شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ -
- 18 Nov 2017
28 صفر 1439 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۸:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
سرکوبِ عشق
سرکوبِ عشق
مهمترین آگاهی بخشانِ یک میدانِ مبارزه کسانی هستند که عاشقانه پای همسران شان ایستاده اند.

 


به این عکس خوب نگاه کنید، لحظه ی نابِ آزادی نیست اینجا...لحظه ی دشوارِ وداع است. سرمان اگر دردی گرفت، دنبال دستِ درمانگرِ یار می گردیم، اما اینجا بهاره هدایت، پس از یک عمل جراحیبه جای ماندن در کنار یار به اوین بر می گردد و امین همسرش تنگ او را در آغوش می گیرد تا یارِ دربندش را بدرقه گوی مهربان باشد. عکاسی که این تصویر زیبا را در برابر دوربین های در خفا و پنهان اوین هنرمندانه به قاب نشاند و مهرورزانه این عکس را در اختیارمان قرار داد بی شک بهتر از ما ناظرِ دشواریِ این وداع بود.

 

و این حکایت عاشقان بسیارِِ این دیار است که تنها به جرم اعتراض و دگراندیشی، جای ماندن در کنار یار نصیب شان حصار شده است و شمردنِ روزهای حبس و دلتنگی های بیشمار. حکایت همسرانِ جوانی که حاکمیتِ حبس آنها را از هم دور می سازد:

«روز آزادی ام، کمی استرس داشتم، دست هم را که گرفته بودیم گاهی با خجالت از دست هم در می آوردیم و باز با خجالت دست هم را می گرفتیم. انگار یادمان رفته بود دست هایمان چطور در هم قفل می شوند. هی انگشت هایمان را در دست هم جابجا می کردیم. لختی زمان برد تا دست های بی قرارمان با هم آشنا شوند مثل گذشته.»

 

 

 

 

این را حسین نورانی نژاد نوشته است. یک ایرانی که مثل خیلی از ایرانی های دیگر پس از انتخابات یک سال بدون مرخصی در زندان بود. شرح آزادی و عاشقانه هایش با پرستو همسری که یک سال چشم انتظاری کشید را اینک چنین نوشت تا بدانیم داستانِ زندان به همین جا ختم نمی شود که ما می بینیم... در پسِ پرده دلهای نگرانِ عاشقان است که روزی هزار وعده می لرزند و می ترسند از این غریبی کردن های ناگزیر...

 


پیشتر برای مسعود باستانی که بیش از دو سال بدون مرخصی در حبس و همسرش مهسا امرآبادی هنوز چشم به راه اوست نوشته بودم: تعارف که نداریم تحمل یارِِ ‌دور و نه حتی یارِِ در بند برای خیلی از ما سخت است و خیلی از ما در چنین شرایطی که قرار می گیریم، رفتن را بر ماندن ترجیح می دهیم. آیا نباید در کنار نگاهِ سیاسی به زندانیان و آرمان هایشان، به این بعدِ انسانی اش هم توجه ای ویژه داشت و فصلی نوشت برای همه زنان و مردانی که یک حکومت آنها را آغوش و عاطفه ممنوع کرده است؟

 

 

 

 

ما شاید برای مان آسان تر و راحت تر و بی دردسر تر این است که عکس ها و عاشقانه نوشته های نسرین ستوده و رضاخندان، مهسا امرآبادی و مسعود باستانی، امین و بهاره،ژیلا و بهمن، مهدیه و وحید، زید آبادی و مهدیه و زوج های مبارزِ دیگر را با هم قسمت کینم و بگوییم همه چیز امن و امان است و قهرمانان هم هنوز در میانه ی مدیان سربلند ایستاده اتد. اما همه ی قصه هم این نیست. ما خیلی چیزها را نمی بینیم یا دوست داریم که نبینیم. حکایت زنانی و مردانی که به هم آرام آرام غریبه می شوند. باور شخصی ام این است که مسولیتِ این غریبه شدن ها به عهده ی هیچ کسی جز آنان که دیوار میان شان گذاشته اند نیست.

 


کم نیستند زوج هایی که پس از انتخابات قربانی حبس و زندان شده اند و این روزها با دیده ی تردید به عشق میانِ شان نگاه می کنند، یکی فکر می کند آن دیگری سیاست و مبارزه را بر او ترجیح می دهد، دیگری فکر می کند میانِ زندگی و مبارزه، اولی را را دارد آرام آرام می بازد. یکی دچار شک می شود و آن دیگری به یقین می رسد که راهشان از هم جداست. آنقدر خانواده ها بلاتکلیف و معلق مانده اند در رفت و آمدهای مکرر به دادگاه و زندان و حتی پس از آزادی هم دچارِ اما و اگر می شوند که آیا باید پرونده ی سیاست را بست یا پرونده ای جدا گانه برای زندگی باز کرد؟

 


باز هم تاکید می شود، تعارف که نداریم، زندگی و عشق های خانوادگی نیازمند لمس و حضور است. چه عشقِ کودک به پدر یا برعکس باشد و چه عشق میان همسران. حکایتِ مادران شاید متفاوت است و تا آخر می مانند کنار فرزندان و ممکن نیست سرد شود میان شان اما حکایت کودکی که پدرش را ماه ها پشت شیشه می بیند فرق می کند نمی توان از او توقع داشت وقتی بعد از یک سال و نیم دست های پدر را لمس کرد، تمام وجودش گرم شود از عشق. او به همین سادگی می ترسد و گاهی پس می زند دیدار را و چه بسا آن مرد را پدر نمی بیند. در قاموسِ کودکانه ی او پدر کسی است که به هر قیمتی کنار فرزند بماند. چنانچه کودکانِ دور افتاده از مادر هم به آسانی نمی توانند بپذیرند که چرا مادر ماندن پشتِ میله ها را به ماندن در خانه ترجیح داده است و آرام آرام به مادر غریبی می کنند.

