
مهندس سحابي، روز دهم ارديبهشت 1390، در پي عمل جراحي استخوان ران، در اثر خونريزي مغزي، به اغما فرو رفت . کنشگر دیرپای آزادی و استقلال در سحرگاه دهم خرداد 1390، در بيمارستان مدرس تهران، دعوت معبود خويش را لبيک گفت و به رحمت ايزدي پيوست. او با انبوه دغدغههايش در مورد ايران و ايرانيان، با ياران و دوستدارانش براي هميشه وداع نمود و به ياران و عزيزانش در دنياي عقبي ملحق شد.
آنچه که در اين مدت، پشت در اتاق مراقبتهاي ويژه، در راهروها و صحن بيمارستان و در خارج بيمارستان، بر ياران، بستگان و خانواده سحابي گذشت تا سرانجام منجر به کشته شدن هاله سحابي که نور چشم پدر و مادرش، عزير برادر، پارهي تن همسر و فرزندانش بود،گرديد، به حق، در خور گفتن و شنيدن است . نه به عنوان درد دل و به سوگ نشستن، که به قصد ماندن در ماندگاري تاريخ و در آخر، طرح اين سؤال که: چرا؟ هر چند پاسخي براي آن نشنويم.
يک ماه در بيمارستان (10 ارديبهشت تا 10 خرداد 1390)
بخشي از اين يک ماه در بيمارستان پارسيان و بخشي ديگر در بيمارستان مدرس تهران گذشت. در بيمارستان مدرس، مقررات بيمارستاني جدي و شديد بود و تسهيلاتي که در پارسيان وجود داشت در مدرس ديده نميشد. بنا بر گفته و اظهارات کارمندان اداري و گروه پرستاري بيمارستان مدرس، بخش عمده ي اين سختگيري ها به علت فشار مقامات امنيتي،بودکه اختصاصا"در مورد عيادت کنندگان مهندس سحابي،بر مديريت و انتظامات بيمارستان وارد مي شد. با وجود این، افراد خانواده و نزديکان بيمار از الطاف موردي انتظامات بيمارستان و مسئولين اتاق مراقبتهاي ويژه، کم و بيش برخوردار بودند. چنانچه، هاله خانم مجاز بود هر روز صبح، ساعتي را کنار تخت پدرش بماند و هرگاه زري خانم به عيادت ميآمدند، معمولا اجازه ورود مييافتند. خواهران (زهره خانم و دره خانم) که بيش از سايرين در بيمارستان حضور پيدا ميکردند، بيشتر هم شانس ملاقات داشتند. حامد و آقاي توکلي، غالب اوقات در پي کارهاي اداري، بيمه، امور بانکي و مالي و غيره بودند. آقايان حامد و بهرام سحابي، خيلي زياد و گاهي هم مريم خانم سحابي و خانم لاله جنگي براي دادن پلاکت خون به مرکز .... ميرفتند. اين کار تا آخرين روز حيات مهندس سحابي ادامه داشت.
فريدون سحابي نقل ميکند در اين ايام هر بار به بالين برادرم ميرفتم، احساس ميکردم که تاب و تحمل ديدن او را، روي تخت اتاق مراقبتهاي ويژه و آن هم در حال کما، ندارم. زيرا عزتالله سحابي براي من فقط برادر بزرگتر نبود، که: الگوي مقاومت و پايمردي و ايمان در حد کمال يک انسان بود و در صحنههاي عمل نمونه اي از تقوي و صداقت بود. او به حق براي من معلمي عزيز و والامقام بود که بيش از يک برادر و يک معلم در جسم و قلبم جاي داشت.
انتقال به اتاق مراقبتهاي ويژه
قبل و بعد از عمل جراحي مغز، دکتر طباطبايي، جراح مغز و اعصاب در بيمارستان پارسيان به همسر و برادرش (زري خانم و فريدون) توضيح داد که آسيب ديدگي مغز شديد است و احتمال بازگشت و فعال شدن مجدد آن کمتر از 5 درصد است. اين اظهار نظر بود که همه را عميقا به فکر فرو برد. فکر از دست دادن برادر و بزرگ خانواده سحابي، نه باور کردني بود و نه تحمل کردني. اما چارهاي جز پذيرفتن "واقعيت تلخ" وجود نداشت.
مهندس سحابي از قبل، در مورد علاقهاش به دفن در قبرستان "بهشت فاطمه گلندوک" با ديگران از جمله مهندس سعيد سحابي صحبت کرده بود. آقا سعيد با جديت، اين کار را پي گرفت و سرانجام، محلي در قبرستان ياد شده تهيه کرد و خبرش را هم، زماني که مهندس سحابي هنوز هوشيار بود، به او داده بود.
