تاریخ انتشار: ۲۴ شهریور ۱۳۹۰, ساعت ۴:۴۵
جامعه یک درصدی
ابراهیم نبوی
ساختن نمونهای مثل آیت الله خامنه ای و اندازه کردن همه چیز با او، جز نابودی جان و تاریخ یک ملت ثمری ندارد
امروز فرج الله سلحشور اعلام کرد: " 97 درصد فیلمهایی که در کشور ساخته می شود مستهجن هستند." و این جمله نشان از نگاه ایدئولوژیک غریبی دارد. می دانیم که سینمای ایران جزو سینماهایی است که از عواملی مانند جنسیت و خشونت و سرگرمی که طبعا عناصر اصلی سینمای مستهجن خوانده می شوند، بی بهره یا کم بهره است، و اگر فرض کنیم که ایران تنها در سال 50 تا 60 فیلم از 2000 فیلم ساخته شده در جهان را تولید می کند، طبیعی است که مفروض بدانیم که تقریبا همه فیلمهایی که در جهان ساخته می شود، مستهجن هستند، یا به عبارتی از دیدگاه آقای سلحشور، حداقل 99 درصد کل تولیدات سینمایی جهان آثاری مستهجن محسوب می شوند.
پیش تر از این، چند سال قبل، آیت الله جنتی گفته بود، " غیرمسلمانان حیواناتی هستند که روی زمین می چرند و فساد می کنند" واقعیات پس از این گفته آن را بیش از پیش تائید می کند. در تمام کشور کوبا، که از دوستان نزدیک جمهوری اسلامی است، بعد از 32 سال تلاش که لابد 320 میلیون دلار حداقل هزینه برداشته است، 25 نفر از مردم کوبا مسلمان شده اند. بخش اعظم یهودیان و مسیحیان از آن غیرمسلمانان هستند و تردیدی نیست که حداقل علمای شیعه که هر روز در سخنان خود بزرگان اهل سنت را طعن و لعن می کنند، آنان را جزو بهشتیان نمی دانند و اصولا غیرشیعه را جزو آدمیان محسوب نمی کنند. پیروان بودیسم و دین هایی مثل هندو ها نیز که لابد بت پرست اند و هزار بار معلوم است که در قعر جهنم جای دارند. می ماند شیعیان که صد میلیون از جمعیت شش هفت میلیاردی جهان را تشکیل می دهند. این شیعیان هم که شش میلیون شان مهاجرند و اکثرا همان جماعت دین رها کرده اند و در قعر جهنم جای دارند، از جمعیت شیعیان ایران، تمام پیروان اصلاح طلبی، مردم عادی، بی حجاب ها، دراویش، معتقدان به اصلاح طلبی دینی، ملی گرایان و همه آنها که خود را شیعه معتقد نمی دانند، همه و همه جزو بدترین دشمنان دین اند و دو گروه فتنه گر و منحرف آنها در عداد معاندان و مرتدین و منافقین جای می گیرند. سه سال قبل حکومت در انتخاباتی که برگزار شد، اعلام کرد که 24 میلیون به احمدی نژاد، 13 میلیون به موسوی، و کمتر از یک میلیون به کروبی و محسن رضایی رای داده اند. آن 13 میلیون که تکلیف شان معلوم است و از بهشت راندگان اند، حامیان کروبی که هزار بار بدترند و آنها را بی شک پشت در بهشت هم نمی گذارند تا اجتماع کنند، احمدی نژاد هم که فعلا از فتنه گران خطرناک تر است. می ماند یک گروه موهوم که بین پنج تا ده میلیون ارزیابی می شوند که هر روز یک پرونده اختلاس میلیاردی از آنها بیرون می آید که ظاهرا این افراد تنها مومنانی هستند که در جهان ما به بهشت خواهند رفت، یعنی حدود یک تا دو هزارم مردم جهان جزو کفار و ملحدین نیستند.
