چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ -
- 13 Dec 2017
24 ربيع الأول 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
مادر شهید رامین آقازاده: عذاب وجدان دارم؛ به دستم خودم فرزندم را به دست قاتلان سپردم
مادر شهید رامین آقازاده: عذاب وجدان دارم؛ به دستم خودم فرزندم را به دست قاتلان سپردم
جرس: مادر رامین آقازاده قهرمانی چهارمین قربانیِ بازداشتگاه کهریزک پس از دو سال که از کشته شدن زندانیان کهریزک و جان باختن فرزند او می گذرد، از عذاب وجدان خود برای تحویل دادن فرزند سی ساله خود به نهادها امنیتی سخن می گوید .


پس از آنکه رضا آقازاده قهرمانی برادر رامین آقازاده قهرمانی در گفتگویی با جرس، از پیگریِ قضاییِ پرونده در کنار سایرِ خانواده هایی که خواستار محاکمه آمران پرونده کهریزک خبر داد، مادر این جان باخته فاجعه ی کهریزک در گفتگویی با «سرخ سبز» از جزییات ماجرای احضار تا کشته شدن فرزندنش در اثر ضرب و شتم در زندان سخن گفت.

پس از دستگیری های مربوط به اعتراضات بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸، سازمان قضایی نیروهای مسلح از محسن روح‌الامینی، محمد کامرانی و امیر جوادی‌ فر به عنوان سه قربانی  بازداشتگاه کهریزک نام برد،  این در حالی بود که چند روز بعد عبدالحسین روح الامینی  از  رامین آقازاده قهرمانی" به عنوان چهارمین قربانی بازداشتگاه کهریزک نام برد و گفته بود که علت مرگ رامین آقازاده قهرمانی برای اینکه وجدان عمومی جامعه خیلی جریحه دار نشود، از سوی مسئولان اعلام نشده بود.

 

همان زمان سایت نوروز در گزارشی نوشته بود دردرگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق دوربین مداربسته یک بانک، چهره رامین قهرمانی را شناسایی و برای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند و به دلیل عدم حضور رامین در منزل به مادر او می گویند که فرزندش باید هرچه زودتر خود را معرفی کند.

 

اگر چه دو سال از واقعه ی کهریزک و جان باختن شماری از زندانیان این بازداشتگاه در اثر ضرب و شتم و شکنجه می گذرد اما  مادرِ  رامین آقازاده قهرمانی  در طول  مصاحبه  بارها گریه کرد و قادر به بازگو کردن حقایق نبود وی در عین حال سخنش را با این جمله آغاز می کند: همین چند دقیقه پیش داشتم به عکس های رامین نگاه می کردم و گریه می کردم. کارم هر روزم شده است رفتن سر کمدِ رامین و نگاه کردن به عکس های رامین.

 

 

فکر می کنم  شما بعد از آنکه در جریان اعتراضات بعد از انتخابات، فرزندتان احضار شده بود، مشوق بودید که فرزندتان به احترام قانون خودش را معرفی کند، درست است؟  

 

خودم با دست های خودم بچه ام را تحویل دادم.  همین عذاب وجدان  دارد بدبختم می کند، این عذاب وجدان دارد مرا داغون می کند. با همدیگر رفتیم،  میان راه  گفتم چه کار کردی مامان، گفتم هیچ کاری نکردم، گفتم خب یک سوالی از او می کنند و عصر برمی گردد، همان رفتن شد که رفت...  عصر که شد دیدم برنگشت،  بعد با پدرش عصری رفتم همان کلانتری  به من گفتند خانم پسر شما را کهریزک  نمی برند، از همین جا بر می گردد خانه.  دنبال یک سرباز دویدم، گفتم من هم مادرم، دارد جگرم می سوزد، به من بگو با بچه من چیکار کردند، گفت خانم، من هم اطلاع ندارم، بروید داخل سوال کنید. رفتم داخل به من گفتند، هیچی نیست، تا غروب می آید، اما صبحش فرستادند کهریزک، که رفتن همان شد و دیدارمان ماند به قیامت...

 

بعد از آن بر شما و خانواده چه گذشت؟

 

  پدرش که بعد از رامین سکته ی مغزی کرد و بلاخره فشار کمی نبود، پدرش اصلا  حال درستی ندارد....زندگی ما خراب شد... من هر سال برای بچه هام تولد می گرفتم، امسال گفتم چه فرقی می کند چه دور باشی چه نزدیک باشی باید برایت جشن بگیرم، ما فقط خانواده خودمان بودیم که رفتیم سر خاکش. هیچ کس دیگری نبود.