احضار و اخطار وزارت اطلاعات
چند روز بعد از عمل جراحي، در شرايطي که حال مهندس سحابي بحراني بود، وزارت اطلاعات، آقايان شامخي و حامد سحابي را، براي طرح "برخي سؤالات"، احضار کردند. طبق شرحي که اين عزيران دادند، سؤالات در مورد بحراني بودن حال مهندس سحابي و در صورت فوت، چگونگي برگزاري مراسم تشييع، خاکسپاري و جلسات ختم و بزرگداشت بود. پاسخ آنها هم به مقامات امنيتي بر اساس هم آهنگيهاي قبلي، انتقال به منزل در لواسان، تشييع در خيابانهاي اطراف، انتقال با آمبولانس از خيابان اصلي تا قبرستان، تدفين در قبرستان بهشت فاطمه گلندوک و برگزاري مراسم ختم در حسينيه ارشاد بود.
وزارت اطلاعات ظاهرا به طور کلي با اين برنامه مخالفتي نداشت. فقط، استفاده از حسينيه ارشاد را موکول به مذاکرات بيشتر کرده بودند. در جلسه دوم استفاده از سالن ارشاد را منتفي کردند و به جای آن مساجد نور يا حجتابن الحسن را پيشنهاد کردند. بعداز مدتي مشخص شد که تنها گزينه، مسجد حجتابن الحسن در خيابان سهروردي تهران است که براي برگزاري مراسم ختم، از نظر آقايان «بلا اشکال» مي باشد. گويا خودشان هم هماهنگيهايي با مديريت مسجد کرده بودند.
مرخصي هاله سحابي
مهندس سحابي، قبل از خونريزي مغزي و رفتن به کما، هرگاه دردش کمي آرام ميشد، سراغ هاله را ميگرفت. تو گويي، پدر دريافته بود، چه بسا، فرزندش ديگر هرگز نبيند. از آقاي شامخي، نتيجه پيگيريهايش را براي گرفتن مرخصي و آوردن هاله، سؤال ميکرد. ولي در آن "سمت خيابان" دريغ از ذرهاي انعطاف و انصاف که جز خشونت و اعمال قدرت به ارباب رجوع، در وجود و روانشان، چيزي يافت نميشود. اي بسا حضور هاله بر بالين پدر، زماني که هنوز هوشيار بود و چشمانش باز، تسلاي خاطري مييافت، اعصاب به هم ريختهاش آرم ميگرفت و مغزش از فعاليت نميافتاد. ولي تقدير و مشيت الهي چنين بود که "آن بشود که شد".
سرانجام با مرخصي هاله، با شرط و شروط زياد، موافقت شد و هاله آمد. اما دير آمد و پدرش ديگر هوشيار نبود و به کما رفته بود. با وجود اين همه و بيش از همه، مادر، فرزندان، همسر و برادرش، عليرغم حال بيمارشان در I.C.U، از ديدنش خوشحال شدند و اشک شوق ريختند و شکر خدا بجا آوردند که: "گر ز حکمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري".
از آن پس هاله بالين پدرش را جز به اجبار ترک نکرد.
ملاقات هاي مهندس سحالي، محدود شد. فقط يک ساعت، در روزهاي زوج براي همه. اما هاله اجازه يافت که در اوايل صبح هر روز يا بعد از ملاقات بعدازظهر، مدت کوتاهي در کنار پدرش باشد. در خارج از اين مواقع به امور ديگر مربوط به پدرش ميپرداخت. با دوستان و عيادتکنندگاني که از راههاي دور و شهرهاي ديگر ميآمدند صحبت و خوش و بش ميکرد. گاهي هم اگر ميتوانست با مادر و برادر و ساير افراد خانواده، همکاري و همفکري ميکرد.
اولین کسی که تسلیت گفت
فريدون سحابي می گوید: ساعت 6 صبح سهشنبه 10 خرداد، از اتاق مراقبتهاي ويژه بيمارستان مدرس، خبر فوت برادرم را اطلاع دادند. گويندهي خبر خانمي بود. شايد مسئول I.C.U يا پزشک کشيک که به علت شدت تأثر و بغض در گلو، جملاتش را نميتوانست تمام کند.
وی اولين کسي بود که فوت برادرم را تسليت گفت. بعد از کمي اطلاعرساني به نزديکان و دوستان، بلافاصله، عازم بيمارستان شدم. در صحن بيمارستان دوستان و ياران هميشگي مهندس از جمله آقايان عمراني، مدني، رحماني.... و چند نفر ديگر را ديدم. حامد هم رسيد. آقاي توکلي مثل هميشه در تب و تاب بود و نگران. تا ساعت 8 صبح تقريبا همه اخوان و خواهران با خانمها و فرزندانشان آمدند.