در میان همه هنرمندان و شاعران و خوانندگان و نویسندگان و خردمندان و اهل نقش و اهل موسیقی نیز بخش اعظم آنها خودشان خود را جزو حامیان ولایت و مسلمانان پیرو اسلام ناب آیت الله خامنه ای نمی دانند، آنها هم که خود را در سیاست تعریف نمی کنند، یک به یک از بارگاه و درگاه این حریم به شمشیر رانده می شوند. اگر شجریان تنها صدای زیبایی بود که زمانی با اذانش مردم روزه می گرفتند، حالا او نیز از بهشت جمهوری اسلامی رانده شده، حسین جعفریان شاعر مسلمان و اهل ولایت هم که از بیت رانده شد و مانده است چند تنی از اهل بیت مثل علیرضا قزوه و مسعود ده نمکی و فرج الله سلحشور و الباقی هنرمندان کشور یا در زندان اند و یا در تبعیت یا سکوت یا مثل زروئی به احمدآبادی دور از غوغا پناه برده اند.
از اهل سیاست که بخش اعظم آنان در این حوادث چند ساله از کشور خارج شده بودند و مهر ضدانقلاب بر پیشانی داشتند، در دوران اصلاحات بخش بزرگ دیگری از آنها از دور صلاحیت خارج شدند و حالا در زندان مشغول مرور تاریخ گذشته اند، از اینها گذشته در سال 1387 حکومتی بود که به هر نحو کشوری را اداره می کرد و سی سال بود به کار می پرداخت. در جریان درگیری های انتخاباتی خرداد 88 تقریبا هفتاد درصد کل سیاستمداران وابسته به حکومت از آن بیرون رانده شدند و برخی نیز سکوت اختیار کردند و گوشه نشین شدند. ماندند اصولگرایان میانه رو و تندروهای حامی احمدی نژاد، در سال 1390 حامیان احمدی نژاد نیز از دور خارج شدند و علی ماند و آن یکی علی و حوض اش. یعنی اگر فرض کنیم در میان سیاستمداران جهان، آنها که رسمی اند با 14 رای از 15 رای چهار بار علیه ایران قطعنامه صادر کردند، اتحادیه عرب که کشورهایش دارند خودشان را برای حمله به ایران آماده می کنند، نزدیک ترین دوست و همسایه ایران که اردوغان باشد، نظر رسمی اش این است که دیکتاتوری های منطقه را با انقلاب یا با دخالت نظامی باید ساقط کرد، دوستان خوب ایران مثل معمرقذافی یهودی سرگردانی تحت تعقیب است، عمر البشیر سودانی حق تردد ندارد، هوگو چاوز دچار بیماری است، فیدل کاسترو که سالهاست تکان نمی خورد، حماس که با فتح و اسرائیل پیمان صلح امضا کرده، مانده اس حزب الله که معلوم نیست همین چهار تا و نصفی لبنانی منزوی در جهان عرب که چشم شان به دست و جیب جمهوری اسلامی هستند یار شاطرند یا بار خاطر، و حکومتی که فقط ده درصد خودش را قبول دارد. یعنی به عبارت دیگر اگر فرض کنیم که در جهان دویست کشور وجود دارند، میزان مقبولیت جهانی ما تقریبا صفر است و میزان مشروعیت ما در داخل کشور، همین ده درصد آدمهای باقی مانده که هر روز یکی شان کوله باری بر دوش از جمعیت جدا می شود و می رود.
گروه های اجتماعی جامعه ایران نیز یک به یک آسیب دیده اند، زنان که نیمی از جمعیت ایران هستند، به هزار دلیل چیزی را که به نام حجاب اجباری بر آنان تحمیل شده نمی توانند بپذیرند. معنای این سخن این نیست که اگر زمانی حجاب اختیاری شود، همه زنان ایران ولوله کنان حجاب را کنار می گذارند، اما حداقل این است که نیمی از بانوان ایرانی سی سال است که حجاب را نمی توانند بپذیرند، همانطور که نیمی دیگرشان دوست ندارند آن را رها کنند. به هر شکل به آن به عنوان موضوعی شخصی نگاه می کنند. هر جور که حساب کنیم، بالاخره همه بانوانی که کمتر از پنجاه سال سن دارند، بطور طبیعی چیزی از جامعه بی حجاب ایرانی در ذهن شان نیست. اگر بنا بود این را بپذیرند، تا امروز پذیرفته بودند. سی سال فرصت کمی نیست. سی چهل درصد زنان با حجاب ایرانی در عرض دو سال حجاب را انتخاب کردند و هنوز از آن دفاع می کنند. این از وضع زنان. نگاه کنیم به گروههای اجتماعی مثل معلمان که بطور جدی با شیوه اداره نظام آموزشی و وضع معیشتی شان مشکل دارند، نگاه کنیم به کارگران که روز به روز بیکارتر می شوند و کارخانه ها با بحران مدیریت روبروست، نگاه کنیم به تکنوکرات ها، به کسبه خرد، به سرمایه گذاران، چه کسی امنیت روانی و مالی و اقتصادی دارد؟ جز گروهی که به عنوان وابستگان حکومت و سپاه تعریف شده اند، تقریبا بخش اعظم جامعه در احساس بی آینده گی بسر می برد. آیا کسانی که احساس امنیت می کنند، بیش از همان یک درصدند؟ وقتی رئیس جمهور نمی داند که معاونش ممنوع الخروج هست یا نه، وای به حال کسی که هیچ پناهی در این بلبشو ندارد.