 

نام رامین آقازاده قهرمانی کمتر در رسانه ها مطرح شده و مردم هم کمتر او را می شناسند، شما چرا سکوت کرده بودید، نگران بودید، نا امن بودید یا دلیل دیگری داشت؟

 

ما خودمان آدم های معمولی و عامی هستیم، با قانون سرو کاری نداشتیم، نمی دانستیم چه باید بکنیم. ما با کسی کاری نداشتیم، تا حالا پیش نیامد توی این محل کسی کاری داشته باشد، از دست مان بر می آمد،  چه خودم چه بچه ام برای مردم انجام نداده باشید. آزار مان هم به هیچ کسی نمی رسید.  سی و پنج سال توی این محل زندگی می کنیم، نگران بچه های دیگرم بودم....نمی دانم شاید خدا خواست اینطوری مرا امتحان کند...

 

آیا به پیگیری های قضایی که دارد از طرف خانواده صورت می گیرد برای شناسایی آمران حادثه ی کهریزک امیدی دارید؟  

 

  گاهی فکر می کنم چه  فرقی می کند، چه تاثیری به حال من دارد اگر چهارنفر را محاکمه کنند، یا چند مقصر را اعدام و زندانی کنند.  بچه ام را از دست دادم، الان دو سال که رفته، هر وقت کلید به در می زنند، می گم این رامین هست، اصلا باورم نمی شه رامین کنارم نیست.... چرا به چه گناهی؟ بر فرض اگر جرمی داشت آیا باید بکشند؟

 

اصلا می دانید جرمش چه بود؟

 

هیچی،  کاش جرمی داشت، حداقل می گفتم یک کاری کرده،  چه کار کرده بود مگر،  با دست خودم بچه ام را  بردم تحویل دادم، بعد از رامین ما هم تمام شدیم انگار، حال مان درست بشو نیست.

 

رامین بعد از اینکه از کهریزک به اوین منتقل شد، چند روزی آزاد بود و بعد جان داد، می شود از آن روزها بگویید؟ یعنی وضیعت او به گونه ای بود که فکر کنید ممکن است جانش را از دست بدهد؟

 

پسرم بعد از آزادی چهارده روز پیش ما بود و بعد تمام کرد، اولین بار بود که پسرم زندانی شده بود و من حتی روی ام نمی شد از او بپرسم که در زندان چه گذشته، می گفتم جوان هست شاید ناراحت شود اگر چیزی از او بپرسم. فقط اشک می ریختم. ولی جای زخم ها و ضربه ها را روی تن پسرم می دیدم، پاهایش  زخم بود، گردنش باد کرده بود، اصلا فکر نمی کردم، شبی که از اوین آزادش کردند گفتند فیش حقوقی بیارید و بچه را ببرید، برادرهاش رفتند رامین را آوردند، همین فقط همین خاطره مانده از آن شب به بعد...

 

بعد شما رامین را به بیمارستان منتقل کردید و آنجا جان باخت؟

 

من خودم بالای سر بچه ام بودم.  شبی که رفت چند باری پزشکان تلاش کردند، اما نشد،  هی می پرسیدم چی شد؟ چند باری به من گفتند چیزی نشد اما از گفتگو ها متوجه شدم که اتفاقی افتاده بعد دیگر چیزی نفهمیدم.....اگر با دست خودم نمی بردم بچه را تحویل نمی دادم، اگر بهشون اعتماد نمی کردم....آدم پاک و سالم را بردم،  مرده تحویل دادند. مگه من بچه را دادم به شما که بکشید؟ این جوون مگر راحت بزرگ شده بود... من و پدرش همه ی دار و ندارمان را گذاشتم برای  این بچه که چشم هایش مریض بود تا فردا بچه من بزرگ شد نگوید مادر و پدرم برای من هیچ کاری نکردند. من هیچ وقت آزارم به هیچ کسی نمی رسید، تا حالا برای هیچ کسی بدی نخواستم، اما همیشه دعا می کنم از صمیم قلب می خوام هر کسی که مسبب این فاجعه بود، هر بلایی که سر بچه های من آوردند،  بلا سر عزیزش بیاید، تا این بلا سرش نیاید نمی فهمد ما چه کشیدیم...بیست روز، بیست روز، پدر رامین ماموریت بود، من هم برای بچه هایم پدر بودم  و هم برایشان مادر بودم، پدرم در آمد  تا این بچه ها را بزرگ کردم، حالا به همین راحتی بچه را از دستم گرفتند...

 

مسولان وقتی به سراغ شما آمدند چه می گفتند؟      

 

از مجلس آمدند، از هلال احمر آمدند سراغ ما، ولی چه فایده. عزیزترین کسی که داشتم از دستم رفت. آنقدر با معرفت بود که هر لحظه جلوی چشمم است،  هر وقت می روم خرید، می نشینم  گوشه خیابان گریه ام می گیرد، دوستانم از من می پرسند چه شده ، می گویم تا زمانی که رامین بود من اصلا نمی دانستم خرید کردن یعنی چه،  می گفت مگر من مرده ام که تو بروی خرید کنی. همیشه حمایت کردن از من برایش حرف اول بود، بچه بیگناهم را با دست خودم تحویل دادم ...چه بگویم....

 

ارسال به :