسان است میبایست در عملگرایی و کنشگریِ توام با باورمندی به «خود و دیگران»، بروز و ظهور پیدا کند.
 
انسان برای زیستن، شدن و صیرورت به سویۀ خداگونگی خویش (=الی الله المصیر) باید در جهان و در جامعۀ خویش و با مردم خویش حضور داشته باشد .
شريعتي كه در آغاز در آسمان بود و ستارهچين شب‌هاي كوير، که اولين نوشته مكتوب خود شريعتي و نشان‌دهندۀ ارجاع خويش به خويش نیز هست، اما رهايي خويش از خاك و زمين را و رفتن به كوير و زيستنِ در آن، یافت تا گرچه به زعم خودش «در کویر هیچ نیست تا به چشم آید و تماشایی باشد»، اما بتواند از آسمان پرستاره كوير، به كاريزِ جان رجعت کند و در آن نقب زند. بنابراین، به جای تقليل و تنزل شریعتی، در حد دانش و آگاهی و ایمان خود، بهتر است همراه با او و با «گفتمان»اش رهسپار «کویر» شویم و کاریز جان را بشکافیم. شريعتي به جبر تاريخ باورمند بود. مي‌دانست كه فردا، فرداي بي‌تاريخ و بي‌جغرافيا؛ فرداي بي‌زمان و بي‌مكان از آنِ اوست و سهم او. او سهم خود را در خاك جستجو نمي‌كرد.
 
شريعتي فرزند فرازمانۀ پس از خويش بود. زمانه‌اي كه پاي چوبين عقلانيت مذكر مدرنيته و مدرنیسم در هم مي‌شكند و زمانهای در خواهد رسید که عقلانیتی فراجنسی بر آن حاکم خواهد شد. شريعتي فرزند زمانهاي بود كه اينك مادر روزگار آبستن آن زمانه است، زمانه‌اي كه ديگر انتظار به سر خواهد رسید و انسان معترضی که در انتظار حضور نيمه ديگر خويش بود، حضور او را نزدیک میبیند. شريعتي نيز سرگردانیِ غيبتِ حضور فعالِ نيمۀ انيمايي انسان را داشت. آن نيمه‌اي كه «و قدخاب من دساها» شده بود در حالي كه مي‌ديد نيمۀ ديگر تنها «قد افلح» مي‌شود بي آن‌كه «زكاها» شود. او با پيوند عشق و عقل به من و ما آموخت كه بايد «وقدخاب من دساها» را از زمين جان بيرون كشيد و به فلاح رساند. يعنی اندیشۀ «انسان» را که تجمیع اندیشه و حضور زن و مرد باهم معنا میشد گستراند تا آن‌گاه هر دو به «قدافلح من زکاها» دست یابند تا هم توحید معنا پیدا کند و هم عدالت، که هر دو اصل بنیادین «دین»اند.
 
شريعتي، در هر دو سرزمين «شناخت مومنانه كه به معبود (خدا) تعلق دارد و نيز شناخت عاشقانه كه به معشوق»، (تعبیر زیبا از «امیر رضایی»ست) به دليل خروج از دنياي مدرنيته و رهايي از سلطۀ عقلانيت مذكر و ورود به حوزۀ مادينۀ عشق و پل ارتباطي كه بين اين دو ساخته و بنا كرده بود يك گام از دیگر نواندیشان دینی پیش از خود جلوتر گذاشت. از همينروست كه او، هم ابوذر را مي‌فهميد و هم سلمان را مي‌شناخت. نه مگر اين هردو با هم بيگانه بودند و اگر یکی از ديگري چيزي مي دانست كافر مي‌شد؟
 
انديشه شريعتي، با مزدوج‌كردن عرفان مومنانه با عرفان عاشقانه و ممزوج‌كردن اين هر دو توانست هم فردسازي كند و هم جامعه سازي.
 
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.
 
   
 
ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.