چه چیزی ما را به گذشته وصل می کند. فرض کنیم که ما به عنوان ایرانی می خواهیم از افتخارات خودمان بگوئیم، آیا ما نیاز به افتخار نداریم؟ اگر واقعا افتخاری در کار نیست که طبیعی است، ول معطلیم و معلوم نیست این همه خودشیفتگی برای چیست و این کلمه ملت بزرگ ایران و تاریخ پرشکوه ایران یعنی چه، ولی اگر واقعا چیزی برای افتخار کردن داریم، این چیست؟ آیا بیش از همان یک درصد تاریخ مورد قبول ماست؟ خاتمی که خائن بود، هاشمی که دزد بود، بنی صدر که خائن بود، بازرگان که منحرف بود، شخص خمینی هم که هر چه بود فرزندانش امروز حق حرف زدن ندارند، محمدرضا پهلوی که دزد و خائن و دیکتاتور، همه با هم بود، هویدا که بهائی و بی عرضه بود، مصدق که لیبرال آمریکایی بود، رضا شاه که قلدر بود، خاندان قاجاریه که همگی مفتخوار و مملکت فروش و دشمن دین بودند، همین طور برویم تا عقب و برسیم به کورش و داریوش، ما به کدام شان افتخار می کنیم. اصلا چه کسی جز شخص " آیت الله خامنه ای" درست است؟ اینکه تمام تاریخ، سیاست، مردم، هنرمندان، خردمندان، جهانیان، همه و همه با خط کش کوچکی به نام آیت الله خامنه ای سنجیده شود، جامعه ایران را به کجا می برد. ما یک درصد تاریخ مان را قبول داریم، پس چرا می گوئیم 3000 سال تاریخ داریم، بگوئیم ایران در سال 1380 ایجاد شد. ما فقط یک هزارم مردم جهان را انسان می دانیم، ما فقط ده درصد حکومت خودمان را قبول داریم، ما فقط پنج درصد مردم خودمان را آدم می دانیم، ما فقط یک درصد کل تولیدات هنری جهان را قابل اعتنا می دانیم.
جامعه یک درصدی جامعه بدی است. نه به این خاطر که این حد مطلق گرایی ما را از قرار گرفتن در فرهنگ و تمدن بشری محروم می کند، نه، مهم تر از آن اینکه جامعه ایران همواره در خلائی از بی هنجاری و بی ارزشی قرار می گیرد، یا فرض می کند که حکومت به همان اندازه یک درصد صلاحیت و ارزش دارد، یا فرض می کند خودش در همان اندازه است و روز به روز بیشتر تحقیر می شود. ساختن نمونه ای مثل آیت الله خامنه ای و اندازه کردن همه چیز با او، جز نابودی روح و جان و تاریخ یک ملت ثمری ندارد. بخصوص اینکه زمانی سیاستمداران و روسای جامعه بخواهند از ملتی تحقیر شده بخواهند تا برای دفاع از خود واکنش نشان بدهد. آنجاست که جامعه تحقیر شده آنقدر اعتماد به نفس خود را از دست داده است که نه تنها هیچ واکنشی از خودش نشان نمی دهد، بلکه زیر دست و پای هر مهاجمی له می شود.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.
ارسال به :
ارسال نظر
نظرات

.jpg)



