پنج‌شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ -
- 19 Oct 2017
28 محرم 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سمیه؛ پیام آور بیداری
سمیه؛ پیام آور بیداری
تو تحقیر نشدی سمیه، آنهایی تحقیر شدند که نگاه از خدا به ابلیس چرخانده و بنده ی او شده اند.

خبر به کوتاهی قدهایشان، کوتاه است و به بزرگی روح تو عمیق و مایی که در نیمه‌های شب بر روح خود کنار تن ایستاده ات میپیچیم و کلمه هایی که از ذهنمان فرار می کنند.

 

 
کلمه های فراری بر«ساحل سلامت» ات، نقش می بندند؛ «خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیرشدگی تمام وجودم را سوزاند، آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد».

 

تو «تحقیر» شدی و ما می گوییم این تحقیر بر تو نبود که بر پیکر نظامی بود که قدرت و پایداری را در فرود آمدن شلاق بر روح و تن آواره اما نیافتاده ما پیدا می کند، نظامی که خود پایه‌هایش را در خون می غلطاند و بر ویرانه‌ای از نفرت و کینه دم از «آزادی» می زند، آزادی او اما در بی‌خانمانی روح و تن آزادگانی خلاصه می شود که هر روز سنگی از خشم و کینه بر پایه های شیطان می زنند، سنگ را دنبال می کنند و فرودش بر پیکر ظلم را جشن می گیرند.

 


قدرت آنان در «خشونت» خلاصه می شود و تحقیر تو در مقاومت. شاید آن ثانیه ها که بر تو گذشت حس حقارت را که همه ما هر روزه مزمزه اش می کنیم تا اعماق وجودت نشاند اما به بازی روزگار ظالمان دل نده که زینب وقتی شلاق خورد و پیراهنش تکه تکه شد مقابل برج و باروی قدرت ایستاد و جز «جمال» هیچ ندید.

 

سمیه تن به طناب و اسب داد و بدنش از کشیده شدن چهار طرف، به چهار تکه پاره شد اما در تاریخ، جز سربلندی ندید و آنان که شهوت قدرت را می چشیدند جز حقارت نصیبشان نشد.

 
مهم نیست که امروز بر نمادین بودن رشته چرم ها بحث است یا بر حقانیت آن؛ مهم تنها سلاح تو یعنی کلمه است که حکایت از تلخی ات دارد؛ مهم هدف ناکام مانده معاویه و یزیدهای زمانه است که سعی در پیچاندن تن تو و روح ما دارد، تویی که هنگام بازداشت از هجوم بی شرمانه راویان اسلام این روزها نوشتی و گفتی از حجابی که به اختیار بر سر نهادی و آنها به جبر از سرت ربودند.

 

تو تحقیر نشدی سمیه، تاریخ و ستون شیطان و یزید بر تخت قدرت تکیه داده ای تحقیر شدند که به اسم علی، شهامت را با وقاحت اشتباه گرفته و نگاه از خدا به ابلیس چرخانده و بنده و عبید او شده اند.

 
با من بخوان

با همه ما بخوان

 

با شاعر دلهای زندان، شاملو بخوان:

 


من باید سنگهای زندانم را به دوش کشم

به سان فرزند مریم که صلیبش را

و نه به سان شما

که دسته ی شلاق دژخیمتان را می تراشید

از استخوان برادرتان

و رشته ی تازیانه ی جلادتان را می بافید

از گیسوان خواهرتان

و نگین به دسته ی شلاق خودگامگان می نشانید

از دندانهای شکسته پدرتان.

 
چه امروز شلاق خورده باشی و چه نه، چه نمادین بوده و چه حقیقی، فرقی به حال رشته های چرمی که با «گیسوان خواهرانشان» می بافند ندارد، فرقی به حال دسته های «استخوانی» ندارد، مهم کلمه های توست و حس تحقیر و نگاه بلندت.

 
این نظام سالها و دهه هاست که استخوان و دندان می شکند و گیس می کشد و پیکرهای بی‌پناه را زیر مشت و لگد خورد می کند. تو نوشتی «برای خودت و برای آنکه یادت بماند» و ما می نویسیم برای آنکه فراموش نکنیم؛ از یاد نبریم ندا، اشکان، شبنم، سهراب، علی، امیر، رامین و پیکرهایشان را، رنگ بی رنگی نپاشیم بر سلولهای دانش و قلم؛ احمد، عبدالله، مصطفی، احمد، بهاره، مهدیه، روزمرگی عادتمان نشود تا فرزاد و دلارا و زینب را در صندوقچه ای به خاطرات بفرستیم.

 

و نظامیان و قداره به دستان توانسته اند، روزهای خون و مرگ، شلاق و گلوله را برای ما هر روز، با «سمیه» ای دیگر از نو بسرایند.

 

تو پیام آور «بیداری» بودی.



*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.