زري خانم از لواسان رسيد، بسيار نحيف و ناتوان بود. حامد او را در آغوش گرفت و روي نيمکت نشاند. مادرش را دلسوزانه تسلي ميداد. هاله هم آمد. با انبوه غم در چهرهاش.باصداي بلند و شمرده ميگفت: "ناراحت نباشيد،گريه نکنيد، بابام راحت شد." خدايا: تحمل اين غم را به همهي ما مرحمت کن. اين آيه به يادم رسيد:
و لنبلونکم بشي منالخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين. الذين اذا اصابتهم مصيبه، قالوا انا لله و انا اليه راجعون .
ساعت 8:30، آمبولانس از بهشت زهرا رسيد. ساعت 9 جنازه عزتالله سحابي را به خانوادهاش تحويل دادند و در آمبولانس گذاشتند. آمبولانس از در غربي بيمارستان خارج شد. شايد حامد و آقاي مدني هم همراهش رفتند. زري خانم و هاله و مرضيه خانم با اتومبيل آژانس به لواسان رفتند. همه اقوام و دوستان تا ساعت 9:30 از در شرقي بيمارستان متفرق شدند. من هم به اتفاق آقاي رحماني عازم لواسان شديم.
لواسان و شروط نیروهای امنیتی
مسير تهران ـ لواسان از گردنهي قوچک به پايين، با انبوه پليس و نيروهاي انتظامي حالت غير عادي داشت.در طول بلوار اصلي لواسان، اينجا و آنجا، خودروها و نفربرهاي پليس، پر از نيرو، در حالت "آمادهباش" بودند. همه چيز حکايت از غيرعادي بودن اوضاع داشت. در خيابان صحراي ناران و کوچه گلستان که منزل مهندس سحابي در آنجاست، انبوه نيروهاي پليس، لباس شخصيها (با نيمتنههاي مخصوص)، افراد اطلاعاتي، دوربين به دست ها و فيلمبرداران ثابت و سيار کوچه را به طور کامل پر کرده بودند و جاي ايستادن يا پارک کردن نبود.
بخش اعظم نيروها و افراد پليس در انتهاي کوچه و در کوچه شقايق، مستقر بودند. فرمانده پليس خود را در مأموريت استانداري تهران معرفي کرد. در حالي که آقاي تابش نماينده مجلس شوراي اسلامي که در بين مدعوين در داخل خانه بود ضمن تماس با استاندار تهران، علت اين برخورد و اجتماع پليس را جويا شد، استاندار تهران (آقاي تمدن)، از موضوع کاملا اظهار بياطلاعي کرد و طبعا دستوري هم در اين مورد صادر نکرده بود. در اين ميان، يکي از افراد امنيتي، آقايان شامخي، حامد و فريدون سحابي را به خارج از منزل خواند. در خارج از منزل یک نيروي انتظامي بدون لباس فرم و يک نفر ديگر (احتمالا فرمانده بسيج)، سؤالات خود را در مورد برنامه خانواده سحابي مطرح کردند. قاعدتا با توجه به مذاکرات قبلي، پاسخ مشخص بود.
انجام مراسم تشييع و تدفين در روز چهارشنبه 11 خرداد ماه 90، انجام مي شود. مراسم تغسيل، صبح زود در منزل صورت مي گيرد. بعد، تشييع روي دست تا خيابان پيام و بقيه مسير با آمبولانس تا قبرستان بهشت فاطمه گلندوک،انجام مي شود. نماز مقابل قبرستان در خيابان برگزار شده و سپس تدفين صورت خواهد گرفت. اين برنامه با توجه به موقعيتهاي محلي در لواسان و دور بودن از مراکز پرجمعيت شهري، قاعدتا بايد مورد قبول مقامات قرار ميگرفت. اما از آنجا که قرار چيز ديگري بود و بر بهانهگيري و اعمال نظرات خودشان استوار بود، مورد مخالفت قرار گرفت. اصرار آقايان بر انجام خاکسپاري در همان روز سهشنبه، 10 خرداد 90 بود، که اگر انجام نشود مديريت و نظارت امور از دست اداره اطلاعات خارج و بر عهده نيروي انتظامي و عوامل شوراي امنيت شهر، خواهد افتاد.
طرح و بيان اين موضوع، طي پنج جلسه 5/1 تا 2 ساعته با افراد مختلف و چهرههاي متفاوت، در خيابان، در منزل و در دفتر بخشداري لواسان، تکرار ميشد و سرانجام به تهديد شديد نيروهاي انتظامي کشيد. آخرين جلسه، ساعت 9 تا 5/10 شب در بخشداري با شرکت رئيس پليس انتظامي شمیرانات و معاونش (دو نفر سرهنگ) رئيس يا نماينده پليس امنيت و نيروهاي ضدشورش، خانواده سحابي (فريدون سحابي، حامد سحالي و آقاي شامخي) تشکيل شد و مقرر شد:
· مراسم تشييع فردا، چهارشنبه، رأس ساعت 7:00 صبح انجام شود. بنابراين براي مراسم تغسيل و تکفين وقت کافي بايد در نظر گرفته شود.