 

در این میان اما حبس های طولانی مدت تحملش نه برای یک زندانی آسان است و نه برای خانواده ای که چشم به راه هستند. چون در این رهگذر است که گاهی لمس و حضور و نگاه را غبار می گیرد و میله ها، این میله های لعنتی که میان خانواده هاست، گاهی سردی شان می ماسد به تنِ آدم و گاهی هم فاصله می آفرینند به چه تلخی....عشق نیازمند لمس و حضور است. باید چقدر صبور باشی تا زانوهایت درگذر از معبرِ بلاتکلیفی نلرزد؟

 


شاید باید اجازه داد خود خانواده ها از تجربیات تلخ شان بنویسند اما به عنوان یک چشمِ حاشیه نشین و به عنوان کسی که در روزهای نخستِ حبس و دستگیری های بعد از انتخابات مخدوش ریاست جمهوری ایران در توصیفِ نامه های همسران دربند نوشته بودم: «ادبیاتِ عاشقانه وارد ادبیات سیاسی ایران شده است»، حالا اعتراف می کنم نگاهم به تلخی می نشیند بر خانواده هایی که عاشقانه هایشان آرام آرام رنگِ غم می گیرد...

 


نمی خواهم از ناامیدی سخن بگویم که باور دارم کم نیستند عاشقانِ مبارز اما نباید چشم را بر واقعیت بست و پنداشت که عشق ورزیدن در زمانه و فضایی که آغوش را برای عاشقان جیره بندی می کنند آسان است.

نباید کاری کنیم که خانواده ها ناگزیر شوند در لباسِ عرف و توقعاتی که جامعه از آنان دارد پنهان شوند و هرگز با صدای بلند و علنی فریاد نزنند که عشق میان شان را این زندان ها دارد ویران می کند... خانواده هایی که مجبور می شوند برای گرم نگاه داشتن عشق و رابطه ی عاشقانه ای که حکومت آن را نشانه رفته است روزی هزار وعده خاطراتِ باهم بودن هایشان را ورق بزنند. اما دشوار است، چون ته می کشد خاطره های «گذشته» و مجبور می شوند به رویا های «آینده» چنگ زنند تا گرم بمانند، تا با هم بمانند، تا تپش دل زنده نگه دارند. حتی در قاموسِ نزدیک ترین دوستان شان هم گاهی ممکن است قضاوت شوند اگر بگویند که این زندان های طولانی مدتِ بی رحم چه بلایی بر سر روابط نابِ انسانی شان ممکن است بیاورد.

 


میان ما که می شنویم فلان زندانی به اعدام محکوم شده است با آن زنی که شب و روزش با کابوس اعدام می گذرد فرسنگ ها فاصله است. کابوس به دار آویخته شدن یک، همسر، همبستر و همسفر، کافیست تا روزی هزار بار عشق و عاشقانه هایی که میان شان بود نیز به در مقابل چشمانش به دار آویخته شود، آرام و در سکوت تمام شود و هرگز جرات بیان این را پیدا نکنند تا بگویند که این کابوس اعدام و انتظار تمام جان و جهانِ عاشقانه شان را به تاراج برده است.

 


میانِ ما که عکسی می بینیم از مهدیه محمدی بر شانه های احمد زید آبادی و یا نشانه ای از بوسه های نسرین ستوده با دست های بسته و جشن می گیریم و مشعوفِ عشق شان می شویم فرسنگ ها فاصله است با این همسرانی که رنجِ دوری را زندگی می کنند. ممکن است عشق های قدیمی تر محکم تر و استوار تر باشند اما نباید چشم بست بر اندیشه ای پلیدِ بازجویان که عشق های نوپا را نشانه رفته می روند تا عاشقان را علیه هم برآشوبند. کمپین های نجاتِ زندانیان از زندان به راه می افتد اما هیچگاه از خود پرسیده ایم برای نجاتِ عشق هایی که حکومت آن را نشانه رفته است چه باید کرد؟

 


حکومتی که ادعای بازگرداندن کرامت انسانی به شهروندان را داشت اینک حکومتِ حبسِ عشق است و حرمت نگاه نمی دارد عاشقانه ها و عاطفه های پاک و بی نظیر انسانی را.

 


هنوز هم باور دارم که ما با دیدنِ بوسه های عاشقانه ی دو کوهنوردِ آمریکایی مشعوف می شویم و تا مدت ها عکس هایشان را صفحه به صفحه می گردانیم اما اگر کسی از ما در کنار مبارزه سیاسی گوشزد کند که عشق ها را دریابید، بوسه ها را فریاد زنید، سریع قضاوتش می کنیم. چه روزها که انتظار کشیدیم عکس بوسه های عاشقانه مهسا و مسعود، بهاره و امین، مهدیه و وحید و دیگران و دیگران بنشیند بر صدر صفحه های مان چون باور دارم که حاکمیت با اندیشه و برنامه ای مشخص زوج ها را عاشقان را، همسران را به هم غریبه می خواهد....چون ما جدا جدا و بی عشق هرگز مبارزان قدری نخواهیم بود... چنانچه اگر همسرانِ آزاد را از زندگیِ همسران دربند حذف کنیم هیچ اتفاقِ تاریخی در ایران رخ نخواهد داد. مهمترین آگاهی بخشانِ یک میدانِ مبارزه کسانی هستند که عاشقانه پای همسران شان ایستاده اند، برای همین است که نهادهای امنیتی نیز این عشق ها را سرد و به تاراج رفته می خواهند...

 

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

ارسال به :


نظرات
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.