
دیدن این همه تماشاچی اعدام در جامعه، زنگ خطریست برای روان اجتماعی.
از گستردگی این موضوع، در عین حال می توان دریافت که راههای بیچارگی و رذالت از کدام میدانها عبور میکنند.
واقعا چرا این همه آدم مفلوک می ایستند و اجرای اعدام را تماشا میکنند؟ حتی حیوانات طاقت دیدار "کشتار" همنوعانشان را ندارند، این چه نیروییست در این آدمیان که میایستند و رقص مرگ همنوعی را تماشاگر میشوند.
من اطمینان دارم، کسی که مفلوک و بیچاره و درمانده نباشد به دیدن این صحنهها بینیاز است. دیدن این صحنهها از یک نیاز داخلی و روانی برمی خیزد. دیدن این صحنهها باید یک جای خالی در روان ما را پر کند، وگرنه دیدن جان کندنِ حتی حیوانات هم خوشآیند نیست. این فقط انسان تحقیر شده است که همیشه میخواهد با تحقیر شدهتر از خودش مواجه شود، او نیازمند دیدنِ مفلوکتر از خود است تا بتواند در سایۀ دیدار این مفلوکتر، حتی شده اندکی خود را خوشبخت احساس کند.
و کدام فلاکتی و تحقیری بالاتر از مرگ. آیا بجز این است که در تحقیر و فلاکت، چیزی از روان و هستی آدمی ربوده میشود؟ کاهیدن! و انسان با مرگ است که تمام بودش "نابود" میشود، همه چیزش از کف میرود، جانش که ضامن "هستی" اوست از دستش ربوده میشود.
آنان که در میدان میایستند و آن اعدامی را نظاره میکنند، به مقایسه برمی خیزند:« اگر من کار ندارم، اگر از خانۀ استیجاریام بیرون انداختهاندم، اگر ناتوان از تامین نان شب خانوادهام هستم، لااقل هنوز زندهام.»...
« او که در آن بالای طناب دارد میرقصد، بیچارهتر از من است، من در آن بالا نیستم، آخ طفلکی! چقدر او بدبخت است!»
در کدام شرایط، یک مفلوک میتواند با ترحم بر کسی بیچارهتر از خودش، خود را در موضعی برتر حس کند؟
این میادین اعدام، نیاز مفلوکان جامعه را برای بروز دادن اندکی دلسوزی، به آنکه دیگر در ته بدبختی است را برایش فراهم میسازد.
همیشه دیدن دیگری، به نوعی گریز از دیدن خویش است. آنکه توانایی دیدن زجرکش شدن خود را ندارد باید به اعدام دیگری چشم بدوزد، تا بتواند با پرت کردن حواساش، دل بدان خوش کند:« من این پایین ایستادهام بر روی زمین و زیر پایم سفت است، من هنوز زندهام.»
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.