· تشييع تا سر کوچه گلستان و اگر شرايط مناسب باشد، ميتواند تا صحراي ناران هم ادامه يابد.
· نماز در هر کجا در مسير، مناسب بود، برگزار شود.
· کل مراسم تا ساعت 5/8 الي 9 صبح پايان يابد.
رئيس پليس هم که درجه سرهنگ تمامي داشت تأکيد کرد که فردا خودش و افرادش در تمام مسير حضور خواهند داشت.
مراسم تغسيل و تکفين
مراسم تغسيل حوالي ساعت 5:45 صبح چهارشنبه، 11 خرداد 90، با تدارکات و هماهنگيهاي قبلي، به همت و نظارت حاج آقا محمد محمدي اردهالي و دوستانشان، در گوشه شمالي منزل روي سکوي مقابل گلخانه، انجام شد. دوستان و عزيزان از راه ميرسيدند. سکوت توأم با احترامي بر مراسم حاکم بود. فقط قرآن کريم تلاوت ميشد و گاه به گاه هم، فاتحهاي به طور دسته جمعي قرائت ميگرديد.
دوستان زيادي از تهران و شهرستانها برا شرکت در اين مراسم، خود را به محل رسانده بودند. از جمله نمايندگان هيئتهاي علمي دانشگاه مفيد قم، نمايندگان مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم، آقاي عبدالله نوري و آقاي احمد منتظري به نمايندگي خانواده منتظري در مراسم حضور داشتند. از سوي ديگر تعداد زيادي مأموران امنيتي، نيروهاي انتظامي با لباس شخصي، از زواياي مختلف، کل مراسم و افراد را با دوربينهاي عکاسي و فيلمبرداري، زير نظر داشتند. به طوري که روي بام همسايه، هر بلندي که به داخل منزل اشراف و ديد داشت يک دستگاه فيلمبرداري يا يکنفر عکاس مشغول ضبط و ثبت مراسم بود.
افزون بر اين جاده تهران ـ لواسان، به ويژه از ورودي پل جاجرود به بعد، نيروهاي پليس مستقر و ايستگاههاي بازرسي، راه را بر مردم بسته بودند و به عده زيادي اجازهي ورودي به منطقه داده نشد.
در پايان مراسم آقايان شاه حسيني و مهندس ميثمي سخنان کوتاهي ايراد کردند و دعا بدرقه راه مهندس سحابي کردند. ساعت 7:10 جنازه براي حرکت آماده شد.
در اين هنگام از طرف مأمورين اطلاعات و فرمانده پليس امنيت که در منزل و بين جمعيت پراکنده بودند، عنوان شد به علت تأخير (فقط 10 دقيقه) برنامه تغيير کرده و نماز بايد در داخل منزل خوانده شود و مراسم تشييع روي دست هم، منتفي است و از مقابل منزل با آمبولانس انجام ميشود. بعد از توضيحات و گفتگو با دو نفر مأمور امنيتي (آقايان محمودي و فاطمي)، موافقت کردند که نماز در کوچه گلستان يا در خيابان صحراي ناران خوانده شود. به هر حال جنازه حرکت داده شد.
مقابل در فريدون سحابي طي يک اعلام عمومي، ضمن تشکر از همه، تقاضاي خانواده سحابي را از همه تشييعکنندگان، به آگاهي آنان رساند که مراسم را با آرامش انجام دهند. از هرگونه شعار سياسي خودداري شود و فقط به شعارهاي مذهبي بسنده کنيم. ضمنا از مأمورين امنيتي و نيروهاي انتظامي هم خواست که با مردم همکاري کنند تا مراسم مطابق برنامه انجام شود. وي اضافه کرد که جنازه را تا سر کوچه گستان روي دست ميبريم، اگر اجازه دادند، تا سر خيابان صحراي ناران ادامه ميدهيم، اگر نه، در هر کجا که ممکن باشد، خيابان صحراي ناران يا در خيابان کند عليا و سفلي، مقابل قبرستان بهشت فاطمه، نماز را برگزار ميکنيم.
تشييع پيکر مهندس سحابي تا کشته شدن هاله سحابي
رفتار تند و خشن نيروهاي انتظامي و لباس شخصي ها نسبت به انتقال جنازه به خارج از منزل به قدري شديد و با فشار و هول دادن همراه بود که از همان ابتدا مشخص شد که مأمورين قصد گرفتن جنازه و بردن آنرا دارند. چنانچه با وجود تدارک آمبولانس مخصوص از طرف خانواده، مأمورين انتظامي آمبولانس سياه رنگي به داخل کوچه گلستان آورده و آماده کرده بودند. به مجرد خروج تابوت از منزل، مقابل در ورودي در داخل کوچه، درگيري علني، حمله و برخورد فيزيکي مأموران انتظامي و لباس شخصها با کساني که تابوت را حمل ميکردند،آغاز شد. آمبولانس سياه رنگ جلو در آورده شد و براي گرفتن و انتقال تابوت به داخل آمبولانس خودشان، شروع به اقدامهاي تند و خشن کردند.
اين قصد مأمورين با مقاومت تشييع کنندگان و درگيري با آنها همراه بود. هاله سحابي که در جلو جمعيت بود از افراد نظامي شنيد که: "به سمت چپ نرويد". او هم در جواب گفت "قرار است به راست برويم" و با همراهانش به راه خود ادامه داد.
افراد زير تابوت که بيشترشان جوان بودند، با ضرب و شتم و هول دادنهاي شديد افراد و نيروهاي پليس و لباس شخصيها مواجه بودند. به طوري که اجبارا محل خود را ترک ميکردند و بلافاصله يکي از افراد لباس شخصي جايشان را ميگرفت. افزون بر ضرب و شتم، عده زيادي از جوانان دستگير شدند. در ميان مهاجمان، افسري با درجه سرهنگ دومي و مرد تنومند و بلند قامتي با صورت سيه چرده که ماسک سفيدي جلوي دهان داشت، بسيار مشخص بودند.
در همان چند دقيقه اول که فاصله تابوت با در منزل حدود 10 تا 15 متر بود بيش از 12 نفر توسط پليس امنيت دستگير و به جاي نامعلوم برده شدند. تشييعکنندگان پي در پي با صداي بلند لا اله الا الله ميگفتند. هاله سحابي در جلو تابوت، در حالي که چند شاخه گلايل سفيد و عکس پدرش را در دست داشت، با سه خانم ديگر، در حرکت بود. شايد فکر ميکرد: مهاجمين به احترام خانمها، کمي ملاحظه کنند و اينطور بيرحمانه براي گرفتن تابوت يورش نبرند. از ميان نيروهاي انتظامي، يک نفر جلو را گرفت و سد راه شد و عکسهايي را که دست هاله و همراهانش بود، با خشونت گرفت و آنها را مچاله کرد.
گلهاي در دست هاله به زمين ريختند و او با ناراحتي و بغض در گلو به مأمور گفت، عکس را بده، من دخترش هستم مأمور ديگري فرياد زد يک ماشين بياريد، اين را دستگيرش کنيد و بندازيد توش و ببريدش. هاله ميخواست عکس را پس بگيرد که مأمور عکس را پاره کرد. هاله با اعتراض و با صداي بغضآلود گفت اين عکس پدر من است. همراهان تصريح کردند که ايشان دختر مهندس سحابي است. اما مأمور، هنگامي که هاله به نزديکش رسيد، با وارد کردن ضربهاي، او را به عقب پرت کرد. هاله به يک قدم به عقب آمد و مکثي کرد. در اين هنگام دستي دراز شد و ضربه ديگري به هاله زد. هاله به ناگاه از حال رفت و نقش بر زمين شد. با زمين خوردن هاله، خانمها دره و مهين سحابي فرياد زدند "کمک، کمک".
فريدون سحابي نقل ميکند که من با شنيدن فرياد خانمها، به طرف خواهرم دره رفتم. ديدم اشاره به هاله ميکند که نقش بر زمين شده و يک خانم و آقا هم مشغول تنفس دادن به او هستند.
دکتر پيمان که در همان نزديکي بود، دستش را گرفتم و گفتم دکتر هر کاري ميتواني بکن و خودم به جمعيتي که تابوت را حمل ميکرد و شديدا تحت فشار بود و به سمت جلو هول داده ميشد، آمدم. فاصله اين جمعيت تا محلي که هاله بر زمين افتاده به 4 متر هم نميرسيد. من از برادرم سعيد کمک خواستم و دو نفري جمعيت را براي يک يا دو دقيقه متوقف کرديم. خوشبختانه در اين فاصله، آقاي بهرام سحابي، موفق شد که اتومبيلش را با دنده عقب نزديک هاله بياورد. وقتي به عقب برگشتم، اتومبيل بهرام را ديدم که به سرعت به محل رسيده بود. از اينکه تا حدودي خطر زير دست و پا رفتن هاله و افراد دور او، کم شده است، کمي آرامش يافتم و به کارم ادامه دادم.
آنچه که بر هاله و گروهي که درصدد نجاتش بودند و رفتاري که پليس، افراد لباس شخصي و پليس امنيت که مرتب دستورهاي زدن، گرفتن، بستن و بردن ميداد را، بهتر است از کلام شاهدان و ناظراني که رويدادها را بطور لحظه به لحظه ديدهاند، نقل کرد.
مشاهدات شاهدان عینی
شاهد این مراسم نقل می کند: وقتي رسيدم دم منزل آقاي مهندس سحابي، هاله در کنار در بود و کنار او ايستادم. او سمت چپ من بود و وقتي حرکت کرديم او سمت راست من قرار گرفت. خواستند ما و جنازه را به سمت چپ هدايت کنند. ما جلوتر از جنازه بوديم. از پشت سر فشار بود، جنازه 5-6 متر عقب تر از ما بود. ما هم فشار به جلو داشتيم، چند پليس جلو ما بودند که با فشار ما به دو طرف رفتند، عکس در دست داشتيم، هاله دست گل گلايل سفيد هم در دست داشت. چند متر جلوتر ابتدا عکس مرا گرفتند، چيزي نگفتم. عکس هاله را گرفتند، او به اعتراض دستش را دراز کرد که عکس را بگيرند، عکس را مچاله کردند. هاله دستش پشت يقهي نيروي انتظامي قرار گرفت. گويا هاله توان اعتراض نداشت. فردي که عکس را گرفت لباس روشن نيروي انتظامي به تن داشت.
در اين حال فردي که لباس تيرهي انتظامي داشت و در سمت چپ و شرق ما قرار ميگرفت و گويا فرمانده بود گفت: "بياندازيدش توي ماشين، ببريدش زندان". گفتيم اين دختر مهندس است. رويم را که برگرداندم به سمت هاله ديدم دارد ميافتد که نميدانم همان لحظه او را گرفتم يا وقتي افتاد. ميزدم توي صورتش که اگر از حال رفته به هوش بيايد. دره سحابي (عمهي هاله سحابي) اين وضع را ديد، فرياد زد: هاله! هاله! دسته گل در حاليکه عکس را گرفتند ريخت. هاله وقتي افتاد رنگش سفيد شد. در حاليکه روي زمين بود و من ايستاده بودم، يک لباس شخصي گفت، جلويش بايست که عکس نگيرند.
وقتي عکس هاله را گرفتند، خود من و يک نفر ديگر به هاله گفتيم. ولش کن. چند نفر هم گفتند اين دخترش است.
معاون پليس لواسان عکس را پاره کرد
شاهد دیگری می گوید: تقريبا شب نخوابيده بودم. صبح کنار درختي نزديک جنازه که ميشستند ايستاده بودم. از دور هاله را ديدم که شال سبزي هم دور گردنش بود. خانم ديگري که کنارم بود گفت هاله ميخواهد صف اول تشييع باشد برويم کنار او که تنها نباشد. هاله گلهاي گلايل را که از تاج گل جدا کرده بود به صورت يک دسته در دست داشت. به کنار هاله رسيديم. هاله سمت چپ من بود و شاهد الف سمت راست هاله، همه عکس در دست داشتيم، هاله ي يک گل به ما داد.
گفتند به سمت چپ برويد، هاله با خنده به سرباز گفت: سربازي رفتي که دست چپ و راست را به شما ياد بدهند و بعد هاله قاطع گفت که ما دست راست ميرويم. چند قدم رفتيم آمدند جلوي ما ايستادند. هاله جلو ميرفت. 10 – 15 متر جلو رفتيم، عکس هنوز دست هاله بود. يک نفر عکسها را از دست ماه (از من، هاله و شاهد الف) گرفت. هاله با او يکي به دو کرد، فرد درشت هيکلي که دور ايستاده بود گفت: "ماشين را بياوريد، بياندازيد تويش، ببريد زندان". هاله خواست عکس را بگيرد و گفت من دخترش هستم. او عکس را پاره کرد. هاله ميان من و آن فرد قرار گرفته بود به همين خاطر نديدم چه اتفاقي افتاد. هاله مثل فردي که هل داده شود يک قدم به عقب آمد. ايستاده بود، ناگهان چشمهايش رفت و افتاد. (وقتي عکسها را گرفتند، گلهاي هاله ريخت، خم شد گلهايش را جمع کرد و بعد عکس را بگيرد.) در اين زمان يک نفر داد زد، هاله را کشتند، يکي گفت اين دخترش است، من داد زدم هاله افتاد، تشنج کرد. من در اين حال شوهر هاله را که نزديک بود صدا زدم. سپس دکتر سنجري را ديدم که سينه را فشار ميدهد و دهانش را باز ميکند. خانمي هم تنفس مصنوعي ميداد.
کسي که عکس را پاره ميکرد، معاون پليس لواسان بود. سرهنگ با دو قپه.
عکس را بسوزان؛ بزنیدشان
شاهد دیگری در این رابطه افزود: گروهي که جلو جمع آمدند، چند نفر لباس شخصي و عدهاي لباس فرم داشتند. بعد از بردن هاله يک نفر عکس گرفته بود که مأمور دیگری گفت (مچش را گرفت) که عکس را بسوزان (پاک کن)!
یکی دیگر از شاهدان می گوید: آقاي فاطمي درست سمت چپ ـ شرقي ايستاده بود و فرياد زد به اين طرف، اينور. اينور.
يک لباس شخصي ک روز ختم هم بود و معلوم بود سرهنگ تمام است. همان بود گفت بياندازيدش داخل ماشين، ببريدش زندان.
در همین حال یک شاهد دیگر این مراسم گفت: آقايي پشت سر من به نيروها دستور داد: عکسها را بگيريد و هر کس مقاومت کرد بزنيد. من به جلوتر رفتم و به چند نفر گفتم که عکسهايتان را جلو نگه داريد. وقتي هاله افتاد همين شخص ميخواست تابوت جنازه را سريع به جلو بياورند. گفت "از جلو راه او را برداريد". گفتند زير دست و پا ميرود. گفت "به درک". من داد زدم او را کشتيد و بعد از اينکه هاله را توي ماشين گذاشتند، باز من فريادهايي ميزدم. آن آقا مرا به طرفي پرت کرد، بلند شدم سيلي محکمي به من زد.
هاله در بیمارستان
وقتي هاله افتاد خانمي گفت، زدند توي دلش.
با آوردن خودرو دکتر بهرام سحابي انتقال هاله به داخل خودرو ممکن شد. مدتي کوتاه از جلو آمدن تابوت جلوگيري شد تا امکان دنده عقب آمدن خودرو ممکن شود. مأموران با شدت پيکر بيجان هاله را درون خودرو انداختند و هنگامي که پاي هاله بيرون در گير کرده بود مأموري با شدت عمل، پاهاي هاله را به بالا پرت کرد و به زور در خودرو را بست و به شدت روي ماشين کوبيد که حرکت کند. خانم پزشکي ميخواست سوار خودرو شود که افسر مأمور مانع شد. براي تسريع در حرکت، رانند مورد ضرب و شتم هم قرار گرفت. دکتر تقي شامخي در جلو نشست و دکتر پيمان در صندلي عقب سر هاله را روي پاهايش گذاشته و سعي در تنفس مصنوعي داشت. خودرو به سرعت خود را به مرکز امداد 115 لواسان رساند. ورودي مرکز در آن ساعت هنوز بسته بود که با ضربات پي در پي، عوامل پزشکي بيرون آمدند. در آنجا دو تکنسين امداد فوريتهاي پزشکي با دو آمبولانس حضور داشتند. تکنسين ارشد بعد از معاينه و مشاهده چشمها و نبضهاي هاله که هم چنان بر روي تشک عقب خودرو دراز کشيده بود با نوميدي به دکتر پيمان اطمينان داد که خيلي دير شده و کاري نميتوان کرد. با اين حال فوري دست به کار شد و تمام امکاناتي را که داشت به خدمت گرفت. لوله هوا را در مجراي تنفسش فرو برد و به دست دکتر پيمان داد تا متناوبا در حالي که او به قفسه سينه فشار ميآورد در آن بدمد. تکنسين درمانگاه آمپول آدرنالين را به دشواري در رگ پشت دست هاله تزريق کرد. هاله هرگز از خودرو پياده نشد و پزشک مقيمي هم در مرکز نبود. يکي از دوستان که پزشک بود خود را به محل رساند اما ديگر دير شده بود شامخی همسر هاله، دست ها را بالا کرده بود و با گريه از خدا کمک ميخواست. همراهان دچار شوک شديد شدند. پس از اندکي تأمل به خود آمدن جمع، دکتر شامخي با تلفن همراه به حامد سحابي که در حال خاکسپاري پدر بود خبر را گفت
ادامه تشييع تابوت مهندس سحابي
هم زمان با رواديدهاي مربوط به انتقال هاله به مرکز امداد، درون کوچه گلستان درگيري با جمعيت عزادار و به ويژه کساني که زير تابوت جنازه مهندس سحابي را بر سر دست داشتند، شديدتر شد. در اواخر کوچه با دستگيري و مضروب شدن چندين نفر تابوت سرانجام به دست لباس شخصيها افتاد. در اين جا حداقل دو نفر از کساني که به اين عمل مأموران اعتراض کردند شديدا مورد ضرب و شتم فردي با لباس شخصي، همراه با اهانت و فحاشي قرار گرفتند. آن شخص بلند قد و درشت اندام بود. گروه نيروي انتظامي به صورت دو ستون داخل جمعيت آمدند تا جايي که تابوت از بين دو ستون گذشت و به دستور همان فرمانده لباس شخصي، دو ستون به يک ديگر متصل شدند و با خشونت سعي کردند حمل تابوت را در کوچه گلستان، متوقف کنند.
در اين میان آمبولانس مشکي رنگ با دنده عقب وارد کوچه گلستان شد. هنگامي که مأموران و لباس شخصيها قصد بردن تابوت را درون آمبولانس داشتند، آمد و هنگامي که مأموران و لباس شخصيها قصد گذاردن تابوت را به داخل آمبولانس داشتند، کشمکش عزاداران و مأموران منجر به افتادن جنازه به زمين شد و بلافاصله توسط مأموران پيکر به درون آمبولانس پرتاب و در عقب بسته و دستور حرکت بهراننده آمبولانس داده شد. در اين قسمت حضور افسري با درجه سرهنگ تمامي در ميان مهاجمين و فرماندهي عمليات بسيار چشمگير بود.
حامد سحابي با تحمل فشار توانست به هر طريق که بود، درون آمبولانس بنشيند. آمبولانس با سرعت زياد از طريق شمال خيابان صحراي ناران از جمعيت جدا شد و به سمت قبرستان حرکت کرد. جمعيت عزادار توسط اتوبوس و خودروهاي شخصي از راه جنوب خيابان صحراي ناران به سمت قبرستان حرکت کردند. هنگامي که جمعيت عزادار به قبرستان بهشت فاطمه رسيد، ماموران در قبرستان را بسته بودند و بحث و بگو مگو با مأموران، از سوي چند نفر از تشييعکنندگان ادامه داشت. مأمور اصلي که به دستور او در بسته بود گفت به دليل خلف وعده و تأخير در انجام غسل و دير بيرون آوردن تابوت اجازه ورود داده نميشود و گفت بايد التزام بدهيد.
نماز میت
دو تن از مشايعت کنندگان گفتند حاضرند هر التزامي را بخواهيد بدهيم و در را باز کنيد تا مراسم خواندن نماز ميت برگزار شود.
يکي از اين دو آقاي عبدالله نوري بودند که مأمور در جواب ايشان گفت چون با بي بي سي مصاحبه ميکني التزام تو را قبول ندارم. آقاي نوري در پاسخ گفت: "دروغ ميگويي من هيچ مصاحبهاي نداشتم". هم زمان با اين جر و بحثها، درون قبرستان مأموران تلاش ميکردند نماز ميت توسط روحاني که خود آورده بودند خوانده شود. اين اقدام آنان با اعتراض شديد حامد سحابي که داخل قبرستان و بر سر جنازه پدرش بود، مواجه شد.
حامد خطاب به روحاني گفت اگر به شرع اعتقاد داري من راضي نيستم نماز براي پدرم را تو بخواني و اگر اجازه نميدهيد نماز به امامت آقاي احمد منتظري خوانده شود من خودم ميخوانم. در اين حال دو تن از دوستان و بستگان که توانسته بودند خود را به هر طريق به داخل برسانند وارد بحث شدند و در نهايت قرار شد نماز توسط يکي از آنان که نماز ميت را حفظ بود، خوانده شود. او جلو ايستاد و حامد و دوستش و چند تن از مأموران نماز خواندند. پس از پايان نماز به مأموري که در ورودي قبرستان را بسته بود دستور داده شد و در به روي جمعيت عزادار باز شد. کار گذاشتن سنگ لحد به وسيله کارگر گورستان و کمک حامد انجام گرفت. محمود دعايي که در اين هنگام بر سر مزار رسيده بودند دعاي تلقين را خواندند و حامد درون قبر بود. در هنگام خاکسپاري، چند نفر از تشييع کنندگان با ضرب و شتم مأموران با نيمتنهي سبز رنگ که روي آن کلمه پليس نوشته شده بود، دستگير و به خودروي پليس امنيت منتقل ميشدند. عزاداران در برابر فحاشي ها و الفاظ رکيک لباس شخصيها، خويشتنداري نشان ميداند. دوربينهاي متعدد مأموران از صحنهها و افراد شرکت کننده به طور دايم در حال فيلمبرداري و عکسبرداري بود.
هاله رفت؛ مادر را آماده کن
عده زيادي از افرادي که به قصد شرکت در مراسم تشييع به سمت لواسان آمده بودند توسط ايستهاي بازرسي مستقر در وروديهاي لواسان، به تهران بازگردانده شدند و چندين نفر هم مدت کوتاهي، بازداشت شدند. حامد وقتي از درون قبر بيرون آمد تلفنش زنگ زد. آن طرف خط شامخي بود که با بعض در گلو، کشته شدن هاله را خبر ميداد و ميگفت: مادر را آماده کن.
وقتي که جمعيت عزادار در حال خارج شدن و بازگشت از قبرستان بهشت فاطمه بودند با انبوهي از نيروهاي امنيتي که مرتب به مردم پرخاش ميکردند و دستور به متفرق شدن ميدادند، مواجه شدند. تعدادي مأمور مجهز و سوار بر موتور سيکلت در طول خيابان مانور ميدادند و مردم از ترس برخورد کردن با آنها راه را براي آنها باز ميکردند.
و بدين ترتيب مراسم تشييع و به خاک سپاري مهندس سحابي پايان گرفت، که خود آغازي ديگر بود آغازي بس دردناک که در باور نميگنجيد.


